\\nگفته بودند دم غروب باید بروید گورستان لنجها. همان وقت که اسمش را شنیدم میدانستم که آنجا، جایی است که باید ببینم. نمیدانستم لنجها هم میمیرند، نمیدانستم گورستان دارند، باید به چشم خودم میدیدم.\\n
\\n\\n\\nدم غروب رفتیم. عید بود و همهجا شلوغ. لنجهایی که یک عمر ماهیگیرها را روزانه همراهی کرده بودند، لنجهایی که از دل دریا ماهی گرفته بودند، لنجهایی که بار آورده بودند و برده بودند آنجا کنار هم بودند، ناوگانی به گل نشسته.\\n
\\n\\n\\nمنظره عجیبی بود. لنجهای کهنه چوبی، پوسیده، نصفهنیمه تکیه داده به هم یا یکه و تنها و مملو از آدم. زن و مرد و پیر و جوان که از هر جا که امکانش بود از لنج بالا میرفتند و به آنچه از آن باقی مانده بود سرک میکشیدند. از حفرههای کف و بدنه سرشان را بیرون میآوردند و عکس میانداختند. بلند حرف میزدند و میخندیدند.\\n
\\n\\n\\nگورستان لنجها اما واقعاً گورستان بود. با این تفاوت که کسانی به خلوت مردههایی که سالها بود مرده بودند وارد شده بودند. به استخوانهایی که از آنها باقی مانده بود دست میکشیدند و نگاه میکردند تا ببینند زمان چه به سرشان آورده است. در حالی که روا بود آرام بایستند و با احترام به منظره شگفت نگاه کنند.\\n
\\n\\n\\nدهها لنج که روزهای خوبشان گذشته بود و حالا در خوری نیمهخشک تن به آب و گل داده بودند و محکوم بودند به اینکه تا آخرین نفس، خلوتشان به آدمهایی که با مرگشان عکس یادگاری میانداختند آلوده باشد.\\n
\\n\\n\\nآفتاب که به خط زمین نزدیک شد و انعکاسش روی آب افتاد جمعیت کم شدند. لنجها پراکنده بودند. میشد در فضای بین آنها راه رفت و فکر کرد که هر کدام قبلاً چه شکلی داشتهاند. چه رنگی بودهاند. چقدر عمر کردهاند و چقدر خلیج فارس را پیمودهاند تا بالاخره در این خور آرام بگیرند.\\n
\\n\\n\\nکمی دورتر از یکی از لنجها صدای تبر میآمد و الوارهای نو و خوشبوی چوب کنارش روی زمین بود. با داربست، لنج را تا حد امکان صاف کرده بودند و مردی با موهای جوگندمی، الوارهای پوسیده کف را با الوارهای نو جایگزین میکرد. ایستادم به تماشا. مرد بیعجله و آرام الوارها را کنار هم میگذاشت. تصمیم گرفته بود یکی از لنجها را زنده کند.\\n
\\n\\n\\nدر میانه آن همه ویرانی، گویی حضرت نوح بود که بیتفاوت به آنچه در اطراف میگذشت داشت قایقش را میساخت. نیمی از قایق نو شده بود و نیمی دیگر هنوز رنگ کهنگی داشت. روی دیوارهای قدیمی قایقی که سالها به خشکی نشسته بود یادگاری نوشته بودند. برای مرد مهم نبود. کار خودش را میکرد. صدای کوبیدن چکش روی میخ، جایگزین صدای خندهها و همهمههای مردمی شد که لابهلای لنجها میگشتند. برای لحظههای کوتاهی غروب بود و صدای چکش. تق تق تق... صدایی که از زندگی روایت میکرد.\\n
\\n\\n\\nمرد آمده بود تا قصه را یک بار دیگر به زبان دیگری بگوید. شاید این بار آخر قصه بهتر تمام میشد. لنج دیگر در گل جا نمیماند. میرفت و میرفت و در افقهای آبی دور برای همیشه محو میشد.\\n
\\n\\n\\n*عنوان کتابی از محمود دولتآبادی\\n
\\n\\n\\n\\n\n







