نوشتار حاضر ترجمه پیشگفتار کتاب «معماری: حضور، زبان، مکان» نوشته نوربرگ شولتز به زبان نروژی است که ابتدا به زبان ایتالیایی و سپس از ایتالیایی به انگلیسی ترجمه شده است. بنابراین اثر حاضر به گفته افلاطون سه مرتبه از حقیقت متن دور شده است. امید آن که مترجم فارسی چندان از اصل گفتار او به دور نیفتاده باشد.

طی مطالعاتم در زوریخ پس از جنگ، از بخت بسیار خوش در دوره «تاریخ معماری مدرن» زیگفرید گیدیون شرکت کردم. او نه تنها اصول بنیادی مدرنیسم، بلکه مهمترین هنرمندان این دوره را نیز به من شناساند. اگر آنها را هنرمند مینامم، بدین علت است که سروکار ما در اینجا با هنر است. گیدیون بهدرستی خاطرنشان میساخت که در جهان مدرن، بدون عبور از سوراخ سوزن هنر مدرن، معمار شدن غیرممکن است. او ما را با خود به پاریس برد، به آنجا که نه فقط لوکوربوزیه، بلکه برانکوزی (Brancusi)، جاکومتی (Giacometti)، نینای دوستداشتنی ــ بیوه کاندینسکی ــ را نیز ببینیم. اغلب اوقات نیز به همراه هانس آرپ (Hans Arp)، ماکس ارنست (Max Ernst) و آلوار آلتو میهمانان عزیز خانه گیدیون بودیم. این همه به اضافه آشنایی من با آثار جیمز جویس ــ که خانم گیدیون در آن زمان به مطالعه آن مشغول بود ــ و نیز مطالعه شخصی خود من در مورد موسیقی دوازده لحنی آرنولد شوئنبرگ تکمیل میشد.
به نظر میرسد اشاره بدین چیزها مهم باشد، بخصوص که این روزها بسیاری مدرنیسم را نوعی کارکردگرایی بدون سوداهای هنری تلقی میکنند. تعریف میس وندر روهه از معماری بهصورت «پوست و استخوان»، در دوره پس از جنگ هیچ توجهی را به خود معطوف نداشت. معماری مدرن هنر محسوب میشد. هدف آن رفع شکاف میان اندیشه و احساس بود که ریشههای آن تا دکارت و جمله «میاندیشم، پس هستم» او به عقب باز میگردد. این شکاف به تحدید اندیشه تا سطح ریاضیات و کمیتها، و نیز تقلیل حوزه احساس به محدوده سلیقههای سوبژکتیو دلالت میکند. این موضع انعطافناپذیر، نگرش نخستین را ــ که در آن توصیف و معنا در تمامیت ادراک وحدت مییافت ــ تغییر داد. امتیاز ویژه هنر، ثبت و بیان منطقی روابط غیرقابل توصیف، پیوندها و رشتههایی است که نمیتواند به صورت کمی درآید. بنابراین، از آنجا که ابزار بیانی هنر تخیل (image) است، مدرنیسم جنبشی هنری بود.
بدین ترتیب برای پیدا کردن راهی برای بهبود بخشیدن به شکاف میان اندیشه و احساس، باید رد خود را تا سرچشمههای کارکردگرایی پی بگیریم. چون یک اثر هنری بدون کارکردی نمیتواند در ارضای احساسات ما توفیق یابد. در واقع اشتباه نیست که بگوییم آنچه کارکردی است زیبا نیز هست، اگر منظورمان از زیبا صورتی واقعی و زنده از بیان (expressive) باشد. اصول بنیادی مدرنیسم از اتحاد میان «عملی بودن» و «معنا داشتن» (expressive) تشکیل میشد، چنانکه لوکوربوزیه این مفهوم را در کتاب خود «۵ نکته برای یک معماری جدید» تدوین نمود. همین امر تأییدکننده این نظر است که هدف بنیادی این جنبش، چنانکه در سال ۱۹۲۷ در وایزنهوف زایدلونگ (Weissenhofsiedlung) نشان داده شد، گونهای مسکن جدید برای زندگی روزانه انسان عادی بود.

اتحاد میان عملی بودن و معنا داشتن، به تمایل پیشگامان جنبش به معماری و هنر بومی جان تازهای بخشید. وحدت اصیلی که سبکهای اروپایی، بخصوص در آن برهه آکادمیک، از دست داده بودند، دقیقاً در معماری عادی یافت میشد. سفر به آفریقا و آسیا بهمنظور کشف دوباره اصالت، ضروری تلقی میگشت. سور فن (Sverre Fehn) در یکی از شمارههای «بیگ کونست» (Byggekunst) به سال ۱۹۵۲، در خصوص سفری به مراکش نوشت: «کشف میکنم، و خودم را کشف میکنم. این روزها، در سفر به مراکش با قصد مطالعه درباره معماری ابتدایی، منظورم کپی کردن چیزهای کهنه ــ یا ترسیم زمان حال ــ نیست؛ بیشتر بازشناختن خود در آنجاست.»
گیدیون مفهوم اصالت را تا حد بهاصطلاح «رخدادهای تعیینکننده» (Constituent events) توسعه داد، که پیوسته در تاریخ معماری اروپایی از نو ظاهر شده و نوعی زبان بنیادی را شکل داده است. در نتیجه او موفق شد نشان دهد مفهوم فضا، که بهصورتی مشخص جزئی از مدرنیسم بود، پیش از آن در جنبش باروک ــ هر چند در زمینه اجتماعی و سیاسی کاملاً متفاوتی ــ فراهم آمده بود. گیدیون در بیانیه خود درباره معماری مدرن، «فضا، زمان و معماری» بخش اول را با رجوعی به برومینی (Borromini)، گوارینی (Guarini) و بالتازار نویمان (Balthasar Neumann) آغاز کرد. تصور او از گذشته میتواند با عبارات «تداوم و تغییر» تعریف شود، که عنوان اولین سخنرانی گروپیوس در دانشگاه هاروارد به تاریخ ۱۹۶۱ بود.

