بیست معمار به سؤالات زیر در نشستی که توسط معمار برگزار شد پاسخ دادند: ۱) آیا عملکرد امروز با مفاهیم مدرن جایگزین شده است (همانگونه که بسیاری از عناصر سنتی معماری جایگزین شدهاند)، یا بخشی اصلی از معماری — مانند فضا یا مکان — است و حتی در مجردترین آثار، مانند آنهایی که به «معماری مجازی» مربوط میشوند، حضور دارد؟ ۲) آیا مفهوم عملکرد به نمودارها و جداولی اشاره دارد که برای نشان دادن روابط دسترسی بین واحدهای فضایی یک ساختمان استفاده میکنیم، یا رابطهای است بین فرم فضاها و نحوۀ استفاده از آنها؟ ۳) آیا وظیفۀ اصلی معماری پاسخگویی به نیازهای بیانشده و نشدۀ مردمی است که از معماری بهرهمند میشوند، یا باید به سؤالاتی که خود معماری مطرح کرده پاسخ دهد؟
تحریریۀ معمار — مقدمه
معمار طی پنج سال گذشته از طریق چاپ مقالات، نظرات و یادداشتها توانسته است تا اندازهای محدود به نیاز تبادل افکار در جامعۀ حرفهای معماران پاسخ گوید. برای گسترش تبادل فکر و نظر بر آن شدیم که در جلسات دیدار و گفتگو با طرح یک موضوع از طرف یکی از معماران، آن را به بحث بگذاریم و حاصل بحثها را در معمار به چاپ برسانیم. از همینرو طی نامهای با طرح موضوع «عملکرد در معماری» از طرف کامران افشار نادری، از معمارانی که تصور میکردیم علاقهمند به این مبحث باشند دعوت کردیم در روز ۳۰ شهریور ماه در جلسهای که در خانۀ هنرمندان برگزار شد شرکت کنند. اکثر دعوتشدگان نهتنها به این دعوت پاسخ مثبت دادند، که بهطور فعال در جریان بحث شرکت کردند. از همۀ آنها بسیار سپاسگزاریم. حاصل این گفتگو را در زیر میخوانید. در شمارۀ آینده پس از ارائۀ یک جمعبندی، این بحث در قالب ارائۀ چند مقاله ادامه مییابد.
طرح موضوع — کامران افشار نادری
عملکرد، یا به اصطلاح رایج بین معماران «فانکشن»، موضوعی است که حداقل نزد مخاطبان معماری اهمیت زیادی دارد. اگرچه این بحث همچون ازُن، بهرغم حیاتی بودن، جذابیت روزنامهنگارانۀ خود را از دست داده است. در یکصد سال گذشته، خواه به صورت پذیرش، خواه از راه گریز، همواره عاملی تعیینکننده بوده است. از ارزش شعارگونه و تاریخدار «عملکرد» — پرچم طلایهداران معماری اوایل قرن بیستم — که بگذریم، اصل مطلب میماند و نقش واقعی آن در معماری. در مورد بعضی از آنها را میتوان به شرح زیر صورتبندی کرد: آیا عملکرد، همچون برخی عناصر قدیمی معماری، موضوعی است که با مفاهیم جدید امروزی جایگزین شده، یا از جنس عوامل اصلی و پایهای معماری نظیر فضا و مکان است که حتی در مجردترین آثار «معماری مجازی» تحقق مییابد؟ یا منظور از عملکرد همان نمودارها و جداول برای نشان دادن روابط دسترسی بین واحدهای فضایی یک ساختمان است؟ یا رابطهای است بین شکل و نحوۀ استفاده از فضا؟ آیا وظیفۀ اصلی معماری پاسخگویی به نیازهای بیانشده و بیاننشدۀ مردمی است که از معماری بهرهمند میشوند، یا پاسخگویی به سؤالاتی که خود طرح کرده است؟
من به این دلیل این موضوع را پیشنهاد کردم که احساس میکردم ممکن است به سرنوشت بحث «معماری ایرانی» گرفتار شود. در یک دوره مسئلۀ معماری ایرانی بهطور وسیع و به صورت یک اصل مطلق مطرح شد، و هر کس که در کارش از قوس و نشانههای دیگر معماری ایرانی استفاده نمیکرد به کلی نفی میشد. خیلی از پروژههای ملی هم دچار این مخمصه شدند، و وضع به جایی رسید که کسانی مثل من — که پایاننامهام را دربارۀ معماری ایرانی نوشتهام، یا آنهایی که در این باره کتاب نوشته بودند — رغبت بحث در این باره را از دست دادند. حالا هم که موضوع به کلی کنار گذاشته شده، نه صحبتی از معماری ایرانی، نه از اصول و روشها و مبانی آن، که جایی بشنویم و بخوانیم؛ انگار دیگر اصلاً کسی به فکر آن نیست. به اعتقاد من موضوع عملکرد هم بحثی است که میتواند از طرف تأییدکنندگان و نفیکنندگان آن اغراق شود.
من میخواهم این بحث را از نظر تاریخی آغاز کنم. قطعاً عملکرد یکی از قدیمیترین اصول معماری است. ویتروویوس هم با عنوان «یوتیلیتاس»، یعنی مفید بودن، در کنار دو عنوان دیگر، «ونوستاس» به معنای زیبایی و «فیرمیتاس» به معنای استحکام، به آن اشاره کرده — که البته حوزهای وسیعتر از عملکرد دارد. تاریخ معماری نشان داده که قدر این سه پارامتر همیشه یکسان نبوده است. اینکه بگوییم این منظور همان عملکرد است جای بحث دارد. فانکشن در زبانهای اروپایی ریشۀ لاتین دارد و در لغت به معنای یک عمل را به انجام رساندن است. در تئوری معماری موضوع کمی تفاوت دارد: در آنجا منظور از عملکرد خود فعالیت و خود عمل نیست، بلکه بازتاب ایستای آن در ساختمان است. بنابراین، عملکرد به فعالیت دلالت دارد. این نکتۀ مهمی است.
عنوان «عملکرد» در تاریخ معماری خیلی قدیمی نیست. به قرن ۱۸ برمیگردد. فکر میکنم Carlo Lodoli در نیمۀ اول قرن هیجدهم، در تضاد با معماری باروک و برای ترویج سبک کلاسیک از فانکشنالیسم حرف میزد و یادداشتهایی دارد که بعد از مرگش در سال ۱۷۸۶ چاپ شد. بعد معماران نئوکلاسیک خیلی تحت تأثیر آن قرار گرفتند. این بحث به آمریکا کشیده شد و Horatio Greenough، مجسمهساز و تئوریسین آمریکایی، در سال ۱۸۵۲ در کتابی بحث آزادی از قید تزئینات و عملکردگرایی را در معماری مطرح کرد. بعد سولیوان دنبال آن را گرفت و همان جملۀ معروف را در کتابی که عنوانش را به یاد ندارم نوشت — که البته حرف جدیدی از طرف او نبود و دیگران قبلاً بحث آن را کرده بودند. بعد همین عبارت شعار مدرنیستهای دورۀ اول شد. به نظر من همۀ کسانی که عملکردگرایی یا فانکشنالیسم را مطرح کردند، بحث اصلیشان زیباییشناسی بود، نه توجه به عملکرد. مسئله منعکس کردن روابط عملکردی و سازهای در ظاهر ساختمان بود، نه اینکه مسئلۀ عملکردی در ساختمان از دست رفته بود و آنها میخواستند نجاتش دهند. تبلیغ مهم مدرنیستهای دورۀ بعد هم این بود که عملکردهای جدید به فرمهای جدیدی نیاز دارند که باید از تحلیل عملکردهای جدید حاصل شود. مضمون اصلی «فرم از عملکرد تبعیت میکند» این بود که فرم از کجا میآید: از تاریخ، از تیپولوژی، یا از تحلیل عملکرد؟
حالا میخواهم به دو مسئله بپردازم: اول اینکه چقدر عملکردها قابلیت تبدیل شدن به فرم را دارند، و دوم اینکه تا چه حد طراحی عملکردی میتواند واقعیت داشته باشد. در مورد نکتۀ اول، باید بگویم که عملکرد یک نقطۀ پایان است؛ منظوری است که ساختمان باید برآورده کند. اگر عملکرد را به آن مفهوم وسیع در نظر داشته باشیم، لزومی ندارد که این نقطۀ پایان تمام فرایند معماری را تحت تأثیر قرار دهد. از قدیمالایام هم وقتی خانه میساختند بالاخره نیازهای عملی را برآورده میکرده، ولی فکر نمیکنم طراحی آن براساس عملکرد صورت میگرفت. عوامل دیگری از قبیل تیپولوژی، روشهای هندسه و … در این کار دخیل بودند. وانگهی، عملکردها — که عموماً به صورت دادههای کمی، سطح و حجم، مشخصات فنی و روابط دسترسی مشخص میشوند — ارتباطی منطقی دارند، و به لحاظ تئوریک هیچ دلیلی وجود ندارد که یک رابطۀ مجرد چندبعدی، که کمی هم هست، بتواند با فضای معماری منطبق شود. میتواند بشود، میتواند نشود؛ اگر هم بشود معلوم نیست نتیجه مثبت باشد — مثل کارخانهها که سمبل این نوع تطابق، یعنی انطباق روابط فضایی با روابط منطقی هستند، ولی در کارخانهها قرار است ماشینها کار کنند.
نکتۀ دوم این است که تا چه حد طراحی عملکردی واقعیت دارد؟ به یاد میآورم که وقتی برای معمار با اتوره سوتساس، که از معماران و طراحان مهم معاصر است، مصاحبه میکردم گفت چنین چیزی اصلاً واقعیت ندارد. مثلاً فضای بدون مزاحم بعد از چند ساعت نشستن روی آن ناراحت میشود؛ یا یک کلیسای ساکت و آرام ممکن است برای خادم کلیسا عملکردی باشد، ولی برای جوانی که به کلیسا میرود غیرعملکردی باشد. عملکرد از نظر خانم خانه شاید این باشد که از محل کارش در آشپزخانه بتواند همۀ خانه را کنترل کند، ولی چنین خانهای شاید برای بچههای آن خانه کاملاً غیرعملکردی باشد. این مسئله برمیگردد به قضاوت و نظر معمار نسبت به عملکردها. بنابراین، عینیت ندارد؛ کاملاً ذهنی است و به همین دلیل نمیتواند تبدیل به پارامتری برای قضاوت کیفی معماری شود. مردم از پلهای روگذر برای خواب استفاده میکنند و از پلکان دانشگاه برای نشستن.
در پایان بحثم میخواهم یک نکتۀ دیگر را هم اضافه کنم. عملکردها در معماری نقش دارند، ولی مهم این است که ما این نقش را تعریف کنیم. فکر میکنم فیلیپ استارک گفته «انسان به آب احتیاج دارد، نه به شیر آب.» یعنی وقتی هم با عملکردها سر و کار داریم باید همیشه به ریشۀ مسئله برگردیم و سعی کنیم معنای عمیق کاربریها را با همان مفهوم لاتینی آن درک کنیم و فکر کنیم عملکردها چقدر خاصیت شکلزایی دارند و تا چه حد میتوانند به موضوعات طراحی تبدیل شوند. اگر مطالعات اقلیمی، مطالعۀ آب و هوا و درجه حرارت و رطوبت قرار است به این ختم شود که شوفاژ چند شاخه باشد، موضوع طراحی نیست؛ ولی اگر همین مسئله به موضوعی فرهنگی تبدیل شود، شکلزاست و میتواند موضوع طراحی باشد. بنابراین، خیلی مهم است که ما، همانطور که در اساس بحث فانکشنالیسم بوده، این مسئله را از نظر زیباییشناسی در نظر بگیریم. عملکردها وجودی مستقل و خارج از طرح معماری ندارند؛ با آن به وجود میآیند و تعریف میشوند. معماری به ایدههای قوی نیاز دارد که بتواند شکل معماری را سازماندهی کند. یافتن ایدهها یک چیز است و معماری چیز دیگر. تأکید میکنم: فرم از کاربری تبعیت نمیکند؛ کاربری را ایجاد و سازماندهی میکند.
بهرام شیردل
من میخواهم از زاویۀ دیگری به این قضیه نگاه کنم. مسئلهای که به آن فکر کردهام این است که بحث عملکرد، یا عملکرد در معماری، در چه چارچوبی از تئوری معماری قرار میگیرد؛ منظورم چارچوبهای تئوری معماری از مدرنیسم تا امروز است. یعنی در مدرنیسم، فنومنولوژی، مضمون عملکرد در معماری بستگی دارد به اینکه در کدام چارچوب صحبت شود، و بنابراین از همین زاویه بستگی پیدا میکند به عصر و دورهای که این بحث مطرح میشود. من فکر میکنم بحث عملکرد در زمان ما یک بحث پستاستراکچرالیسم است. بهطور کلی مسئلۀ عملکرد یا برنامه به فضاهایی مربوط میشود که همۀ ما معماران طراحی کردهایم: خانه، مدرسه، کارخانه، اداره، بیمارستان، زندان و گورستان — همۀ پروژههایی که طراحی میکنیم یا به آنها فکر میکنیم کم و بیش یا بهطور کلی همینها هستند. حالا مسئله این است که نقش معمار در عملکرد این فضاها و در ایجاد فرم آن یا فضا خلق کردن چیست؟
اگر کمی به موضوع، خارج از کادر کار خودمان، نگاه کنیم میبینیم که همۀ این فضاها را جامعه و حکومت از پیش مشخص کرده است. فوکو در مقالهای مطرح کرده که این فضاها در جوامع صنعتی در قرون ۱۸ و ۱۹ مطرح میشوند و شکل میگیرند، و در قرن بیستم به تکامل خود میرسند، و اصولاً این فضاها هستند که سیستم اجتماعی و سیاسی را میسازند. فوکو آنها را فضاهای کنترل مینامد. فقط هنرمندان و روشنفکران توانستهاند از این فضاها بیرون قرار گیرند و کنترل نشوند، و معماران به این فضاها فکر میکنند و با کار خود آنها را سازماندهی میکنند. از اواخر قرن بیستم، این سیستم کنترل به دلیل تکنولوژی پیشرفته و گسترش سریع سرمایهداری، هم از نظر ذهنی و هم از نظر عینی به کنترل کامل سرمایۀ بزرگ درآمده است. مثلاً به یکی از پروژههای کولهاوس برای شرکت پرادا — که در یکی از شمارههای مجلۀ معمار هم چاپ شده — نگاه کنید. سؤال این است که آیا این تفکر کولهاوس، بهعنوان معمار و تئوریسین، است که این معماری را به وجود آورده، یا تفکر پرادا؟ برنامۀ پرادا — که یک سرمایهدار بزرگ است — روشن است؛ میخواهد محصولاتش را بفروشد. بنابراین، باید پرسید عملکرد را پرادا تعیین کرده یا کولهاوس به آن فکر کرده است؟
من فکر میکنم مسئله کاملاً روشن است. در اینجا معمار نقش مهمی در این موضوع ندارد. فکر میکنم اگر مسئلۀ معمارها یا مسئلۀ ما معماری است، نمیتواند داخل این سیستم سرمایهداری یا نوسرمایهداری امروز شکل بگیرد. باید خارج از این سیستم، یا در نقد این سیستم و مبارزه با آن، شکل بگیرد تا بتواند تفکری آزاد باشد.
ایرج کلانتری
آقای افشارنادری به همۀ تعابیری که میشود از عملکرد داشت اشاره کرد. به هر حال معماری رشتهای است که برای آن باید تقاضایی مطرح شود و برای آن تقاضا نوعی سرمایهگذاری صورت بگیرد و بعد به یک معمار سفارش داده شود که برای برآوردن این نیاز فضای لازم را فراهم کند. معماری مثل نقاشی نیست. آقای افشار به معماری عملکردی هم اشارات خوبی کردند و توضیح دادند که با چه نظرات رادیکالی دربارۀ عملکرد ساخته شدهاند، اما بعد از تمام شدن عمر عملکردی آنها و با باقی ماندن عمر تکنولوژیکشان بعضی از آنها تغییر کاربری دادهاند. بنابراین، آن اهمیت و تأثیری که علت ایجادکنندۀ آن فرم بود از آنها سلب شده است. طبعاً شما نمیتوانید ساختمانی بسازید که زیبا باشد، صد سال عمر کند، و عملکرد آن هم مطابق معیارهای پیشبینیشده تغییر نکند. فضاهای معماری علاوه بر اینها باید انعطاف برای پذیرش تغییراتی را هم که زندگی برایش به وجود میآورد داشته باشد. میخواهم بگویم پدیدۀ عملکرد، که دربارۀ آن صحبت میکنیم، یکی از عواملی است که وسیلهای برای فکر کردن معمار میشود — برای آن کشفی که به اعتقاد من یک پروسۀ حسی است، نه منطقی.
