محله گمشده

مجید غمامی·معمار ۱۴۱: خاطره
اشتراک‌گذاری
محله گمشده

یک روز، در اواخر دهه هفتاد، به اتفاق یکى از همکاران براى دیدن وضعیت • جدید خیابان نواب، که به تازگى به یک بزرگراه شهرى با بناهاى بلند و نوساز تبدیل شده بود، رفته بودیم. کمى پایین تر از خروجى خیابان دامپزشکى، براى پیدا کردن کوچه اى که زمانى در آن خانه اى داشتیم، و دوران کودکى تا اوایل سالگى( را در آن گذرانده بودم، در جایى پارك کردیم و 20 تا3 جوانى )از پیاده به راه افتادیم. از بین یکى از فاصله هایى که بین ردیف ساختمان هاى پایین رفتن، »کوچه نادعلى« -جدید وجود داشت، گذشتیم و پس از کمى بالا را پیدا کردیم. اما همان طور که حدس مى زدم از »کوچه قربانى« که خانه ما مترى و 20 در آن قرار داشت، اثرى نبود، و در جریان تعریض خیابان نواب نوسازى حاشیه هاى آن، به کلى از میان رفته بود. تا انتهاى کوچه نادعلى رفتیم. تعدادى از خانه هاى قدیمى نوسازى شده بودند، ولى بیشتر خانه هاى قدیمى، از جمله منزل خانواده نادعلى در نبش کوچه، هنوز سر جاى خود بودند. از کوچه نادعلى خارج شدیم و از کوچه عریض ترى که بر آن عمود بود )کوچه شایان( بالا رفتیم و به »باقیمانده کوچه وکیلى« رسیدیم و چرخى زدیم و دوباره برگشتیم و کمى پایین تر )بعد از کوچه نادعلى(، وارد »باقیمانده کوچه مجلسى« شدیم، و بعد، باز هم پایین تر، وارد »باقیمانده خیابان شکوفه« و به سمت غرب رفتیم و بعد از عبور از کنار »حمام عمومى شکوفه«، که در دوران بچگى جمعه ها براى حمام به آنجا مى رفتیم، به »خیابان سلسبیل )رودکى فعلى(« رسیدیم و برگشتیم. کوچه هاى مقابل کوچه ما، در آن طرف خیابان، از جمله »کوچه طاهرى« هم به همین وضع دچار شده بودند، و بخشى از آنها پشت دیواره بلند ساختمان هاى جدید محبوس شده بودند. ... احساس غریبى داشتم؛ گذشته، بعد از سى سال، ناگهان در این لحظه با تمام جزئیاتش بازگشته بود.

\\n

خانه مان را فروخت و به خانه 47 خیلى عجیب بود، وقتى پدرم در سال جدیدى در خیابان شهرآرا رفتیم، از اینکه یک محله کهنه و قدیمى را ترك مى کردیم خوشحال بودیم. هم زمان با ما خانواده هاى نادعلى و شایان هم که به لویزان و تهران ویلا - و هنوز هم هستیم- با بچه هاى آنها دوست بودیم و... رفته بودند. ولى حالا که در آستانه پنجاه سالگى به دیدن باقیمانده آن محله ها آمده بودم، و دیگر از کوچه و خانه ما اثرى باقى نمانده بود، دلم -کوچه گرفت. گویى بخشى از گذشته من دود شده و به هوا رفته بود. از آن روز به بعد من، تا سال ها، خواب آن خانه کوچک دوطبقه را مى دیدم. در عالم خواب آن را دوباره خریده و بازسازى کرده بودم. همسایه ها هم همین کار را کرده بودند، و من از روى بام یا بالکن، محله اى وسیع، سرسبز و زیبا را زیر پاى خود مى دیدم. وقتى از خواب بیدار مى شدم چند دقیقه اى طول مى کشید که بفهمم این فقط یک خواب بوده است. سالگى قرار است درباره نواب قدیم بنویسم و چند 75 حالا هم که در روزى است که به مرور گذشته مشغولم به نظرم مى رسد که در مقایسه با دوره هاى مهم و به یادماندنى دیگرى که داشته ام )مدرسه، دانشگاه، کار، ازدواج و تشکیل خانواده و...(، زندگى دوران کودکى و نوجوانى در آن کوچه و محله مهم ترین و شاید بهترین دوره زندگى ام بوده است، و خیلى وقت ها خاطرات رنگارنگ، متنوع و شیرین آن دوران را در تنهایى و یا در جمع با لذت دوره مى کنم: سالگى، به جز بعضى تصویرها و خاطرات مبهم چیز زیادى 6-7 از پیش از •

\\n

.به یاد ندارم سال اول دبستان را، به دلیل مأموریت یکساله پدرم، در همدان گذراندم. ، در دبستان کاخ )که در یکى از 1335 به تهران که برگشتیم، در مهرماه کوچه هاى خیابان آذربایجان، نزدیک میدان رشدیه واقع بود(، اسم نویسى

\\n

نقشه خانه کودکى حیاط خانه کودکى

\\n

کردم و تا آخر دبستان آنجا بودم، برادران من هم بیشتر دوره دبستان را همان جا گذراندند. دبستان کاخ حیاط مربع شکل وسیعى داشت با حوض بسیار بزرگى در میان آن، کلاس ها، همه یک طبقه، در چهار ضلع مربع قرار داشتند. ساختمان دو طبقه مدیریت هم در کنار در ورودى مدرسه ساخته شده بود. نام و چهره بعضى از معلم ها را هنوز به یاد دارم؛ »خانم حکیمى« معلم فارسى که بانویى بسیار جدى، محترم، و در عین حال مهربان بود. »آقاى روحانى« معلم حساب، که او هم بسیار جدى و سخت گیر بود، و هرگاه هم لازم مى دید دانش آموزان خاطى را با وارد کردن ضربه هاى شدید لبه خط کش چوبى به کف دست ادب مى کرد. هفته اى یک روز هم »کلاس سرود« داشتیم. »آقاى موسیقى« مرد میان سالى بود که همیشه با کت و شلوار و کراوات سر کلاس مى آمد. خودش ویولون داشت و سرودها را اجرا مى کرد و ما مى خواندیم. او هم دوست داشت بچه هاى بى ادب را با وارد کردن ضربه اى به نوك دماغ آنها با انگشت وسط دست راستش، تنبیه کند. کلاس خط هم داشتیم، »خانمِ خط« با دختر کوچکش مى آمد و روى تخته سیاه سرمشق مى نوشت و ما با »قلم درشت« و مرکب، ده بار از روى آن مى نوشتیم و او هم مى دید و راهنمایى مى کرد. یک معلم هندسه بدقیافه و بدخلق و عصبى هم داشتیم که بچه ها به او »اژدرى کچل« مى گفتند، و از او هراس داشتند، چون گویا او مرد منحرفى بود. مدتى هم در وسط حیاط و نزدیک حوض، منبع بزرگى گذاشته بودند که صبح ها از آن به بچه ها لیوانى شیر مى دادند. بعدها فهمیدیم که این اقدام در ترومن« بوده است. 4 اجراى »اصل حالا که بزرگ تر شده بودیم و به مدرسه مى رفتیم، پایمان به کوچه هم

\\n

باز شد. با بچه هاى همسایه آشنا و با خیلى هایشان دوست شدیم، و از آن به سالگى بازى ها و سرگرمى هاى دسته جمعى در کوچه، به ویژه 14-15 بعد تا مهتاب«، »وسطى«، »قایم -در تابستان ها، جزء لاینفک زندگى ما شد؛ »آفتاب باشک«، »گرگم به هوا« و ... )دختر و پسر(، »تیله بازى«، »هسته هلو بازى«، »تشتک بازى«، »الک دولک«، »پوست هندونه بازى« و... )که بازى هاى پسرانه بودند(، و کمى بعدتر والیبال و فوتبال، شمشیر بازى )با شمشیرهاى چوبى( و... . - به مناسبتى- ده سالم که شد یک اتفاق خوشحال کننده افتاد، پدرم براى من و دو برادرم یک سه چرخه بزرگ فیلیپس به رنگ قرمز خرید با سبد بزرگ سفیدى در جلو آن. این سه چرخه نه فقط تا چندین سال وسیله بازى من و دو برادر و خواهر دو هفته که آن را از خانه بیرون بردیم، براى -چهارساله ام بود، بلکه بعد از یکى بچه هاى دیگر هم یک سرگرمى تازه شد؛ سَرِ کوچه نادعلى جمع مى شدیم، و هر کدام از بچه ها که دوست داشتند مى توانستند به نوبت یک دور به انتهاى کوچه بروند و برگردند. در همین ایام به فکر ساختن یک دستگاه فوتبال دستى افتادیم. به کارگاه »حسین خراط« رفتیم و سفارش دادیم. خیلى هم خوب از آب در آمد. یک تابستان، هر روز از صبح آن را سر کوچه مى بردیم و بچه ها جمع مى شدند. از هر نفر براى بازى دو ریال پول مى گرفتیم که یک دست بازى کنند! بالاخره مادرم از این وضعیت شاکى شد و یک روز از خانه بیرون آمد و با خشونت بساط ما را جمع کرد. مدتى بعد هم چند تا از بچه هاى بزرگ تر دو عدد دستکش بوکس خریدند و چندماهى در کوچه مسابقات بوکس برگزار مى شد و ما هم شرکت مى کردیم. کمى خشن بود و خطرناك، و در نهایت به مذاق پدر و مادرها و اهالى محل

\\n

یکى از خانه هاى کوچه نادعلى

\\n

1327 نقشه محل، سال1343 نقشه محل، سال بچه محل ها

\\n

چهار سال بزرگ تر-خوش نیامد و جمع شد. چند نفر از بچه ها هم که از ما سه بودند، نمى دانم چطور به اسب سوارى علاقمند شده بودند )احتمالاً به تأثیر فیلم هاى وسترن که همه ما دوست داشتیم(، و با علاقه و جدیت و پشتکار به »پادگان جى« مى رفتند. آنجا سرهنگى مربى سوارکارى بود و زیر نظر او آموزش مى دیدند. چکمه و کلاه سوارى و شلاق خریده بودند و غروب ها وقتى برمى گشتند ما دور آنها جمع مى شدیم و شرح هنرنمایى هایشان را با اشتیاق گوش مى کردیم. واقعاً هم چند نفر از آنها )از جمله احمد نادعلى و ایرج ارجمندى( سوارکاران قابلى شدند. بعضى مناسبت ها هم بودند که همه اهالى محل، در آنها به شکلى حضور پیدا مى کردند؛ یکى ایام محرم بود که دسته هاى بزرگ و باشکوه سینه زنى در تمام منطقه به راه مى افتادند، و از یک هیئت به هیئت دیگر مى رفتند. مردم هم از پیر و جوان به سر خیابان مى آمدند و در پیاده روها مى ایستادند و یا روى پله جلوى خانه ها مى نشستند و صف بى انتهاى عزاداران را که از مسجد لولاگر به پایین مى آمدند و از سر کوچه ما رد مى شدند تماشا مى کردند. پرچم هاى بى شمار و رنگارنگ و علم و کتل هاى عظیم .... منظره اى به یادماندنى ایجاد مى کردند. حسن کاشى )معروف به حسن راکفلر(، که صاحب یک میوه فروشى در نبش کوچه محمدى بود هم هرسال دهه اول عاشورا در خانه اى در انتهاى کوچه محمدى روضه داشت. شب هاى محرم یکى از مکان هاى جذاب براى ما همین شب هاى روضه حسن کاشى بود. شیطنت ها و گاه خنده هاى بعضى بچه ها هم گاه به اخراج ما منجر مى شد. مناسبت دیگرى هم که، هر ماه یا هر دو ماه یک بار داشتیم و همه اهالى را آخر شب به کوچه مى کشاند، زمانى بود که کامیون هاى حمل منابع بزرگ آب با چند نفر »میراب« سَرِکوچه ها مى آمدند. آن زمان هنوز لوله کشى نبود، و همه خانه ها در زیرزمین »آب انبار« داشتند که براى مصارف شستشو و آشپزى پر مى شدند. آب حوض و تلمبه سَرِ حوض هم از این آب انبارها تأمین مى شدند. براى آب آشامیدنى )که به آن »آب شاه« مى گفتند( هم درشکه هایى مى آمدند که پشت آنها بشکه بزرگى نصب شده بود و به مردم آب آشامیدنى مى دادند. این شرایط تا زمانى که لوله کشى آب به محله ما رسید، و ما هم در زیر پله خانه مان یک دستشویى نصب کردیم ادامه داشت. نه فقط در محله ما، بلکه کل - حادثه اى هم که چند شب همه مردم بود. 1341 را به خیابان ها کشاند، زلزله بوئین زهرا در سال- شهر و منطقه چمن سبز وسط خیابان »چهل مترى« نواب که از تقاطع نواب بیست مترى با آذربایجان شروع مى شد و در جهت شمال به میدان کندى )میدان توحید امروز( مى رسید محلى بود که همه خانواده ها با زن و بچه چند شب را آنجا گذراندند. براى ما که در عالم بچگى چندان از عمق فاجعه خبر نداشتیم و

