مسعود افسرمنش فارغالتحصیلِ دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاهِ تهران در سالِ ۱۳۴۷ است. او از آن زمان تاکنون پروژههای متعددی را در زمینهٔ معماری طراحی و اجرا کرده است. در یک تقسیمبندیِ کلی میتوان آنها را با عناوینِ مدرنیسم و پستمدرنیسم بررسی کرد.
مدرنیسم
مدرنیسم در آثارِ دورانِ آغازِ فعالیتِ حرفهای او به دو صورت نمود پیدا کرده است:
۱) در پروژههای دورانِ دانشکده، که پایاننامهٔ فوقِ لیسانسِ او نمایانگرِ جامعِ آن است. ایدهٔ اصلی مربوط است به طرحِ ساختاریِ ساده با قابلیتِ تکرار و توسعه در جهاتِ مختلف برحسبِ برنامه و شرایطِ محیط، و با قابلیتِ کاهش و افزایش. در آن دوران جذابیتِ این نوع اندیشهٔ معمارانه به حدی بود که از شرق تا غرب معمارانِ پیشرو را سرگرمِ خود ساخته، و جریاناتی همانندِ متابولیسم، Plug In City و یا Do It Your Self از جمله نمودهای تئوریکِ آن به شمار میرفتند. دستاوردِ اصلیِ این ایده، احترازِ از ایجادِ فرم و یا کمپوزسیونهای ثابت و توسعهٔ مدولار بود. مسائلِ دیگری همچون پیشساختگی و همسانی و یکنواختی یا برابری، ناتمامی و بنابراین دعوت از مردم برای مشارکت در امرِ تکمیل و توسعه از وجوهِ این نوع تفکر به شمار میرفت.
افسرمنش نیز در پایاننامهٔ خود این اندیشهٔ معمارانه را با ارائهٔ ساختاری مثلثیشکل و سهبعدی، که از هر وجه امکانِ پیشروی و توسعه برای آن میسر است، به کار میگیرد. حاصل، پروژهای فرارونده و بیشکل است که با توجه به سایتِ جنگلیِ آن و استقرارِ کلِ فضاها بر فرازِ زمین، هماهنگیِ مناسبی با محیط مییابد. اساسِ این نوع اندیشه، که حدِ اعلایِ آرزوی معماریِ مدرن به شمار میرفت، بهصورتِ مگااستراکچرهای غولپیکر جلوه مییافت، و معماریِ High-Tech ادامهٔ منطقیِ آن نوع اندیشه در دهههای ۸۰ و ۹۰ قرنِ پیش به شمار میرود.
۲) با پایانِ دورانِ دانشکده و ورودِ به جامعهٔ حرفهایِ معماری، افسرمنش دستاندرکارِ تهیهٔ طرحهای معماریِ مسکونی شد. این دوره با آپارتمانِ خیابانِ جمشیدیه در سالِ ۱۳۵۱ آغاز شد و با پروژهٔ مسکونیِ زعفرانیه در سالِ ۱۳۵۵ پایان یافت. سادگی، وضوح و بیتکلفی معرفِ روحیهٔ این آثار است. از جالبترین پروژههای به اجرا رسیده در این دوره کارِ مشترکی است که او در محلهٔ گیشا طراحی و اجرا کرده است. این ساختمانی است مسکونی در دو طبقه، که ترکیبِ حجمیِ آن متشکل از دو مکعب به ابعادِ مشابه است که از طریقِ حجمی با زاویهٔ چرخشِ حدودِ ۴۵ درجه به هم مربوط شدهاند. جایگیریِ جالبِ توجهِ پروژه در زمین، ارتباطِ خوبی را میانِ فضاهای پر و خالی در محوطه ایجاد کرده است. فضاهای خالی، یا حیاطها، کاملاً فعال و دائماً در حالِ نفوذ به درونِ حجمها هستند. روابطِ داخلی هم متنوع و نامتعارف است. بهواسطهٔ وجودِ درِ شیشهایِ مشبکِ کشویی در جنبِ هالِ ورودی، فضاهای عمومی بهراحتی در دسترس قرار میگیرند یا از دسترس خارج میشوند.
