جاده خلوت، تک افتاده، در انتهاي جهان، در پهنه بیابانی به رنگ کاه، در میان کوه هاي بنفش، و ناگهان، در آن سوي گذرگاهی کنار کوه، در پناه صخره اي، کنار آبی که گویی به جادو از زمین می جوشد، واحه اي به اندازه کف دست که انبوه برگ هاي درختان پهناور آن، دستخوش بادِ نمناك شده، می لرزند. این سرابی سبز بیش نیست، لکه سبز شگفت انگیزي که به وهم بر زمینه زرد قهوه اي و بنفش خاکستري نشسته باشد. این لکه هاي سبز پناه گرفته در شیارهاي زمین، در چشم انداز بیابان هاي پوشیده از بوته هاي نقره اي خار، محصور در کوه هاي دوردست که بر قله برف دارند، در میان تپه هاي سرخِ سرخ که یک کف دست سبزي بر آن جلوه اي به تمام دارد، یا در اعماق دره هاي بی انتهاي خاموش، در هر جایی که پناهی بتوان یافت یا بتوان ساخت، از باد، از آفتاب تفته، ... با سپیدي و سرخی شکوفه هاي درختان سیب، هلو و بادامِ سرکشیده از پس درختان سپیدار درمی آمیزند، و در شهرهاي خاکی قدیمی، هنوز در آن سوي دیوارهاي کوچه باغ هاي خنک از سایه درختان تناور باغ، یا در اعماق خانه ها و در حیاط هاي گودنشسته حجره هاي بازارهاي قدیم پنهان اند و تصویر شاخه پربار انارِ قرمز چاك خورده بر شاخه سبز، در قاب آبی فیروزه اي رنگِ در مغازه اي در بازار خنک سرپوشیده که بوي خاك می دهد، عطر باغ و یاد باغ را زنده می کند. یاد باغ را با تبریزي ها، چنارها و نارون هاي تناور پربرگ کنار دیوارهاي بلند، که چون سایبانی مشبک، سپیدي فروزنده نور را، به سایه اي ملایم، به بازي زیباي نور و سایه بر جویبار پاي درخت ها بدل می کرد؛ جویبار پرهیاهویی محصور در عطر تند ریحان در سنگچین هاي کنار جوي، که چون آبشار کوچکی، از حوضچه اي به حوضچه دیگر می ریخت و همان شنیدن صدایش بس بود تا تشنگی هرم آفتاب بیرون را به فراموشی بسپارید. باغ جلوه گاه رنگ هاي چشم نواز براي چشمان خسته از رنگ خاك و بنفش ستیغ کوه ها، در باغچه هاي پر از گل هایی با ساقه هاي پوشیده از پرزهاي ضخیم
\nباغ ایرانی به روایت سهیلا بسکی








