مراد از عبارت انگلیسی Architecture for Architects، که چندی است شنیده و یا خوانده میشود و آن را به فارسی باید «معماری برای معماران!» ترجمه کرد، این است که معماران در طرح و ساختن بناها و یا به اصطلاح خودشان خلق آثار معماری فقط عقاید و ایدهها و معیارهایی را که خود قبول دارند یا همفکران و همکارانشان بدانها معتقدند در نظر میگیرند و به خواستها و ارزشهای مردم بیاعتنایند و حتی به نیازهای صاحبکاران خود توجهی ندارند. حتی کنگرة جهانی معماری مدرن (Congrès Internationaux d'Architecture Moderne) ـ سیام ـ که به همت لوکوربوزیه و تنی چند از معتبرترین معماران جهان تشکیل شد، از سر طعنه «کنگرة جهانی برای ستایش متقابل» (Congrès Internationaux pour Admiration Mutuelle) نامیده شد.
زمانی دانشنامة معتبر لاروس معماران را خیاطان جامعه تعریف کرده بود؛ اما بدین تعبیر، معماران درست همانند دوزندگانی هستند که قبا را برازندة تن خویش میدوزند! اگر این تعبیر مبالغهآمیز به نظر رسد، معماران به سلیقه و گرایش خویش بیشتر وقع مینهند تا طبع و نیاز صاحبکار، یا کلیتر، مردم.
این داوری ممکن است تا اندازهای درست باشد، اما کامل نیست و قدری یکجانبه به نظر میرسد و نیز در همة موارد صادق نیست. بهعلاوه ممکن است در دهههای اخیر، مردم و حتی برخی از معماران نورسیده به عرصة معماری را نسبت به معماری ناامید و گاه حتی بدبین کرده باشد.
«معماری بدون معمار»، نمایشگاهی که دکتر برنارد رودفسکی به سال ۱۹۶۴ در نیویورک به راه انداخت و کتابی که به همین عنوان منتشر کرد۱؛ ناراضی بودن شاهزاده چارلز از معماری مدرن؛ کتابهایی نظیر «از باوهاوس تا خانة مردم»۲، اثر تام ولف۳ روزنامهنویس؛ و انتقادات شدید جین جیکبز از معماری و شهرسازی نوین که در کتاب «مرگ و زندگی شهرهای بزرگ امریکایی» به رشتة تحریر درآمد و انتشار یافت، نمونههایی از پراکنش این بدبینی است.
بزرگترین خطر این بدبینی و ناامیدی این است که درها را ـ چهارطاق ـ به روی هر کس و همه کس با هر ظرفیت و استعدادی گشوده است و معیار را به «بزن و بکوب» و «زد و بند» و «حرافی» و توانایی فروش (salesmanship) سپرده است: در حالی که بسا شاهکارهای معماری ـ به ویژه معماری مدرن ـ که زشت و ناهنجارند و مردم میگریزند! پس همه چیز پذیرفتنی است، یا به کلام جنکس everything goes، و کارهای مبتذل عوامپسند هم همینطور.
همین نکته اساس بحث ما را در این مقاله به وجود میآورد. رابطة مردم با معماری چیست و چه باید یا میتواند باشد؟ آیا صرفاً معیارهایی که واضع آنها خود معماراناند قابل قبول است، یا آنکه آثار معماری را مردم باید بپسندند و نیز آثار معماری نیازهای مردم را برآورد؟
برای اینکه بحثی دقیقتر دربارة این نکات داشته باشیم لازم است موضوع را در عرصهای وسیعتر بررسی کنیم. زیرا بیآنکه جنبههای مادی و عملکردی معماری را به فراموشی بسپاریم باید به یاد آوریم معماری هنر است و پرسشهایی که مطرح کردهایم در مورد سایر هنرها از ادبیات گرفته تا موسیقی، البته به درجات مختلف، مصداق دارد. حتی کار فیلسوف، رابطة گفتارها و اندیشههای وی با مردم و درک آنها از جانب ایشان میتواند مثال و نمونهای برای بحثها فراهم آورد. افلاطون که بر سر در آکادمی خود نوشت: هر کس هندسه نمیداند وارد نشود، نه تنها به تعبیری در را به روی عامة مردم بست بلکه از دانشمندان و یا جوانان جویای دانش نیز فقط به هندسهدانان اجازة ورود داد!