\\n

درست هم متوجه اهمیت آن نبودیم، این چند شب جزو شب هاى به یادماندنى و هیجان انگیز آن دوره بود. سالگى پاى ما به کوچه باز شود، همه جا با پدر و 7-8 قبل از اینکه در • مادر مى رفتیم. هر دو خیلى سینما و تئاتر دوست داشتند. در آن زمان بهترین سینماها و تئاترهاى تهران در خیابان لاله زار بودند؛ سینماهاى متروپل و کریستال، تئاتر سعدى، تئاتر باربد و... . در این دوره براى خرید لباس و پوشاك هم به کوچه برلن مى رفتیم و به »فروشگاه جنرال مد« و »فروشگاه فردوسى« در خیابان فردوسى، که پله برقى هم داشت. اواخر دهه سى، دو سینماى جدیدتر هم به برنامه هاى خانوادگى اضافه شدند؛ سینما دیانا )که گویا کار وارطان معمار معروف ایرانى است( و تراس با صفایى هم داشت که در تابستان ها خیلى خوب بود، و سینما پلازا. هر دو در خیابان انقلاب سر وصال. گاهى هم فقط با مادرمان به سینما مى رفتیم، منتها در همان محله خودمان، به سینما المپیا که در تقاطع خیابان آذربایجان و سلسبیل )رودکى( قرار داشت و سینما کارون در سلسبیل. سالگى اجازه پیدا کردیم خودمان )من و دو برادرم و گاه با 11-12 از بچه هاى محل( به سینما برویم. به خصوص به »سینما اسکار« که در خیابان آذربایجان، میدان رشدیه ساخته شده بود و نسبت به المپیا و کارون، سینماى مدرن ترى بود. این سینما جزء »گروه سینماهاى مولن روژ« بود و در نشریه داخلى گروه برنامه هاى خود را اعلام مى کرد، از جمله در ایام عید نوروز فیلم هاى »جرى لوئیس« و »نورمن ویزدام« را نشان مى داد که بین بچه ها خیلى طرف دار داشتند. اما کم کم با علاقمند شدن به فیلم هاى وسترن، بیشتر دنبال فیلم هایى بودیم که در جلوى سینما روى »بَنِر« با عبارت »سراسر زد و خورد و پرحادثه« معرفى مى شدند. از اوایل دهه چهل کم کم تغییراتى در وضعیت اجتماعى پیش مى آمد • ،که براى ما تازگى داشت. آن طرف خیابان، سر کوچه طاهرى، هوشنگ فروشگاه تازه اى باز کرد به اسم »پِه لِه« )قهرمان فوتبال برزیلى(، با سر و صورت و ظاهرى مدرن و شبیه بوتیک هاى بعدى که در تهران پشت سرهم باز مى شدند. لوازم ورزشى و تى شرت و صفحه موسیقى و عینک و ... خلاصه وسایل لوکس مى فروخت و همیشه هم صداى بلند موسیقى از مغازه او تا شعاعى در اطراف شنیده مى شد. ما که از مدرسه برمى گشتیم صداى تصنیف )از رى چارلز( را از دور مى شنیدیم که به گوش ما خیلى hit the road jack هم جذاب و خوشایند بود. خلاصه حال و هوا و ظاهر و باطن این مغازه جدید به کلى چیز تازه اى بود و با مغازه هاى سنتى محله فرق داشت. فیلم هاى جدیدى هم مى آمدند که براى ما تازگى داشت و داستان آنها درباره روابط دختر وپسرهاى جوان بود. دو تا از این فیلم ها، یکى »شکوه علفزار« )با بازى، وارن بیتى و ناتالى وود( و دیگرى »داستان وست ساید« )با

\\n

حیاط خانه کودکى خانواده و دوستان

\\n

بازى جورج چاکریس و راس تامبلین( در آن زمان خیلى سروصدا به پا کرده بودند و در بین جوان ها طرف دار داشتند. سرووضع پسران و دختران هم کم کم عوض مى شد. شلوار پاچه گشاد با فاق کوتاه بدون ساسون براى پسرها مد شده بود. دامن دخترها هم کوتاه تر شده بود. کم کم حرف از دوست پسر و دوست دختر مى شد و مى شنیدیم که چند نفر از بچه هاى کمى بزرگ تر از ما دوستان دختر گرفته بودند. »پارتى گرفتن« هم کم کم باب مى شد و بچه هاى بعضى خانواده ها که به این پدیده هاى تازه با تساهل بیشترى برخورد مى کردند، به بچه هایشان )البته پسرهایشان!( اجازه مى دادند که به اصطلاح، »پارتى بگیرند«. به موازات تغییرات تازه در سر و وضع جوان ها و محبوبیت فیلم ها و سبک زندگى آمریکایى و...، از اوایل دهه چهل مسائل اجتماعى و سیاسى هم کم کم بعضى بچه هاى محل را به خود جذب مى کرد. کتاب هفته شاملو، که از اوایل سال چهل به مدت دو سال منتشر مى شد، خیلى تأثیرگذار بود. بعضى مجلات به خصوص مجله فردوسى هم برخلاف بعضى دیگر، حرف هاى تازه اى مى زد و به مجله روشنفکران معروف شده و طرف دارانى پیدا کرده بود. ممّد تبریزى که چند سالى از ما بزرگ تر بود، همیشه یک مجله فردوسى »تا شده« در جیب پشت شلوارش داشت و گاهى سرِ کوچه وکیلى دور او جمع مى شدیم و براى ما حرف مى زد. او با اینکه لکنت زبان داشت، بسیار بامزه و خوش صحبت بود و گفتار و رفتارش با طنزى قوى همراه بود، و بچه ها دوستش داشتند. انقلاب سفید )یا انقلاب شاه و ملت(، با تبلیغات 1341 در بهمن ماه سال بسیار سنگین اعلام و اجراى آن از جمله »اصلاحات ارضى« آغاز شد، اما انقلاب سفید شاه و ملت از سوى بسیارى از اهل سیاست که سوابقى داشتند نقد مى شد و به آن خوش بین نبودند. اما مهم ترین برخوردها با »انقلاب سفید«، و بعداً لایحه »کاپیتولاسیون« از سوى حوزه علمیه به خصوص آیت االله خمینى صورت مى گرفت، که سرانجام با حمله ساواك به مدرسه فیضیه و قلع و قمع جمعى از مردم، به تبعید آیت االله منجر شد. این وقایع باعث بالا گرفتن اعتراضات و تظاهرات مردم، به ویژه طرف داران آیت االله خمینى؛ از روحانیون و مردم عادى و بخش هایى از طبقه متوسط تا 1342 کسبه و بازاریان شد. نیروهاى امنیتى هم در روز پانزدهم خرداد ماه این اعتراضات و تظاهرات را که کانون آن در مرکز تهران بود، به شدت و با تلفات سنگین سرکوب کردند. ما با بعضى از بچه هاى محله از روى کنجکاوى، در خیابان نواب رو به پایین رفتیم، و به سر خیابان سپه که رسیدیم با تعقیب و گریز پراکنده پلیس و مردم که تا فاصله چندین کیلومتر از مرکز حوادث گسترش یافته بود، روبه رو شدیم، و در گوشه اى با هیجان شدید و احتیاط، شاهد صحنه هایى از این واقعه تاریخى شدیم! من تقریباً همه بچه هاى محل را که به نوعى با آنها در ارتباط بودیم و •

\\n

دوره هایى را با آنها گذرانده بودیم مى شناختم. و هنوز هم اسم و چهره اغلب آنها را به یاد دارم: در کوچه قربانى، که خانه ما هم در آن بود، تقى و نقى وکیلى، فیروز و کاووس فائد و عبدى پزشکان و خواهرانش فریده و شهرزاد. عبدى در کودکى همبازى ما بود ولى وقتى بزرگ تر شد و قاطى روابط دیگر در بیرون از محل، ارتباط ما کمتر شد. و بعد، خانواده شایان که خانه آنها درست مقابل خانه ما بود و از اولین سال هاى کودکى با بچه هایشان دوست بودیم؛ و در تمام سال هاى گذشته تا همین امروز، در ارتباط بوده ایم و دیگرى، »فریده خانم« که از چهره هاى شاخص محله بود، خانمى مجرد، میان سال و جدى که به »کلانتر محله« معروف بود و پرونده همه زیر بغلش. متر(، و صحنه اصلى بازى هاى 5 تا4) در کوچه نادعلى، که کمى عریض تر دوران کودکى تا نوجوانى ما بود، خانواده نادعلى و بچه هایشان؛ احمد برادر بزرگ تر، محمود فرزند دوم و بهمن که دو سال از من بزرگ تر و دوست صمیمى من و برادرانم بود که تا همین پارسال که متأسفانه فوت شد، ادامه داشت. احمد را فقط گاهى موقع رفت و آمد به خانه مى دیدیم. اما محمود برادر دوم، در سال هاى اول کودکى رهبرى شیطنت هاى ما را به عهده داشت، از جمله در بازى »اوستا گفته« جلوى ما مى دوید و هر کارى مى کرد ما هم مى کردیم )از جمله اینکه شب ها درخانه هاى مردم را بزنیم...(، بزرگ تر که شد دامنه ارتباطاتش از محله فراتر رفت و ما درباره ماجراهایش مى شنیدیم. اما با بهمن تا آخر همراه بودیم. به جز برادران نادعلى، خواهران آنها، مهین و مهناز هم با خواهران من دوست بودند. به جز اینها، من با حمید شناسى هم در آن سال ها خیلى دوست بودم و زیاد به خانه شان مى رفتم. چندین خواهر داشت که دو تا از آنها هم سن و سال ما بودند. حمید شناسى چند سالى از من بزرگ تر بود و بعد از اینکه در دانشگاه قبول شد و ما از آنجا رفتیم، دیگر از او خبرى ندارم. با خانواده زائرى که از اقلیت هاى مذهبى بودند و فرزندان آنها، بهروز و بهزاد و شهلا و دایى شان سعید هم خیلى دوست، و هم بازى بودیم. با ایرج و منوچهر ارجمندى هم همین طور. ایرج برادر بزرگ تر بعداً کارمند بانک ملى شد. با منوچهر هم گاهى براى کنکور درس مى خواندیم. بعضى خانواده ها هم بودند که آن سال ها رفتند و جاى خود را به ساکنان جدید دادند، از جمله عباس فاخرى که به سرعت با اغلب بچه ها دوست شد. بسیار خوش صحبت و اهل شعر و ادبیات بود. کلامش سرشار از طنز و کنایه و سخنانى بود که براى ما تازگى داشت. خلاصه آدم دوست داشتنى و خیلى خاصى بود. بعدها یک بار او را جلوى دانشگاه تهران دیدم. در رشته ادبیات فارسى درس مى خواند. ما با بعضى بچه هاى کوچه وکیلى هم که بالاتر، و کوچه مجلسى، که