یک نکتۀ مهم دیگر این است که اغراق در اهمیت دادن به عملکرد میتواند این خطر را به وجود بیاورد که موضوع در افکار عمومی و متقاضیان معماری چنان وزنی پیدا کند که معماران را به مصلح اجتماعی، به کسانی که مسئولیت اجتماعی دارند، تبدیل کند. آنها حتی در دورهای برای تقویت توجیهات عملکردی به دنبال یافتن مبانی علمی رفتند؛ سعی کردند از علوم طبیعی استفاده کنند. به نظر من اگر قرار باشد به هنر اینطور مخاطرات را داشته باشیم، نتیجۀ خطرناکی به دست میآید.
حسین شیخزینالدین
ما باید در حیطۀ کلام که صحبت میکنیم قواعدی را رعایت کنیم. در صورت رعایت قواعد چیزهایی را از دست میدهیم و چیزهایی را به دست میآوریم. معماری یک کلمه است ولی امر واحدی نیست. معماری حتی عملیات واحدی هم نیست. به همین دلیل وقتی خیلی سادهاش میکنیم و به یک کلمۀ معماری تقلیلش میدهیم دچار مشکل میشویم. در کل من با همۀ حرفهایی که آقای افشارنادری میزنند موافقم، جز آن نتیجهگیری انتهایی — البته با آن هم مخالف نیستم، ولی میگویم باید چیز دیگری هم به آن اضافه شود. به این دلیل که پارادایم ما در معماری طراحی است.
نکتۀ دیگر این است که تولید معماری و ارزشگذاری و قضاوت معماری دو مقولۀ متفاوتاند. هر دو لازماند، ولی به کلی متفاوتاند. ما این اشکالات را در ارزشگذاری پیدا میکنیم. تعریف روشن از عملکرد یعنی نیازها و خواستههاست؛ در این مورد فکر نمیکنم کسی مشکلی داشته باشد. فقط گاهی ما خواستههای درست داریم و گاهی غلط. انسان که فعالیت بدون هدف و مقصود نمیکند، اما اهداف ما بیشمار است. همه اینها را فاکتور میگیریم و میگوییم معماری. تولید من با تولید شما بههیچوجه مثل هم نیست. اما در ارزشگذاری به ناچار باید از کلمات مشترک استفاده کرد، وگرنه نمیتوانیم با هم حرف بزنیم. ما دقیقاً موقعی که از حیطۀ تولید بیرون میآییم و به توضیح میپردازیم دچار نوعی یکنواختی، یکدستی و تلاش برای قابل فهم شدن میشویم که بدتر مسئله را غیرقابل فهم و غیرقابل دستهبندی میکند. معماری براساس مقاصد صورت میگیرد. مقاصد بیشمارند، پس معماری هم بیشمار است؛ روشهایش هم بیشمار است. کدام یک از معمارانی که مدعی توجه به عملکرد هستند فقط به عملکرد عمل کردهاند، و کدام یک از معماران مدعی فرم خالص توانستهاند آن را محقق کنند؟
خلاصۀ کلام آنکه میخواهم بگویم همۀ آنچه گفته میشود در معماری وجود دارد. وجود دارد و محقق میشود. اصلاً لطفش هم به این است. اینکه بهعنوان معمار بتوانید احساس آزادی و انتخاب کنید خوب است. رسیدن به یک حکم واحد، علاوه بر اینکه ممکن نیست، مطلوب هم نیست. اگر آن حکم پایانی آقای افشارنادری را در کنار یک حکم متفاوت بگذاریم و آنها را در یک معاشرت غیرکلامی، در جریان تولید معماری، به کار بگیریم، میبینیم یکی از آنها به بعضی معماریها میخورد و آن یکی به بعضی دیگر. حسن اینطور بحثها این است که به ما نوعی خودآگاهی نسبت به تولید معماری میدهد.