از میان هنرمندان، ارتباط نویسندگان و ادبا محتملاً با مردم مستقیمتر و بدین تعبیر آسانتر است و برعکس، ارتباط موسیقیدانان، به ویژه در سطوح متعالی غیرمستقیمتر و مشکلتر. ارتباط نویسندگان و اهل ادب مستقیمتر و آسانتر است برای اینکه ادیب و شاعر به زبان مردم مینویسند یا شعر میگویند که همه همزبانان ایشان آن را میفهمند و بدان تکلم میکنند یا خود بدان زبان مقاصد و اندیشههای خویش را به یکدیگر انتقال میدهند. پس نوشتار و کلام رابطة ادیب و مردم را فراهم میآورد و اگر از استثناهایی مانند لغات مهجور در متنهای کهن، یا در نوشتههای روزگار خودمان از جملههای طولانی توماس مان و عبارات مغلق دریدا و نیز تا اندازهای نوشتههای پرگویانة سارتر درگذریم، نویسنده و شاعر با استفاده از وسیلهای که در اختیار دارد زودتر و مستقیمتر ـ دست کم به صورت نسبی ـ میتوانند با خوانندگان یا شنوندگان آثار خود ارتباط برقرار کنند. البته تأویل و تفسیر جای خود را دارد ولی زبان ادبا به زبان روزمرة مردم تقرب دارد و این ارتباط رویهمرفته سهلتر پدید میآید. روشن است که زبان حافظ نیز چندان ساده نیست ولی آن قدر شیرینی و رندی و روانی و صراحت دارد که عموم فارسیزبانان ـ اگر هم ظرافتهای پیچیدة آن را درنیابند ـ به اندازة فهم خود از آن لذت میبرند؛ با آن ارتباط برقرار میکنند و بدان دلبستگی دارند تا جایی که دربارة حال و آیندة خود از او میپرسند.
معماری هنری ناب نیست. از همین رو آن را در شمار «هنری کاربردی» آوردهاند. ولی یک صفت مشترک با سایر هنرها دارد و آن اینکه باید برای مردم و با مردم باشد. به گفتة آرنولد هاوزر۴: «راسکین همچنین نخستین کس در انگلستان بود که بر این حقیقت تأکید کرد که هنر امری است مربوط به عامة مردم.»۵ میدانیم راسکین همان اندیشهوری است که کتاب «هفت شمع معماری»۶ را نوشت و میتوان باور داشت اشارة وی به «هنر»، معماری را نیز شامل میشود.
با این همه باید تفاوت معماری و هنر به معنی عام را، خاصه آنجا که رابطة معماری و عامة مردم مطرح میشود، بازشناخت. بحث ما تا اینجا کوششی بدین منظور بوده است. اما در کوششی بیشتر، این نکته را باید به یاد آوریم که معماری دو جنبة عمده دارد: عملکردی و زیباییشناختی. برخی از صاحبنظران از جمله اریک گیل۷ و پس از وی کریستفر الکساندر بر این عقیدهاند که اگر جنبة عملکردی بهدرستی پاسخ داده شود، جنبة زیباییشناختی نیز خود به خود حاصل میشود؛ ولی این سخن درست نیست یا ناقص است. ابتذال کار الکساندر را در Das Café Lintz در وین دیدهایم و با طرح و سیمای این کافه که علیرغم عملکردی سنجیده ظاهر و سیمایی معمولی و حتی زشت دارد آشناییم. این شاهد بهخوبی روشن میکند عملکرد سنجیده و درست که شاید گمان کرد کار الکساندر آن را واجد است، الزاماً معماری سزاوار نامی را به وجود نمیآورد و این دو جنبه هریک خصوصیات و ارزشها و معیارهای خود را دارند. عکس این نکته هم صادق است: با هیچ معیاری نمیتوان عملکرد اتاق خواب حفرهدار آیزنمن را پذیرفت! اما کدام یک از این دو جنبه ـ عملکرد و زیبایی ـ بهتر و بیشتر میتوانند رابطة معماری و مردم را پدید آورند و آن را پاس دارند؟ تا آنجا که این پرسش مربوط به جنبههای عملکردی معماری ـ که خود منبعث از خواستها و نیازهای بالفعل و بالقوة صاحبکاران (مردم) میشود ـ پاسخ روشن است. البته معماری باید از نظر عملکردی اندیشیده و قانعکننده باشد، یعنی خواستها و نیازهای مردمی را که از آن استفاده میکنند برآورد. در مورد آثار معماری کوچکتر، مثلاً خانههای مسکونی، اگرچه این موضوع خود به بحثی مفصل احتیاج دارد، بیایید فرض کنیم این کاری ساده است؛ اما دربارة آثار بزرگتر، به ویژه ساختمانهای عظیم، برآوردن خواستها و نیازهای همة مردم به آسانی میسر نیست. به راستی همینجاست که معماری به برنامهریزی نزدیک میشود. برنامهریزی برای طرح معماری programming خوانده شده است و مبدع آنها ـ تا آنجا که من میدانم ـ ویلیام پنیا۸ معمار مکزیکیتبار امریکایی است که اندیشههای وسیع و باریک در این مورد دارد.