\\n

، عکس ها از کیوان سلیمى1402 کوچه مظاهرى )کوچه مجلسى سابق(، مهر کوچه نادعلى خیابان هاشمى، کوچه پریچهر

\\n

پایین تر از کوچه ما بودند، آشنایى و دوستى پیدا کرده بودیم؛ چهره شاخص کوچه وکیلى »ممّد تبریزى« بود، که قبلاً در موردش نوشتم. از چهره هاى شاخص دیگر برادران رَشتاك بودند )نادر، ناصر، طاهر و همایون(. نادر و ناصر کمى از ما بزرگ تر و بچه هاى »سربه راهى« بودند. ولى طاهر هم سن ما بود و اهل کوچه و خیابان و دعوا ما بیشتر درگیر ماجراهایش بودیم. همچنین برادران وکیلى )سعید و حمید(. وقتى سعید کوچک بود اجازه بازى با بچه هاى کوچه و محله را نداشت، و پدرش او را که شلوار کوتاه و کت مى پوشید تا مدرسه اسکورت مى کرد. پدرش نگران بود که مبادا قاطى بقیه بشود. اما چند سال بعد که سعید بزرگ تر شد، در مقابل پدر و خانواده ایستاد و به جمع بچه هاى کوچه و محله پیوست و طورى افراط کرد که در همان جوانى درس و مدرسه را رها کرد و بالاخره کارش به اعتیاد کشید و در جوانى فوت شد. دیگرانى هم بودند، مثل امیر عاشورى که راننده تاکسى شده بود، برادران تهامى )پرویز و على و بهروز( و بهرام صدقیانى که اگر بخواهم در مورد همه آنها بگویم مثنوى هفتادمن مى شود. مى رسیم به کوچه مجلسى و برادران فلاحى )جمال و مقصود و حسین(. که از میان آنها حسین هم سن ما بود و عوالم سوررئال خودش را داشت. دیگرى علیرضا اسپهبد که هم سن و دوست برادر کوچک تر من فرید بود و در اوج شهرت درگذشت. 1385 بعدها نقاش صاحب نامى شد و در سال در کوچه هاى آن طرف خیابان هم آشناهایى داشتیم که شاخص ترین آنها »خسرو سِیفور« بود. ما وقتى بزرگ تر شده بودیم با خسرو آشنا شدیم. از سالگى به عنوان بچه اى که سَرِ نترسى دارد معروف شده بود و در دعوا 14-15 و درگیرى از هیچ کس حتى از آنهایى که خیلى بزرگ تر بودند، و هیکل هاى درشتى داشتند هم نمى ترسید، و با همه در مى افتاد. او به تدریج در کل نواب و محلات اطراف معروف شد. گاهى براى دعوا از محلات دیگر از او دعوت مى کردند. با چند نفر از کاسب هاى محل هم درگیر شده بود و به شدت آنها را کتک زده بود!! خلاصه فنومنى بود. بعدها شنیدیم که به اعتیاد گرفتار شده

\\n

بود ولى توانسته بود با حمایت خانواده، در شرکت نفت کارمند بشود. چندین سال قبل شنیدم که او هم فوت شده است. من با عبداالله قاسمى هم که خانه آنها در کوچه طاهرى بود از دوره دبستان هم کلاس بودم. عبداالله شاگرد بسیار خوبى بود. در تمام دوره دبیرستان، من با اینکه شاگرد خوبى بودم هر موقع مشکلى در فیزیک، شیمى، و به خصوص ریاضى، داشتم، کتاب و دفتر را برمى داشتم و به خانه عبداالله که کنکور 46 مى رفتم و از او کمک مى خواستم. واقعاً فوق العاده بود. در سال دادیم، او با رتبه بالا در همه جا از جمله دانشگاه صنعتى شریف )آریامهر سابق( که تازه تأسیس شده بود، در رشته برق و الکترونیک قبول شد. به جز بچه هاى محله، بعضى از کسبه هم جزء پرسوناژهاى مهم دوران کودکى و نوجوانى ما شدند؛ آن طرف خیابان از جنوب به شمال، کمى پایین تر از کوچه طاهرى، »حسین خراط« که مردى بود با سر تراشیده و قد نسبتاً کوتاه. باستانى کار بود و هیکلى ورزیده داشت با خالکوبى هاى زیاد روى بازوها و سینه و دست ها، و سبیلى بسیار بزرگ. کارگاه خراطى او دو دهنه داشت. خود او جایى مى نشست که از بیرون دیده مى شد. در فصل هاى گرم با زیرپیراهنى رکابى، نیمکتى کوتاه، پشت دستگاه خراطى روبه روى پنجره مى نشست. وقتى از جلو مغازه رد مى شدى و به او نگاه مى کردى، مثل تابلوى یک شمایل قهوه خانه اى بود. کمى بالاتر از کوچه طاهرى، مغازه »په له« بود که راجع به آن نوشتم. این مغازه از پیام آوران دوران جدیدى بود که از اوایل سال هاى دهه چهل شروع شده بود. بالاتر از او ماست بندى »حسین لبنیاتى« بود که شیر، دوغ، ماست و... مى فروخت. اولین مغازه اى بود که شیر پاك را در بطرى هاى شیشه اى عرضه مى کرد. به اضافه »نان ماشینى« که خیلى خوشمزه بود. ما وقتى از مدرسه برمى گشتیم سرى به مغازه او هم مى زدیم. یک روز که در سال آخر دبیرستان بودم، )یا سال اول دانشگاه(، وقتى به خانه برمى گشتم دیدم محله شلوغ است و مردم سر کوچه وکیلى جمع شده اند. مى گفتند امروز چاه یکى از خانه هاى انتهاى کوچه وکیلى ریزش کرده و چند نفر »مقنى«

\\n

پل خیابان هاشمى، شمال شرق نواب

\\n

، عکس ها از کیوان سلیمى1402 پل دامپزشکى، جنوب، مهر

\\n

گرفتار شده اند و حسین لبنیاتى که با عجله تا انتهاى کوچه وکیلى براى کمک به چاه کن ها دویده بوده، به دلیل گازگرفتگى خفه شده. حادثه غم انگیزى بود. ... و بالاخره مى رسیم به میوه و سبزى فروشى »حسن کاشى« )معروف به حسن راکفلر، لقبى که ممد تبریزى به او داده بود(، که پیش از این وصف او را گفتم. این طرف خیابان هم چند پرسوناژ شاخص داشتیم. از شمال به جنوب، کمى بالاتر از کوچه وکیلى، مغازه دل و جگرفروشى آقاى وزیرى )معروف به »اسمال جیگرکى«( قرار داشت. زبانش مى گرفت. با این حال صداى او همیشه بلند بود و با همه بچه ها و کسبه رفیق بود. تقریباً همه بچه هاى محل او را دوست داشتند و سَربه سَر او مى گذاشتند و بالعکس... و خیلى وقت ها در مغازه کوچک او جمع مى شدند. کمى پایین تر از کوچه وکیلى هم یک مغازه اَبرو« در آنجا دفترچه - هوله فروشى« قرار داشت که صاحبش »چشم-»هله برگ و مداد و مدادپاك کن و تراش و ... مى فروخت به اضافه 60 برگ و40 خروس قندى و »فوتِى نا« که تازه باب شده بود و بچه ها دوست داشتند. او چون ابرو و مژه هاى یکى از چشم هایش سیاه بود و دیگرى سفید، به »چشم ابرو« معروف شده بود. در همسایگى او هم مغازه »هرمز خیاط« قرار داشت - که براى بچه ها کت شلوار عید مى دوخت و زمانى هم که شلوار پاچه گشاد مد شد، جزء اولین خیاط هایى بود که از بچه ها زیاد سفارش مى گرفت. مرد خوبى بود و چند شاگرد هم داشت. و بالاخره کمى پایین تر از کوچه ما مغازه حسن چراغساز بود )شاید هم اصغر مطمئن نیستم(. او وسایل منزل تعمیر مى کرد؛ از سماور، بخارى علاءالدین و چراغ و الور تا اشیاى فلزى و مکانیکى و برقى و ...، خانه اش در جاى دیگرى بود )گویا خیابان خوش(. چند پسر داشت که گاهى به خصوص تابستان ها به پدرشان در مغازه کمک مى کردند. بعدها هر چهار پسر با عنوان »برادران شیشه گران« در هنر نقاشى و گرافیک صاحب نام و شهرت شدند. بعضى از بچه هایى که هم سن من بودند مدرسه را رها کرده 1343 تا سال • بودند و در جستجوى کار. بعضى بچه هاى بزرگ تر هم که دیپلم دبیرستان را گرفته بودند، و یا اینکه در امتحانات نهایى موفق نشده بودند و به آنها »ششم ردى« مى گفتند، مشغول کار شده بودند. عده اى هم مثل من که تازه وارد سیکل دوم دبیرستان شده بودیم، کار را جدى گرفته و بیشتر دنبال درس و مشق بودیم و کمتر در کوچه و محله وقت مى گذراندیم. در این زمان بسیارى از ما در دبیرستان هم دوستانى پیدا کرده بودیم و دامنه معاشرتمان و جاهایى که مى رفتیم وسیع تر شده بود. »بستنى فروشى خوشمرام«، »ساندویچ فروشى آندره«، هر دو در خیابان ولیعصر )پهلوى سابق(، کمى پایین تر از محور انقلاب )خیابان شاهرضاى سابق(، و اغذیه فروشى خیلى بزرگ و مدرن »موبى دیک«، در ضلع شمالى خیابان انقلاب، بین تقاطع هاى حافظ و ولیعصر، و همچنین کافى شاپ شیک و جدید »استاپ این«، در کوچه روبه روى »موبى دیک« و البته سینما رادیوسیتى، در خیابان ولیعصر، کمى بالاتر از محور انقلاب، که به خصوص پنجشنبه عصرها، از مکان هاى پرطرف دار در میان بچه هاى

\\n

دبیرستان هاى دخترانه و پسرانه آن حوالى بودند. در 27 مکان شاخص دیگر در نزدیکى محله ما، ایستگاه اتوبوس خط میدان جمهورى )محمدرضا شاه سابق( بود، که از مسیر خیابان جمهورى )شاه سابق( به سمت شرق مى رفت و صبح ها و بعدازظهرها، محل تجمع جمع بسیار بزرگى از دختران و پسران محصل بود که به دبیرستان هاى متعددى که در طول این مسیر و اطراف آن بودند، مى رفتند )دبیرستان هاى دخترانه فاطمه سیاح، کوشش مریم در خیابان جمهورى، شهناز پهلوى و رضا شاه کبیر در خیابان هاى حافظ و فرانسه، انوشیروان دادگر در خیابان انقلاب و ... و دبیرستان هاى پسرانه فیروز بهرام، در خیابان جمهورى )نزدیک نادرى(، ادیب و قریب در خیابان فردوسى، و البرز در تقاطع خیابان هاى حافظ و انقلاب و...(.

\\n

سال گذشته )از سال 34 به نظر من در بین هزاران زخمى که طى •

\\n

تا امروز(، بر چهره و اندام تهران وارد شده است و آثار آنها براى1368 همیشه، یا حداقل تا چندین نسل آینده باقى خواهد ماند، پروژه خیابان نواب مهلک ترین )یا یکى از مهلک ترین( زخم ها بوده است. در 1340 متر از سال40 به20 موضوع ضرورت تعریض خیابان نواب از ( 1347 بین نهادهاى مسئول مطرح بود و در طرح جامع اول تهران )مصوب نیز بر ضرورت اجراى آن تأکید شده بود. ولى امکان و فرصت اجراى آن حدود سال بعد )از اواخر دهه شصت( فراهم شد. 20 مترى تبدیل شود، نه اینکه40 مترى به20 اما فقط قرار بود یک خیابان براى تأمین هزینه هاى ساخت، حدود سى متر از هر طرف نیز خریده و تخریب شود. حتى در این حالت هم مى شد به جاى زندانى کردن تن نحیف و بافت ظریف خانه ها و کوچه هاى پشتى )که زمانى سرشار از جنب وجوش زندگى بودند(، با دیوار بلند و عریض و طویل این ساختمان هاى بلند و وحشتناك که 2.رو به بزرگ راه ساخته شدند، طرح بهترى را اجرا کرد حفظ و ایجاد احساس تعلق ساکنان به شهر و محله اى که در آن زندگى مى کنند مهم است. نیاز به داشتن ریشه و گذشته، مهم است. و همچنین تأثیر مکان بر شکل گیرى روابط آدم ها، بسیار بیشتر از آن است که ممکن است به نظر بیاید.

\\n

پانوشت ها: برگرفته از عنوان فارسى رمانى از پاتریک مودیانو نویسنده فرانسوى که توسط اصغر نورى -1 .ترجمه شده است در کتاب ارزیابى طرح نواب و پیامدهاى آن، با مدیریت خانم دکتر گیتى اعتماد )براى -2 ، به چاپ رسید1392 جامعه مهندسان مشاور ایران و سازمان نوسازى شهر تهران( که در سال به خصوص مصاحبه هایى که با مهندسان مشاور طراح ساختمان هاى طرفین خیابان نواب، و آقاى کرباسچى شهردار وقت تهران انجام شده و در این کتاب آمده است، به خوبى تفکرى را که منجر به طراحى و اجراى این پروژه شد روشن مى کند. تفکرى که تهران، همه شهرهاى بزرگ و کوچک، و حتى آبادى هاى کشور را به این روز انداخت که اکنون شاهد آنیم.

\\n

، عکس ها از کیوان سلیمى1402 کوچه شایان، مهر پل خیابان هاشمى، جنوب

\n

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید.