متن زیر حاصل گفتگوی محمدرضا مقتدر و عبدالعزیز فرمانفرمائیان، دو تن از معماران فعال چند دهۀ پیش از انقلاب، است که با درخواست معمار انجام شده. از آنها بسیار سپاسگزاریم.
محمدرضا مقتدر: دلم میخواست دربارۀ زمانی که شما به ایران برگشتید و شرایطی که با آن مواجه شدید از شما سؤال کنم. چون ما زمانی به ایران برگشتیم که اوضاع تا حدی، به دلیل راههایی که شما و همکاران دیگر باز کرده بودید، در حال تغییر بود.
عبدالعزیز فرمانفرمائیان: بله، وقتی که من به ایران برگشتم شرایط بسیار بد و چشمانداز خیلی تاریک بود. اما پیش از آنکه دربارۀ این حرفی بزنم، دلم میخواهد مقدمهای دربارۀ زمان تحصیلمان بگویم که روی همۀ ما و همنسلهای ما اثر فوقالعادهای گذاشت و ما هم مثل اروپاییان آن تأثیر را در تمام عمر با خودمان این طرف و آن طرف بردیم. میدانید من در مدرسۀ بوزار درس خواندم که در آن اول فقط معماری کلاسیک — که با ویتروویوس شروع میشد — درس میدادند. بنابراین، اثر معماری کلاسیک در ذهن ما نقش میبست. اما بعد از یک سال کار در آتلیه، با تجویز معماری مدرن آن اثر را محو میکردند. کاری میکردند که معماری مدرن برای ما یک دگم، یک قانون، حتی بالاتر از قانون شود و در یک مدت این دغدغه را پیدا کنیم که مبادا کارمان به کارهای قدیمی کلاسیک شباهت پیدا کند. بنابراین، ما در واقع شاگرد مستقیم مکتب و مدرسۀ باوهاوس میشدیم. نه فقط ما — همنسل معماران بعد از جنگ، حتی پیش از جنگ، تا ۱۹۸۰ تحت تأثیر این مکتب و مدرسه قرار داشتند. شما هم همینطور است؟ شما در چه سالی به ایران برگشتید؟
ف: من در سال ۱۹۵۰ میلادی (۱۳۲۹ شمسی) به ایران برگشتم. در آن روزگار برای معماران هیچ کار شخصی وجود نداشت. همۀ معمارها در ادارات کار میکردند، مثلاً در دفترهای فنی وزارت دارایی، بانک ملی، طلب ساختمان، و من هم در دفتر ساختمانی دانشگاه تهران استخدام شدم. قرار بود این دفتر همۀ ساختمانهای دانشگاه تهران را طراحی کند و بسازد. سازنده هم شرکت مقاطعهکاری سنتاب به مدیریت ملیو گرو بود که همۀ کارها را به عهده داشت — حتی نقشهها را میکشید و ما فقط آنها را تصحیح و امضا میکردیم. در آن روزها این کار معمول بود؛ یعنی مقاطعهکارِ برندۀ مناقصه نقشههای اجرایی را هم میکشید. این روال تا بعد از کودتای مصدق هم ادامه داشت. بنابراین، کار من در دفتر ساختمانی دانشگاه همین بود. از نظر شخصی هم مشتریهای خصوصی من اعضای خانوادهام بودند — این برادر و آن برادر. برادرهای زیادی داشتم که همه وقتی میخواستند ساختمان بسازند مرا مأمور این کار میکردند، و من از روی تیپ ساختمانهای نوترا و فرانک لوید رایت — بیشتر نوترا — برایشان طرح میکشیدم. فکر میکنم این مد را در تهران من باب کردم. درست یا غلط، من این کار را کردم. فکر هم نمیکنم خانههایی که ساختم بدتر از کارهای دیگران بود؛ ولی امروز فکر میکنم در صورتی این معماری میتوانست برای ایران هم خوب باشد که همان تجهیزات و امکاناتی که در کالیفرنیا بود در ایران هم باشد — مثلاً سیستمهای تهویه، شیشههای کلفت دوجداره. بنابراین، حد دخالت ما در معماری کشور در آن زمان همین بود.
م: شما کار مهندسی مشاوره را با سازمان برنامه شروع کردید؟ ف: سازمان برنامه که پیش از آن تأسیس شده بود، ولی در ابتدا دخالتی در کارهای ساختمانی نمیکرد. وقتی ابوالحسن ابتهاج آمد، ابتکار تأسیس مهندسان مشاور را آورد که کل کار را انجام دهند و دفتری در سازمان برنامه بالای سرشان فهرست بها و جنبههای دیگر را کنترل کند. این سیستم نسبتاً صحیحی در آن وقت بود. فکر میکنم شما هم همان وقت به ایران آمدید.
م: بله، من و خانم آندروف که همان وقت به ایران آمده بودیم وارث شرکت لیچفیلد شدیم که برای سازمان برنامه کار میکرد. بعد از رفتن آقای ابتهاج، کارهای این شرکت و مهندسان مشاور خارجی را بین مهندسان ایرانی تقسیم کردند. به ما هم بیمارستان شهر ری و چند کار دیگر مربوط به شیر و خورشید سرخ را دادند.
ف: حالا که اسم لیچفیلد را آوردید، یادم آمد که یک روز در یک مهمانی از آقای ابتهاج گله کردم که چرا به ما کار نمیدهند. گفت لیچفیلد را میفرستم سراغ شما. آنوقت همکارش وایتینگ آمد. چهار نفر بودند: پانهرو، مهندس مکانیک؛ وایتینگ، مهندس معمار؛ و آن دو تای دیگر یعنی واید لینگر، مهندس محاسب؛ و لیچفیلد، که او هم معمار بود. وقتی وایتینگ آمد و نقشههای جایی را که داشتم کار میکردم — و فکر میکنم دانشکدۀ دامپزشکی در راه کرج نزدیکیهای تهران بود — دید، گفت اینها نقشههای مقدماتی است. در واقع ما وقتی از مدرسه درمیآمدیم، غیر از نقشۀ مقدماتی کشیدن کار دیگری بلد نبودیم.
م: در مقایسه با نقشههای آمریکایی؟ ف: در مقایسه با همه. ما نمیدانستیم در اروپا یا آمریکا چه کار خوبی بکشیم — یعنی کار روی جزئیات اجرایی را بلد نبودیم. وقتی وایتینگ این را گفت فوقالعاده به من برخورد. استراکچر هست ولی باز هم مقدماتی است؛ جزئیاتی در آن معلوم نیست و شما نمیتوانید روی آن قیمت بگذارید. بعد دیدم راست میگوید. در همین حال از طرف دانشگاه تهران به من مراجعه کردند که برای بنای یک رآکتور اتمی تجربی کار کنم. آمریکاییها اطلاعات و نقشههای مربوط به رآکتور را میدادند و تهیۀ نقشههای ساختمانی به عهدۀ من بود. همچنین کل اطلاعات و وسایل مربوط به سوخت اورانیوم را شرکت AMF آمریکا در اختیار دانشگاه میگذاشت. بقیه را باید خودمان تهیه میکردیم. دکتر فرهاد، رئیس دانشگاه آن وقت، مرا مأمور کرد که به آمریکا بروم. در آمریکا به دانشکدۀ پرینستون که ساختمانی برای همان رآکتور ۵ مگاواتی ساخته بود رفتم و از آن بازدید کردم. اسکیدمور معمار آن و پانهرو مهندس مکانیک آن بود. پیش از اینکه تصمیمی بگیرم، برگشتم به پاریس تا نمونهای ببینم. از بروئر خواستم نقشههای ساختمان یونسکو را که کار کرده بودند به من بدهد. آرشیتکت این کار بروئر، نروی و زرفوس بودند، و نقشهها را در آمریکا کشیده بودند. حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ نقشه برایم آوردند که شد الگوی کار ما برای اجرایی کردن طرحها. نقشهها کامل و عبارت بودند از: نقشههای اجرایی معماری، استخوانبندی تأسیسات و برق. با همین الگو توانستم طرح دانشکدۀ دامپزشکی و رآکتور اتمی را هم — تا آن حد که در آن زمان امکان داشت — بهطور صحیح انجام بدهم. حدود سالهای ۱۹۵۶–۵۷ این شد الگوی کار ما، الگوی کاری که ابوالحسن ابتهاج دنبالش بود.
