مهندس فرخ خادم نخستین کسی بود که در مورد کتابخانه کانون زرتشتیان با من صحبت کرد. در آن زمان من در مورد تاریخچه معماری ساختمانهای عمومی تهران تحقیق میکردم و او در مجموعه آلبومهای خاکگرفته و اسلایدهای بزرگتر از حد معمول خود مشغول جستوجو بود تا عکسهایی قدیمی از بانک شاهنشاهی ایران، وزارت دادگستری یا ساختمانهایی از این دست پیدا کند. یک بار ضمن صحبت، و در میان جرعههای چای، گفت که باید سری به آن کتابخانه بزنم. کتابخانه بسیار هم نزدیک بود: کمی آن طرفتر از خیابان نادری، بالاتر از خانه قدیمی قوامالسلطنه، در خیابانی که اکنون میرزا کوچک خان نام دارد.
اما تنها چند ماه بعد، وقتی قرار ملاقاتی که در کارگاه خادم داشتم به هم خورد و نمیدانستم بقیه بعد از ظهرم را چطور سپری کنم، نصیحت او را به یاد آوردم. از کارگاهش شش خانه آن طرفتر رفتم؛ پشت ساختمان دفتر هواپیمایی ایرفرانس، بعد از سفارت انگلیس، و به کانون زرتشتیان رسیدم. پرسیدم کتابخانه کجاست. مرا به ساختمان مدرنی پر از کتابهای قدیمی راهنمایی کردند.
خود را به آقای بنداری، یک معلم بازنشسته، معرفی کردم. نامم را در دفتر کتابخانه نوشتم و اجازه یافتم که در قفسههای قدیمی به جستوجو بپردازم؛ سعادتی که به ندرت در کتابخانههای تهران نصیب کسی میشود. با شگفتی فراوان دیدم که بخش قابل توجهی از کتابها مهر پیشین مجموعههای خصوصی جمعیت پارسی بمبئی را بر خود دارند و تاریخ بسیاری از آنها متعلق به یک قرن پیش است. دیدم در کتابهایی همچون «عجایبی از ایران»، «ماجراهای دانسترفورس»، «کیش مات»، «سنت جنگ در ایران مرکزی» غرق شدهام. آن وقت، به علت دشواری دسترسی به آنها، اطلاعات بیشتری در مورد این جمعیت به دست آوردم. با انتخاب تصادفی یک کتاب از قفسه دانستم که گروهی از زرتشتیان جمعیت پارسی را در گونجارات در شمال بمبئی پایه گذاشتند و در آنجا ساختمانهای مذهبی ساختند.
باید بگویم که پیش از این هم با معماری پیش از اسلام، با گنجینهای از ویرانههای باستانی از دورههای هخامنشی، اشکانی و ساسانی که باقی ماندهاند، آشنا بودم. شاید قابل توجهترین این بناها پرسپولیس باشد. کاخ داریوش و کوروش و کتیبههای تخت جمشید همه ملل دنیای متمدن آن روز را به تصویر کشیدهاند که برای شاهی تحفه میآورند که قلمرو فرمانرواییاش از هند تا مصر کشیده شده بود. مادها و سکاها، فنیقیها و آشوریها با هدایایی از طلا و نقره، اسب و قوچ، شتر و طاووس، بر سنگ تراشیده شدهاند. در تالار صد ستون تصویرهایی از جنگاوران شکستناپذیر به چشم میخورد. در طول راه «شیرهای سنگچشم پرسپولیس به پاسداری پایانناپذیر خود از ملتی که به خواب رفته اما نمرده است ادامه میدهند.»
اما شگفتانگیز اینجاست که هر چند به عللی این سبک پس از فتح اسکندر تا حد زیادی به فراموشی سپرده شد، مدتها بعد، یعنی در سالهای دهه ۱۳۱۰ و در دوره حکومت پهلوی دوم احیا شد. مجلس، اداره پست، شهربانی و شماری بناهای مهم دیگر به شکلی که میتوان آن را سبک نوهخامنشی نامید، و به «سبک ملی» مشهور شد، طراحی شدند.
