و سرانجام آخرین و مهمترین تابو مسئله پیشرفت بود، که پس از مطرح شدن همه نکاتی که در بالا به آنها اشاره کردم، مطرح شد. چنانچه فرض میکردیم آثار به میزان کم و بیش مساوی از عهده پاسخگویی به وظایف اولیه خود برآمدهاند، میبایست میدیدیم چه شاخصی باقی میماند که براساس آن یک اثر را برتر از اثری دیگر ارزیابی کنیم. طبیعتاً تنها زمینهای که خارج از ارزشهای درونی یک اثر باقی میماند مربوط به سؤالهایی بود که معمار با توجه به نگرش حرفهای خود و با توجه به اصول کلی معماری برای خود طرح نموده و از طریق اثر سعی کرده است به آنها پاسخ گوید. منظور نقشی است که معمار در پیشرفت فرهنگ معماری ایفا کرده است. اگر چنین نباشد و تحولی صورت نگرفته باشد تفاوتها در حد تنوع باقی میماند و آثار به لحاظ ارزشی نمیتوانند دستهبندی شوند.
به نظر نگارنده مسئله پیشرفت به عنوان ارزش، یکی از مهمترین و در عین حال مخدوشترین مسائل معماری است و به همین جهت است که در ادامه مقاله به بحث در مورد آن میپردازم.
پیشرفت در علوم و معماری
در علوم پیشرفت روشنتر از معماری است. کافی است مسئلهای جدید طرح شود و شخصی جوابی برای آن مسئله پیدا کند. اعتبار این پاسخ یا راهحل تا زمانی است که سؤال به نحو جدیدی طرح نشود یا جواب صحیحتری برای مسئله پیدا نشود. امروزه خیلی از گرایشهای آوانگارد سعی دارند این اصل را به معماری تعمیم دهند و صرف یافتن راهحلی جدید برای مسئلهای جدید را پیشرفت قلمداد کنند. معمار در این حال از پیش خود هدفی را معین کرده و راه رسیدن به آن را نیز خود تعیین میکند. در زمینه روشهای شبهعلمی، آیزنمن بیش از دیگر معماران فعالیت کرده است. آیزنمن در کارهای خود از زبانشناسی، ریاضیات، بیولوژی و دیگر علوم استفاده کرده است. البته این استفاده اغلب صوری و شکلی و فقط به منظور دستیابی به اشکال جدید و غیرمترقبه معماری بوده است و هرگز رابطهای عمیق و مفهومی بین این آثار و علوم مربوطه برقرار نشده است. از طرف دیگر در علوم عموماً مطالعات از عالم واقعیت به جهان تجرید میروند (به استثنای علومی نظیر ریاضیات که کلاً در محدوده تجرید قرار دارند). قوانین علمی که برای توضیح مسائل جهان تدوین میشوند مجردند و در جهانی موازی، که انعکاس جهان واقعی است، صدق میکنند. معماری برعکس از تجرید، یعنی از طرح و دیاگرام، به جهان واقعیت که ساختمان و زندگی درون آن است میرسد و قوانین آن نیز ناچاراً باید در جهان واقعیت مصداق پیدا کنند.
تجربه معماری نیمه دوم قرن بیستم اثبات کرده است که حتی معماران مشهور نیز دچار خطاهایی در این رابطه میشوند. برای مثال آثار مدعی عملکردی بودن، اگرچه به دلیل برنده شدن در جنگ تبلیغاتی نوعی معماری به اسم Functional شناخته شدهاند، در واقع به لحاظ شاخصهای متعددی عملکردی نیستند. یعنی قوانین مجردی که میبایست ضامن پاسخگویی آنها به نیازهای کاربردیشان باشند در عمل کار نکردهاند.
رابطه علوم با زندگی رابطهای متفاوت و در بسیاری از موارد غیرمستقیم است. در اوایل قرن هفدهم دانشمندان ریاضی درگیر کشف روش محاسبات انتگرالی و لگاریتمی بودند. آنها در آن زمان از امکانات وسیع بهرهبرداری از این محاسبات، که بعدها کشف شد، غافل بودند. در طول قرون وسطی و سپس در قرن پانزدهم، شانزدهم و هفدهم دانشمندان علم مکانیک به مسائل مربوط به پایداری سازههای ساختمانی، صرفاً به خاطر کنجکاویهای علمی خود توجه کردهاند، و تا نیمه قرن هجدهم هیچگونه استفاده عملی از این مطالعات صورت نگرفته است.
طبیعی است که اگر چنین نباشد علم پیشرفت نمیکند. اگر همه پزشکان به کار طبابت بپردازند، روشهای جدید معالجه بیماریها کشف نمیشود. در هر حال معماری از جهاتی به کار طبابت شباهت دارد و چون ماهیتاً با زندگی روزمره سروکار دارد نمیتواند به مسائلی بپردازد که فواید عملیشان فقط چند قرن بعد ظاهر شود. حتی اگر این کار صورت گیرد بهتر است به نظریه، نمایشگاه، بازسازیهای کامپیوتری و روشهای ارائهای مشابه ختم شود. نمیتوان به آسانی از انسانها، چون خوکچه آزمایشگاهی، برای تجربههای تجریدی معطوف به آیندهای بسیار دور استفاده کرد. چون این دسته از کارها صرفاً معطوف به پیشرفت، به مخاطب متخصص نیاز دارند، لزومی به ساخته شدن آنها نیست. اسناد تصویری معماری کافی هستند. به همین جهت است که معماران گروه آرکیگرام آگاهانه آثاری را طراحی کردهاند که نهتنها ساخته نشدند بلکه حتی مدعی ساخته شدن هم نبودند. قلمرو گروه آرکیگرام مجله و نمایشگاه بود. ارزش فرهنگی کار آنها در هر حال غیرقابل انکار است. مشکل از جایی شروع شد که اینگونه آثار آزمایشگاهی به دلایل توریستی در گوشهوکنار جهان واقعاً ساخته شدند.
وسواس پیشرفت
امروزه توجه به پیشرفت در معماری به صورت یک وسواس درآمده است. معماران بیش از هدف تعیین شده به فکر گسترش ابعاد زیباییشناسی و مفاهیم معماری هستند. ساختمان تمامیت خود به عنوان اثر را از دست داده و فقط به صورت مرحلهای از یک جستجوی معمارانه مطرح شده است؛ ارزشگذاری ساختمانها نیز تنها در این فرایند جستجو میسر است. تقلیل اثر به سند (مرحلهای از یک فرایند پژوهشی) که در نقاشی نیز مدتهاست مطرح است، در معماری بهآسانی توجیهپذیر نیست. در نقاشی شخصی چون هانس هارتونگ میتواند همه عمر خود را صرف بررسی تأثیر ضربههای قلممو بر بوم نقاشی بکند و از این طریق ارزشهای بداههکاری، تبلور انرژی حرکت دست و زیبایی برخاسته از ناخودآگاه را به نمایش بگذارد. معماری اینگونه نیست. در این پیشه هر ساختمان، هر چند برخاسته از پژوهشی طولانی باشد و مسئله جدیدی را نیز بیان کند، به تنهایی یک اثر تمام شده است و نمیتوان بهرهبرداری از کلیه ارزشهای شکلی و زیباییشناختی آن را به شناخت آثار قبلی و بعدی یا حتی فرایند طراحی خود اثر محول کرد.
امروزه ارائه فرایند طراحی یک پروژه به صورت دیاگرامهای تصویری خود ارزشی شده است که در مورد قبول واقع شدن یک کار نیز نقش مهمی ایفا میکند. در این مورد سوءتفاهمهایی وجود دارد. اول اینکه عمده خاطرات انسان تصویری هستند و خصوصاً افکاری که با دیاگرام و طرحهای خلاصه هندسی بیان شوند، هر چند غلط، بسیار راحتتر از ایدههای پیچیده مورد قبول واقع میشوند. دوم اینکه فرایند طراحی برای کسی که قرار است در ساختمان تمام شده زندگی کند بیتأثیر است. معمارانی که به فرایند به عنوان ارزش بهای زیادی میدهند، یا کسانی نظیر زاها حدید که از طرحهای مرحلهبهمرحله خود اثر هنری مستقل، غیرواقعی و زیباتر از کارهای ساختهشده خود به وجود میآورند، در حقیقت نوعی شعبدهبازی و سفسطه را در معماری رواج دادهاند. کافی است به مطالعات کامپیوتری گرگلین و مکاینترف در پروژه خانه هیدروژن در نزدیکی وین توجه کنیم. یکی از علل موفقیت اینگونه معماران سادگی ایدههای آنهاست. این آثار اگرچه مدعی پیچیدگی هستند در واقع بسیار سادهاند. توهم ایجاد شده توسط تبلیغات بر واقعیت غلبه میکند.
معماران پرچمدار پیشرفت و پیچیدگی، در بسیاری از موارد معماری را به صرف مسئلهای هندسی تقلیل دادهاند. در این کارها هندسه پیچیده است لیکن اثر معماری که از هزاران شاخص خود تهی شده است بسیار ساده و بدوی است. طبیعی است که طرح پروژهای خارقالعاده و چشمگیر در شرایطی که تنها تعداد محدودی از عوامل مؤثر بر معماری مورد توجه قرار گرفتهاند کار نسبتاً آسانی است. از طرفی این مسئله نیز قابل درک است که هیچ معماری قادر نیست برای صدها پارامتر معماری در یک اثر پاسخی بدیع و جدید ابداع کند. تنها آثار تاریخی این قابلیت را داشتهاند که در دوره خود به کلیه مسائل اقتصادی، اجتماعی، روانشناختی، اقلیمی، فنی و غیره پاسخ بگویند. در این معماریها فضا و عناصر معماری از فرایند تحول تدریجی چندهزار سالهای بیرون میآید و در درون خود دانش چند هزار سالهای را حمل میکند.
امروزه فضاها و عناصر معماری به بهانه پیشرفت به یکباره ابداع میشوند و هیچگونه کنترلی بر نتایج اجتماعی و روانشناسی آنها وجود ندارد — مثل اینکه دارویی بدون بررسی آثار جانبی و آزمایشهای مکرر به بازار عرضه شود. امروزه حتی خود آرشیتکتها در بعضی از موارد ادعا میکنند که فقط فرایند خلق فضا را تحت کنترل خویش داشتهاند و از اول هیچگونه تصور قطعی از فرم نهایی ساختمان نداشتهاند. در اینگونه فضاهای ابداعی چه بسا دانشی اندک به کار رفته باشد. برای مثال به پنجرههای مؤسسه جهان عرب در پاریس اثر ژان نوول اشاره میکنم. نورگیرهای ابداعی نمای اصلی که با الهام از نقوش اسلامی ولی با بهکارگیری چندین هزار دیافراگم حساس به نور خورشید ایجاد شدهاند، بهطور فرضی وظیفه تنظیم میزان نور طبیعی را در رابطه با تغییرات نور محیط به عهده دارند. در عمل، باز و بسته شدن همزمان چندین هزار دیافراگم آن چنان سروصدایی به راه میاندازد که مسئولان مجبور شدهاند این سیستم خودکار را از کار بیندازند.
یک پنجره سنتی به دلیل برخورداری از تجربهای چند هزار ساله هرگز دچار چنین مشکلاتی نمیشود. امروزه، پس از یک قرن و نیم که از ایجاد آسمانخراشها میگذرد، اثبات شده است که عوامل بیماریزای بسیاری در برجهای اداری و مسکونی وجود دارند که تنها تکنولوژی امروز تا حدی قادر به کنترل آنهاست. امروزه SBS (Sick Building Syndrome) و BRI (Building Related Illness) همه را نگران کرده است.
منظور از پیشرفت چیست؟
با توجه به نکاتی که گفته شد این سؤالها برای من مطرح میشوند: منظور از پیشرفت چیست؟ آیا پیشرفت تنها ارزش است؟ آیا پیشرفت در تمام دنیا یک معنی دارد؟ همانطور که قبلاً گفتم پیشرفت در علوم و در تکنولوژی معانی مشخصی دارد. در گذشته هم در معماری پیشرفت معنایی مشخص داشت. مثلاً کشف پرسپکتیو، که نقاشان و معماران قرنها از اصول آن استفاده کردند — حتی آنهایی که در عصر جدید به نفی پرسپکتیو پرداختند، این کار را آگاهانه و با آشنایی کامل به اصول پرسپکتیو انجام دادند. سازه بهمثابه آرایش و تنها زیور ساختمان، که در قرن هجدهم مطرح گردید، نیز پیشرفتی بود که کل تحولات معماری دو قرن را تحت تأثیر قرار داد. اصولاً پیشرفت زمانی است که دستاورد جدیدی به بشریت عرضه شود و سپس این دستاورد اشاعه یافته و مورد استفاده همگان قرار گیرد؛ درست مثل یک اختراع، مثل روشنایی برق یا جاروبرقی. در اثر پیشرفت دانش، فرهنگ روز به روز غنیتر میشود. پس پیشرفت باید باعث غنای بشر و تمدن بشود، نه بالعکس.
