زیستجهان (Life-World) روزانه ما از پدیدههای ملموسی تشکیل شده است که به درک آنها نیازی نیست: مردم، حیوانات، گلها، درختان و جنگلها، سنگ، زمین، چوب و آب و شهرها، خیابانها و خانهها، درها، پنجرهها و اثاثیه را شامل میشود، و همچنین متشکل از خورشید، ماه و ستارگان، ابرهای در حال حرکت، شب و روز و تغییر فصلهاست. اما پدیدههای غیرملموستری نظیر احساسات را نیز در برمیگیرد. این است آنچه داده شده (given). این است محتوای وجود ما. یا به بیان هایدگر بگوییم: «خانه، پل، فواره، دروازه، تنگ، درخت، میوه؛ در بهترین صورت، ستون، برج.» هر چیز دیگری، مانند اتمها و مولکولها، اعداد و همه انواع دادهها، انتزاعات یا ابزارهایی هستند که ساخته شدهاند تا مقاصد دیگری را ــ جز آنچه در زندگی روزمره دارند ــ برآورده سازند. امروزه رایج است که ابزارها را با واقعیت اشتباه بگیریم.
چیزهای منسجمی که دنیای داده شده ما را بنیان مینهند، به طرق پیچیده و بعضاً متضادی به هم پیوستهاند. به عنوان مثال، ممکن است بعضی از پدیدهها شامل دیگر پدیدهها باشند: جنگل متشکل از درختان و شهر ساخته شده از خانههاست. زمین بکر (landscape) همچون یک پدیده بسیط است. به طور کلی میتوانیم بگوییم که بعضی پدیدهها محیطی را برای دیگران تشکیل میدهند. مکان یک اصطلاح است برای بیان این حقیقت. در واقع بیمعنی است که رخدادی را بدون رجوع به یک محل تصور کنیم. به وضوح، مکان یکی از اجزای یکپارچه وجود است.
تجربه هر روزه به ما میگوید که یک مکان بیش از یک موقعیت انتزاعی است. هر مکانی یک تمامیت از چیزهای ملموس دارای ماده جوهر، شکل، بافت و رنگ ساخته شده است. این چیزها با هم خصوصیت محیطی مشترکی را مشخص میکنند که گوهر مکان است. به طور کلی یک مکان مانند یک مشخصه یا جو (atmosphere) بدیهی است. بنابراین، یک مکان یک پدیده کامل کیفی (total) است که نمیتوانیم آن را به هیچ یک از اجزایش، نظیر یک رابطه فضایی، بدون آنکه ماهیت ملموس آن از نظر دور شود، فرو بکاهیم.
علاوه بر این، تجربه هر روزه به ما میگوید که اعمال گوناگون، برای آنکه به طرزی اقناعکننده روی دهند، به محیطهای متفاوتی نیاز دارند. در نتیجه شهرها و خانهها از مکانهای ویژه متعددی تشکیل میشوند. البته این واقعیت با نظریههای رایج برنامهریزی و معماری لحاظ میشود، اما تاکنون با مسئله به صورتی بسیار انتزاعی برخورد شده است. رخ دادن و اتفاق افتادن معمولاً در بعدی کاربردیـکمّی، اندازهگذاریها ادراک شده است. اما آیا کاربردها در همه جا میان انسانها مشترک (inter-human) و مشابه هستند؟ واضح است که نه. کاربردهای مشابه، حتی بنیادیترین آنها مثل خوابیدن و خوردن، در شیوههای بسیار متفاوتی رخ میدهند، و مکانهایی را با خصوصیات متفاوت و موقعیتهای محیطی متفاوت میطلبند.
شخصیت مکانهر مکانی شخصیت (character) خاص خود را دارد. مکان به طور همهجانبه شخصیتبخش زندگی ماست. اگر میتوانستیم بگوییم که میخواهیم خانهای در همینجا بسازیم ــ یعنی در شهری که تاریخ هزار ساله دارد ــ میتوانستیم فهمید که زندگی ما تحت تأثیر همین مکان به کلی متفاوت میشود از اگر در یک شهر تازهساز مشابه جای دیگر جهان میساختیم. مکان، به این معنا، یک «میدان معنایی» است که هر عمل و تصمیم ما در چارچوب آن رخ میدهد.

