دقیقاً به خاطر نمیآورم که چه چیز مرا واداشت روزی با پرسبیترینها تماس بگیرم. به احتمال زیاد، دربارهٔ کشتهشدن مظلومانهٔ باسکرویل در جریان محاصرهٔ تبریز خوانده بودم — معلم جوانی که نهایت آرزویش آن بود که یک مبلغ مذهبی باشد و دوشادوش مشروطهخواهان با نیروهای پلید استبداد مبارزه کرد. شاید هم این گمان در من به وجود آمده بود که در بایگانی پرسبیترینها میتوانم بیش از کندوکاوهای بیفایدهام در بایگانیها و خاطرات پیرمردهای تهران در مورد معماری مدرسهها آگاهی کسب کنم.
به هر صورت، چندی پیش روزی گوشی تلفن را برداشتم، کلیسای پرسبیترینها را خواستم و پس از قدری پرسوجو راهی بایگانی آنها در فیلادلفیا، خیابان لومبارد، شمارهٔ ۴۲۵ شدم و از متصدی خوشروی آنجا پرسیدم که آیا مدارکی در مورد کالج آمریکایی تهران که بعدها به نام مدرسهٔ البرز معروف شد دارند یا نه.
پرسبیترینها از دههٔ ۱۸۸۰ ساختمانهایی از خود به یادگار گذاشتهاند، اما ساختمانهایی که آنان در دههٔ ۱۹۳۰ بنا کردند از نظر تأویلی جدید از معماری سنتی ایران قابل توجهاند. آنها از نظر منطبق و سازگار بودن قالبها و سبکهای سنتی با شرایط یک مدرسهٔ مدرن موفق بودند و امروزه نیز الهامبخش معماران جمهوری اسلامی ایران هستند — که بسیار جالب توجه است، زیرا این ساختمانها در زمان حکومت غیرمذهبی رضاشاه ساخته شدند، بودجهشان توسط مبلغان آمریکایی تأمین شد، توسط یک معمار بلاروس طراحی شدند و اغلب در سیر تحول معماری مدرن ایران نادیده گرفته شدهاند.
گفته میشود این ساختمانها کار ن. مارکوف است که زمانی عضو بریگاد قزاقِ رضاشاه بود. ساخت تعداد زیادی وزارتخانه، کلیسا، کاخ، سفارتخانه و ویلا و همچنین یک زندان به مارکوف نسبت داده شده است؛ نیز گفته میشود که ساختمان سبک پالادیوییِ چرخخیاطی سینگر در خیابان سعدی نیز از آثار اوست. او حقیقتاً معماری افسانهای بود — تا آن اندازه که افسانه واقعیت را به تمامی محو میکند و هر ساختمان قابل ذکر در آن ناحیه کار مارکوف شمرده میشود. آنچه موضوع را پیچیدهتر میکند آن است که تأثیر کار او به اندازهای بود که یک سبک معماری به نام او مشهور شد و از این رو تمام ساختمانهای آن دوره به عنوان طراحی مارکوف شناخته میشوند.
من پس از انقلاب در تهران به جستوجوی مدارک مستند از آثار پرشمار او پرداختم، اما چیزی پیدا نکردم. در حقیقت تنها چیزی که به دستم رسید خاطرات دختر او از چندین مراسم افتتاح بنا بود که توسط یک معمار مدرن روس که با خانوادهٔ مارکوف آشنایی داشت به من داده شد. این معمار روس به دلایلی که هیچگاه به طور کامل برای من روشن نشد، پس از انقلاب در ایران مانده بود.
با وجود آنکه این معمار گنجینهای واقعی از اطلاعات جنبش معماری مدرن ایران بود، اما جوانی خود را در هنرهای زیبای پاریس سپری کرده بود و دربارهٔ کارهای مارکوف چیزی بیش از خاطرات زنده و غیرزندهٔ دختر مارکوف نمیدانست. این دختر، با آنکه در آن زمان بچه بود، ظاهراً در مراسم افتتاح هر ساختمان مهم و قابل توجه تهران حضور داشته است.
اما در اینجا، در فایلهای موضوعبندیشدهٔ کلیسای پرسبیترینها در شمارهٔ ۴۲۵ خیابان لومبارد در شهر برادرلیلاو، سه جعبه سند — نه فقط در مورد سهم مارکوف در کالج آمریکایی، بلکه در مورد روند کلی طراحیها و تصمیمگیریها — وجود داشت. این کشفِ شگفتانگیز شاید غیرمنتظره بود. اگر در آن سه برگهدان به چنین کشف تکاندهندهای برنخورده بودم، حداقل امید داشتم که از طریق یافتن اسناد مالی بتوانم به طور قطع و یقین این ساختمان اصیل را کار مارکوف بدانم.