اشکال و پیچیدگی کار در اینجا این است که اگرچه یافتن پاسخ در طراحی معماری برای برخی از نیازها و خواستها نسبتاً مستقیم و نسبتاً ساده است، ولی برای همة آنها این چنین نیست. تنوع خواستها و نیازها در برخی موارد چندان زیاد است که گاه با یکدیگر در تعارض میافتند. بهعنوان مثال، ترکیب فضای داخلی و خارجی در معماری را که در کار برخی از معماران طرازاول کیفیتی والا بهشمار آمده است و بسیاری از ناقدان معماری صاحباعتبار آن را ستوده و از آن سخن گفتهاند در نظر بگیریم و آن را با بحث صرفهجویی در مصرف انرژی که خاصه بعد از بحران انرژی سال ۱۹۷۳ در مغرب زمین شدت و رواج گرفت مقایسه کنیم. این دو عامل یا کیفیت در معماری در تعارض با یکدیگرند: یکی فضاهای وسیع و شفاف (شیشهای) را ایجاب میکند و دیگری به فضاهای تنگ و بستهای که گرم و سرد کردن یا تهویة آن آسانتر و ارزانتر است نیاز دارد.
در هر حال ممکن است روزی مدلهای ریاضی با استفاده از وسایل الکترونیکی برای این مسائل عملکردی راهحلهای نسبتاً مناسب و قانعکنندهای به دست دهند. پیشرفتهایی که در این زمینه در دهههای اخیر پدید آمده نویدهایی به همراه دارد، گرچه ممکن است برای این گونه مسائل هرگز راهحلی پیدا نشود و این گونه مسائل برای همیشه در شمار مشکلاتی بماند که آدمی باید راه همزیستی با آن را بیاموزد.
بهعلاوه در ساختمانهای مختلف نقش و اهمیت عملکرد و زیبایی یکسان نیست. فیالمثل در یک بنای یادبود مسائل عملکردی در مقایسه با جنبة هنرمندانه نسبت به یک ساختمان مسکونی کمتر است؛ برای اینکه در یک بنای یادبود هدف زنده نگاه داشتن نام یا واقعهای پراهمیت است. در این مورد شاید بتوان گفت معماری به تندیسگری بیشتر نزدیک میشود.
دربارة تبعیت معمار از خواستهای مردم (صاحبکار یا صاحبکاران) باید متوجه بود که خواستها و نیازهای مردم ممکن است تغییر کند. مردم ممکن است روزی چیزی را بخواهند و روز دیگر ـ همراه با گذشت زمان ـ چیزی دیگر. از آن مهمتر در برخی ساختمانها استفادهکنندگان آیندة ساختمان معلوم نیستند. ساختمانهای دفاتر کار و فروشگاههای بزرگ از این جملهاند. اساس بحث میسواندرروهه دربارة universal plan (پلان مناسب هر مقصود) و بحث لوکوربوزیه دربارة plan libre (پلان آزاد) این بود که معمار فقط طرح فضای اصلی ساختمان را به دست دهد تا درون این فضای اصلی، بسته به نیاز و خواست استفادهکنندگان آینده، ساختمان بتواند شکل بگیرد؛ فرصتی که تکنولوژی جدید با آزاد ساختن ساختمان از محدودیت تحمل بار ساختمان به دست داده بود.
ممکن است در پارهای موارد معمار به شم خود نکتهای را به نفع نکتهای که به نظر وی با اهمیتتر است نادیده بگیرد، مثلاً منظر دلنشین کوههای برفگرفته را که در زمستان از پنجرههای وسیع دیده میشود در قبال مصرف انرژی بیشتر و گرانتر! شاید همینجا باشد که معمار به تحمیل معیارهای خود در ساختمانی که هزینة آن را صاحبکار میدهد و برای زندگی او ساخته میشود متهم شود. خواندهایم که بانو دکتر فارنزورث۹ صاحبکار میسواندرروهه از این معمار به خاطر خانهای که برای این بانو ساخت شکایت به دادگاه برد که هزینة این ساختمان چندین بار بیش از مبلغی که معمار در آغاز برآورد کرده بود شده است. البته این بانو که استاد پزشکی دانشگاه نورثوسترن۱۰ (نزدیک شیکاگو) بود در دادگاه محکوم شد ولی در عوض صاحب خانهای شد که دوست و دشمن آن را به عنوان یک شاهکار معماری مدرن شناختهاند و اکنون، پس از مرگ این بانو و پس از چند دست گشتن به موزهای شخصی تبدیل شده است و در شمار آثار ملی قرن بیستم امریکا به ثبت رسیده است.
اشاره به خانة فارنزورث میسواندرروهه ما را به نکتة دوم بحثمان، «جنبة هنری معماری»، نزدیک میکند. خانة فارنزورث به عنوان شاهکاری کمنظیر پذیرفته شده و باقی مانده است برای اینکه جنبة هنری آن قوی است؛ طبع نفیس و والای میس هر عاملی را که به نظر وی حشو و زائد آمده و مخرب طرح خود دیده کنار گذاشته و فقط به اساسیترین عوامل معماری پرداخته است.
اما بحث دربارة جنبة هنری معماری از قضاوت دربارة جنبة عملکردی آن بسیار مشکلتر است، زیرا معیارهای جنبة عملکردی معماری «عینی»اند: عرصههای خصوصی و عمومی خانه حرمت و حریم خود را دارند یا ندارند؟ بسیاری از این معیارها را همانگونه که کریستفر الکساندر از خود پرسیده و با آری و نه به آنها جواب داده است میتوان به قاطعیت پاسخ گفت. ولی به معیارهای جنبة هنری معماری نمیتوان به آسانی و سادگی با آری و نه پاسخ گفت. برخی از آنان اساساً معیارپذیر نیستند. از آن مهمتر بسیاری از معیارهای جنبة هنری معماری را نمیتوان بدون در نظر گرفتن اثری خاص از پیش وضع کرد. هر معیاری از این دست کیفیت خلاقانة معماری را تضعیف میکند و معماری را خشک و مقید میسازد. جنبة هنری معماری ذهنی است و مسئلة ذوق و سلیقه و هنجارهای پسندیده در آن مطرح است؛ یعنی نمیتوان اثری معماری ـ اثری سزاوار نام ـ را به «دلائل متقن» ستود یا آن را رد کرد.
آرنولد ویتیک۱۱ از جمله ناقدان و صاحبنظران معاصر با طرح همین مسئله از مفهومی که وی آن را universal subjectivity نامیده است سخن به میان میآورد. این عبارت را شاید بتوان به فارسی به «ذهنیت عام» یا «ذهنیت جمعی» ترجمه کرد؛ اما برای اینکه با ذهنیت عوام اشتباه نشود باید فوراً افزود «ذهنیت جمع خواص». به راستی مراد این است که اگر جمع خواص صاحبنظر اثری را ستودند، چنان قضاوتی، حتی اگر مبتنی بر معیارهای مفروض از پیش انديشيدة عینی صورت نگرفته باشد، در واقع پذیرشی است که تأثیر میگذارد. فیالمثل، سخن سعدی را روان و والا و «سهل ممتنع» برشمردهاند، نیکویی و والایی آن پذیرفته شده است و به پذیرش این و آن نیازی ندارد.
بحث ما معماری است ـ تنها پذیرش خواص شرط است؟ پس رابطة معماری با مردم ـ این و آن ـ چیست و چگونه توجیه میشود؟ پس سخن پیکاسو که گفت: «در هنر محلة اعیاننشین وجود ندارد» و مرادش از این جمله همین رابطة مردم با هنر بود، چه معنایی دارد؟ آری، در قضاوت و شناخت آثار هنری نظر و رأی خواص شرط است؛ ولی اینان خود متأثر از مردم و جامعهاند، منتهی «صافی» والاتری دارند که همه چیز و هر چیز از آن رد نمیشود. تفاوت هنر والا و هنر عامهپسند در همین است. هنر رواج گرفتة عامهپسند دیری نمیپاید و در اندک زمان «مد»ی جانشین «مد»ی دیگر میشود. شاید سخن گوته ـ شاعر معروف آلمانی ـ موضوع را روشنتر بیان کند: «هنرمند باید آن چیزی را که مردم باید بخواهند به آنها نشان دهد.»
البته در طول زمان گاه قضاوت خواص از جملة به دلیل اقبال مردم تفاوت میکند؛ بودهاند هنرمندانی که در زمان حیات با بیاعتنایی خواص روبرو شدهاند. ونگوگ در ناکامی کامل زندگی را بدرود گفت. هانری روسو که کارمند جزء گمرک پاریس بود و او را از همین رو «هانری گمرکچی»۱۲ مینامیدند و تمام قواعد آناتومی و معیارهای پسندیدة خواص را در نقاشی نادیده گرفت با اقبال خواص و اقبال جامعة خواص مردم شناخته شده است و نامش و اثرش در همة دائرةالمعارفها آمده است.
با بحثی که کردیم باید روشن شده باشد رابطة مردم را با معماری بیشتر جنبههای عملکردی آن تعیین میکند: مردم میخواهند و حق دارند در آثار معماری از آسایش برخوردار باشند و زندگی در ساختمانشان راحت و مطلوب باشد، در حالیکه سنجش آثار معماری بیشتر براساس جنبههای هنری آن صورت میگیرد. در دهههای اخیر کوششهایی برای تفوق بر این «دوگانگی» صورت پذیرفته است. به عنوان مثال، چارلز مور۱۳ معمار سرشناس معاصر که چندی است درگذشته است، و از معترضان معماری مدرن درست به سبب بیاعتنایی معماری مدرن به مردم بود، برنامههای تلویزیونی ترتیب میداد و سعی میکرد با کسب نظر از مردم ـ از طریق تلفن ـ ساختمانی را طرح کند. شاهدیم که کار وی نتیجهای نداد و طرح ساختمان، سرانجام، همان میشد که خود او میخواست! کاملاً روشن است پرسشهای طراحانة وی همان پاسخهایی را میگرفت که وی انتظار داشت. در یک خانة مسکونی وی حتی دوش یا به قول خودش «ادیکول»۱۴ را در میان اتاق پذیرایی ساخت. سپاس خداوند را که خانه متعلق به خود او بود، و الا فریاد اعتراض مردم میتوانست بلند شود که جای دوش در حمام است و نه در میان اتاق پذیرایی. هدف کوین لینچ در «سیمای شهر» این بود که شهر را براساس نظر مردم بسازد، اما این کاری است تقریباً ناممکن. وی نیز در هر شهر چند میلیونی فقط از ۳۰ نفر نظرخواهی کرد، آن هم با پرسشهایی که ناگزیر پاسخها را کم و بیش به منظور مطلوب سؤالکننده رهنمون میشد.
در یک جا معماری به صورت نیاز مبرم مردم درمیآید. شاید در همین جا و بیشتر از همه جا معماری بتواند رابطهای مسئولانه با مردم ایجاد کند، و آن نیاز مردم به مسکن، به سرپناه، به جایی که ادامة زندگی آنها را میسر سازد. با افزایش روزافزون جمعیت، میلیونها جوانی که به سن ازدواج میرسند و در پی تشکیل خانوادهاند، متقاضی داشتن مسکناند؛ مسکنی که داشتن آن از حقوق طبیعی اجتماعی ایشان است؛ مسکنی که خرید یا اجارة آن با درآمد و بودجة ایشان در انطباق باشد. در این مورد و بیش از همة موارد «اقتصاد» حرف اول را میزند و بیش از همه جا طبقات کمدرآمد (محرومان) در فشارند و رابطة معماری با مردم در این عرصه ضعیفتر است.
در زمان پرزیدنت کارتر که بسیار هم ادعای مردمی بودن داشت، وزیر بودجهای را که اختصاص به وام مسکن برای طبقات کمدرآمد داشت (چیزی در حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیون دلار) صرف ساختن آپارتمانهای لوکس برای اغنیا کرد و به «دوستان» فروخت. وقتی موضوع برملا شد، تمام پاسخ این بانوی وزیر، که ابتدا محاکمه و سپس تبرئه شد، این بود که ساختن آپارتمانهای لوکس برای دولت سود بیشتری دارد!
میبینیم که در ساختن مسکن برای طبقات کمدرآمد و حتی طبقات متوسط، در وضعیت کنونی، جایی برای معماری باقی نمیماند. معمولاً آلونکهایی تنگ و تاریک و جعبهمانند و مشابه و یکنواخت با ارزانترین مصالح ممکن به صورت انبوه ساخته میشود تا سر و صدا را قدری بخواباند و به جای مسکن، مسکنی برای نیازهای مردم باشد و از حدت مسئله بکاهد.
به راستی تا زمانی که بانکداران، بساز و بفروشها و دلالان دستاندرکارند، جایی برای معماری وجود ندارد و رابطة معماری با مردم ضعیف و بیاثر باقی میماند.
پینوشتها
1. Architecture without Architect 2. From Bauhaus to our House 3. Tom Wolf 4. Arnold Hauser 5. تاریخ اجتماعی هنر، نوشتة آرنولد هاوزر، ترجمة ابراهیم یونسی، ص ۱۵۴۸ 6. Seven Lampes of Architecture 7. Erick Guil 8. William Pena 9. Dr. Farns Worth 10. North Western University 11. Arnold Whittick 12. Henri, le douanier 13. Charles Moore 14. Edicule








