مدتهاست که جامعهٔ معماری برای گسترش شکاف بین نظریهٔ پساساختارگرا و عمل سوگواری میکند [آرکیتکچرال ر کورد مارس ۱۹۹۸، ص ۶۲، ترجمهٔ فارسی: معمار ۲، ص ۱۸]. اکنون با جهانی شدنِ فزایندهٔ سرمایهداری، معماران و دانشگاهیانی هر چه بیشتر ــ همانطور که مایکل اسپیکس در صفحهٔ ۱۹ همین شماره به آن پرداخته است ــ به بررسی این وضعیت مشغولاند. نمونهای از بروز آشکار این کنجکاوی، کنفرانس ۹ و ۱۰ نوامبر ۲۰۰۰ در موزهٔ هنرِ مدرنِ نیویورک تحت عنوان «فرایند تکامل: معماری معاصر و تخیل عملگرا» بود که یک صندلیاش هم خالی نماند.
این کنفرانس که جون اوکمن، مدیرِ مرکز بوئل در کلمبیا، و ترنس رایلی، سرپرستِ بخشِ معماری و طراحیِ موزهٔ هنرِ مدرنِ نیویورک، سازمانش داده بودند، در پیِ اکتشافِ راههایی بود که به کمک عملگراییِ آمریکایی اهلِ نظر و اهلِ عمل را به هم برسانند. زمانی بود که رویکردِ فلسفیِ عملگرایی ــ که چارلز س. پیرس در اواخرِ قرنِ نوزدهم این نام را بر آن نهاد و در سراسرِ بیست سالِ اخیر ریچارد رورتی از دانشگاهِ استنفورد و کرنل وست از دانشگاهِ هاروارد جانی دوباره به آن دادند ــ بابتِ نگرشِ ابزارگرای آمریکاییِ خود موردِ ملامت بود. این رویکرد به عمل بهایِ بسیار میداد، ولی به این پرسش که چگونه میاندیشیم و میدانیم چندان بهایی نمیداد. با این همه، همانطور که وست نوشته است، عملگرایی را نه فلسفه بلکه بیشتر باید همچون «تفسیرِ فرهنگیِ همیشهحاضری که میکوشد آمریکا را در لحظهای تاریخی خاص به خودش توضیح دهد» به شمار آورد.
واقعیت این است که اگر کنفرانس به چهرههای پرجاذبهای چون پیتر آیزنمن و ریچارد رورتی، و به کرنل وست و رم کولهاس محدود میماند، نصفِ روز برایش کافی میبود. استن آلن، برای روشن کردنِ موضوع، با استفاده از تجربهٔ خود در مقامِ معمار و اهلِ نظر، بهترین جمعبندی از جاذبهٔ عملگرایی را عرضه کرد. این پنج سخنران بحث را به مسیرهایی کشاندند که هیچ اهلِ نظر یا معمارِ دیگری به این خوبی از عهده برنمیآمد.
با این همه باید بگویم که ــ چه در موردِ مناظرهٔ آیزنمنـرورتی و چه در موردِ وستـکولهاس ــ آدم احساس میکرد که از تماشای یک کشتیِ جانانه بین معماران و فیلسوفان برمیگردد. در این نبردِ خاص، مبارزهٔ بین آیزنمن و رورتی سرزنده و نسبتاً تُند بود، اما برندهٔ مشخصی نداشت. رورتی تمایل نداشت به صورتی که آیزنمن میکوشید ــ با استفاده از واژههای سطحِ بالای نظریه از قبیلِ «حسِ انتقادی» ــ بازی را پیش ببرد، بازی کند. در نوبتِ بین وست و کولهاس، کولهاس با قدم گذاشتن در هر دامی که وست برایش پهن میکرد، مناظرهٔ وست را به رقصی ــ گاه با پایکوبیدنی سنگین و گاه چرخشی نرم روی نوکِ پا ــ همانند کرده بود.
از این نمایش چه حاصل شد؟ چیزی بیش از چند دقتِ نظر. رورتی سخنش را با تعجب از اینکه چگونه معماران برای خوب طراحی کردن اینقدر نیازمندِ فلسفهاند آغاز کرد. میگفت اختیار با خودشان است، اما بعید است سودی از آن عایدِ آنها شود. در موردِ انتظارِ پاسخهای بزرگِ معماری از فلسفه داشتن جداً بدبین بود و عقیده داشت که معماری باید فلسفه را به چشمِ منبعِ الهام ببیند، نه منبعِ آموزش.