محمد محمدزاده
بحثم را با جملهای از میس وندرروهه شروع میکنم: به نظر او معماری هیچ ارتباطی با ابداع فرمهای تازه ندارد و هیچ ارتباطی به ذوق و سلیقۀ شخص معمار ندارد؛ معماری براساس «روح عصر» شکل میگیرد. به نظر میرسد برخورد با معماری مدرن و «فانکشنالیسم» بدون توجه به زمینههای فنی و دستاوردهای تکنولوژیک قرن ۱۹ و بلوغ آن در اوایل قرن بیستم نمیتواند ارزیابی شود. در عین حال آقای افشارنادری دربارۀ زمینههای فلسفی این قضیه بحث نکردند. پوزیتیویسم و اصالت منطقی پدیدهها مسئلۀ بسیار باهمیتی است. قبل از قرن ۱۹ تاریخ معماری را که بررسی میکنیم در مجموع با نوعی آرمانگرایی و رمانتیسیسم برخورد میکنیم. کاری که معماران مدرن بهدرستی انجام دادند رویکرد آنها به دستاوردهای جدیدی بود که در قرن ۱۹ و در نیمۀ اول قرن ۲۰ با آن مواجه شدند: یعنی انقلاب صنعتی و مسئلۀ تولید انبوه و صنعتی شدن همۀ پدیدهها. معماری مدرن به همین مسئله جواب درست داد. معماران مدرن تصمیم نگرفتند بحث عملکرد را مطرح کنند؛ پاسخی به سؤالی دادند که در جامعه شکل گرفته بود. آقای شیردل هم اشاره کردند که امروز عدهای از معماران به سرمایهداری نو بهعنوان یک تفکر واکنش نشان میدهند. تفکر اجتماعی هر مقطع تاریخی باید مورد توجه قرار گیرد. بنابراین، برای درک مدرنیسم باید به اهمیت «پوزیتیویسم فلسفی» — که بیمناسبت با صنعتی شدن و تولید انبوه نیست — توجه کنیم. «پوزیتیویسم فلسفی» برای هر چیزی به دنبال چراست. عملکرد هم ضابطهای است که در پاسخ به یک «چرا» به وجود میآید. این اتفاقی که آقای شیردل بهعنوان «پستاستراکچر» از آن یاد کردند به نظر من نوعی بازگشت به آرمانگرایی است که البته با رویکرد جدیدی اتفاق میافتد. معماری یک پدیدۀ اسرارآمیز است، و اسرارآمیز بودنش از آنجا ناشی میشود که از یک بافت بسیار پیچیده و متشکل از مسائل کمی و کیفی تشکیل میشود. این پیکرۀ پیچیده به سادگی قابل شناخت نیست. معماران دورۀ مدرن با رویکرد به معماری بهعنوان ماشین — اگر بخواهیم اغراق بکنیم — از بقیۀ ابعاد آن غافل ماندند، و این منجر به بحرانی شد که همۀ ما از آن مطلع هستیم. حتی پستاستراکچرالیستها هم دارند روی ابعاد مشخصی از معماری به صورت افراطی تأکید میکنند که امیدوارم به غفلت از سایر جنبههای معماری منجر نشود.
باوند بهپور
میخواهم سؤالی بکنم. چیزی هست که متوجه میشوم و آن اینکه عملکرد اهمیت دارد. اما چیزی که نمیفهمم این است که چرا اصولاً معماران طرفدار عملکرد وجود دارند. این درست است که عملکرد میتواند مادۀ خام معمار باشد، ولی محدودیتش هم هست — همۀ ما معماران با آن مواجه هستیم. آیا این محدودیت نباید بیشتر دغدغۀ کارفرما باشد؟ آیا به اندازۀ کافی تقاضا برای اجرای عملکرد در معماری وجود ندارد؟ آیا این همیشه آزادی نیست که احتیاج به حمایت دارد؟ مگر معمار هنرمند نیست؟ مگر ما نقاشی داریم که طرفدار بوم باشد؟ آیا نقاش طرفدار رنگ و روغن داریم که مثلاً معمار طرفدار عملکرد داشته باشیم؟ و سؤال آخر اینکه آیا دلیل طرح این قضیه این نیست که معیار درستی برای سنجش ارزش فرم معماری هنوز شکل نگرفته، آنطور که شاید در خیلی هنرها شکل گرفته باشد؟
ایمان رئیسی
به نظر من دو رویکرد اصلی نسبت به معماری وجود دارد: یکی رویکرد حل مسئله، و دیگری خلق. در رویکرد حل مسئله جایگاه عملکرد کاملاً مشخص است؛ یعنی از طرف کارفرما عملکرد بر معمار تحمیل میشود (به همان شکل که آقای شیردل فرمودند)، ولی در رویکرد خلق، عملکرد از طریق معمار دوباره تعریف میشود. یک رویکرد بینابینی هم وجود دارد که فکر نمیکنم خیلی حائز اهمیت باشد، چرا که نمیتوان ابداع و حل مسئله را با هم جلو برد. به تعبیر من معماری ایجاد انواع جدید فضاست؛ یعنی عملکرد در درجۀ دوم اهمیت قرار دارد، و اگر قرار باشد به عملکرد فکر کنیم باید به چندعملکردی فکر کنیم.
فرامرز پارسی
میخواستم یک تجربۀ مرمتی را بگویم و از آن یک نتیجۀ غیرمرمتی بگیرم. در مرمت مسیری را عکس معمارها میرویم: آنها از یک طرح، برنامه و یک هدف شروع میکنند و در نهایت به یک ساختمان میرسند؛ ما از یک ساختمان شروع میکنیم و میرسیم به اینکه ساختمان چه کارکردی باید داشته باشد. در این روند به چیزهای عجیب و غریبی برمیخوریم: یکی این است که معمولاً کارفرمای ما نمیداند چه میخواهد و هدف معینی ندارد، یا هدفش را بیان میکند ولی دست آخر آن هدف چیزی نیست که در ذهنش بوده است. دیگر اینکه در مرمت ساختمان همواره با موضوع استانداردها روبهرو میشویم و ناچاریم از آن بگذریم، دورش بزنیم، یا اینکه به شکلی استانداردها را با فضای معماری منطبق کنیم. این موضوع همیشه مرا به این فکر میانداخت که این داستان چطور ممکن است. وانگهی در نهایت هم ساختمانی روبهراه میشود که یک عده از آن استفاده میکنند، و اینکه از کدام مسیر رفتهایم دیگر فرقی نمیکند. بنابراین من فکر کردم که این دوتایی مشهور — فرم و عملکرد — یک دوتایی فلسفی هم کنار خودش دارد، که دوتایی شکل و محتواست؛ و چون فرم را معادل شکل میگیریم، معمولاً عملکرد یکجوری محتوا میشود. به عبارتی فرم و عملکرد در ذهنها دوتایی میشوند و یک تناظر یکبهیک بینشان برقرار میشود. من به این نتیجه رسیدم که در اساس عملکرد فرم است، و دلیلی وجود ندارد که آنها را جدا کنیم و بپرسیم کدامشان دنبال آن یکی میآید. هر دو یک چیز هستند. برخوردی که به فرم فیزیکی بنا میکنیم دقیقاً با عملکرد هم اتفاق میافتد، و عملکرد هم در ذهن معمار کم و بیش مشابه همان روندی را طی میکند که فرم و فضای معماری طی میکند. بنابراین، من دو نتیجۀ ساده گرفتم: یکی اینکه عملکرد هم در حیطۀ نظریۀ معماری قرار میگیرد و باید روند خلاقیت معماری را در مورد عملکرد هم داشته باشیم؛ دوم اینکه استانداردها به هیچ عنوان غیرقابل عبور نیستند.