مفهوم genius loci ــ «روح نگهبان» یا گوهر مکان ــ از دوران روم باستان به ما رسیده است. رومیان اعتقاد داشتند که هر وجود مستقلی genius خود را دارد ــ خدای نگهبان یا نیروی محافظ آن ــ و همین نیرو به آن مستقل بودن میبخشد. مکانها نیز از این قاعده مستثنی نبودند. بر اساس این اعتقاد، تنها با شناخت genius loci است که هر مکان و هر وجودی، خود را آشکار میکند و زندگی را ممکن میسازد. در مجموع، میتوانیم بگوییم که مکانهای مختلف genius متفاوتی دارند، و این genius در اقلیم، چشمانداز، فرم ساختمانها، شیوههای ساخت و در فضاهای ویژه نمود مییابد.

معنی ساکن بودن در یک مکان، آشتی و یکی شدن با شخصیت و genius آن مکان است. هر تلاشی برای استقرار و سکنی گزیدن، از اینجا آغاز میشود: از شناختن و شناساندن این شخصیت، و از گام برداشتن در همراهی با آن. انسان ساکن شدن را در اقدامی بنیانی میآموزد: ساختن یک «مجموعه» از چیزهایی که عناصر این شخصیت را آشکار میکنند ــ یعنی، ساختن یک ساختمان. ساخت بنا، بنابراین، یک شکل بنیادی از حضور انسانی است. ساختن، هم یک مهارت فنی و هم یک نوع شعر است: شعری که جغرافیا، اقلیم، و فرهنگ را در قالبی ملموس ترجمه میکند و به یک «مکان» موجودیت میبخشد.
ساختن، سکنی گزیدن، اندیشیدنبر اساس بحث کلی که هایدگر در مقاله «ساختن، سکنی گزیدن، اندیشیدن» (Bauen, Wohnen, Denken) ارائه میدهد، ساختن و سکنی گزیدن جزء لاینفک یکدیگرند. ما برای آنکه سکنی بگزینیم باید بسازیم؛ و ما برای آنکه بسازیم باید نخست بفهمیم که چگونه «به زمین تعلق داریم». این «تعلق» همان ابعاد پدیدارشناسانه سکونت است. هایدگر از چهارگانی (fourfold) زمین، آسمان، میرایان (انسان) و خدایان صحبت میکند. سکنی گزیدن، نزد هایدگر، به معنی نگاه داشتن این چهارگانی در وحدتی که در چیزها و مکانها نمایانده میشود، است.

در نتیجه، یک مکان پدیدهای «بتنی» (concrete) در معنای واقعی کلمه است: خاصی، ملموس، قابل تجربه، و غیرقابل فروکاهی به مفاهیم انتزاعیتر. اگر بخواهیم از مکان سخن بگوییم، باید از چیزهای خاصی که آن را میسازند ــ از جوهر، شکل، بافت، رنگ و هوای آن ــ سخن بگوییم. این بدان معنا نیست که هر مکان بیهمتاست و تحلیل آن ممکن نیست؛ به عکس، طبقهبندی مکانها و شناخت ساختار آنها ممکن و ضروری است. اما این طبقهبندی باید از پدیدارشناسی مکان آغاز شود، نه از طرحوارههای انتزاعی برنامهریزی.

در نهایت، هدف معماری دادن مکانی به ما انسانهاست. مکانی که در آن بتوانیم «ساکن شویم» به معنای هایدگری واژه. این بدان معناست که معماری وظیفهای دارد فراتر از حل کردن مسائل عملکردی و تأمین نیازهای کاربردی: معماری باید genius loci را بشناسد و به آن وفادار بماند؛ باید شخصیت یک مکان را آشکار کند و به پدیدار شدن دعوت کند. بدون این شناخت، معماری به ابزاری ابتکاری اما بیریشه بدل میشود ــ نشانهای از همان وارفتگی فرهنگی که از آن سخن میگفتیم. با این شناخت، اما، معماری میتواند دوباره به هنری که هدفش نگهداشتن «جهان» است، باز گردد.