آخرین پروژهٔ این دوره، آپارتمانِ مسکونیِ زعفرانیه است، که متأسفانه خراب شده. با این حال شواهد نشان میدهد که در پسِ سازماندهیِ راسیونالیستیِ حاکم بر پلانِ پروژه، نکاتِ ظریف و هوشمندانهای نهفته است. جالبترین نکته مربوط است به بازیِ فضایی در طبقهٔ دوم: بدین ترتیب که با تبدیلِ دیوارههای اتاقهای خواب به سطوحِ شیشهای، امکانِ انعکاسِ فضای طبقهٔ بالا و آسمان روی سطوحِ نمای داخلی فراهم میآید. ساکن، بنابراین، فرصتِ این امکان را مییابد که از نیمطبقهٔ این سو به نقاطِ خانه دید داشته باشد. کنارِ هم آمدنِ اتاقهای خواب تعلیقِ فضاییِ ویژهای را به نمایش میگذارد.
پستمدرنیسم — تاریخی-بومی
افسرمنش در دورانِ دومِ فعالیتِ حرفهایِ خود، با تأثیر از اندیشههای پستمدرنیستی و ایدههای بومگرایانهٔ تاریخی، پروژههایی را طرح و اجرا کرده که مهمترین نکتهٔ آنها بازنماییِ هویتِ نوستالژیکِ معماریِ گذشته است. پروژههایی همانندِ مهمانسرای سیمانِ خاش، پایانهٔ اتوبوسرانیِ اردبیل، مهمانسرای مرکزِ تحقیقاتِ بناب، مجموعهٔ کارگاههای تولیدیِ مرکزِ تحقیقاتِ بناب و آپارتمانِ مسکونیِ قیطریه از جملهٔ نمونههای آن به شمار میروند.
در ابتدا در این کارها، محور، سلسلهمراتب و تقارن، نقشِ سازماندهندهٔ اجزای پروژه را به عهده میگیرد، که در ساختمانِ مهمانسرای سیمانِ خاش واضح و چشمگیر است. هرچه به دورانِ معاصر نزدیکتر میشویم، محور و سلسلهمراتبِ متقارن، انعطافِ بیشتری از خود نشان میدهند و عناصرِ پروژه استقلالِ حجمیِ بیشتری پیدا میکنند. در طرحِ ساختمانِ مدرسهٔ شهرکِ مسکونیِ مرکزِ تحقیقاتِ بناب، با آنکه برای ساختمان میتوان محورهایی را متصور شد، عناصرِ طرح با حالتِ ارگانیکِ خود فضا را تلطیف کرده و ترکیبِ خاصی را به وجود میآورند. پروژه دارای فضاهای باز و بستهٔ متنوع است و طرح دورِ یک درخت سازمان یافته است.
در طرحهایی همانندِ مجموعهٔ کارگاههای تولیدیِ مرکزِ تحقیقاتِ بناب، ایدهٔ سازماندهیِ اجزا به سمتِ نوعی آزادی و پراکندگی میرود. سایتِ پروژه یادآورِ نقاشیِ رقصندگانِ ماتیس است: ساختمانها حولِ یک میدان بهصورتِ آزاد و زنجیروار به هم متصل شدهاند.
پروژهٔ خانهٔ قیطریه آخرین ساختمانی است که افسرمنش طراحی و اجرا کرده است. در وهلهٔ اول، تأکیدِ زیادِ معمار در کاربردِ آجر سؤالبرانگیز است. او میگوید که مدولاسیونِ آجر و امکاناتِ تغییر و تبدیلِ آن و حلِ کنجها و گرفتاریها سببِ اصلی بوده است. به هر حال ساختمان با آن جلوآمدگیها و فرورفتگیها و تاریخگراییِ مفرط و مکدر، اغراقآمیز به نظر میآید. شکستگیهای سطوحِ پوستهٔ خارجی و دیوارههای فضاهای داخلی، پروژه را به کاری پر سر و صدا و ناآرام تبدیل کرده است. انگار حرفی ناگفته مانده که میخواهد آن را با صدای بلند بگوید.