این معماری بحثهای فراوانی نیز برانگیخت. همه به فکر سرمنشأ ستونها، جزئیات و سبکها افتادند؛ بحثی که به نتیجه قاطعی نمیرسید. باستانشناسان و تاریخدانان نظریههای متناقضی ارائه میکردند و میکوشیدند معماری پرسپولیس را با نمونههای مبهم یا کاملاً مشابه پیشین تطبیق دهند.
اما اصل و ماهیت معماری از آنان میگریخت. اینکه حجاران یونانی یا صنعتگران مصری در پرسپولیس کار کردهاند کاملاً مستند است. در اینکه شباهتهایی با فرهنگها، امپراتوریها و تمدنهای دیگر به چشم میخورد بحثی وجود ندارد. نیلوفرهای مصری و شیرهای آشوری، هر دو به یک نسبت، در شهر پرسپولیس مشاهده میشود. شاید به جای آنکه به دنبال یافتن منشاً هر یک از این عناصر باشیم، باید پذیرفت که معماری پرسپولیس دستپرورده تمدنی متکی بر هنرهای یک سرزمین پهناور است؛ سرزمینی که به هنگام فتح سرزمینی دیگر، فرهنگ، آداب و سنن، و هنر آنها را در خود میپذیرفت.
من با سبک هخامنشی و یافتههای آن آشنایی داشتم. با سبک نوهخامنشی و مبشلاً نسبتاً قاطعتر آن نیز آشنا بودم؛ ولی تا آن روز که به کتابخانه رفتم، هرگز با سبک احیاشده هخامنشی در خارج از مرزهای ایران برخورد نکرده بودم. حالا، در اینجا، زیر نگاه دقیق آقای بنداری، معلم بازنشسته، در کتابی متعلق به جمعیت پارسیان هند، عکسهایی از معابدی با موتیفهای هخامنشی میدیدم که دست کم ربع قرن پیش از احیای سبک هخامنشی در ایران ساخته شده بودند.
در شرح عکس صفحه ۲۹۲ اثر دلفین مونان به نام «پارسیها در هند» (۱۹۱۷) آمده است: «ایرانشاه در اودوادا». در آنجا میفهمیم که این ساختمان به نام یک بانوی پارسی، بای موتابای مانکجی وادیا ساخته شده است. در شرح عکس صفحه مقابل میخوانیم که انجمن آتشبهرام بمبئی در سال ۱۸۴۳ میلادی تأسیس شد. باید در پرانتز اضافه کنم که آتشبهرام بمبئی گفته میشود ۲۱۰٬۰۰۰ روپیه خرج برداشته است.
من مسحور عکسهای این دو ساختمان شده بودم که مدتی پیش از ورود به قرن بیستم به سبک احیاشده هخامنشی در بمبئی ساخته شدند. یعنی حداقل بیست و پنج سال پیش از آنکه ساختمانی به این سبک در ایران بنا شود. جالب است که هر دو ساختمان به واسطه بامهای شیبدار، پنجرههای فرو رفته در درون دیوار، حجمها و تناسبات خود، طرحی اروپایی و ویکتوریایی دارند. در تزیینات و جزئیات است که ریشه و خاستگاه آنها نمود پیدا میکند.
ستونها با گاوهای دو سر و شیردالهای خود، شاید آشکارترین نمود هخامنشی باشند، و عبارتی را از رابرت بایرون به یاد میآورند که هنگام دیدن پرسپولیس بر زبان آورده بود: «ستونها را میتوان در یک کلام توصیف کرد. آنها جالب هستند، به همان اندازه که ساختمان شهرداری سر گیلبرت جورج در بمبئی، قاطر نازا هستند: در خط سیر کلی معماری قدرت باروری ندارند و اصل و آموزهای برای آن وضع نمیکنند.»
هر نظر و احساسی که نسبت به تلقی آنان بایرون از معماری و خط سیر آن داشته باشیم، نمیتوانیم انکار کنیم که سبک معبدهای بمبئی بسیاری از ابعاد خود را مدیون اوست. معبدهای بمبئی بدون شک حاصل پیوند و آمیزش معماری اروپایی با مضامین بومی است. در سراسر حکومت هند نمونههای پرشماری از این پیوند سبکهای غربی و بومی به چشم میخورد. اصطلاحاتی همچون گوتیک-شامی، هندو-شامی، و هندو-گوتیک رواج پیدا کردند. در این مورد خاص مضمون «بومی» انتخابشده، معماری پرسپولیس بود.
ضمن زیر و رو کردن یادداشتهایم متوجه شدم که عمارت مجلس جزو نخستین ساختمانهای ایرانی بود که به سبک احیاشده هخامنشی ساخته شد و تا سال ۱۳۱۲ نیز تکمیل نشد. بنابراین، ساختمانهای غیرمذهبی ایران نسبت به معبدهای بمبئی بیش از ۲۵ سال تأخر زمانی دارند. در حالی که از این کتاب و این امید که مطلب جالب توجهی در مورد تاریخ معماری کشور یافتهام به وجد آمده بودم، حماقت کردم و خواستم سپاس خود را با تقدیم هدیهای به آقای بنداری، معلم بازنشسته، ابراز کنم. آقای بنداری دستم را رد کرد و پس از آن نیز هیچ گاه چیزی به نشانه قدردانی از من قبول نکرد. در حقیقت، تنها هدیهای که پذیرفت، آن هم از طرف کتابخانه، یک کتاب شعر بود که توانستم یک روز پیش از ترک ایران او را وادار به قبول آن بکنم.
این منابع غیرمنتظره در مورد معماری احیاشده هخامنشی توجه مرا برانگیخت و فرضیهای را که گهگاه به گوشم خورده بود در ذهنم زنده کرد: اینکه اعضای سرشناس جمعیت پارسی برای شماری کنفرانس و اقدامات مهم به ایران دعوت شدند کاملاً مستند است. اینکه آنها توسط شاهی که نام پهلوی را به عنوان نام خانوادگی خود برگزیده بود مورد حمایت قرار گیرند، اینکه همین مرد بیش از حد به گذشته پیش از اسلام (و لزوماً ایران پیش از اسلام) علاقه داشت نیز مستند است. اما اینکه پارسیها سهم پایهگذار خاصی از مدرنیزاسیون ایران را بر عهده داشتهاند نامعین است. با این حال باید پذیرفت که نقش آنان در معرفی یک سبک معماری در خور توجه است.
ساختمان مجلس نیز پس از آتشسوزی ۱۳۱۰ به سبکی اروپایی شامل ستونها و مایههای هخامنشی بازسازی شد. ناظر بازسازی ارباب کیخسرو شاهرخ، نماینده زرتشتیان در مجلس بود که مانند بسیاری از چهرههای سرشناس نزدیک به رضاشاه، به مرگ مشکوکی درگذشت — هر چند در آن زمان مورد توجه و علاقه فراوان او بود. آقای بنداری پس از جستوجویی مختصر توانست نسخهای از خاطرات او را بیابد که در آن گفته پهلوی اول در هنگام افتتاح ساختمان نقل شده بود: «آن سوختن به این ساختن میارزد.»
بوروکراسی، یا آنچه در ایران به طنز «زوروکراسی» نامیده میشود، به من امکان نداد که نام معمار طراح عمارت مجلس را پیدا کنم. از زمان کاوشهای من، ساختمان یک بار دیگر گرفتار آتشسوزی شد و شاید بقایای بایگانیها هم از میان رفته باشد. ارباب کیخسرو شاهرخ عامل بازسازی عمارت مجلس بود — تا این مقدار را اطمینان دارم. چنین برمیآید که او به نوعی در ساخت مدرسه انوشیروان دادگر نیز دست داشته است؛ چرا که در آن کتابخانه خاکگرفته و نوگرای خیابان نادری که به نام اردشیر یگانگی نامگذاری شده و توسط یک معلم بازنشسته، آقای بنداری، اداره میشد، تاریخچه مختصری از مدرسه انوشیروان دادگر یافتم. این مدرسه را انوشیروان راتانجی تاتا و ایراندوست تاتا ساختهاند — در حقیقت مدرسه بخشی از نام خود را از نفر اول گرفته است.
طرحها و نقشهها در دهه ۱۳۱۰ توسط معمار بلاروس، مارکوف، که بسیاری از ساختمانهای ماندگار آن زمان — از کاخ گرفته تا زندان — را بنا کرده بود، کشیده شد. او مدتی کوتاه ولی کافی را نیز در شبه قاره هند گذراند. در ۱۳۱۳ که خشت اول مدرسه گذاشته شد (در حضور ارباب کیخسرو شاهرخ) وجوه لازم تأمین و مدرسه در ۱۳۱۵ افتتاح شد. گفته میشود که مسئول ساخت بنا میرزا اردشیرخان (کیامنش) بوده است. ستونهای احیاشده هخامنشی که مشابه ستونهای عمارت مجلس هستند بر یک هسته به سبک آشکارا ویکتوریایی استوارند.
شاید دانستن این نکته که مدرسه انوشیروان دادگر نسبت به مجلس یک یا دو سال تقدم زمانی دارد، یا شاید این واقعیت که ارباب کیخسرو شاهرخ نمیتوانسته از ساختمانهای بمبئی بیخبر باشد، یا شاید یکی یا همه آنچه در آن بعد از ظهر، زیر چشمان آقای بنداری، به پیروی از توصیه خادم و با عبور از مقابل سفارت انگلیس و رسیدن به کتابخانهای با نام اردشیر یگانگی انجام دادم — مرا به این اعتقاد رهنمون شدند که شاید پارسیان هند در احیای سبک نوهخامنشی در ایران نقش مؤثری داشته باشند.
به علت آشفتگیهای تهیه مقدمات سفرم برای ترک ایران، هیچ گاه نتوانستم تاریخچه معبدهای بمبئی یا طرحهای معماری مجلس یا مدرسهها را پیدا کنم. همچنین نتوانستم از پسران کیامنش در مورد خاطراتشان پیرامون ساختوساز مدرسه پرسوجو کنم. این وظیفه را به عهده دوستانم گذاشتم و به همین دلیل هیچ گاه نتوانستم از دایره حدس و گمان و مسائل فرعی فراتر بروم و به درک تاریخیتری از بازیابی سبک هخامنشی در ایران دست یابم.
اما حتی اگر آن طرحها و نقشهها هیچ گاه پیدا نشد و آن خاطرات جایی ضبط نشد، یک عنصر حیرتآور در یافتن ساختمانهای نوهخامنشی در بمبئی پیش از احیای سبک ملی در تهران وجود دارد که به نوبه خود مهم است. اینکه پارسیان هند و جمعیت زرتشتیان ایران در ساخت بناهای مشابهی در تهران نقش داشتهاند قابل توجه و بسیار کنجکاوکننده است. اما آنچه در بمبئی و تهران مستقل از یکدیگر انجام گرفته باشد بسیار حیرتآور خواهد بود؛ که معماران و سازندگان بناهای تهران کاملاً از مجموعههای متقدم بر خود در بمبئی بیخبر بوده باشند و سبک هخامنشی پس از قرنها، در دو نقطه — در فلات ایران و شبه قاره هند — سر از خاک بیرون آورد. در این دو نقطه، هر یک به دلایل خاص خود، توانسته است طرفداران و مجریانی برای ادامه بر آن اطلاق پیدا کند. اما پارسیها و ایرانیها هر دو در اجرای آنچه در سینما علاءالدین و هزار و یک شب، وزارتخانهها، هتل اکباتان، بلکه با تقلید از مجموعه سسیل ب. دو میل ساخته شدهاند، ما به یاد میمانیم.
در احیای سبک هخامنشی در ایران داستان شگفتانگیزی نهفته است؛ اما منشأ آن خود داستان دلانگیزتری است. تا به امروز حتی در این شکوفایی نامبارک، بقایای جوهره ملتی به چشم میخورد که هنر خود را نه فقط با ملتهایی که فتح میکرد، بلکه با ملتهایی که بر او غلبه مییافتند نیز سازگار میخواست. (جالب آنکه در این مورد خاص، هنری که برای تقلید برگزید از آن خود نبود.) این داستان نه تنها بر آن گاوهای سنگی، شیردالهای گچی و بامهای شیبدار، بلکه بر هر ساختمان خیابانهای تهران نگاشته شده است.