م: ما در حقیقت کارهای خیلی کوچکتری داشتیم. مثلاً وزیر دارایی خواسته بود به شیر و خورشید سرخ ساختمانی اداری هدیه کند. طرحی کشیده بود و ساخت را به مقاطعهکاری محول کرده بود که ساختمان را تا مرحلۀ اتمام بتون آرمۀ اسکلت پیش برده بود. بعد وزارت دارایی به شیر و خورشید اطلاع داده بود که تا اینجا را ما اجرا کردیم؛ بعد از آن را خود شیر و خورشید تمام کند. شیر و خورشید هم آمد سراغ ما. ما در حال تهیۀ نقشههای اجرایی بودیم که ناظرمان سراسیمه زنگ زد و گفت در طبقۀ همکف میلههای آهن در چند جا ستونهای بتونی را ترکانده و آهن بیرون زده. وقتی به آنجا رفتیم متوجه شدیم این خطر فوقالعاده جدی است و احتمال میرود که ساختمان روی کاخ گلستان خراب شود. در آن وقت وزارت آبادانی و مسکن به این نوع کارها رسیدگی میکرد. وزیر آبادانی و مسکن مقاطعهکار را، که شرکت سیوند بود، احضار کرد و گفت باید زیر نظر مهندسان مشاور مجانی ساختمان را اوهانجانیان دوباره محاسبه کند. خوشبختانه بعد از مشکلات متعدد، این ساختمان به معماری کاخ گلستان صدمه نزد.
ف: خوب البته میدانی که این مشکل همین حالا هم هست — اینکه به آن چیز موجود کم اهمیت میدهند. ما هم همینطور بودیم. من خودم را مبرا نمیکنم. ما هم اهمیتی نمیدادیم چون فکر نمیکردیم وارث یک معماری فوقالعاده هستیم. ما متوجه نکات مهمی نبودیم — حتی نکاتی مثل آنچه خود من برای معمار نوشتم و اخیراً در آن چاپ شد. من در ادامۀ کارم متوجه شدم که ما در واقع یک معماری بیهمتا از هر نظر داریم. اما در آن وقت ما متوجه این موضوع نبودیم. همۀ توجهمان معطوف به این بود که ببینیم بزرگان معماری غربی چه میکنند، و دنبال آنها بودیم. البته فقط ما اینطور نبودیم؛ در فرانسه هم، که من در آنجا بزرگ شدم، همین بود. در ترکیه، در آلمان هم همینطور. همۀ کسانی که از سالهای ۵۰ به بعد میلادی کار کردند، مثل ما عمل کردند. نباید از این موضوع خجالت بکشیم. در آن وقت این نوع ساختمان مورد قبول بود؛ هر کار دیگری میکردیم کارفرما قبول نمیکرد. شما باید آدمهایی مثل میس وندرروهه یا لوکوربوزیه را کنار بگذارید — آنها نابغه بودند و سه چهار نفر بیشتر در دنیا نبودند. ولی همۀ آرشیتکتهای دیگر همینطور کار کردند. متأسفانه هنوز هم همینطور است.
م: اگر بخواهم دربارۀ خودم بگویم، باید بگویم که بعد از برگشت به ایران و گشتوگذار در شهرهای آن، من هم به معماری قدیمی ایران حساس شدم. ولی گرفتاری این است که این حساسیت به اندازۀ کافی نیست؛ یعنی برای آنکه آدم بتواند از یک معماری قدیمی باارزش یک معماری مدرن بیرون بیاورد یک فرهنگ غنی میخواهد. ف: کار میخواهد، کار دقیق و پیشرفته. م: بله. ما در آن روزها مقدار زیادی با آجر و حتی کاهگل کار کردیم. ولی همۀ اینها تمرینهای ناقصی بود در مقابل عظمتی که در معماری ایران و در تکتک عناصر آن هست. مثلاً بازارهای ایرانی با بازارهای دیگر کشورهای اسلامی اصلاً قابل مقایسه نیستند. ف: بله، با بازار استانبول که قابل مقایسه نیست. م: نه با استانبول، نه مراکش و نه تونس و نه عربستان. بازارهای ما مجلل بودند. اینکه هر دولتمردی مصمم بود حجرهای بزرگ، یک چهار سویا، آب انبار و حمام در آن به نام خودش بسازد فوقالعاده بود.
ف: من فکر نمیکنم مشکل بود؛ فکر میکنم ما کور بودیم. تربیتی که شده بودیم ما را کور کرده بود. مثلاً به من طراحی ساختمانهای بلندی را سفارش دادند — مثل شرکت نفت، مثل وزارت کشاورزی که در همان زمان شروع کردم. برای ما مسائل جدیدی طرح شد که در مدرسه اصلاً نزدیکش نشده بودیم. حتی خوابش را هم ندیده بودیم. یکی مثلاً محاسبات ضد زلزله بود که بهطور مسلم در پلانی که میخواستیم بکشیم تأثیر زیادی میگذاشت. پلان را باید با مقتضیات ضدزلزله بودن تطبیق میدادیم. یا مثلاً وضعیت خاص مهندس مشاور بودن، که گرچه از نظر جزئیات اجرایی کار ما را قوی کرد، از فکر معماری دورمان کرد. این فقط محدود به ما نبود. همۀ ما — فرهنگی و غیرفرهنگی — سعی کردیم مهندس شویم. میترسیدیم کار اشتباهی بکنیم که مطابق نرم بینالمللی نباشد. بنابراین قسمت واقعی معماری را رها کردیم. ساختمان وزارت کشاورزی ساختمانی است که اگر هر جای دنیا کار میکردم از آن راضی میبودم، ولی مسلم است که در آن روحیهی ایرانی وجود ندارد. خوب است همینجا یک نکته را هم بگویم: ما همان وقتها در کنار این ساختمانهای بزرگ خانه هم میساختیم. در هیچ جای دنیا کارگری مثل کارگر ایرانی نبود — بناهایی بودند که میتوانستند چنان به آجر تیشه بزنند که آن را یک میلیمتر بکنند، یا بلد بودند چنان به کاشی تیشه بزنند که نقشهایش به هم بخورد. گچکارهایی هم بودند که در همان حالی که آواز میخواندند، کار بینظیری میکردند. گچکار خودش همۀ کار را بلد بود. نقش را خودش درمیآورد. فقط باید به او میگفتیم اوستااصغر یا اوستا عبدالله این گچکاری را میخواهم. اسم بنای من اوستا نعمت بود. خود شما میدانید که همین در کف خانۀ خودم چطور کار کرد. با اینکه چوب ما خام و نپخته بود و گرفتاری داشت، نجار کاری میکرد دیدنی؛ آهنگرها هم همینطور؛ یا سنگتراشهایی که از سنگ خام داغان یک سطح تمام شده به نرمی مخمل درمیآورد. در اروپای قرن بیستم چنین کارگرهایی وجود نداشتند. اما همۀ اینها مربوط به سالهای ۵۰ الی ۶۵ میلادی (۳۰ تا ۴۵ خورشیدی) بود. مهندسهای فرنگی هم از طرز کار آنها متعجب میشدند. ولی کمکم عدۀ آنها کم شد. در سالهای دهۀ ۷۰ (دهۀ ۵۰ خورشیدی) وقتی میخواستیم چیزی بسازیم نمیتوانستیم هیچکس را پیدا کنیم. من با همین کارگرها خیلی خانه ساختم — همه هم مجانی برای اقوام. حالا وقتی به آنها نگاه میکنم و میبینم آن طعم ایرانی در آنها هست، فکر میکنم حق بود بیشتر از این روحیه استفاده میکردیم.
