خانه باهنر، ملایر، رضا کولیوند، رتبه اول تک‌واحدی جایزه معمار ۹۸

اشتراک‌گذاری
خانه باهنر، ملایر، رضا کولیوند، رتبه اول تک‌واحدی جایزه معمار ۹۸

مادرم که رفت، متوازن و موازى افزایش افسرد گى و کم حوصلگى پدرم، غبار و گردوخاك هم، روزبه روز اشیاى خانه اش را بیشتر پوشاند. حالا در آن خانه، غبار و کتاب، دو عنصر کلیدى است که گاهى با هم در جدال اند و اغلب در صلح وصفا! گاهى خیال مى کنم پدرم، هم عامدانه و هم منفعلانه دارد خودش را با پرده اى عجالتاً نازك از غبار مى پوشاند؛ گویى دارد خودش را زیر این پرده پنهان مى کند؛ پرده اى یکدست و منسجم که فقط به نفس هاى او، لحظه اى به هوا مى پرد و دوباره به جاى خود فرومى نشیند. اینها فکروخیال است البته اما چندان هم با بى اعتنایى او به غبار خانه اش بى ربط نیست. پدرم خانه را به خودش، به خود خانه، به زیستى طبیعى، واگذاشته است. این البته روح و وجود اوست که این خانه را از زوال و ویرانى »نجات« مى دهد. رفتار پدرم با این خانه، در کارکردى ترین شکل ممکن است. گویى اضافه بر کارکرد مشخص و اصلى هر شیئى یا فضا، دیگر هیچ کیفیتى براى او از این خانه انتظار نمى رود. انگار همین کافى است که بشود زیر سقفش خوابید؛ در لوله هایش آب و گاز و در سیم هایش برق جارى باشد؛ تلفنش با تمام غبارى که گرفته، زنگ بخورد و بشود با آن فقط شماره گرفت و با دیگران صحبت کرد؛ و... من به این پارادایم کم وبیش متافیزیکى یا احتمالاً به نظر بعضى ها حتى خرافى، باور دارم که روح یا گرماى تنفس پدرم، کالبد و جسم خانه را از زوال محافظت مى کند یا حداقل این زوال را به نحو قابل توجهى به تعویق مى اندازد. فکر مى کنم اگر هیچ کس در آن خانه نباشد، به زودى سنگ ها و کاشى ها کنده خواهد شد و طبیعت، خانه را به سرعت بیشترى مصادره و هضم خواهد کرد. زیست پدرم اکنون در این خانه، نوعى توافق یا همزیستى مسالمت آمیز البته بیشتر غیرمتعمدانه و چه بسا ناخودآگاه با طبیعت، و مشخصاً با گذر زمان است. گویى پدرم در خانه نشسته و به زمان و گردوخاك و طبیعت مى گوید به این خانه بیایید و بروید، هرگوشه مى خواهید لانه کنید و هر چه مى خواهید بکنید اما با استفاده من از مکان و اشیاى این خانه کارى نداشته باشید. او فقط وقتى به فکر برقرارى آن »تعادل« و مهار نیروى طبیعت و زمان مى افتد، که این نیرو، کارکردهاى اشیا و فضا را براى او مختل کند. در واقع پدرم، به هر دلیل، در خانه اش با مجموعه اى از »نقص« ها زندگى مى کند؛ نقص هایى که یکى پس از دیگرى، و به مرور زمان، به دلیل وانهاد گى ساختمان به وجود مى آیند. این وانهادگى، این زیست مسالمت آمیز پدرم با نقص هاى خانه اش، البته علاوه بر افسردگى، دلایل دیگرى هم دارد که مربوط ترینش به بحث این مطلب، یکى بى اعتنایى او به کیفیت ها )از خوراك تا لباس؛ از اشیا تا فضا و مکان( است؛ و دیگرى بى علاقگى مفرط یا در واقع بیزارى اش از هر جور و هر قدر از بزك ها و خودنمایى هاى معمارانه. به نظر من، مجموعه این دلایل و دلایلى دیگر، به گونه اى تناقض نما و طنزآمیز، او را که از اتفاق )شاید هم نه چندان از اتفاق( آدم کمال گرایى است، چه بسا ناخودآگاه، به پذیرفتن نقص ها واداشته است. هم، آن شُرّه لب بام نوعى »نقص« به حساب SANAA در آن ساختمان مى آید اما من این را یک جور تعامل با طبیعت تعبیر مى کنم؛ هر چند از این

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید.