اواخر تابستان سال ۱۳۹۶ همراه خانم سمیرا مهندسان دوست هنرمند مجسمهساز که همزمان نقاشی کارکشته است، سفری به ارمنستان داشتیم، او علاوه برتحصیل در ایران، یک دوره کامل تحصیلات دانشگاهی را در رشته مجسمهسازی در ایروان گذرانیده بود و به زبان ارمنی تسلط داشت و فرصت مغتنمی شد تا ارتباط خوبی با جامعه محلی و به ویژه هنرمندان برقرار کنم.
یکی از روزها که در این شهر آهنگین و سرزنده پرسه میزدیم، به بازدید کلیسای عظیم «گان» رفتیم و هنگامی که در خنکای پارک کوچکی استراحت میکردیم، ساختمانی قدیمی و بزرگ توجهمان را جلب کرد، آمد و شد جوانانی که از وجناتشان برمیآمد هنرمند باشند سبب شد به درگاه ورودی بنا نزدیک شویم تا از اوضاع بیشتر سردرآوریم.
از نمای بیرونی این بنای آجری میشد حدس زد که فضایی عمومی، رسمی، اما غیراداری است، چند میز و نیمکت چوبی در خدمت جوانان و رهگذران بود و در میان آنها چهره مرد درشتاندام، مسن و خمیدهای با صورتی متبسم بسیار متفاوت به نظر میآمد. به رسم ادب دوستم محترمانه سلامی به ارمنی گفت و او نیز پاسخ داد، مدتی خیره شد و پرسید که شما هم هنرمند و اهل ارمنستان هستید؟ و هنگامی که پاسخ شنید که ما از ایران آمدهایم سرسخن را به فارسی سلیسی باز کرد، گویی پس از مدتها اقوامی را از زادگاهش پیدا کرده است و دریافتم از بخت بلند من، او ادوارد بالاسانیان، معمار نام آشنای ایرانی - ارمنی است. از دیرباز درباره آنچه او در کمال جوانمردی به هنگام گرفتاری و بیماری استادش مهندس فروغی در حقش روا داشته بود شنیده و در دل همواره تحسینش کرده بودم و حالا پیرمردی بلندبالا در برابرم بود.
در ادامه، گفتوگویم با این هنرمند برجسته که با مهر فراوان تقاضای مرا پذیرفت، میآید.
متأسفانه بهرغم تلاش برای ارائه یک نسخه از این مصاحبه به ایشان و اعمال اصلاحات احتمالی، هرگز چنین امکانی فراهم نشد، اپیدمی کرونا و اختلالات پس از آن نیز مزید بر علت شد تا این ارتباط برای همیشه بریده شود، چندی پیش اطلاع پیدا کردم که ایشان درگذشتهاند و این نیت من هرگز محقق نمیشود، یگانه راهی که برایم باقی مانده بود، کوشش برای چاپ این گفتوگو و خاطرات زندگی حرفهای و اجتماعی این مرد بزرگ بود.
آقای بالاسانیان از گذشته خود هرچه بگویید برای ما شنیدنی است، از دوران دانشآموزی و تحصیل در دبیرستان و سپس دانشگاه ...
متولد سال ۱۳۱۵ شهر گرگان هستم، پدرم از مهاجران ارمنی بود که قبل از تشکیل اتحاد شوروی از ارمنستان به ایران آمده بود و مادرم متولد تفلیس در گرجستان.
در دوران دبستان به کدام مدرسه میرفتید؟
دبستان کوشش داوودیان از دبستانهای ویژه ارامنه تهران در خیابان منوچهری و بعد از آن دبیرستان فیروز بهرام در خیابان استالین (میرزا کوچک خان) پایین تر از آتشکده زرتشتیان، چون ارامنه در آن زمان دبیرستانی نداشتند و تحصیلات کودکان ارمنی در مقطع ابتدایی پایان مییافت، به دبیرستان فیروز بهرام رفتم. به طور کلی، در دو رشته ریاضی و نقاشی شاگرد خیلی خوبی بودم. دبیرستان فیروز بهرام را در سال آخر ترک کردم و به دبیرستان ادیب رفتم و همانجا فارغالتحصیل شدم... .
بعدها هم در دو کنکور در دانشگاه تهران شرکت کردم، کنکور دانشکده فنی و کنکور دانشکده هنرهای زیبا.
این کنکورها جداگانه انجام میشد؟
بله، من از اول هم مهندسی را دوست نداشتم و با وجودی که ریاضیاتم خیلی خوب بود، هدفم معماری و بیشتر هنر بود، چون داییهای من هم هر دو هنرمند بودند، باربد سروری و منوچهر سروری، دکوراتور و طراح صحنه تئاتر در ایران بودند.
من هم عشقی به تئاتر داشتم و در دوران جوانی در تئاتر حرفهای هم نقشهایی بازی کردهام. مشخصاً در تئاتر آناهیتا و نزد رحیم اسکویی در نقش «اتللو» بازی کردهام.
اضافه کنم که دکوراسیون آن نمایشنامه را هم من طراحی کردم، یکی دو نمایشنامه دیگر هم در تلویزیون در آن دوران اجرا کردم، یکی از آنها نمایشنامه «خرس» اثر آنتوان چخوف و دیگری یک نقش کوتاه در نمایش «روباههای کوچک» اثر لیلیان هلمن بود و نمایشی به نام «جلاد» و سه چهار نمایش تلویزیونی دیگر، اما کار مهم من در تئاتر همان نمایش «اتللو» بود. در چند فیلم هم بازی کردم، اما علاقه من به هنرهای نمایشی و فقط گرافیک بود اما نقاشی نه، به همین دلیل طبیعتاً در کنکور دانشکده فنی موفقیتی نداشتم، ولی در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبا قبول شدم.
در آن زمان جدا از دروس متداول طراحی و نقاشی، مواد امتحانی شما در کنکور چه موضوعاتی بود؟
یادم آمد، برای اینکه در دانشکده قبول شویم باید امتحان ترسیمی، طراحی هندسی و هنری میدادیم، سؤالهایی از هنر بود و در آتلیه کاغذهای واتمن را چسبانده بودند و یک مدل هم در سالن بود، مجسمه «ونوس».
یک کله اسب هم بود و دیگر اشیای کلاسیک مرتبط با هنرهای زیبا که میخواستند ببینند دستمان در طراحی و نقاشی قوی است یا نه.
هدف این بود، چون اصولاً این جزئی از فلسفه بوزار است. واقعیت آن است که معماری فقط حل مسائل عملکردی در پلان نیست، بلکه در این مهم نیز هست که شما چطور زیبایی را با عملکرد تلفیق میکنید.
من شروع کردم به نقاشی کردن مجسمه «ونوس». در وسط تابلوی سفید ۶۰ در ۸۰، در عرض نیم ساعت آن را نقاشی کردم، در آن هنگام آقای قهرمانپور ممتحن سالن ما بود.
بله، که پسرشان هم آرشیتکت شد.
در حالی که در سالن میگشت دید که من وسط کاغذ به این بزرگی بسیار کوچک نقاشی کردهام، او در آن زمان در کادر اداری دانشکده بود ولی این تشخیص را داشت که بلافاصله گفت: نه اینکه درست نیست، چه کار میکنی؟ کاغذ را از شاسی جدا کرد و به پشت برگردانید و گفت دوباره بکشید.
نقاشی را کوچک کشیده بودید؟
بله، من تمام عمرم مدیون آقای قهرمانپور هستم.
یکی از مسائل مهم امتحان این بود که شما در سطح این کاغذ تصویر را به چه صورت جای میدهید، یعنی باید طوری تناسبات و اندازهها را بدانید که مثلاً از بالای کاغذ ۵ سانتیمتر و از پایین کاغذ هم ۵ سانتیمتر فضا باقی بماند و نقاشی نیز در جای خودش قرار بگیرد. آقای قهرمانپور در حالی که خودش هنرمند نبود و کار اداری داشت دید که من واقعاً در نقاشی خوب هستم و به درستی این تشخیص را داد که مرا راهنمایی کند.
بله ایشان در امور اداری بودند، یعنی اگر او متوجه این اشتباه نشده بود اصلاً قبول نمیشدید؟
نه قبول نمیشدم. من هم نشستم و نیم ساعت دیگر مجسمه «ونوس» را کشیدم و رویش خوب کار کردم، مدیون آقای قهرمانپور هستم، البته او میتوانست بگوید که گور پدرش هم کرده.... (خنده) و به این ترتیب وارد دانشکده هنرهای زیبا شدم.
چه سالی بود آقای بالاسانیان؟
فکر میکنم، سالهای آخر دهه ۱۹۵۰ ولی خب تاریخها را میشود نگاه کرد.
شروع کردم به تحصیل در دانشکده و در آتلیه «فروغی - فرمانفرمانیان»، اوایل فقط «فروغی» بود ولی خوب چندان نمیرسید که کلاس بیاید، یادم هست که او دو یا سه بار موقع تصحیح به آتلیه آمد و بعد گفتند که این حضور ایشان برای دانشجویان کافی نیست، به همین دلیل آقای عبدالعزیز فرمانفرمائیان هم اضافه شد و آتلیه ما آتلیه فروغی - فرمانفرمائیان نام گرفت. خیلی هم او را دوست داشتیم. با لهجه فرانسوی میگفت با مداد «اشت آش» که منظورش هشت هاش بود کار کنید. ولی خب همیشه آن ژست و دیسیپلین فرانسویاش را داشت، بعدها دیدند این شازده هم همیشه نمیآید، بعد این دانشجوها سر خود هر کار دلشان بخواهد میکنند. اتفاقاً من میگفتم، آتلیه سیحون دانشجوها سبک سیحون کار میکردند. آتلیه ریاحی هم تا حدی، اما آتلیه فروغی نه... چون خودش نبود. اوایل چون خود فروغی پروژهای اجرا نمیکرد، پروژههایش تلفیقی بود با دیگران، خب پس ما از چی باید یاد میگرفتیم، مجلههایی مانند Architecture d'aujourdui و domus بود.
بله با این مجلهها آشنایی دارم.
اینها الگو، مبدأ و نقطه عطفی برای ما بود. خدابیامرز آقای موید عهد که الان فوت شده به آتلیه اضافه شد و آتلیه ما دارای سه استاد شد، با نام فروغی، فرمانفرمائیان و موید عهد. موید عهد میآمد آن دو نفر نمیآمدند. ایشان رسیدگی و تصحیح میکرد، بعد وقتی که دیدند این استادان کم شدند اعتصام را هم آوردند.
وقتی ایرج اعتصام آمد ما سال بالایی و در دنیای دیگری بودیم، چون اصلاً ما در آتلیهها از سال بالایی یاد میگرفتیم غلام یا برده بودیم که یک اصطلاح فرانسوی است، یعنی مثلاً یکی کار را میکرد و تو باید از این سر تا آن سر هاشور میزدی. هاشورها باید مساوی باشند و... و اینجوری هم یاد میگرفتی که اینها چه کار دارند میکنند.
داوید اوشانا هم بود و یک نفر دیگر که ما خیلی قبولش داشتیم، اسمش را یادم نمیآید.
خلاصه خصوصیاتی که ما از آتلیه فروغی، فرمانفرمائیان و موید عهد و اعتصام یاد گرفتیم این بود که روی پای خودت بایست و از محیط و از سال بالاییها کار یاد بگیر، استاد اگر نیست خودت باش و آزاد باش، این کار را من از تئاتر یاد گرفتم.
تئاتر استانیسلاوسکی به هنرپیشه نمیگوید چپ یا راست بایست... بفهم چرا میخواهی پشت بکنی به جمعیت، چرا؟ چه پیامی میخواهی به مخاطبت بدهی؟ در معماری هم همینطور است، چرا این دیوار را سبز رنگ کردی. چرا مگه دیوانهای؟ چرا این کار را کردی؟ چرا سبز است؟ مثلاً فرض کنید چرا آبی زنگاری نیست یا اصلاً چرا سفید نیست؟ توجه میکنید؟ یا مثلاً چیزی که ما یاد گرفتیم از افرادی مثل موید عهد روحیه کار بود. البته موید عهد هنرمندی تمام عیار بود و من هم شخصاً از او خیلی چیزها یاد گرفتم.
به هر حال در نهایت ما به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران پروژه دیپلممان را هم ارائه دادیم.
پروژه دیپلمتان راجع به چه موضوعی بود؟
شهر سینمایی.
استاد راهنما هم آقای موید عهد بود؟
بله، آقای موید عهد و اعتصام، اعتصام هم دستیار ایشان بود. کارم در دانشکده تمام شد و در دفتر مهندسان مشاور علی ادیبی یکی-دو سال کار کردم، ولی حواسم بر این موضوع متمرکز بود که باید بروم و شهرسازی بخوانم، آن هم درخارج از کشور، دو سالی سرپرست آتلیه آقای ادیبی بودم.
ایشان خودشان هم آرشیتکت و شهرساز بود؟
بله، فارغالتحصیل از دانشگاه کلمبیا، و واقعاً آدم وارد، فهمیده و مدیر خوبی بود. تشکیلاتی داشت و هنوز مرکب امضای دیپلمم خشک نشده بود، به من گفت تو سرپرست آرشیتکت آتلیه هستی یعنی جایگزین من.
در همین فاصله دو ساله ازدواج کردم و تصمیم گرفتیم خارج برویم چون اگر دیر شود و شروع کنیم به کار کردن و خانه و زندگی ساختن دیگر اصلاً حوصله درس خواندن نیست. شاید هم آن کار درستتر بود. ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم، تصمیمی جدی و نهایی که به تحصیلاتم ادامه بدهم، باید بروم و تخصص شهرسازی بگیرم و میخواهم شهرساز بشوم، یک سال اول را در لندن بودیم و باید دانشگاهی را انتخاب میکردم.
دانشگاه دلخواهتان را چگونه انتخاب کردید؟
به دو دانشگاه آمریکایی تقاضا دادم، یکی دانشگاه ییل در بوستون و یکی هم دانشگاه پنسیلوانیا، روی این دو تا تمرکز کرده بودم و هر دو را هم قبول شدم.
در یک سالی که در لندن بودیم، معلم انگلیسی ما خانمی بود که در انجمن سلطنتی معماران انگلیس، که اصطلاحاً RIBA نامیده میشود، با یکی از آرشیتکتهای خیلی معروف آنجا آشنا بود.
از این خانم معلم من جواب آمد که دانشگاه ییل نرو و برو به دانشگاه پنسیلوانیا.
استادهایی مثل لویی کان و ... تمام آنها در فیلادلفیا بودند و درس می دادند و استادهای دیگری که بدعتگذار بودند. اواسط سالهای ۱۹۶۶ -۶۷ نیمه دوم بود. حالا این کدام دوره است؟ دوره اعتراضات علیه جنگ ویتنام و دوره هیپیگری.
کندی را هم در سال ۱۹۶۲ کشته بودند
بله دو تا برادر را هم کشته بودند، در این فضا ما وارد شدیم و میخواستیم شهرسازی بخوانیم. همان اول معلوم شد در دانشکده، دپارتمان شهرسازی را تقسیم کردهاند به دو قسمت، یکی طراحی شهری و یکی هم برنامهریزی شهری. نیمه دوم سال ۱۹۶۰بود و دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه پنسیلوانیا پیشقدم این تقسیم شده بود.
حالا جریان از چه قرار بود؟ علی الاصول شهرسازی را ادامه معماری حساب میکنند، یا به عبارتی معماری در مقیاس بزرگ، معماری شهری و... ولی اصل این موضوع زیباییشناسی محیط است، در صورتی که کسانی که آمده بودند تدریس شهرسازی کنند میگفتند اگرچه زیباییشناسی و شهرسازی به مفهوم ساختوساز کردن امری مهم است، اما این آخرین مرحله کار شهرسازی است و قبل از آن شما باید مسائل اجتماعی و اقتصادی شهر، مسئله رشد شهر و مسئله اکولوژی را حل بکنید، شما برای تمامی اینها باید راهحل پیدا کنید.
یعنی آن شهرسازی که لوکوربوزیه فقط با فکرهای خودش طراحی کرده بود، دیگر اصلاً معیاری برای شهرسازی نیست.
شاندیگار سالهای سال خالی مانده بود بعد آرامآرام مردم رفتند به سمت سازگار شدن با آن... این همان قضیه کت و شلوار نو خریدن و عادت کردن به لباس تازه پس از چند بار استفاده از آن بود.
من به عنوان یک آدم فعال اجتماعی، فرض میکنم رفتم دنبال برنامهریزی شهری. معماری را من خیلی دوست دارم. خودم هم معمارم، منتها مسئله شهرسازی آبادانی است. منتها در آخرین مرحله آبادانی یا موازی با تمام شدن کار شهرسازی است، شما باید محیطی درست بکنید که مثل شاندیگار ده سال خالی نماند.
بله مطلوب شهروندان باشد.
بله، مردم بخواهند در داخلش زندگی بکنند، البته یک مسئله اساسی فلسفی وجود دارد که اگر شما از سلیقه عمومی تبعیت بکنید و بخواهید آنها را قانع و راضی بکنید سطح زیباییشناسی کار پایین میآید. زیباییشناسی را من فقط قشنگ بودن نمیدانم بلکه روحیه ساختمان میدانم. در باکو یک مجموعه فرهنگی درست کردند، زاها حدید کار کرده، منتها به عقیده من، که فقط عکسهای ساختمان را دیدهام، طبیعتاً شما حتماً باید محیطی را درست بکنید که مردم را ارتقا بدهد، سطح فرهنگی و استنباط هنری، زیباییشناسی ارتقا پیدا بکند. در ضمن، آنقدر انتزاعی نباشد که هیچکس نیاید.
بله ارتباط برقرار نکند.
بله خطر این است که ممکن است به جای اینکه شما مقداری بالاتر از آنچه مردم میخواهند بروی که بتوانی پیشرفت را تضمین بکنی.
شرط پیشرفت، تغییر است. شرط پیشرفت نوآوری است. اگر شما نوآور نباشید چیز جدیدی را اختراع نمیکنید.
هیچ چیز تغییر نکند میشود مرداب، میشود لجن.
به جای آب روان.
به جای آب روان که اساس زندگی است. این فلسفه است. بنابراین اصل حرف این است به اعتقاد بنده شهرساز. تز دکتری من این بود که شهرسازی فن رهبری اجتماعی است. چرا؟ برای اینکه آباد بکنید ابتدا باید نوآوری بکنید اگر بخواهید نوآوری بکنید باید روشنفکران آماده نوآوری باشند. در ضمن فاصله زیادی هم با جامعه نداشته باشند که کاری بسیار مشکل است، تز دکتری من پنج مرحله برای شهرسازی داشت.
شرط اول: شناسایی مجموعه ارزشهاست، چه چیز خوب است، چه چیز بد، از زیباییشناسی گرفته تا روابط اجتماعی، روابط فامیلی و... .
مرحله دوم: شهرسازی بر اساس ارزش سیستم شناسایی محیط است و ارزیابی مشکلات برای اینکه شما مشکل و کمبود را فقط با مقایسه سیستم ارزشها میتوانی بفهمی.
بنابراین شناسایی مجموعه ارزشها بعد بازشناسی محیط شد مثلاً کجای خیابان خراب کجا چطور است؟ اصلاً بیکاری و فقر در چه مرحلهای است؟ مرحله چهارم تدوین راهحل برای این گونه مسائل است.
بنابراین از سیستم ارزشها، به شناسایی محیط و بعد تعیین مشکلات رسیدیم، که نهایتاً تصمیم بگیریم چه مشکلاتی هست و بعد راهحل نشان بدهیم. تمام اینها بر اساس این سیستم مجموعه ارزشهاست.
مرحله آخر و پنجم اجرای پروژه است.
چگونگی اجرا؟
بله، اجرا حتماً ساختمان نیست، اجرا یعنی چگونه فکر مردم را آماده کنیم برای اینکه این تغییرات لازم است و این تغییرات را چگونه به وجود بیاوریم. بالاخره من دکترایم را گرفتم و شدم دکتر بالاسانیان (خنده).
بعد هم دری به تخته خورد و اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید با ۱۵ جمهوری که یکی هم ارمنستان بود که شد جمهوری مستقل ارمنستان.
این موضوعات مربوط به دهه هشتاد میلادی است. شما در دهه هفتاد تا دهه هشتاد چه کاری را به عهده گرفته بودید؟ در این فاصله کجا بودید؟ در ایران یا در کشوری دیگر؟
در ایران بودم و کار کردم.
همین کارهای شهرسازی؟
بله، خیلی هم کارهای جالبی کردم.
پس آمدید ایران که کار کنید؟
اول بله، آمدم ایران، دو - سه سال قبل از انقلاب من آمدم ایران، و مهندسین مشاور طرح پروژه و پژوهش را افتتاح کردم که مهندس تجمیلی مدیر عامل آن است. شروع کردیم طرح جامع و تفضیلی دادن برای چند شهر از شهرهای استان گیلان، شهرهای رشت، بندر انزلی، لنگرود و شهر سمنان هم بود و... .
جدا از کارهای شهرسازی آیا در ایران، به عنوان آرشیتکت به کار معماری نیز پرداختید؟
بله، من یک رستوران در پالایشگاه نفت شهرری طراحی کردهام جدا از آن در محل خانه شخصی و موروثی خودم در خیابان خردمند جنوبی یک مجموعه مسکونی با آپارتمانهای مدرن، حیاطی مربع شکل به ابعاد ده در ده با استخر و حوضخانه طراحی کردم، که امیدوارم همچنان پابرجا مانده باشد، شاید بد نباشد اشاره کنم که بنای یادبود کوچکی نیز روی مزار پدر و مادرم در دروازه دولاب و در قبرستان ارامنه طراحی کردم و ساختم که پلانی صلیبیشکل با چهار طاق متقاطع دارد و از تراورتن سفید در پیکره آن بهره گرفتهام.
... به نظر من معماری مدرن ما باید حال و روحیه معماری اصیل ایرانی را با تکنولوژی جدید تلفیق دهد. به عنوان نمونه طاق زدن برای پوشش سقفهای بزرگ در زمان خود یک تکنیک ارزشمند بوده است. معماری نوین و پیشگام اگر متولی معماری پیشین ما باشد باید روحیه ارزشمند قدیم را با تکنولوژی جدید درآمیزد و دلیلی ندارد که تکنولوژی نوین را پنهان نماید. در ارمنستان نیز دلم میخواست معماری مدرن ارمنی با سبکهای کلاسیک و اصیل ارمنی رابطهای منطقی داشته باشد. گاه احساس میکنم بعضیها در معماری مدرن از گذشته تقلید میکنند، به جای آنکه به درستی از آن الهام گیرند، به همین رو طاقهایی با بتن مسلح میسازند که صرفاً ادای معماری اصیل میتواند تلقی شود.
آقای بالاسانیان چه شد به ارمنستان آمدید؟
اتحاد شوروی فروپاشید و جمهوری ارمنستان تشکیل شد. همان موقع اینجا زلزله شده بود، یک سال قبلش من گفتم من میروم به ارمنستان خدمت کنم. سال ۱۹۹۲بود، بنیاد کل ارامنه را درست کرده بودند، پولها را جمع میکردند آنجا به زلزلهزدهها برای آبادی کمک کنند. من که تمام عمرم با سازمان برنامه کار کردم با یک مقدار مقررات و قراردادهای تیپ معماری و شهرسازی، متوجه شدم اینجا اولاً هیچ مسابقه و مناقصهای هم وجود ندارد. میگویند که قیمتها معلوم است چون دولت اتحاد شوروی کاری با بازار آزاد نداشت. شانس من این بود که در ایران کار کرده بودم. به باجناقم آقای آریپار پطروسیان که او هم آرشیتکت بود گفتم در سازمان برنامه، برای من یک قرارداد تیپ مهندسان مشاور معماری، شهرسازی، قرارداد ساختمان و ... را تهیه کند. یکی از ارامنه ایرانی را پیدا کردم و گفتم اینها را ترجمه کن به ارمنی. البته ترجمه او فقط به درد عمهاش میخورد (با خنده).
دوباره تصحیحش کردید؟
بله دوباره تمامش را ترجمه کردیم. اصطلاحات فنی دارد که آنها متوجه نمیشدند.
آقای بالاسانیان شما هنوز هم در این کار فعال هستید؟
نه، من اینجا درکانون هنرهای معاصر و تجربی ارمنستان فعال هستم.
اگر درباره اینجا هم کمی توضیح بفرمایید خیلی خوب است.
در دسامبر سال ۹۲، از آمریکا به ارمنستان آمدم در ایروان مستقر شدم. قبلاً هم به اینجا آمده و رفته بودم، اما این بار تنها آمدم که کار کنم.
در بنیاد کل ارامنه استخدام شدم، داستانش را گفتم، علاوه بر کار کردن در بازسازی مناطق زلزلهزده، قراردادها را درست میکردم.
سیستم را اجرا کردم، سیستمگذار بخش ساختمان اقتصاد ارمنستان از سوسیالیستی به بازار آزاد، از کنترل مرکزی به کنترل بازار آزاد، اسمها را باید اینجوری بگوییم. این یکی از کارهای من بود.
خیلی هم ارزشمند است.
بعد من را به آمریکا فرستادند، برای مدتی به نیویورک رفتیم که در آنجا پول جمع بکنیم.
برای ارامنه؟
برای همین بنیاد، یک مقدار آنجا کار کردم. یک سال و نیم هم مدیر خلیفهگری ارامنه در نیویورک شدم. آنجا را اداره میکردم، پروژههای اجتماعی و فرهنگی بود، بعد دیدم جای من آنجا نیست. دوباره آمدم ارمنستان... اسقف اعظم ارامنه گفت این کلیسای بزرگ (کلیسای گان) را دیدهای؟ این کلیسا را باید به مناسبت ۱۷۰۰ سالگی قبول مسیحیت توسط مردم ارمنستان برپا کنیم، که مصادف میشد با سال ۲۰۰۱ میلادی، چون در سال ۳۰۱ میلادی دولت ارمنیها، رسماً دین مسیحیت را، دین رسمی ارمنستان کرد. حالا در ۱۷۰۰ سالگی آن موضوع مهم، این کلیسا را باید به یاد آن میساختند. این موضوع مربوط به سال ۱۹۹۸ بود و ما تنها ۳ سال فرصت داشتیم و کلیسا هنوز در مرحله اجرای فونداسیون بود.
کلیسای گان خیلی هم دیدنی بود.
آرشیتکت آن فوت شده
کار خیلی خوبی است.
من ارزیابی نمیکنم، اسقف اعظم ارامنه کاتولیک، به آن مناسبت صدایم کرد و دوستانم گفتند که نرویها...، نمیدانیم برای چه دعوتت کرده، ولی احتمالاً میخواهند گرفتارت کنند که این کلیسا را تمام کنی!! الان هم در مرحله فونداسیون است، کی این پروژه تمام میشود؟ آن هم با این عظمت.
بله خیلی کلیسای عظیمی است.
من گفتم نه، رفتم خدمت اسقف اعظم، گفت که مسئله این است. گفتم بله میدانم و به گوشم رسیده که برای چه کاری مسئولم کردهاید، من قبول میکنم. ولی شرط من هم این است که هر موقع که من دستور پرداخت بدهم، ظرف ۲۴ ساعت پول به حساب من واریز بشود. اگر قول میدهید من این کار را میکنم.
اسقف رئیس امور مالی خود را به آنجا دعوت کرد به آقای کارامانیکو گفت که پول در سوئیس است تا بخواهیم انتقال بدهیم یکی-دو روز طول میکشد، گفتم صحبت من بابت یکی-دو روز نیست، صحبت این است که وقتی من گفتم این آقا (مقاطعهکار) کاری انجام داده پول آن را باید بدهید، باید پرداخت کنیم، گفتم برای یک روز و دو روز عجلهای در کار نیست، قبول شد. گفتم که ما پاشنهها را بالا میکشیم، نشان به آن نشان که تاریخ ۲۰سپتامبر سال ۲۰۰۱ کلیسا را افتتاح کردند.
یعنی شما بالای سر پروژه بودید تا تمام بشود؟ خیلی کار بزرگی است.
دو روز بعدش پاپ آمد، گفتم که حضرت پاپ کار من تمام شد. ما رفتیم.
چقدر طول کشید؟
۳ سال، از صفر، از صفر فونداسیون. اصلا فونداسیونش هم فونداسیون نبود.
ما گفتیم این کار را انجام میدهیم، مشروط بر اینکه پولش را بدهید، بعدها خود اسقف فوت کرد، یک نفر دیگر به جای او آمد. بعد هم دوباره یک نفر دیگر (با خنده)، ما آمدیم و کار را تمام کردیم و تحویل دادیم.
کاری که کردهاید خیلی ارزش دارد.
کار بعدی من کاسکاد یا همان ساختمان مشهور آبشار در ایروان بود.
همین آبشار هزار پله؟
بله، این پروژه از دوره شوروی به جا مانده بود. با یک وضع خراب و ویران، عکسهای سیاه و سفید آن زمانش الان در ساختمان کا سکاد موجود است.
هر چه امروز میبینید در عرض هشت سال انجام دادهام.
خیلی ارزش دارد.
به موازات اینها از سال ۱۹۹۲ تا امروز، همسرم خانم سونیا بالاسانیان شاعر و نقاش ایرانی و ارمنی با همراهی من، کانون هنرهای معاصر و تجربی و نوآوری ارمنستان را که به ارمنی میگوییم نپاق، برپا کردیم.
البته این هدف خانم بود. من دسامبر سال ۱۹۹۲ آمدم، اما او ۴ ماه پیشتر در اواسط تابستان به اینجا آمده بود و کار را شروع کرد بود. کار سر و سامان دادن هنرهای مدرنیستها را.
تصور بکنید تنها یک سال گذشته از انقلاب و فروپاشی آن سیستم سوسیالیستی و فشاری که روی هنرمندهای آزادمنش بود، یکباره سونیا آمده بود و میگفت هر کاری دلتان میخواهد بکنید، نمایشگاهی برپا شد و ملت ریختند آنجا، از جمله سفیر آمریکا در ارمنستان. سونیا اولین نمایشگاه دستهجمعی هنر مدرن را در ساختمان «آرت» برگزار کرد. و بعد هم بقیه آنها را پیدا کردیم.
در وبسایت ما، سال ۱۹۹۲ میبینید که اسم نمایشگاه ۹ بود، چون ۹ هنرمند بودند. سونیا هم یکی از آنها بود و ۸ هنرمند دیگر که کارهای دیوانهکنندهای کرده بودند.
اصلاً دیوانهکننده است آن سال. بعد از سال ۹۵ این محل کنونی را گرفتند (با دست اشاره میکند) و باز به کارمان ادامه دادیم، رسید به آنجا که در دورهای آقای کارسچیان دو سال و نیم حامی مالی ما شد و ما هم فعالیتمان را رساندیم به بالای ۲۰ نمایشگاه در سال.
افتخار میکنم که آن را در ارمنستان اجرا کردیم، علاوه بر این داستانهایی که گفتم در باب هنر مدرن، ما آمدیم گفتیم آموزش آکادمیک و هنرهای سنتی شرط بسیار واجبی است، منتها شرط واجب دیگری هم وجود دارد و آن فاصله گرفتن از سنتیهاست.
یعنی مدرن واقعی؟
یعنی چهارچوبها را بشکنید به همین وضوح...، مبانی آکادمیک خیلی مهم است. برای اینکه همان سال مقدماتی دانشکده هنرهای زیبا تمام کار ما کپی بود، کپی ستونهای یونیک، دریک و هخامنشیان و ما اینها را یاد میگرفتیم. هم طراحی کردن یاد میگرفتیم هم تناسبات را، هم با معماری آشنا میشدیم.... بعد ما را ول میکردند از مقدماتی میرفتیم به سال یک... . اصلاً دنیا به هم میریخت، همین فلسفه را ما اینجا در ارمنستان اجرا کردیم که حتماً واجب و لازم است که این آکادمی را تمام کنید. البته من نمیگویم اگر آکادمی را تمام نکنید من به شما اجازه نمیدهم هنرت را نشان بدهی، ولی اگر بخواهی یاد بگیری لازمهاش این است که بروی آکادمی و یاد بگیری، بعد بگویی حالا من این جوری میخواهم سنتشکنی بکنم.
حقیقتاً سنتشکنی؟
بله، شرط دوم هم این بود که میگفتم نترس بپر داخل آب، دستوپا میزنی اگر نتوانستی شنا بکنی دستت را میگیری به لب حوض و میآیی بیرون ولی میفهمی که تو شناگر نیستی یا آنقدر دستوپا می زنی که راه میافتی و میرسی به آن آخر... .
یعنی آموختن شنا.
بله، این شرط اصلی بود، شرط دیگر این است که باید جرئت پریدن داخل آب را داشته باشید، این هم به همین سادگی، من اینجا چون خودم هیچوقت تمام وقت کار نکردم و بیشتر سرپرستی کردم، چند مدیر هنری هم داشتیم ولی من اخراجشان کردم برای اینکه روی هنرمندها فشار آوردند... شما حق ندارید فشار بیاورید به حد کافی او تحتفشار بوده است (خطاب به مدیران هنری).
هنرمند به قدر کافی که هیچ، بیشتر از حد لازم تحتفشار است. حالا تو هم قوز بالا قوز شدی که اینجوری نکن اینجوری بکن چرا تناسباتت خوب نیست؟ اینجوری باید انجام بدهی و ....
اصلاً من دلم میخواهد دماغ این بابا خیلی تأثیرگذار شده باشد یا همون موضوع داستان رنگ سبز در دوران جوانی من.
اصلاً ماهیت هنر همین است.
و ما افتخار داریم برای اینکه بالاخره در نمایشگاهی در مسکو دعوتمان کردند. مسکو جای آسانی نیست، رفتیم در کانال آرت مسکو و کارهای ما در آن شبکه نشان داده شد.
در سال ۱۹۹۵ به ونیز رفتیم، برای اولینبار ارمنستان به عنوان یک کشور شرکت کرد و سونیا هم حضور داشت، بعد از آن ۸ بار یعنی ۱۶ سال پیدرپی ما ارمنستان را بردیم به دوسالانه ونیز ... بعد از آن البته خود دولت تصمیم گرفت که آن را انجام دهد، که این بزرگترین موفقیت ماست.
بله، خیلی افتخارآمیز است.
البته بزرگترین موفقیت من این بوده که ادوارد بالاسانیان آنها را ترک میکند، یعنی نشان میدهد این ارگان چقدر قوی شده است و جرئت کرده روی پای خودش بایستد و به هیچکس نیاز ندارد، افتخار من است که دولت ارمنستان بالاخره بعد از ۱۶ سال تصمیم گرفت خودش در دوسالانه شرکت کند.
بله یعنی ارزشش را فهمیدند.
بله بعد از ۴ سال شیر طلایی را برنده شدند. پلیدر ارمنستان. سال ۲۰۱۵ شیر طلایی را گرفت. اینها را من تواضع نشان میدهم که نمیگویم ولی آن ۱۶ سال بیهوده نبود ما در آن ۱۶ سال ساختیم و بالا آمدیم....
مثلاً یادم است مقالههایی در روزنامه معتبر هنری درمورد کارهای ما مینوشتند.
همه اینها خیلی ارزشمندند.
آقای بالاسانیان از وقتی که در اختیارمان گذاشتید یک دنیا ممنونیم. اگر اجازه بدهید بقیه سؤالها را تلفنی هم از شما بپرسیم. واقعاً برایمان فوقالعاده مغتنم بود که امروز توانستیم درخدمت شما باشیم و این گفتگوی جذاب را ضبط کنیم.
به امید دیدار
* با سپاس از سمیرا مهندسان که بدون حضور او این مصاحبه تحقق نمییافت.