امروزه وسواس پیشرفت به جایی رسیده است که هر گروهی در زمینهای پیشرفت میکند و برای مثال سبکی را به وجود میآورد یا از هندسه خاصی استفاده میکند، بلافاصله استفاده دیگران از دستاورد آنها ممنوع میشود و نوعی خودسانسوری در آن مورد به وجود میآید. معماران دیگر احساس میکنند مجبورند سراغ موضوع جدیدی بروند و دیگر در قلمرو کاوششده قدم نگذارند زیرا ممکن است به مقلد و دنبالهرو بودن محکوم شوند. اوریژینال بودن به یک مصیبت تبدیل شده است. در چنین شرایطی هر جستجوی جدید نه تنها به غنا و وسعت دامنه خلاقیت کمک نمیکند بلکه به دلیل کاهش زمینههای ممکن خلاقیت به فقر معماری نیز دامن میزند. امروزه اکثر هندسههای قابل استفاده — از فولد و فراکتال و موبیوس تا توپولوژی و اشکال آنامورفیک — مورد استفاده قرار گرفتهاند. روند تاریخ معماری اثبات کرده است که زمانی که سبکها به کمال خود میرسند و هنرمندان تنها به وسوسه اوریژینال بودن درگیر سبکزدگیهای اغراقآمیز و پیچیده میشوند، دوران افول فرا میرسد. به همین جهت است که در قرن هجدهم وینکلمن و عدهای دیگر از متفکران مخالف اصل پیشرفت بودهاند.
پیشرفت به مثابه وسواس
آنچه مسلم است، جستجو، یافتن و رها کردن، پیشرفت نیست. اثر بهمثابه سند پژوهش نیز معماری نیست. نظریه پروژه معماری بهمثابه تنها هدف پروژه که گروه کوپهیملبلا طرفدار آن هستند، نیز مورد تردید است. ایدهای که شایع نشود و در کار نسلهای بعدی ادامه نیابد پیشرفت محسوب نمیشود. چگونه است که سبک پستمدرن با آنهمه ادعا که قرار بود معماری جهان و نسلهای بعد را عوض کند در مدت چند سال از جهان رخت برمیبندد و دیکانستراکتیویسم به اندازه یک مد جدید لباس دوام مییابد؟ یکی از علل این است که در این کارها پیشرفت اصل شده است. پدیدهها دیگر در ارزش درونی خودشان بررسی نمیشوند بلکه هر چیز در یک زنجیره تکامل بررسی میشود. معماریهای خودمرجع و روشنفکرانه از هر گونه سنجشی با معیارهای کلی و بیرونی میگریزند.
در دوره جدید بسیاری از سبکها با ادعای گسترش ابعاد زیباییشناسی، دامنه خلاقیت را محدود کردهاند. آزادی فکر، خلاقیت مبتنی بر ادراک حسی و قالبشکنی هنری جای خود را به فرایندهای شبهعلمی و مکانیکی دادهاند. وحدت و انسجام سبکشناسی، که مسئلهای جزئی است، در موارد زیادی به مخدوش شدن اصول اولیه معماری، که مسئلهای کلی است، انجامیده است. کار به جایی رسیده که گاه توجه به نیاز انسانها و اصل مفید بودن شرمآور به نظر میرسد. معماران بزرگ با مجوز تئوری و هنر به خود حق میدهند نیازهای ساده و اولیه مصرفکننده را در نظر نگیرند. بسیاری از معماران مشهور مورد انتقاد و حتی شکایت رسمی کارفرمایان خود قرار میگیرند. مجموعه سینمایی UFA ۳۸۵ اثر کوپهیملبلا در درسدن جزو آثار برجستهای است که به هزاران مشکل عملکردی برخورده است. این مجموعه حتی به لحاظ عدم انسجام در مبانی و نتایجش مورد نقد شدید گروهی از منتقدان قرار گرفته است.
نتیجهگیری
در هر حال مسئله پیشرفت یکی از مهمترین مسائل معماری است. پیشرفت به معنی پیشبینی تحولات آینده و یافتن مصداق معمارانه برای آنها و همچنین ساختن آینده از طریق طرح نیازها و زمینههای جدید جستجو و خلاقیت است. بدون پیشرفت معماری به سطح مد یا حداکثر سبک تنزل مییابد. نکته اینجاست که مانع شویم مسئله پیشرفت به صورت یک وسواس یا نیاز اجتنابناپذیر و تنها هدف معماری درآید. تحولات اساسی به زمان مناسب، شرایط ویژه و زمینه تبلور خاص خود نیاز دارند و نمیتوان انتظار داشت معماری هر یکی دو سال کاملاً از نو بازنگری شود. همچنین مطلق کردن ارزش پیشرفت و اختراع در بسیاری از موارد ممکن است معماران را در شرایطی قرار دهد که ناخواسته در جهت فقیر کردن و محدود کردن فرهنگ معماری تلاش کنند.