اواخر ماه مارس سال گذشتهٔ میلادی، کریستین نوربرگ شولتز در سن ۷۴ سالگی درگذشت و جهان معماری یک منقد، معلم، تاریخنگار و نظریهپرداز بزرگ را از دست داد که افکار، آثار، فعالیت حرفهای و زندگی شخصیاش منسجم و یکپارچه و خدشهناپذیر بودند. او در طول عمر خود کوشیده بود دریافتهای خود از معماری را به نظم تئوریک درآورد و به عنوان روشی نو در نگرش به معماری و محیط ارائه کند. در تاریخ معماری معاصر به ندرت به افرادی به وسعت و عمقِ دید شولتز برخورد میکنیم، و امروزه که بحث در مورد جنبههای تجریدی فضا و شکل معماری بسیار رایج است، صحبت از او به عنوان نظریهپرداز جنبههای عینی معماری اهمیتی خاص مییابد.
او در سال ۱۹۲۶ متولد شد. در سن ۲۴ سالگی به عضویت کنگرهٔ بینالمللی معماری مدرن نروژ درآمد و با اوتزن و فن، معماران بزرگ نروژی، همکاری میکرد. پس از اتمام پلیتکنیک زوریخ، در سال ۱۹۴۹، به تحصیل در رشتهٔ معماری در دانشگاه هاروارد پرداخت و سپس برای ادامهٔ تحصیل به ایتالیا آمد. پایاننامهٔ خود را در مورد «تاریخ معماری و تکنولوژی» با راهنمایی پیر لوئیجی نِروی به پایان رساند. از سال ۱۹۶۴ به تدریس در رشتهٔ معماری پرداخت و به کسب دکترای افتخاری از دانشگاه هانوور و مدال طلا از آکادمی معماری فرانسه نایل شد. نوربرگ شولتز سی کتاب از خود به جای گذاشت که به اغلب زبانها ترجمه شدهاند. خود او بر چندین زبان تسلط کامل داشت و در مطالعات خود، برای ارائهٔ موشکافانهٔ مطالب، از تفاوتهای ظریف معنایی و ریشهای واژههای مترادف در زبانهای مختلف اروپایی استفاده میکرد.
نوربرگ شولتز اولین درسهای مهم و مؤثر تاریخ معماری را از زیگفرید گیدیون فرا گرفت. در زمان تحصیل از کلاسهای اساتید «باهاوس» نیز بهره میگرفت. در همان ایام با لوکوربوزیه، برانکوزی، جاکومتی، هانس آرپ، آلوار آلتو و جیمز جویس رفت و آمد داشت. از میان اساتیدی که تأثیر زیادی بر او گذاشتند میتوان میس وندروهه، والتر گروپیوس و آرن کورسمو را نام برد. او با اغلب معماران و منقدان معاصر نظیر چارلز جنکس، پائولو پورتوگزی، جانکارلو دکارلو و رابرت اشترن همکاری داشته است.
اولین بار او را در سال ۸۰ یا ۸۱ میلادی در شهر جنوا دیدم. قد متوسط و سر کممو داشت. در تمام سه سالی که برای تدریس فنومنولوژی معماری مدرن به دانشکدهٔ ما میآمد، با لباسی ساده ظاهر شد. در همان سالها پائولو پورتوگزی در جلسات سخنرانی خود با سر و وضعی غریب که هر بار یکی از طراحان مد مشهور برایش آماده میکرد ظاهر میشد. شولتز فردی بسیار محجوب و آرام بود و به واسطهٔ شیوهٔ حرفزدن یا لباسپوشیدن خود را از دیگران متمایز نمیکرد. با وجود گرفتاریهای زیاد و زندگی بسیار فشردهٔ کاری، همیشه آمادهٔ کمک به دانشجویان بود و صحبتهای همه را با حوصله به دقت گوش میکرد.