آیزنمن برای تأییدِ این ادعای خود که معماران به «حسِ انتقادی» در طراحی ــ یعنی زیرِ سؤال بردنِ مفروضات و به وسیلهٔ فرم در مقابلِ شیوهٔ مرسوم مقاومت کردن ــ نیازمندند، از مسابقهٔ ساختمانِ نیویورک تایمز مثال آورد. طرحهای گهری و SOM نشاندهندهٔ حسِ انتقادی هستند، در حالی که طرحِ رنتسو پیانو توجهِ بسیار زیادی به تمایلاتِ صاحبکار نشان داده است. رورتی که ظاهراً از کاربردِ اصطلاحِ «حسِ انتقادی» خوشش نمیآمد، اصطلاحِ خودش ــ «تازگی برای معماران» ــ را سطحِ پایین به نظر میآمد به کار برد. به نظرِ رورتی، معمارانی که چیزِ تازه و اصیلی طراحی میکنند نسبت به رسمِ رایج دیدِ انتقادی دارند. اما رورتی کاری به این نداشت که طرحِ گهری/SOM چه تازگی دارد که طرحِ پیانو ندارد؛ عقیدهٔ او بیشتر این بود که معمار باید همان کاری را بکند که احساس میکند. اگر پذیرشِ مردم صفر بود، معلوم میشود طرحِ معمار چیزی بیش از یک خودابرازی شخصی نبوده است؛ اگر دیگران به او تأسی کردند، معلوم میشود پاسخی به روحِ زمانه داده است.
وقتی آیزنمن «احساسِ مسئولیت» را هم در برنامهٔ کارِ معمار قرار داد، باز هم رورتی به نظر تردید نگاه کرد: او باور نمیکرد که «احساسِ مسئولیتِ» معمار باعثِ تأمینِ رضایتِ همهٔ مخاطبانِ او شود. رورتی با حالتی قیمآبانه ــ یا با رفتاری مانندِ یک روانکاوِ جدی ــ گفت دغدغهٔ «حسِ انتقادی» و «احساسِ مسئولیت» از این انگیزه ناشی میشود که «در هم و بر همشان کن تا مردم گمان نکنند تخیلت ته کشیده است.» سپس اضافه کرد که «اگر امروز جامعه را به هیجان نمیآوری، معلوم نیست جوامعِ بعدی هم از همان کار احساسِ هیجان کنند.»
برخلافِ آیزنمنِ نظریهگرا، کولهاس مجذوبیتی بیشتر عملگرایانه نسبت به سرمایهداری از خود نشان داد، هر چند اثرِ بدبینی و عقلائیتستیزی در او محسوس بود. اما وست کاری به اینها نداشت: او تحقیقاتِ کولهاس در اکنافِ عالم، در نقاطی مانندِ لاگوس، را با این سؤال که «همان چکیدهای که در این نقاط با نیروهای استعماری به وجود خواهد آورد؟ کارِ شما در نیجریه چگونه نقشی مخالف در جهان به عهده خواهد گرفت؟» زیرِ سؤال برد. به نظر نمیرسید که او از جوابِ کولهاس ــ که کارِ او فقط تحقیق، یعنی مستندسازی یافتههاست ــ راضی شده باشد.
از میانِ معمارانِ سخنرانِ کنفرانس، استن آلن که در کلمبیا تدریس میکند، جاذبهٔ عملگرایی را به شایستهترین وجه جمعبندی کرد. آلن، که پشتوانهٔ محکمی در تاریخِ نظریه و نقدِ دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ داشت، بر بخشی از بنیانِ روشنفکریِ معماری ــ که در اثرِ افراط در ابزارگراییِ دهههای قبل از دست رفته بود ــ بر نظریه و نه بر عمل تکیه کرد. در عینِ حال نظرِ آلن دربارهٔ «حسِ انتقادی» با نظرِ آیزنمن متفاوت بود: به نظرِ او معماری هیچوقت محملِ مشخصاً کارآمدی برای نقد نبوده است. آلن با این گفتهاش که «معماری دربارهٔ جهان نظر نمیدهد، بلکه در آن عمل میکند،» نشان داد که دوست دارد «گفتگوی حاضر» ادامه پیدا کند تا کار کردن و فکر کردن همدوشِ هم پیش روند. به نظرِ او عملگرایی از دیدِ فلسفی ارزشِ بررسیِ مجدد دارد: آن طور هم که بعضی فرض کردهاند، عملگرایی یکسره ابزارگرایانه نیست؛ با روشِ شکاکانه و سرکشِ خود میخواهد هر هنجاری را در عمل بیازماید. آلن عقیده داشت که عملگرایی طرفدارِ «نرم و حساس» بودن است، اما «هوسباز و دمدمی» نیست. همانطور که او افزود، «بهرهوری ایجاب میکند که معماران راهبردهای ذهنیِ از مد افتاده را کنار بگذارند تا راه به روی فنونِ تازه باز شود.»
بعد از ذکرِ نکاتی که به آنها اشاره شد باید گفت ــ اگر هیچ دستاوردِ دیگری از این کنفرانس حاصل نشد ــ آنچه غالباً از یک بحثِ دو روزه انتظار میرفت، یعنی فرصتی برای فکر، به دست آمد.








