سالهای تحصیل در دانشکده، کتابها و مجلات معماری فرنگی را ورق میزدیم تا با دیدن تصاویر کارهای استادان مشهور یا بناهای چشمگیر و برجستهای که شایستگی چاپ و انتشار پیدا کرده بودند، از آنها برای پروژههای درسی خودمان، به قول معروف، الگو بگیریم. بعضی از بزرگترها، یعنی دانشجویان سال بالایی، با لحنی تأدیبکننده میگفتند: «اینها فقط تصاویر را نگاه میکنند!» منظورشان این بود که چون ما نمیتوانستیم نوشتارهای معمولاً انگلیسی، فرانسه، ایتالیایی یا آلمانی آن کتابها و مجلات را بخوانیم، آنچه فقط از راه تماشای تصاویر درمییافتیم عمق کافی ندارد و نمیفهمیم منظور از این معماریها چیست. یعنی معماری را تنها از روی تصاویر نمیتوان فهمید و باید درباره آن چیزهایی دانست که فقط با ابزار کلام قابل انتقال است. به عبارت دیگر، معماری تنها مسئله چشم نیست، بلکه بیش از آن مسئله فهم و دانش است.
حقیقت این است که «دانش» کنونی معماری، که در دانشگاهها، یعنی مراکز تولید و آموزش دانش، فراگرفته میشود، تدریجاً به دانشی درباره یک معماری فهمیدنی تبدیل شده است. هدف این فهمیدن این نیست که معماری چگونه ارزشهایی است و این ارزشها چگونه ثابت میشوند و چگونه تحقق پیدا میکنند. چنین نگاهی به معماری خدمت نکرده است، بلکه به چیزی خدمت کرده است که باید آن را «فهمیدن معماری» نامید. اما چون منطق چنین نگاهی این است که معماری، خود، محصول فهمیدن است، «فهمیدن معماری» تبدیل شده است به «فهمیدن چگونه فهمیدن معماری». سرگرم شدن به ماجرای این فهم انتقادی از معماری جز گرفتار شدن در یک دور یا افتادن در یک گرداب نتیجهای نداشته است.
ممکن است فهمیدن معماری نوعی فضیلت و ارزش فرهنگی به شمار آید. اما به فرض که فعالیتی ذهنی به نام فهمیدن معماری را فضیلتی فرهنگی به شمار آوریم، باید نخست چیزی به نام معماری وجود داشته باشد تا آنگاه کسانی به فکر فهمیدن آن باشند و بخواهند ارزشهای چنین فهمیدنی را در میان مردم ترویج کنند. معماری پیش از آنکه چیزی فهمیدنی باشد چیزی تولیدکردنی است. بینش علمی-انتقادی که هدفش آن بوده معرفت بشری را در حیطه شناخت علمی یا عقلی قرار دهد، هنر و زیبایی را نیز — که البته مرادف هم نیستند — در قلمرو انحصاری خود گنجاند. هرچند در این بینش انتقادی امور مربوط به هنر و زیبایی از امور مربوط به حوزه فهم محض تفکیک شد و در حوزه امور حسی قرار گرفت، و در مقابل عنوان «مبحث شناخت» که برای امور فهمیدنی بود، عنوان «مبحث حسیات (Aesthetics)» روی آنها گذاشته شد.
اما این گرایش عمومی جامعه علمی و دانشگاهی، همانطور که آثار آن را امروز در کتابها و مجلات معماری میبینیم، ساختن یک علم مفهومی از معماری است. اگر کار علمی-انتقادی درباره معماری فقط به عهده علم و فلسفه گذاشته میشد و خود معماران، که تولیدکننده معماریاند، و مردمی که مصرفکننده و دوستدار آن هستند، از روانپریشی ناشی از تعلیمات دانشگاهی و ادبیات معماری مندرج در کتب و نشریات معماری مصون میماندند، باکی نبود. اما معماری فهمیدنی به شدت خودش را به تعلیمات دانشگاهی و ادبیات معماری تحمیل میکند.
پرسش بسیار مهمی که به آسانی نمیتوان به آن پاسخ داد این است که حال که خواهی نخواهی فهم معماری مورد توجه علم و فلسفه قرار گرفته و از حاصل مساعی عالمان و فیلسوفان ممکن است دانشی درباره فهمیدن معماری ساخته شود، آیا چنین دانشی خود میتواند وسیله تولید معماری شود؟
سرگذشت معماری جدید، خود، بزرگترین دلیل است بر اینکه دانش فهمیدن نه تنها کمکی به ایجاد معماریهای تازه نکرده، بلکه فعالیت معماری را از نیروی خلاقه آن تهی کرده است. اشتباه است اگر گمان کنیم آثار درخشان اول معماری جدید محصول پیشرفت فهم معماری بودهاند. سرچشمهای که از آن آثار درخشان را به وجود آورد همان نیروی آفرینندهای بود که در تمام طول تاریخ آثار درخشانی مطابق مقتضیات فنی و روحی هر دوره ایجاد کرده بود. درست است که امثال لوکوربوزیه، میس وندرروهه، والتر گروپیوس، رایت و آلوار آلتو، بعضی کمتر و بعضی بیشتر، بحثهایی درباره اصول و مبانی کارهای خود و نیز راه درست معماری آینده کردهاند، و این بحثها حال و هوای کلی همان بینش علمی-انتقادی زمان خود را دارند. اما سیر بعدی معماری در دهههای بعد و قوت گرفتن بحثهای علمی-فلسفی درباره معماری و نقش مدارس و مجلات معماری در اشاعه این بحثها نشان میدهد که هر چه این بحثها بیشتر گسترش یافتهاند، خلاقیت و قدرت معماری فروکش کرده است. دلیل آشکار این فروکش آن است که آثار معماری به طور روزافزونی محتاج و وابسته به نقد و توجیه و توضیح شدهاند. به عبارت دیگر، از حوزه ارتباط حسی-کاربردی با مصرفکننده و دوستدار معماری دور شده در هالهای از مفاهیم و تعابیر قرار گرفتهاند که مردم به سادگی آنها را درنمییابند و اگر هم دریابند، آنچه دریافتهاند چیزی در حیطه «فهم» است نه ارتباط کاربردی با معماری.
معماران بزرگ آغاز تجدد از تبار و شجره معماران پیش از خود بودند که در عین حال و به اقتضای همزمانی با روزگار خود به ندای عصر خود نیز پاسخهایی دادند. اما این هلمنمبارزطلبی هر روز صدایش بلندتر شد و معماران را مجبور کرد قبل از پرداختن به کار اصلی خود، که درست کردن و تولید کردن معماری است، نخست درباره این بحث کنند که معماری چیست و ارزشهای آن کدام است. به این ترتیب، کار داوری درباره معماری و ارزشهای آن به خارج از معماری، به خارج از کارگاه فکری و عملی تولید معماری منتقل شد.
روندی که معماری بدینگونه دارد طی میکند، معماری را به چیزی از جنس ادبیات تبدیل کرده است. این تبدیلشدن به ادبیات اختصاص به معماری ندارد و شامل بسیاری دیگر از شئون فکری و فرهنگی نیز شده است. این وضع را به رسانهایشدن همه شئون نیز تعبیر کردهاند. تعبیر رسانهایشدن با جایگاهی که امروزه اطلاعات و اطلاعرسانی دارد کاملاً مناسبت دارد. رسانه و ادبیات بسیار به هم شبیهاند، با این تفاوت که رسانه در جانب قدرت و سیاست و ادبیات در جانب جامعه و فرهنگ قرار دارند. همانطور که جامعه مقهور قدرت و فرهنگ مقهور سیاست میشود، ادبیات هم مقهور رسانه میشود و در خدمت آن قرار میگیرد. رسانهها با تأکید بر اهمیت «اطلاعرسانی» میکوشند برای خود پایگاهی عمومی و مردمی اثبات کنند، اما واقعیت این است که آنها برآمده از قدرت و در خدمت آنند. ابزار سنتی رسانه ادبیات، یعنی ابزار ارتباطی کلامی، بود؛ اما امروز از همه وسایل ارتباطی استفاده میکند. در اثر تحول تکنولوژی رسانهای، حتی ادبیات مرسوم کلامی دارد استحاله پیدا میکند و در اثر این استحاله صورت ادبی آن به ماده صورت رسانهای تبدیل میشود. رسانه صورتی است که همه صورتهای مرسوم پیش از خود را به ماده خود تبدیل میکند، برای اینکه رسانه، مانند قدرتی که در خدمت آن است، تمامیتخواه است.
استحاله صورت معماری در ماده رسانه را در معماری پستمدرن امروز بهخوبی میتوان مشاهده کرد. معماری از پوسته تاریخی و رسم آبا و اجدادی خود خارج شده، به خدمت رسانه درآمده و به اجزای عمل رسانهای تبدیل شده است. آنچه پیش از این ادب و فرهنگ نام داشت و تلقی علمی-عملی از زندگی و جهان محسوب میشد و در صورتهای شعر و ادب و امثال و حکم و رسوم جریان داشت، امروز در رسانه منحل شده است. رسانه طعمی از همه آن چیزهایی که به ادب و فرهنگ مربوط بود در خود دارد، ولی چون به خدمت قدرت تمامیتخواه درآمده است و تحت سیطره تکنیک قرار دارد، همه صورتها را به صورت تکنیک تبدیل کرده است. ابزار و نماد اصلی رسانه مجله و فیلم و شکل امروزیتر آن اینترنت، و نشانه مشروعیت آن تیراژ است، یعنی قبول همگانی و رواج عمومی.
پستمدرن به صورت موجی در معماری، هنر، ادبیات، جامعهشناسی و سیاست وارد شده، و وجه غالب آن صورت رسانهای است. خود پستمدرن آنقدر کیفیت رسانهای دارد که گوینده آن هم چندان اصراری برای اثبات آن ندارد. در واقع، سخن پستمدرن گوینده مشخصی ندارد. آنچه باید اثبات شود خودبهخود در جریان رسانه اثبات میشود.
دانشجوی معماری که اینگونه مطالب را میخواند حق دارد سؤال کند که بالاخره تعریف معماری چیست. هر نگاهی که به معماری داشته باشیم ناچار باید بتوانیم آن را تعریف کنیم. اما سؤال اساسیتر این است که چه نیازی به تعریف داریم و تعریف چه مشکلی را حل میکند. بسیاری از چیزها در زندگی ما حضور دارند که برای ارتباط با آنها فقط به گذاشتن نامی اکتفا کردهایم. تعریف است که روی جلد کتاب آمده است. میزان گسترش تعریف به هدف نویسنده بستگی دارد. گاه در معماری کتابهایی نوشته میشود که طرز ساختن را به خواننده تعلیم میدهند. اما میتوان علاوه بر طرز ساختن ساختمان سؤالات دیگری را مطرح کرد؛ همان سؤالات تاریخی که ویتروویوس رومی، حدود دو هزار سال پیش، تحت عناوین استحکام، فایده و زیبایی به آنها پاسخ داده است و در دوره جدید تعابیر صنعت–کارکرد–شکل را به جای آنها گذاشتهاند. تا زمانی که این بینش علمی-انتقادی جدید نبود، نه برای معماران و سازندگان و نه برای مردم و نه حتی برای نویسندگان غربی کتابهای معماری، مشکل تعریف مشکل علمی و فلسفی نبود. اما وقتی دانش معماری از تعلیم ساختن به بررسی موضوع نحوه ارتباط ذهن با معماری تبدیل شد، ارتباط حیاتی و وجودی با معماری به ارتباط موضوعی تبدیل شد. معماری مانند همه امور دیگری که با ساختن سر و کار دارند در قلمرو خلاقیت است و خلاقیت تن به تعریف نمیدهد.
مهمتر از مسئله تعریف این است که به فرض هم کسی تعریفی برای معماری بکند، کما اینکه در طی یکصد سال اخیر کردهاند، دیگر گوش شنوایی برای این حرفها نیست. راهبرد اصلی پستمدرن این است که هیچ حرفی را نباید جدی گرفت. پستمدرن با جدیبودن، با اعتقاد و — به قول تبیینکنندگان جریان موسوم به پستمدرن — با فراروایتها مخالف است. برخلاف مدرنیته که رو به آینده داشت، پستمدرن از توجه به آینده منع میکند. هیاهوی ورود به هزاره سوم را به یاد داریم. به رغم حجم رسانهای این هیاهو، ذرهای از شور و شوق اجتماعی-سیاسی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در آن نبود. هیچ شخصیت بزرگ و شعار بزرگی پشت ادبیات رسانهای ورود به هزاره سوم نبود. پستمدرن با بزرگیها میانهای ندارد، مگر یک بزرگی: تیراژ رسانه.