رضا دانشمیر
آنچه من از عملکرد برداشت میکنم این است: مبحثی بود که در مدرنیسم باب شد و ریشههایش را در گرایشات فلسفی کسانی مثل جرمی بنتام و فلسفۀ بهرهجویان که در تاریخ فلسفه راجع به آنها صحبت شده است باید جستجو کرد. همچنین با تفکر مارکسیسم و انسان مارکسیستی، یا انسان بهعنوان کارگر، منطبق شد و توانست به موقعیت اجتماعی و فکری ما بیفتد. بنابراین فکر میکنم انسان این نوع تفکر — یعنی انسان تفکر عملکردی، یا در واقع اومانیسم عملکردی — با اومانیسم رنسانسی کاملاً متفاوت است؛ و از آنجا که عملکرد با اندیشۀ بهرهجویی یا مفید واقع شدن و سودمندی کاملاً هماهنگ بود، رشد پیدا کرد. این اندیشه در ذات خود کاهنده به مسائل اقتصادی است؛ منطبق با گرایشهای مینیمالیستی و راسیونالیستی، و در تضاد با اندیشههای کسانی است که این جریان را دنبال نکردهاند. البته اینها توضیح واضحات است؛ مسائل ۵۰ سال پیش است. بدیهی است که یک ساختمان باید فانکشن داشته باشد. بدیهی است که ساختمان بدون فانکشن غلط است. اما اینکه عملکرد تقدم و اصالت داشته باشد به این معناست که عناصری خدمترسان عناصر دیگرند؛ یعنی در طراحی یک چیزهایی نسبت به چیزهای دیگر دست دوم هستند، یک چیزهایی اصل هستند و چیزهای دیگر فرع. این سیستم هرمی ارزشگذاری و این نوع پیشقضاوت، امکان ایجاد هویت مستقل را برای همۀ عناصری که در این پروسه درگیر میشوند از آنها میگیرد. مثلاً در معماری ما فضاهایی داریم مثل راهرو، پله، استراکچر، دیوار، سقف، حصار و … که همۀ اینها به نوعی دست دوم هستند؛ حتی در محاسبات از استراکچر بهعنوان «حمال» نام میبریم. بارهای معانی خیلی دقیقاند و نوعی تفکر آنها را به وجود آورده است.
مهدی علیزاده
عملکرد مفهومی است بنیادی، مثل سلولهای پایه. از جنس فضاست، فضای فیزیکی که در همۀ فنومنهایی که در داخلش قرار بگیرند مؤثر است. تغییر همیشه بوده، هنوز هم هست، و بعد از این هم به همان شکل خواهد بود. این چهار جزء یعنی دیوار، کف، سقف، اختلاف سطح، عملکردند. دیوار یک عملکرد است که ما در یک بنا با عملکردهای متفاوت هنوز داریم و از آن استفاده میکنیم. درگاهی و پنجره را از عناصر عملکرد جدا میکنم چون شکلهای متفاوتی میتوانند به خود بگیرند. همۀ آنچه شرح داده شد عبارت است از: آرایش، تجهیزات، وسایل، رفت و آمد — که همه دستخوش تغییرند. اما آنچه تغییر کرده ولی ثابت است و وجودش همیشه [پابرجاست]… من امفیتئاترهای یونان را عبارت میدانم از یک سطح و یک اختلاف سطح. این عملکرد است. آنچه پروژههای ما را تغییر میدهد دیوار است، سقف است، کف است، ارتفاع است.
محمدرضا قانعی
من عملکرد در معماری را مقولهای کلیتر میبینم و برعکس آقای شیردل از دیدگاه یک سبک یا طرز فکر و تئوری معماری به آن نگاه نمیکنم. فکر میکنم به مسئلۀ عملکرد هم در قالب خود معماری باید پاسخ داد. با آقای افشارنادری موفقم و فکر میکنم عملکرد، یا برنامه یا تم (که بیشتر میپسندم)، جزء عوامل اصلی یک بناست که باید جزئی از جوهرۀ فضایی آن باشد. بنابراین معمار باید رابطۀ نظام فضایی را با نظام عملکردی درست تشخیص دهد. هنرمند کسی است که دنیایی را در ذهن خود خلق میکند و سعی میکند دیگران را در این دنیا سهیم کند. بنابراین، من معتقدم که اگر این تم مشخص شود، معمار است که میتواند منظور را به روش خودش برآورد، و حتی میتواند در قالب پاسخ معماری که میدهد انتظارات دیگری را ایجاد کند و معیارهای قدیمی را بشکند. بنابراین، وقتی از معماری حرف میزنیم منظورمان کاری است که در همه ابعاد خلاق باشد، حتی در زمینۀ عملکردی که از فضا انتظار داریم.
بابک شکوفی
معماری مثل هر واقعیت بزرگ دیگری از تعداد زیادی واقعیتهای کوچکتر تشکیل شده، که همجواری و درهمتنیدگی آنها مجموعاً هستی معماری را تشکیل میدهند. من فکر میکنم در دهههای اخیر یا در دوران معاصر، کشف برخی از پدیدههای همجوار و واقعیتهای کوچکتر معماری توسط کسانی که به معماری فکر میکردند چنان آنها را هیجانزده کرد که بهطور اغراقآمیز فقط به آن یک نکتۀ خاص توجه کردند، و این باعث شد که برخوردشان با مسئلۀ معماری درست مثل خود معماری — که چندلایه، درهمتنیده و پیچیده و همجوار است — نباشد. مثلاً کشف نقش عملکرد در معماری توسط مدرنیستهای کلاسیک هیجانانگیز بود و آنها را به سمتوسویی کشاند که همه میشناسیم، و شاید منتهی شد به اینکه مدرنیسم کلاسیک در شاخههایی به سمت کسالتبار بودن و دوری از تخیل برود. تکرار این اتفاق — یعنی توجه به یک رویۀ خاص دیگر — خطر مشابهی دارد، بهخصوص اگر آن یک رویه نسبت به حالت قبلی [افراطی] باشد. واقعیت این است که همۀ آنچه دربارۀ عملکرد گفته شده همزمان با هم هست؛ یعنی هم فرم از عملکرد تبعیت میکند، هم عملکرد از فرم، و هم بسیاری چیزها که دربارۀ روی عملکردها اثر میگذارد، و همزمان عملکردها هم روی شکل فضا تأثیر میگذارند. حالا ما نمیتوانیم به دلیل توجه اغراقآمیز به عملکرد در یک دوره آن را نفی کنیم — مثل اینکه نمیتوانیم مثلاً مسئلۀ اقلیم را، که در یک دورهای بهطور اغراقآمیز مطرح شد، نفی کنیم و در شمال — که کجباران تند هست — یک ساختمان بسازیم که سطوح باز و جهتگیریاش به سمت «کجباران» مزاحم است.
آرش مظفری
با بحثهایی که صورت گرفت، یک سؤال برایم پیش آمد: آیا مفهوم عملکرد مورد نظر است یا سبکی که به عنوان فانکشنالیسم تعریف میشود؟ نمیدانم میخواهیم به عملکرد بپردازیم یا به جریان معماری عملکردی. فکر میکنم به این ماجرا باید ریشهایتر نگاه کرد. اصولاً دلیل به وجود آمدن معماری عملکردی — که به عنوان سبک فانکشنالیسم تعریف میشود، براساس آنچه منتقدان تعریف کردهاند — در واقع تعریف نوعی پوشش جدید برای معماری است؛ نمایی که تحت تأثیر عوامل داخلی قرار میگیرد و از این جهت اشکال متفاوتی از معماری را به وجود میآورد. اهمیت این نکته در این است که مقصود از فانکشنالیسم به وجود آوردن یک جریان آلترناتیو است. مرحلۀ بعد از این ماجرا مرحلۀ نقد بود. نهتنها مد نمیگذرد، که فانکشنالیسم یک مسئلۀ گذشته است؛ مسئلهای است که از آن گذر شده است. فکر میکنم در هر دو حالت این مسئله کاملاً تعریف شده است. اصولاً ارائه کردن یک مانیفست که بگوییم فرم از معماری تبعیت میکند یا برعکس، در حال حاضر ضرورتی ندارد، چون بحثهایی هستند که به نوعی تعریف شده و از هم تفکیک میشوند، و در حال حاضر خود پروژهها هستند که شکل خود را تعریف میکنند. من وقتی برای اولین بار تصاویر موزۀ «گوگنهایم» فرانک گهری در بیلبائو را دیدم یاد مجسمۀ «بوچینی» افتادم که در فضا حرکت میکند و شکل میگیرد؛ بعد کتابی را دیدم که نشان میداد خود فرانک گهری این تصویر را در مقابل موزۀ گوگنهایم گذاشته است. وقتی شما به پلان آن فکر میکنید — شاید همانطور که آقای شکوفی گفتند پلان خیلی ابتدایی باشد، یک راهروی مرکزی است که تعداد زیادی سالن به آن متصل است — پس این مسئله در این کار «ابتدایی» حل شده است.
فرهاد احمدی
با توجه به پیشزمینهای که آقای زینالدین گفتند میخواهم بگویم که اصولاً بحث نظری در مورد امری واقعی صورت میگیرد که در مورد آن دغدغهای وجود داشته باشد. یعنی تا زمانی که با یک مسئله مستقیم برخورد نمیکنیم اصولاً سؤالی برایمان ایجاد نمیشود — مثل وقتی که رانندگی میکنیم. به هر صورت مسئله موقعی مطرح میشود که در مورد آن دغدغهای وجود دارد. همانطور که همه اشاره کردند، در هیچ زمانی دغدغۀ معماران از دغدغۀ جامعه جدا نبوده است. مثلاً در دوران مدرنیسم، خود نهضت مدرن یک جریان انقلابی و انتقادی نسبت به چیزی بود که قبل از آن وجود داشت. مدرنیسم بر همین اساس سازماندهی میکند، و مدرنیسم به این زنده است که هر روز انتقادی جدید از خودش کند. مثلاً دیدگاه پدیدارشناسانه و ساختارگرایانه براساس نقد تفکر پوزیتیویستی شکل میگیرد. ولی مسئلهای که امروز وجود دارد این است که کرۀ زمین با ۴۰ هزار کیلومتر [محیط] ۶ میلیارد جمعیت دارد. این آدمها باید در این پوسته زندگی کنند، و فکر خودشان نباشند و فکر نسلهای بعد از خودشان هم باشند. اگرچه ممکن است راهحلهای مقطعی ارائه دهیم که در یک مکان بتوانیم مشکل زیست مکان را حل کنیم، اما این مسئله باید بلندمدتتر دیده شود. منابع ما — یعنی منابع کرۀ زمین — اینقدر زیاد نیست که ما چند بار آن را مصرف کنیم. دیدهای مرمتگرایانه یا بازیافتی هم از همین جا میآید. اینها چیز جدیدی نیست. به نظرم الان دغدغهای که در معماری [داریم] این است که در موقعیت مکانی و هستی و در مصالح و انرژی، فضای قابل زیستی را برای خودمان ایجاد کنیم که در آن هم امور کیفی و کمی لحاظ شده باشد. حالا اسمش را برنامه میگذاریم، فانکشن میگذاریم، هرچه میگذاریم، من نمیدانم — ولی کار ما ایجاد چنین شرایطی است. اگر ما از لحاظ ارگانیزم شرایطی داشتیم که با محیطمان در تعامل نبودیم — شاید در یک دورۀ تاریخی هم چنین وضعیتی بوده — اصلاً ضرورتی برای ایجاد معماری نبود. آن چیزی که ضرورت پیدا میکند و دغدغۀ اصلی دوران ماست فعلاً این است که میخواهیم شرایط بهینهای از لحاظ محیطی نسبت به شرایط طبیعی داشته باشیم، و با ایجاد یک «اسکین» یا پوسته، این کار را انجام میدهیم. این تفکر به ما گوشزد میکند که هر نوع کارکردی — اسمش را برنامه یا هر چیز دیگری بگذاریم — امر قطعی تلقی نمیشود، و همواره اتفاقاتی که در این فضای تعریف یا تنظیمشده به وجود میآید میتواند تحول پیدا کند، و سازماندهی مجدد را در خود داشته باشد. در این معماری دغدغۀ اصلی سه نوع بازیافت است: بازیافت انرژی، که روزبهروز شرایط تأمین آن سختتر میشود؛ بازیافت موادی که به طبیعت برنمیگردد و دارد آن را نابود میکند؛ و بازیافت فضا، به این معنا که وقتی فضایی را اینمود سازمان میدهیم باید قابل استفادۀ مکرر باشد. بحث اینکه کارکرد زیباییشناسی خلق کنم اصلاً مطرح نیست؛ بحث این است که با یک پوسته چطور فضایی را به وجود بیاوریم که مکرر قابل برنامهریزی باشد. زیباییشناسی این معماری از تطبیق این پوسته با محیط به وجود میآید، نه از یک فرم تجریدی.
بابک نادریآزاد
در این بحث خوب است به دو نکته اشاره شود. یکی اینکه وقتی از فضا اسم میبریم دو وضعیت برای آن میتوانیم متصور شویم: یکی فضا به معنی فیزیکی آن، که فرم آن را شکل میدهد؛ دیگری فضایی که در محاوره استفاده میکنیم و منظور از آن نحوۀ کسب اطلاعات بیرونی توسط فرد هم هست — که بار حسی دارد. در ادبیات، در شعر و نقاشی هم از آن به مفهوم عام استفاده میکنیم. در نوع اول قطعاً فرم است که حرف اول و آخر را میزند؛ در آن مفهوم کلی فکر نمیکنم فرم همه چیز [باشد]. در آن معنای کلی، آن را در تضاد بین روح و جسم نمیبینم. تمام جسم و روح در فرم است؛ در واقع هر دو ماهیتهای فیزیکی و ذهنی دارند. آقای علیزاده اصطلاحی را به کار بردند: عملکرد هوشمند. کدام معماری این ویژگی را دارد؟ معماری خودمان — درست همان معماری که ادعایی در مورد عملکرد نداشته، معماری که هیچ کدام از فضاهایش انحصار عملکردی ندارد، هشتی و مهتابی و سهدری و پنجدری حتی ریزترین اجزایش، هیچ کدام قرار نبوده فقط به یک کارکرد خشک جواب بدهند، هرچند بهصورت کلی جواب میدهند. به نظر من این معماری دنبال این نبوده که پنج ساعت از فعالیت روزانۀ ما را پاسخ بدهد. برداشتم این است که این معماری میگوید انسان چه کارهایی میخواهد بکند؛ این کارها را در چه وضعیتهایی میخواهد انجام دهد؟ اصلاً یک آدم چند جور میتواند بنشیند؟ چند جور میتواند دراز بکشد؟ به تمام این فعالیتها با یک نگرش دیگر نگاه میشود تا طیف وسیعتری از کارکردها را جواب دهد. آقای مهندس پارسی به یک هنر این ساختمانهایی که مرمت میکنند اشاره نکردند، و آن قابلیت انعطاف آنهاست. اگر روزی آقای پارسی بخواهند ساختمانهای سی سال پیش ما را — که یک هال در وسط دارد و اتاق خواب، پذیرایی، ناهارخوری دور آن هستند — مرمت کنند، اصلاً بعید میدانم بتوانند آن استاندارد که سهل است، هیچ کار دیگری با آن بکنند. کسانی که ادعا میکنند دنبال عملکرد هستند نمیتوانند یک کارکرد ماندگار را با توجه به زندگی انسان در یک دورۀ درازمدت جواب دهند. برعکس آنهایی میتوانند به مسئلۀ فرم و عملکرد پاسخی ماندگارتر دهند که دنبال مفاهیم والاتری باشند.
ادامۀ این بحث در شمارۀ ۲۳ معمار پس از یک جمعبندی، در قالب چند مقاله منتشر خواهد شد.