نوشتن در مورد آثار نوربرگ شولتز کار دشواری است؛ مستلزم آن است که سی جلد کتاب و صدها مقالهٔ او را به طور کامل خوانده و تحلیل کرده باشیم. از طرف دیگر مطالب عنوان شدهٔ شولتز را به دشواری میتوان بهتر از خود او بیان کرد. یادداشتبرداری از کارهای او بسیار دشوار است، چون همه چیز به صورت فشرده و موجز بیان شده است. میزان اطلاعاتی که در یک کتاب او گنجانده میشود بیسابقه است. او مسائل را از چندین دیدگاه بررسی میکند و به همین دلیل فهرست مطالب اصلی هر کتابش بسیار طولانی است. لاجرم آنچه از شولتز نقل میشود فقط بخش بسیار کوچکی از کار اوست و به لحاظ برداشت کاملاً شخصی است.
همانطور که شولتز اشاره میکند نقطهٔ آغازین کار تئوریک او «گیدیون» و کتاب شناختهشدهٔ او «فضا، زمان و معماری» است. گیدیون از نخستین کسانی بود که پیدایش گرایشهای نوین را در معماری مدرن بشارت داد: یادمانگرایی که در آثاری نظیر مجموعهٔ شاندیگار اثر لوکوربوزیه تحقق یافت، و بومیگرایی که در کارهای آلوار آلتو نمود کرد. پس از جنگ جهانی دوم ابعاد جدید معماری مدرن کاملاً آشکار شده بود و کنگرهٔ CIAM در سال ۱۹۵۱ (انگلستان) به موضوع «قلب شهر» اختصاص یافته بود. معماری این دهه نیز، نسبت به دههٔ بیست (دورهٔ اوج مدرنیسم)، تغییر کلی کرده بود؛ فرمهای منشوری و منسجم و فشرده جای خود را به فرمهای باز، تکهتکهشده و قطعهبندیشده داده بودند. پوششهای وسیع با فرمهای آزاد و خاص رفتهرفته به صورت مشخصهٔ بارز ابنیهٔ عمومی در میآمدند.
در همین دوران بین سالهای بیست و پنجاه، مقولهٔ معماری از ایدهٔ آغازین «فضا» به سوی ایدهٔ «مکان» تمایل پیدا میکرد؛ یعنی معماری به مثابهٔ فضا یا مکان فیزیکی و محل تحقق ایدههای عملکردگرایی و منطقی و فرمهای منطبق بر قوانین ادراک بصری (روانشناسی تحریکات حسیـ عصبیـ نوری) جای خود را به مفهومی عینیتر و ملموستر از رابطهٔ معماری با انسان واقعی میبخشید. معماری غنی از نظر فرهنگی، تاریخی و سمیولوژیک، در تحقق این گرایش دوم نقش مهمی ایفا کرد. شولتز در کتاب «مقاصد در معماری» (Intentions in Architecture) چاپ ۱۹۶۷ به ایجاد مبانی نظری همان گرایشهای جدید معماری مدرن میپردازد که گیدیون آنها را «بومیگرایی نو» مینامید. شولتز انگیزهٔ تألیف این کتاب را ناتوانی روشهای سنتیِ مدرن در آموزش عنوان میکند.
به گفتهٔ او اساتید باهاوس ادراک بصری و قواعد آن را درس میدادند، ولی دانشجویان موقع طراحی ناچار بودند از الگوهای صرفاً عملکردگرایانه استفاده کنند. شولتز به این نتیجه میرسد که تئوری واحدی برای معماری مورد نیاز است که در طرح ابعاد مختلفِ عملکردی و زیباییشناختی، آنها را از هم تفکیک نکند، بلکه به صورت یک کلِ واحد و پرمعنی و قابل درک به طور طبیعی مطرح سازد؛ کلی که آن را «محیط سمبولیک» نامید.
او در سالهای بعد از طریق آشنایی با هایدگر و پیاژه توانست نظریاتش را کامل کند و روشِ «پدیدارشناسی» را به عنوان بهترین طریقِ بررسی مکان معرفی کند. تأثیر هایدگر بر شولتز در کتاب میان زمین و آسمان (Between Earth and Sky, ۱۹۷۸) که عنوان آن از هایدگر اقتباس شده کاملاً آشکار است.