ف (ادامه): یک موضوع دیگر که حالا به یادم آمد مربوط به ساختمان پاویون ایران در مونترال بود. در آن وقت هر چه فکر کردم دیدم ما نمیتوانیم با تکنیکهای غربی رقابت کنیم. فکر کردم و به یاد اصفهان افتادم و تصمیم گرفتم یک ساختمان آبی بسازم — یک چیزی ساختم که ایرانی است و از آن راضی هستم. یادم میآید که در مدرسه ما را از این کارها برحذر میکردند؛ میگفتند این جور کارها منطقهگرایی (Regionalism) است. بعضی اوقات هم وقتی فکر استادیوم آزادی را میکنم، فکر میکنم ساختمان خوبی است ولی… م: نه، استادیوم پروژۀ خیلی خوبی است؛ خوب هم اجرا شده و در مدت زمانی بسیار کوتاه. ف: با آن دریاچهای که دارد، البته با محیط تطابق دارد؛ اما وقتی فکر میکنم میبینم ساختمانهای اطراف آن به هم وصل نیستند. دلم میخواست دیواری چیزی مثل میدان نقش جهان دورش باشد. یک ورودی داشته باشد، یک چیز [واحد]. به هر حال، با این پیشرفتی که در ایران هست — و متأسفانه نمودش فقط ساختمانهای بلند است — خیلی مهم است که در مورد مسائل مربوط به زلزله و آتش و تأسیسات آن به دقت کار شود، چون گرفتاریهای لاینحلی به وجود میآورد.
م: از مدرسۀ معماری که در آن درس میخواندید برایمان گفتید. بفرمایید در نخستین دورهای که وارد مدرسۀ هنرهای ظریف پاریس شدید، بهعنوان کسی که از ایران میآمد، چه برداشتی داشتید؟ فکر میکنم سال ۱۹۴۶ بود؟ ف: من از ایران نمیآمدم؛ از کودکی در فرانسه بودم. فقط سال ۱۹۴۱ وقتی جنگ بود برگشتم به ایران، بعد دلم میخواست برگردم. با اینکه زن گرفته بودم و بچه داشتم، میخواستم برگردم و تحصیلاتم را تمام بکنم و معمار بشوم. بعدها بود که فهمیدم با آن طریقی که ما کار میکردیم، با هزینههایی که مجبور بودیم برای پروژه خرج کنیم، فایدهای برایمان نمیماند. پروژهها در زمان ما یک یا دو سال طول نمیکشید — ۱۵ سال طول میکشید. وزارت کشاورزی ۱۵ سال طول کشید. ساختمان پست هم ۱۵ سال طول کشید. کشنده بود. در زمان ریاست آقای ابتهاج در سازمان برنامه مسئول پرداخت به مهندس مشاور روشن بود؛ وقتی میشنید پول مشاور را ندادهاند میپرسید چرا ندادید؟ اگر بد است بیرونش کنید و اگر کارش را انجام داده پولش را بدهید. آقای مهندس اصفیا سازنده و مبتکر این روش بود و بعدها هم که در رأس سازمان برنامه قرار گرفت کار خیلی سریع پیش میرفت. این سیستم در سازمان برنامه خوب کار میکرد، ولی وقتی مسئولیتها محول شد به وزارتخانهها، دوباره ما گرفتار شدیم، در حالی که مسئولیت مهندس مشاور صد در صد باقی بود.
ف (ادامه): اما جواب به سؤال شما — همانطور که گفتم، چون من در همینجا [پاریس] زندگی میکردم و در واقع جزء همینها بودم، مدرسه برایم چیز عجیبی نداشت. وقتی به ایران برگشتم، علاوه بر کار در دفتر ساختمانی دانشگاه و وقتی معاون دکتر کورس بودم، به کار در دانشکدۀ هنرهای زیبا هم مشغول شدم. با مهندس محسن فروغی یک آتلیه داشتیم. فروغی کمتر میآمد. من به تعلیم آن زمان نمیتوانستم ایرادی بگیرم. فیزیک و ریاضیات همانی بود که ما خوانده بودیم. تنها تفاوت این بود که ما در محیطی بودیم که در آن معماری اهمیت داشت. روزهای شنبه دستمان را میگرفتند میبردند کلیسای نوتردام، میبردند به انولید. از بچگی ما را به نقاشی و معماری و مجسمهسازی عادت میدادند. ما از سن ده سالگی مجسمۀ داوید میکل آنژ را میشناختیم. از سن ۱۲ سالگی سقف نمازخانۀ سیستین را میشناختیم. اما در ایران فکر نمیکنم به بچهها نشان میدادند که معماری اصفهان چطور است. بنابراین، وقتی تدریس میکردم برایم سخت بود بپذیرم که وقتی به شاگردانم میگویم بروید کتابهای معماری بخوانید، نمیفهمند. حق هم داشتند. م: میتوانیم بگوییم که سیحون تلاش کرد این کار را بکند. ف: بله، مهندس سیحون میتوانست — چون رابطۀ بیشتری با بچهها داشت. به تدریس معماری عشق خاصی داشت و وقت میگذاشت. شاگردان را به بازدید بناهای تاریخی ایران میبرد. دانشجویان زیر نظر او از ساختمان نقشهبرداری میکردند. هنر طراحی او هم برای شاگردان نمونۀ کار فوقالعادهای بود.
ف (ادامه): همانطور که قبلاً گفتم، ما سعی میکردیم مهندس شویم. فشار دولت و علاقۀ خودمان این بود. چیزهای تازه برایمان جذاب بود — سیستم تهویه، برق، لوله، و به خصوص بتونهای پیشفشرده و پیشریخته. دنیای دیگری را به رویمان باز کرده بود که دربارۀ آن در مدرسه به ما چیزی یاد نداده بودند. به این شکل ما بیشتر به بحث مهندسی معماری و ساختمان کشیده شدیم و به خودمان فشار آوردیم تکنولوژی جدید را در ایران پابرجا کنیم. م: بله، من هم با شما همعقیدهام که اگر معمار بتواند همکاران متخصص داشته باشد که این کارهای فنی را بکنند و خودش بیشتر به معماری برسد، نتیجۀ بهتری دارد. ف: اینجا باز هم میخواهم به کارگران ساختمان ایرانی اشاره کنم. ما دربارۀ فلسفۀ مهمی که در کتاب پل والری نویسنده هست صحبت کردیم. در این کتاب از شخصی به نام اوپالینوس معمار نقل میکند که سه واحد اصلی برای یک معمار وجود دارد: یکی بدن انسان؛ یکی ذهن انسان؛ و سومی زمینهای مرکب از دنیای موجود و خارج از انسان. کارگران ایرانی، آن بنا، آن گچکار و سنگکار، واقعاً مردمانی برجسته و فوقالعاده بودند. در آن زمان ارتباط استاد و کارگر و انتقال فکر میان آنها فوقالعاده استثنایی بود.
م: بله، من هم با آنها کار کردهام. از یکی از آنها مثل اوستا جعفر گچکار خاطرۀ بسیار خوبی دارم. او زیاد علاقهای به گل و بته نداشت؛ بیشتر با فرمهای هندسی موس بود. من هم همینطور. بنابراین با هم توافق داشتیم. او برای ما سقفهای بسیاری را با نقشهای لوزی، مربع و … بسیار عالی ساخت. ف: همۀ آنها خوب بودند. هنرمند درجهاول بودند. اما باعث تأسف است که ناگهان عدهشان کم شد و دیگر سخت میشد پیدایشان کرد. م: بله، با آمدن فلز و بتون کمکم تعدادشان کم شد. البته شاید هنوز در یزد و نائین و کرمان باشند. کاش میشد پیدایشان کرد و دوباره به کار گرفت. ف: برای اغلب آنها و برای بچههایشان در همان وقت هم صرف نمیکرد که به کارشان ادامه بدهند. بهتر میدیدند به کارخانهها بروند و پول بیشتر در بیاورند. ولی کاش میشد دربارۀ آنها مطالعات کافی انجام میشد و کتابی دربارۀ حرفههای ساختمانی در ایران و اینکه اینها چطور تغییر کردند نوشته میشد. ما با آنچه به خاطر داریم میتوانیم به انجام این کار در ایران کمک کنیم.