ولی قضیه از این فراتر میرود. پرسبیترینها نسلهای متمادی از جوانان ایران را پرورش میدادند و به آنها زبانهای خارجی، ادبیات، تاریخ، علوم و مناسبات اجتماعی میآموختند. پدر من در زمرهٔ شاگردان آنها بود. از او شنیده بودم که تی. کالن یانگ، مبلغِ باستانشناس، برای نخستین بار به پای پدرم کفش پوشانده بود و دکتر جردن افسانهای، با آن لهجهٔ شیرین فارسی، به او یاد داده بود که چگونه راه برود — البته به معنای مجازی، زیرا پدر من راه رفتن را خود یاد گرفته بود. اما یکی از خاطرات زمان نوجوانی او به یک روز برفی در کالج آمریکایی مربوط میشد (مدت کوتاهی بعد مدرسه به البرز تغییر نام داد).
در آن روز دکتر جردن دانشآموزان را به بیرون فرا خواند، روی برفهایی که تازه باریده بود، و به آنها گفت که روی یک خط مستقیم راه بروند. همهٔ دانشآموزان به جلوی پای خود خیره شده بودند و میکوشیدند با قرار دادن یک پا جلوی پای دیگر در امتداد یک خط راست حرکت کنند، از اینرو همگی آنان مسیرهای منحنی و پرپیچوخمی روی برف به جا گذاشتند — همه جز یک نفر. یک دانشآموز نگاهش را به درخت دوردستی دوخته و بدین طریق توانسته بود روی یک خط نسبتاً مستقیم به مقصد برسد.
با وجود مراجعهٔ مکرر به همکلاسیهای پدرم هیچگاه نفهمیدم که این داستان واقعی است یا زادهٔ تخیل پدرم. هویت آن دانشآموز نیز همچون رازی باقی ماند. ولی با اینهمه من این داستان را دوست دارم و همچنان آن را دوست خواهم داشت — هرچند من هم در تمام طول زندگی، بدون مقصد، روی برف به این طرف و آن طرف رفتهام.
بدین ترتیب امیدوار بودم که در این سه جعبه جز ن. مارکوف، اطلاعاتی نیز در مورد جوانان ایرانیِ تربیتشده توسط دکتر جردن و همکارانش پیدا کنم. اما باید بگویم که ناامید شدم. زیرا هنگامی که به شمارهٔ ۴۲۵ خیابان لومبارد رسیدم، دیدم که نامه پشت نامه، گزارش پشت گزارش و تلگراف پشت تلگراف — همه در مورد مسائل مالی — در آن سه جعبه انباشته شده است. صورت دارایی، اضافهحقوق، اجاره و بودجه، اصلیترین چیزهایی بود که در فایلها پیدا کردم. شاید برای اسامی و مشخصات دانشآموزان کالج آمریکایی در آن سالهای پرامید، باید در جای دیگر به جستوجو پرداخت.
من همچنین توانستم به سهم مارکوف در سازههایی که تحسین استبدادیون و انقلابیون را به تساوی برانگیخته بود پی ببرم. در میان نامهها گزارشی از کمیتهٔ ساختمان کالج آمریکایی تهران به هیئت مبلغان شرق ایران وجود داشت. این گزارش خود حاوی گزارش ضمیمهای بود که تا اندازهٔ زیادی جزئیات مربوط به ساختمان مدرسه را روشن میکند. در گزارش ضمیمه که توسط ج. د. پین نوشته شده است، اظهار نظر شخصی جالب توجهی دیده میشود: «فکر نمیکنم هیچ رخدادی بتواند اعتماد به نوع بشر را که در نتیجهٔ ساخت ساختمان از دست رفته است از نو بیافریند.»
هر عقیدهای که دربارهٔ اظهار نظر آقای پین در مورد طبیعت بشر داشته باشیم، به علت ثبت و حفظ سوابق معماری مدیون او هستیم. در آن حال که در میانِ انبوه اسناد مالی گم شده بودم، مرجعی بیش از یک تعریف و تمجید صرف پیدا کردم که نقش مارکوف را به عنوان معمار آن ساختمان تثبیت میکند. همچنین به این مطلب پی بردم که ساختمان اولیه — که سبک آن اساس تمام طراحیهای بعدی قرار گرفت — به خاطر آ. آ. رولستون، مرد نفت تولسا، اوکلاهما، به نام رولستون هال خوانده میشد. او در حوالی سال ۱۹۲۳ هدیهای بسیار سخاوتمندانه به مبلغ یکصد هزار دلار برای ساخت یک مدرسه در کشوری که هرگز به آن پا نگذاشته بود اختصاص داد. قیمت نقره تا ۶۲۵ برابری ارزش سقوط کرد و او مابهالتفاوت خسارت واردشده را نیز تقبل کرد. ظاهراً برادر او عضو یک هیئت مبلغ مذهبی بود و در چین فوت کرد. مدتها بعد، هنگامی که دولت ایران مدرسه را در اختیار گرفته بود و او نیمهکور و تهیدست در پانسیون خیریهٔ خواهرش در اوکلاهما زندگی میکرد، خواستار بازپس دادن هدیهاش شد — زیرا آن وجه دیگر برای هدف موردنظرِ او خرج نمیشد. در پاسخ، مقرری سالانهای دریافت کرد.
به هر حال، در دهم مه ۱۹۲۴ کلنگ ساختمان رسماً به زمین خورد و ساختمان در سپتامبر ۱۹۲۵ آمادهٔ بهرهبرداری شد. در گزارش ضمیمه، مشخصات مفصل ساختمان شامل ابعاد و غیره و توجیهات فراوان در مورد هزینهٔ ۱۲۵٬۲۶۷ تومانی یا ۷۱٬۵۸۶ دلاری آن وجود دارد.
از گزارش کمیتهٔ ساختمان چنین برمیآید که «سبک ساختمان اسلامی ایرانی است که معماری شاخص این کشور به شمار میآید. نمای بیرونی ساختمان کاملاً ایرانی است، اما اجزای آن به شیوهٔ قرن بیستم ترکیب و آرایش یافتهاند.» در پایان نیز آمده است: «از نظر معماری بسیار چشمنواز است و به خوبی با هدف و منظور اصلی مدرسه همخوانی دارد.» این تمام چیزی است که در مورد معماری مدرسه گفته میشود. هیچ توضیح دیگری در مورد این طراحی شگفتآور — که هنوز الهامبخش معماران است — وجود ندارد. از سابقه و مهارتها و آفریدههای معمار آن سخنی نمیرود و اشارهای هم به درک خیرهکنندهٔ او از معماری سنتی ایران و تلفیق آن با مدرسهٔ مبلغان آمریکایی نمیشود. در حقیقت تنها اشارهای که به معمار میشود با بدگویی از او و گلایه از نبود طرح جزئیات ساختمان و تفاوتِ هزینهٔ واقعی و پیشبینیشده ناشی از ساخت بدون طرح همراه است. البته در آن بحث مفصلی هم در مورد سنگ «یکچکشی» و «سهچکشی» وجود دارد، در مورد مزایای «آجر قزاقی» و نیز نوسان نرخ ارز. همچنین آمده است که «در هر کاری فراز و نشیبهای بسیاری وجود دارد که تنها با از سر گذراندن آنها میتوان به موفقیت دست یافت.»
در جایی دیگر به نوشتهٔ دکتر جردن در مورد رولستون هال برخوردم: «سبک ساختمان ایرانی-اسلامی است. در ورودی اصلی و پنجرهها به شکل طاق نوکتیز ایرانی ساخته شدهاند که در تمام جهان مشهور است و همهجا دیده میشود — در بازار، کاروانسرا، مسجد، و همچنین در تاجمحل که از زیباترین ساختمانهای جهان به شمار میآید. هدف ما آن بود که از مصالح رایج در خود کشور استفاده کنیم و ساختمانی بنا نهیم که سالهای سال سرمشق زندهای از معماری خوب باشد. ظاهر آن کاملاً ایرانی است، اما با یک تفاوت: ما کوشیدهایم تا هر عامل خوب معماری ایران را — که پرشمار هم هستند — حفظ کنیم و در عین حال پیشرفتهای جدید را نیز به نمایش بگذاریم. فکر میکنیم که موفق هم شدهایم. ساختمان دیگری در ایران سراغ نداریم که به این خوبی پاسخگوی نیازهای مورد انتظارش باشد. ما فکر میکنیم این ساختمان از نظر شکوه و قوت، سادگی و بیپیرایگی، وقار و زیبایی، در میان ساختمانهای ایران ممتاز و منحصربهفرد است.»
چیز زیادی نمیتوان به عبارات پرجذبهٔ دکتر جردن افزود، جز آنکه پیوستنِ رؤیای او به حقیقت — و تبلور آن در آجر قزاقی و سنگ سهچکشی — توسط یک معمار بلاروسِ دور از وطن به نام ن. مارکوف عملی شد، که قادر بود رنگ و جوهر معنویات مورد نظر دکتر جردن را به ساختمان ارزانی دارد. او توانایی انجام این کار و حتی بیش از آن را داشت؛ چراکه با وجود دیدگاه آقای پین، مارکوف امید را در مدرسهای زنده کرد که نسلهای متمادی از جوانان ایران در آن تحصیل کردند و خواهند کرد — امید به پیوند شرق و غرب در آفرینش یک معماری سراسر ایرانی و سراسر امروزی.
اینکه او فقط خواستههای مبلغان را برآورد یا آنکه آغازگرِ طراحیهای «اسلامی-ایرانی» بود، نکتهای است که هیچگاه برای من روشن نشد؛ زیرا آن اثر همچون گواهدهندهٔ هنر و نبوغ او برپا ایستاده است. همچنین است طراحی کوچک با آبرنگ یک دروازهٔ ورودی که هیچگاه ساخته نشد. خندهدار است که این تنها طرحی است که من از این معمار افسانهای دیدهام. این طرح درون فایلی در بایگانی کلیسای پرسبیترینها برای کسی نگهداری میشود که پس از من، برای روشنتر کردن مسیرِ پیچ و خمِ تاریخ معماری ایران، به کندوکاو در خاطرات مبهم و یادگارهای زنده بپردازد.
ترجمهٔ آبتین گلکار.