کتاب «Genius Loci» یا روح مکان (اصطلاح لاتین) در سال ۱۹۷۹ و بسیار به موقع منتشر شد. در سالهای هفتاد یکی دیگر از پایههای مدرنیسم، یعنی هنر به مثابهٔ نوآوری صرف، فرو ریخته بود. در نیمهٔ دوم دهه هفتاد پست مدرنیسم و سبک پست مدرن مطرح شد. همچنانکه پائولو پورتوگزی در بیانیهٔ پست مدرن عنوان کرده است، فصل مشترک معماریهای پست مدرن جدایی آنها از مدرنیسم بود. در این دوره ارزشهای جدیدی مطرح شدند؛ تزیینات، فرمهای تاریخی و ارزشهای بومی به معماری راه یافتند. پست مدرنیستها رابطه با مکان و زمان را به صورتی ملموس و غالباً عامیانه مطرح میکردند.
این کتاب در سالهایی متولد شد که شولتز همراه با سردمداران پست مدرن مشغول تئوریزه کردن سبک جدید بود. بحث شولتز در این دوره بسیار عمیقتر از اغلب معاصران خود بود. بومیگرایی شولتز از برخورد سردمداران پست مدرنیسم به طور اساسی متمایز بود. هدف شولتز مطرح کردن معماری به عنوان شکلدهندهٔ مکانهایی معنیدار و عینی بود، آنگونه که از دیدگاه پدیدارشناسانه مطرح میشود.
«مکان» بحث مرکزیِ این کتاب را تشکیل میدهد. مکان ظرف نیست، بلکه ساختاری است متشکل از محیط و انسان که در آن پدیدهها به صورت کیفی و آن گونه که در تجربهٔ طبیعی و روزمره شناخته میشوند حاضرند. هر مکان جزئی از یک کلیتِ وحدتدار است و همه چیز به یک کلیت مربوط میشود؛ هر مکان نیز خود جزئی از مکانی بزرگتر است.
به گفتهٔ شولتز فرهنگ مدرن، منتج از عملکردگرایی و خردگرایی، سعی دارد جهان را تجزیه کند. جدایی ابژه از سوژه که ریشه در تفکر دکارتی دارد بر اکثر تولیدات مدرن سایه افکنده است. در علوم امروز نیز پدیدهها و موضوعات به طریق علمی از یکدیگر تفکیک و به صورت جداگانه مطالعه میشوند. جنبههای غیرمعناییِ فرم، نظیر ادراک بصری که فقط به تحریکات عصبی ناشی از دیدن و عکسالعملِ مربوط به آن میپردازد، وسیلهٔ شناخت فرم و معماری قرار میگیرد؛ در حالی که زندگی مردم در مکانهای کیفی و معنیدارِ واقعی میگذرد، نه در فضای تجریدیِ علومِ ابژه و سوژه؛ و انسان در محیط، نه در مقام مشاهدهکننده، بلکه در رابطهٔ همزیستی با اشیا و موجودات و مکانی است که خود جزئی از آن به شمار میآید.
برای توضیح این مطلب شولتز از زبانشناسی و ادبیات کمک میگیرد؛ استفاده از سرمشقهای ادبی و زبانشناختی برای توضیح معماری یکی دیگر از ویژگیهای مهم نظریات اوست. به نظر شولتز هر کلام معنایی دارد که توسط قواعد دستور زبان در رابطه با دیگر معانی قرار میگیرد؛ مجموعهٔ ساختار زبان و کلمات متنِ سخن را تشکیل میدهد. این همان معنی صوری و ظاهری است، در حالی که کلمات و جملات میتوانند معانی عمیق و متنوعی داشته باشند که به قراینی بستگی دارد که به صورت علمی قابل بررسی نیست و تنها با تجربهٔ مستقیم حس میشود. معماری نیز هنر ساختن مکان است و هنرمند وظیفه دارد ارزشهای نهفته در مکان را آشکار کند.
در زندگی روزمرهٔ انسان، تأثیر شکلگیرندهٔ جاذبهٔ زمین و مسطح بودنِ آن یک پیشفرض مهم است. پیشفرضها به گفتهٔ شولتز در درک محیط نقشی اساسی ایفا میکنند. پدیدهها در عینِ غیرقابل پیشبینی بودن، هویتی ثابت دارند که به آنها اجازه میدهد مرتباً تعبیر شوند و تغییر یابند. اصل هنر تمایز و هویت است. آنچه پدیدههای یک مکان را به یکدیگر مربوط میکند تقلید آنها از یک فرم ازلی و ثابت نیست، بلکه شیوهٔ مشترک بودنشان در جهان است. آنچه گنجشک را به عقاب مربوط میکند پرنده بودنشان است و پرنده بودنِ این دو توصیفی است از چگونهبودنِ آنها در جهان. شولتز میگوید در شهر امروز هویت و حس تعلق به مکان کمرنگ شده و این وضعیت ضربهای مهم به انسانها زده است. باید حس تعلق به مکان وجود داشته باشد، و حس تعلق از درک فضا و از «موقعیت خویش را در آن یافتن» ناشی میشود.
کتاب هستی، فضا، معماری (Existence, Space and Architecture, ۱۹۷۱) به بحث فضا اختصاص یافته است و از این رو مکمل مطالعات مکانیِ قبلی محسوب میشود. در این کتاب انواع فضا از فضای عملی و مفهومی تا فضای علمی طبقهبندی شدهاند. شولتز پیش از مطرح کردن فضای معماری از فضای هستی سخن میگوید و برای توضیحِ مطلب از تئوری پیاژه استفاده میکند: کودک رفتهرفته یاد میگیرد که چگونه میان اشیای ثابت و متغیر تفاوت قائل شود و از اولی به عنوان قالب و مرجعی برای شناسایی دومی استفاده کند. دنیای کودک از عناصر پایدارِ محدودی تشکیل شده است؛ دنیای بزرگسالان عناصر بیشتری دارد، ولی در هر حال فضای هستی مجموعهای از تمامِ تجربیات ادراکی است که در ذهن ما نقش بسته، و هستهٔ چنین فضایی از سالهای اول زندگی شکل میگیرد.
«معنا در معماری غرب» (Meaning in Western Architecture) چاپ ۱۹۷۴ همان مفاهیمِ عنوانشده در کتاب قبلی را در تحلیل تاریخ معماری از مصر باستان تا به امروز به کار گرفته است. منظر و سکونتگاههای باستانی به صورت حضورهای معنیداری مطرح شدهاند که در آنها ارزشهای پدیدههای طبیعی و فرهنگ به صورت عینی تجلی یافتهاند. یکی از کتابهای مهم شولتز «ریشههای معماری مدرن» (The Roots of Modern Architecture) است که در سال ۱۹۸۸ منتشر شد. هدف این کتاب ارائهٔ تاریخ معماری مدرن نیست، بلکه یافتن پایهای تئوریک برای آن است. در این کتاب اهداف اولیه و نتایج معماری مدرن به بحث گذاشته شدهاند. معنی و بومیگرایی مقولههای دیگرِ کتاباند.
یکی از آخرین کتابهای جامع شولتز که به تئوری معماری اختصاص دارد «معماری: حضور، زبان و مکان» (Architettura: Presenza, Linguaggio e Luogo) است که در سال ۱۹۹۶ منتشر شده است. شولتز در این کتاب اصل معماری را «حضور» عنوان میکند. در تجربهٔ عینی و روزمره، شناختِ انسان کیفی است و نمیتوان آن را تخصصی کرد؛ شناختهای تخصصیِ یکبعدی ناقصاند. ما امروز از چیزهای عینی نمیآموزیم، بلکه مقولاتِ مجرد را فرا میگیریم؛ مثلاً همه میدانند که آب از دو سهم هیدروژن و یک سهم اکسیژن تشکیل شده، ولی کمتر کسی است که به آب به عنوان یکی از مهمترین و پیچیدهترین حضورهای طبیعی، که در همهٔ فرهنگهای تاریخی ارزش مقدس دارد، توجه کند.
به طور مثال در دورهٔ رنسانس، هنرها حتی جلوتر از لئوناردو داوینچی وقت زیادی را به مطالعهٔ فرم آب، آن گونه که در رودها جاری میشود، اختصاص داده بودند. آب برای داوینچی یک عنصر طبیعت بود که جنسیت، فرم، حرکت، رنگ و دیگر خواصش از هم تفکیکناپذیر بودند. این نوع شناخت، شناختی هنری است و ما را به سوی درک شاعرانه از جهان هدایت میکند. از این طریق است که جنبههای ناشناخته و عمیقِ پدیدهها خود را بر ما آشکار میسازند. شولتز این روش را روش فنومنولوژیک یا روش طبیعیِ شناخت پدیدهها مینامد.