م: آقای فرمانفرمائیان، با توجه به تجربۀ طولانی کار در ایران، برای آنکه آرشیتکتها در ایران بتوانند کارشان را خوب انجام دهند و به نتیجۀ خوب برسند، چه راهحلی پیشنهاد میکنید؟ ف: البته فکر نمیکنم تجربۀ من از شما بهعنوان ریشسفید بیشتر باشد! ولی مهمترین موضوع از نظر من فلسفۀ کار برای این جوانان است — اینکه معتقد باشند باید کار حرفهای را درست انجام بدهند، نقشهها را صحیح بکشند، درست اجرا کنند، در این کار باید خلوص صد در صد باشد. ولی این کار وقتی میسر است که کارفرما هم نسبت به حرفۀ ما تفاهم داشته باشد. کارمان را بپذیرد. قبول کند که کار ما این است که ساختمانی درست و قشنگ برای او بسازیم. کارفرما در واقع دارد سرمایه و پولش را در اختیار ما میگذارد، پس باید اعتماد فوقالعادهای به آرشیتکت داشته باشد. من در طول زندگی حرفهایام خیلی وقتها از این اعتماد بهره بردهام. وقتی برای کنسرسیوم نفت کار میکردیم، باید به آنها صورت میدادیم و ساعت کار را مشخص میکردیم. ما از اعتماد آنها برخوردار بودیم. مثل کار کردن با آمریکاییها بود که ساعتی کار میکردند و فرض را بر صحیح و درست بودن آرشیتکت میگذاشتند. مهمترین مسئله در حرفۀ ما همین اعتماد است؛ وگرنه گرفتار درصدها و چانهزدنهایی میشویم که ناراحتکننده است. در فرانسه کار مهندسی مشاوره از معمار جداست — این خیلی خوب است. اما در ایران معماران ناچار مهندس شدند.
ف (ادامه): صاحبکار باید درک کند که خود را به دست آرشیتکت میسپارد، همانطور که خود را به دست جراح میسپارد. دیگر نمیتواند فکر کند که جراح چه کار میکند؛ باید کل کار را به او بسپارد. در مقابل این اعتماد، باید مهندس مشاور بر اساس اخلاقیات و اصول حرفهای رفتار کند که حق کسی را که به او اعتماد کرده است به جا بیاورد. صاحبکار هم باید به تعهدات خود در مورد پرداخت پایبند باشد. من شنیدهام از این نظر کار حتی اخیراً مشکلتر شده است. مردم و دولت برایشان پرداخت حقالزحمۀ معماری حساب نمیکنند که برای همین فکر و برای کشیدن همین طرح ساعتها کار کرده است. م: بله، در ایران پول معمارها را سخت ولی پول شرکتهای مقاطعهکاری را آسانتر میدهند. ف: خوب بله، چون مقاطعهکارها قدرت دارند. دستکم در زمان کار در ایران خیلی زجر کشیدم. در آن روزها بعضی وقتها واقعاً فکر میکردم کاش به جای یک قرارداد ناجور کاری نمیداشتم. قرارداد نداشتن درست مثل این بود که قرارداد بد داشته باشی. به هر حال، به نظر من یکی از مهمترین مسائلی که باید در ایران حل بشود همین سیستم پرداخت حقالزحمه است؛ و در آن وقت شاید معماران بتوانند درست و صحیح کار کنند.
یادداشتها: ۱- Melio Goro؛ ۲- Lichfield؛ ۳- Panero؛ ۴- Widlinger؛ ۵- Breuer؛ ۶- Nervi؛ ۷- Zehrfuss. تصاویر: ۱- پاویون ایران در نمایشگاه مونترال ۱۹۷۹، عزیز فرمانفرمائیان؛ ۲- نمایی از استادیوم آزادی، عزیز فرمانفرمائیان؛ ۳- خانۀ سیروس فرمانفرمائیان، محمدرضا مقتدر.