تداوم و تغییر بدان دلالت دارد که بهرغم همه تغییرات، چیزهایی دوام میآورد. گیدیون حتی پیش از وقوع پدیدههای متناقضی همچون جنبش متابولیستها در دهه ۶۰، مدرنیسم را با مفاهیمی همچون «طرح کارکردی» (built functional plan) و رشته بنیادی «شخصیت» (Character) بازآرایی میکرد. میتوان بهعنوان یک گروه کاری در جنبش ساختهشده، رخدادهای تعیینکننده را مطالعه کرد؛ بهویژه آن فعالیتهای پراکندهای که فاقد «تداوم و تغییر» و یا تداوم بدون تغییرند ــ یعنی شکستگرایی (Deconstructionism) و تقلید کاذب از سبکهای گذشته. این هر دو نوعی نمایشگری اسپکت قاکولوهای فروپاشیده طبیعت میان توصیف و معنا میباشند.
این واقعیت که مدرنیسم اساساً یک جنبش هنری بود، بهسادگی از تکیههای جنبش بر یک هنرمند مهم در نسل گذشته نیز مشخص میگردد. کارکردگرایی نخستین به یوزف آلبرس (Josef Albers) و گیورگی کپس (Gyorgy Kepes) ــ هر دو از کادر آموزشی باوهاوس ــ تکیه میکند. در دهههای اخیر مفاهیم «حضور» و «معنا و زبان» ــ که شاید مهمترین ابزار بیان فعلی است ــ نیز در فرهنگ معماری ظاهر شدهاند.

با توجه به این که نظریهپردازی این جنبش، با ارجاع به آرای پدیدارشناسی ادموند هوسرل (Husserl) شکل گرفت و در دوره بیست و چهار سال اخیر در زبانهای پر جمعیت اروپایی به اثرگذاری ترجمه شد، رویکرد گرفتن «مفهومی از مکان» در آن، عمیقتر و باز شدهتر شد. این رویکرد به منظر معماری بازمیگردد، که در آن آدمی به سوی پدیدها برمیگردد و در آنها زندگی را میفهمد. بدون دستیابی به مکان، چیزی به نام «طرح کارکردی» وجود ندارد ــ همان مفهومی که در «روحمکان» (Genius Loci) به سال ۱۹۷۹ فرض شده بود؛ مفهومی که به مرور سالها در «مفهوم معنا در معماری غربی» (۱۹۷۵) بسط داده شد و در طرح (۱۹۸۰) Living concept of architecture مفهوم سادهتر و در نهایت کاربریتر یافت.
هیچ هنر و حتی هیچ علمی بدون درک از مفهوم چندوجهی «مکان» نمیتواند راهگشا باشد. شناخت پایه و آغاز جستجو در معماری، در همه پدیدهها از کلاسیکها تا معماری بومی، در ابتدا و اساس از منظر مکان آغاز شده و یک اصطلاح سادهتر و گستردهتر در پیجویی این پدیدهها به کار میرود ــ مکان، حضور، راهی برای بازیافت اصالت معماری، نخستین معماری مدرن و ساختار آن: نگاه از منظر معماری مدرن یا حضور و خصلت (Character) آن.
زبان طرح، شکل و ترکیب آنها در یک طرح، در معماری مدرن، ضمن ضروری دیدن منشأ زنده آنها در رخدادهای تعیینکننده ناشی از ((cogito ergo sum))، از قانونهای دلبسته به طرح، حضور خصلت یا گونهها برای دستیابی به مفاهیم بنیادی و مرزهای فرامادی پاسخ خواهیم گرفت. در این بحث، با بستن حلقه میان کارکرد، فرم، نمود، و بازشناخت آنها در ادراک کلی معماری، میتوان به نگاه و اندیشهای گفتوگویی نزدیک شد که نمونه آن را در آرای کسانی همچون موریس مرلوپونتی (Maurice Merleau-Ponty) و در نهایت در مارتین هایدگر (Heidegger) با مفهوم وجود در زمان (Sein und Zeit) و گادامر (Gadamer) با حقیقت و روش (Wahrheit und Methode) بازمییابیم.
تحقق این نگاه، که نه به صورت سبک یا اسلوب آماده در ابتدا یا انتهای کار، بلکه بهعنوان یک خصلت کاوشی و درونماندگار نگاه شود، شاید بتواند به برانگیختن نگرشی تازه از معماری بینجامد ــ نگرشی که در عین تداوم با گذشته، تغییری دلسوزانه و واقعگرایانه را در طرح و ساختار شهرها و روستاها به ارمغان آورد.
پانوشتها:
۱. C. Norberg-Schulz, Architecture: Presence, Language, Place; از ایتالیایی به انگلیسی ترجمه: Antony Shugaar; Skira Editore S.P.A.; چاپ اول ایتالیا، ۲۰۰۰.
۲. S. Giedion, Constancy and Change.








