معماری بومی و محلی

روزگار سپری شده مردم سالخورده

شیدا اعتماد·عکس: شیدا اعتماد·ویژه‌نامه بوشهر
روزگار سپری شده مردم سالخورده
لنج چوبی قدیمی در گورستان لنج‌ها نزدیک بوشهر
لنجی در گورستان لنج‌ها — روزهای دریایی‌اش به پایان رسیده

گفته بودند دم غروب باید بروید گورستان لنج‌ها. همان وقت که اسمش را شنیدم می‌دانستم که آنجا، جایی است که باید ببینم. نمی‌دانستم لنج‌ها هم می‌میرند، نمی‌دانستم گورستان دارند، باید به چشم خودم می‌دیدم.

دم غروب رفتیم. عید بود و همه‌جا شلوغ. لنج‌هایی که یک عمر ماهیگیرها را روزانه همراهی کرده بودند، لنج‌هایی که از دل دریا ماهی گرفته بودند، لنج‌هایی که بار آورده بودند و برده بودند آنجا کنار هم بودند، ناوگانی به گل نشسته.

منظره عجیبی بود. لنج‌های کهنه چوبی، پوسیده، نصفه‌نیمه تکیه داده به هم یا یکه و تنها و مملو از آدم. زن و مرد و پیر و جوان که از هر جا که امکانش بود از لنج بالا می‌رفتند و به آنچه از آن باقی مانده بود سرک می‌کشیدند. از حفره‌های کف و بدنه سرشان را بیرون می‌آوردند و عکس می‌انداختند. بلند حرف می‌زدند و می‌خندیدند.

گورستان لنج‌ها اما واقعاً گورستان بود. با این تفاوت که کسانی به خلوت مرده‌هایی که سال‌ها بود مرده بودند وارد شده بودند. به استخوان‌هایی که از آنها باقی مانده بود دست می‌کشیدند و نگاه می‌کردند تا ببینند زمان چه به سرشان آورده است. در حالی که روا بود آرام بایستند و با احترام به منظره شگفت نگاه کنند.

◆ ◆ ◆

ده‌ها لنج که روزهای خوبشان گذشته بود و حالا در خوری نیمه‌خشک تن به آب و گل داده بودند و محکوم بودند به اینکه تا آخرین نفس، خلوتشان به آدم‌هایی که با مرگشان عکس یادگاری می‌انداختند آلوده باشد.

آفتاب که به خط زمین نزدیک شد و انعکاسش روی آب افتاد جمعیت کم شدند. لنج‌ها پراکنده بودند. می‌شد در فضای بین آنها راه رفت و فکر کرد که هر کدام قبلاً چه شکلی داشته‌اند. چه رنگی بوده‌اند. چقدر عمر کرده‌اند و چقدر خلیج فارس را پیموده‌اند تا بالاخره در این خور آرام بگیرند.

کمی دورتر از یکی از لنج‌ها صدای تبر می‌آمد و الوارهای نو و خوشبوی چوب کنارش روی زمین بود. با داربست، لنج را تا حد امکان صاف کرده بودند و مردی با موهای جوگندمی، الوارهای پوسیده کف را با الوارهای نو جایگزین می‌کرد. ایستادم به تماشا. مرد بی‌عجله و آرام الوارها را کنار هم می‌گذاشت. تصمیم گرفته بود یکی از لنج‌ها را زنده کند.

در میانه آن همه ویرانی، گویی حضرت نوح بود که بی‌تفاوت به آنچه در اطراف می‌گذشت داشت قایقش را می‌ساخت. نیمی از قایق نو شده بود و نیمی دیگر هنوز رنگ کهنگی داشت. روی دیوارهای قدیمی قایقی که سال‌ها به خشکی نشسته بود یادگاری نوشته بودند. برای مرد مهم نبود. کار خودش را می‌کرد. صدای کوبیدن چکش روی میخ، جایگزین صدای خنده‌ها و همهمه‌های مردمی شد که لابه‌لای لنج‌ها می‌گشتند. برای لحظه‌های کوتاهی غروب بود و صدای چکش. تق تق تق... صدایی که از زندگی روایت می‌کرد.

مرد آمده بود تا قصه را یک بار دیگر به زبان دیگری بگوید. شاید این بار آخر قصه بهتر تمام می‌شد. لنج دیگر در گل جا نمی‌ماند. می‌رفت و می‌رفت و در افق‌های آبی دور برای همیشه محو می‌شد.

*عنوان کتابی از محمود دولت‌آبادی