به قلمِ خودِ افسرمنش
افسرمنش در توضیحِ نحوهٔ فعالیتِ خود در دورهٔ دوم میگوید: «طراحی به نوعی تصرفِ فضا میانجامد که در آن منظرِ معماری به تکثیرِ اجزای فضایی [بدون کنترلِ آن از دیدگاهِ ذهنی] میپردازد، و با حرکتِ عینیِ جریانِ زندگی [بهعنوانِ مفهومی ورای زمان از نظرِ سبک] به اشکالِ گوناگون درمیآید [مهمانسرای مرکزِ تحقیقاتِ بناب]. سازماندهیِ فضایی و استراتژیِ طراحیِ سایت متکی بر آزادی در تصرفِ فضا و تقسیمِ فضا به قطعههایی از آن است، که در دیالوگ با یکدیگر شکل گرفتهاند [مجموعهٔ کارگاههای تولیدی]. و دیگر در اینجا زیباییشناسیِ مدرن یا پستمدرن تفاوتی ندارد [مجموعهٔ شهرکِ مسکونیِ مرکزِ تحقیقاتِ بناب]. فضا فضایی جوابگوی همان مفاهیمی است که در این دوره موردِ توجه بوده است [خانهٔ قیطریه]. آغازِ معماری برای من، معنایی است که آن را متافور مینامم. شاید شبیه به خیال باشد، که قبل از کانسپت است. کانسپت وضعیتی صریح و روشن است؛ طراحی آن را به معماری میرساند، اما متافور باید به کانسپت ترجمه شود. من متافور را ترسیم میکنم؛ بعد، در جستجوی یک Infrastructure پنهانی که با پیاده کردنِ متافور روی آن بتوان کانسپت را ظاهر کرد، در یک دیالوگِ بیرون و درون به گشتوگذار میپردازم. هرچه این شبکهٔ هندسی درستتر و اصیلتر باشد، کانسپتِ روشن و واضحی پدیدار میشود. بیانِ روشنِ کانسپت — ادبیات — به من کمک میکند تا روشهای طراحی را پیدا کنم که معمولاً به نوعی قطعهبندیِ فضایی منجر میشود، که سکانسهای فضایی — که لزوماً از جنسِ ساختمان (Construction) نیستند — پیوستگیِ فضاها را ایجاد میکنند. و من حس میکنم این معماری، که از آن صحبت میکنم، معماریِ معاصر است.»
«و اما پایانِ کار، یعنی معماری که عینیتیافتنِ کانسپت از طریقِ طراحی است — آنطور که من درک میکنم — تلاقیِ درکِ معمار از مجموعهٔ متافورهایی است که از کانسپتهای بیرونی برای او به دست میآید، و درکِ معماریِ او از طریقِ بیرون. این تلاقی مفهومِ معاصر بودن را روشن میکند. اگر این تلاقی صورت نگیرد، معماری معاصر نیست. به عبارتِ دیگر، معنایی که از این حرف دارم این است که معاصر بودن تنها از جستجوهای بیرونی به دست نمیآید — و مجموعهٔ متافورهای حاصلشده در درون لزوماً در این معنا دخالت دارد. هرچه این متافورها گستردهتر و خردتر باشند، شبکهٔ درکِ درونیِ معمار به مفهومِ زمان — که معماری بهطور همزمان درون و بیرونِ آن قرار دارد — نزدیکتر است.»
به هر حال افسرمنش به دنبالِ معماریِ ایرانی است. مطمئن نیستم در این راه به موفقیتِ کامل دست یافته باشد. البته مطمئن هم نیستم که معماریِ ایرانی اصولاً از این طریق در جهانِ امروز به مقصد برسد. مهمترین گرفتاری تصنع است. به گمانم معماریِ ایرانیِ امروز میبایست تنها امروز تحققپذیر باشد.
همکارانِ طرح در پروژههای بناب: هاله باقی، سودابه قائمی، شهره زجاجی، مریم کامیار، بهیار قهرمانی و علیرضا سروش.








