به یاد سهیلا بسکی

اشتراک‌گذاری
به یاد سهیلا بسکی

، هم زمان با هشتمین سالى است که سهیلا بسکى139 انتشار معمار در میان ما نیست، یاد و خاطره اش گرامى باشد. بدون شک خوانندگان مجله معمار، خانم بسکى را بیشتر به خاطر هفده سال تلاش خستگى ناپذیر در تأسیس و انتشار این مجله تا شماره و برگزارى و مدیریت جایزه معمار تا چهاردهمین دوره مى شناسند. 91 139 امروز که در بیست وپنجمین سال انتشار مجله معمار و معمار پیش روى شماست، و در سال جارى بیست و چهارمین دوره جایزه معمار برگزار مى شود، بیش از همیشه به یاد او هستیم که بدون شالوده هاى اخلاق حرفه اى و نظمى که پایه ریزى کرد، ادامه کار میسر نبود. یادگار دیگر خانم بسکى صدها داستان است که طى سال ها نوشت و منتشر کرد. داستان زیباى »رفتگر« از مجموعه داستان هاى کوتاه عکس هاى فورى را، به یاد او آورده ایم.

\\n

یادداشت یادداشت

\\n

رفتگر سحر از شرق مى دمد. خنکاى سپیده دم بدن را مى لرزاند. خیابان ها خلوت و خاموش اند. ردیف چراغ هاى کنار خیابان که در میان اشباح تیره درخت ها مى درخشند، از مقابل چشم مى گریزند و خروسى با صداى خواب آلود و گرفته فریاد برمى آورد. رهگذران تنهاى سحرگاهى، اتوبوس هاس پر از کارگران کارخانه هاى دوردست که ایستاده یا نشسته چرت مى زنند، از خیابان هاى خالى مى گذرند؛ از مقابل طباخى هایى که نئون هاى سبز و صورتى درخشانى را روى درخت هاى مقابل مغازه نصب کرده اند و گرمابه هایى که صبح سحر در را به روى مؤمنان سحرخیز گشوده اند. سینماهاى خاموش، با آفیش هاى رنگى سردرشان، در پرتو سرد چراغ هاى خیابان، خسته و بیمناك از گناهان شبانه مى نمایند. گوینده رادیو با صداى سرد و آرام آیاتى را از قرآن ترجمه و تفسیر مى کند: »سپس راه شدن بر او آسان کرد، سپس او را میراند و به گور برد، پس آن گاه که خواهد، او را برانگیزد، در آیات این سوره طبیعت سرکش و معاند آدمى سخت مذمت شده است...« در افق گشوده میان ساختمان هاى دوطبقه آجرى دودزده، شبح کوه هاى کم ارتفاع شرق تهران، سه بلندى چون کوهان شتر، پدیدار مى شوند. خطى نارنجى بر فراز کوه بالا مى آید. هلال باریک ماه بر گنبد آسمان، نامحسوس رنگ مى بازد، مى درخشد. چیزى در کنار خیابان مى لغزد و پیش مى آید، دست دراز مى کند، پرتو چراغ اتومبیل یک دم پیکر نحیف او را در لباس نارنجى رفتگران روشن مى کند. کیسه اى به یک دست و جاروى بلند در دست دیگر دارد. در را مى گشاید. در همان حال که با صداى گرفته تشکر مى کند، دعا مى کند، به زحمت کیسه و جارو را با خود به درون اتومبیل مى کشاند:

\\n

»پدرجان، کجا مى خواهى بروى؟« پاسخى نمى آید. چهره اش در سایه تیره ساختمان هاى خاموش پنهان است. رو به جلو خمیده با دقت به پیش رو مى نگرد. تازه دریافته که راننده اتومبیل یک زن است. دیگر تشکر نمى کند، دعا نمى کند، همچنان خمیده، به جلو خیره شده است. آسمان در افق خیابان روشن تر مى شود. کارگاه ها، انبارها، چوب برى ها، ساختمان هاى دوطبقه بدون نما، میوه فروشى ها و قهوه خانه ها که تازه باز کرده اند، پیش آمده و پس رفته در کنار خیابان، در پرتو روشنایى زشت تر مى نمایند. ساختمان بلند قرمز دودگرفته سینما نپتون، رهاشده و مخروبه پدیدار مى شود و ناگهان صداى مرد که خشونت آن به گوش عجیب مى نماید برمى خیزد: »من همین جا پیاده مى شوم.« جارو و کیسه را از اتومبیل بیرون مى اندازد. یک پا را بیرون مى گذارد، و با تأنى پیاده مى شود. سر را خم مى کند و به درون اتومبیل مى نگرد. با صدایى خش دار، و لحنى غریب، نجواگونه مى گوید: »مى آیى با هم صبحانه بخوریم؟« اتومبیل که به حرکت درمى آید، در را محکم مى بندد. گوینده رادیو تقویم تاریخ را ورق مى زند: سال پیش در چنین روزى...«415»

\n

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید.