زیستجهان
وجود هرروزة ما انسانها خود را در جهانی انباشته از چیزها، انسانها و رخدادها آشکار میسازد. در خیابانهای شهرمان گام برمیداریم، و در خلال پیادهروی با انسانهای زیادی ملاقات میکنیم؛ به ساختمانهای گوناگون وارد و از آنها خارج میشویم، و در مکانهای مشخصی به انجام وظیفة روزانهمان میپردازیم. ما همواره و پیوسته در محاصرة حجم خیرهکنندة اشیای پیرامونمان قرار گرفتهایم: درختان و گیاهان، خانهها و اسباب منزل، و ابژههای کاربریهای هرروزهمان؛ و ناگزیر در معرض آب و هوای خوب یا بد محیط زیستمان نیز قرار داریم.
ادموند هوسرل اصطلاح «زیستجهان» را برای توصیف جهان متعینی به کار میگیرد که بیمیانجی پیش روی ما «حضور» دارد، و این جهان را بهعنوان «فضایی دربرگیرندة اشیاء آنگونه که در وجود پیشاشناختی خود تجربه میکنیم» تعریف میکند. این شکل تجربه، به تعبیر هوسرل، «تجربهای طبیعی»، و تا آنجا که به «خود اشیا/چیزها» ارتباط مییابد، در عین حال «پیشاشناختی» (precognitive) است. تجربة طبیعی نه کیفیت سوژکتیف دارد و نه کیفیت ابژکتیف، و هرگز متضمن گسست و جدایی میان تن/جسم و آگاهی/هشیاری نیست.
ما انسانها با هم میزییم، در زیستجهان هستیم، در آنچه هایدگر آن را «هستی ـ در ـ جهان»، یا در زبان آلمانی بهسادگی دازاین (Dasein) مینامد و میخواند.
کیفیت و زبان
تجربة طبیعی معطوف است به امر «کیفی»، یا «چونی»، و کیفیت همواره ناظر به هویتی است بیواسطه حاضر [و دردسترس] زیستجهان. در این جهان، هر چیز نامی دارد ــ خواه پدیدههای جغرافیایی، یا فضاها و شکلهای طبیعی، و خلاصه هر آفریدة انسانی [و غیرانسانی] همگی برای خود نامی دارند. زبان به این ترتیب گنجانیدههای زیستجهان را به بیان درمیآورد، و این حقیقت را عیان میسازد که واژگان اشیا در نسبتهای گوناگونی از معناداری دوسویه آراسته شدهاند. بسیاری از این نسبتها عمدتاً در زبان خود را پنهان ساختهاند، و وظیفة شاعر است که مهمترین این نسبتها را برای ما از پرده بهدر آورد.
زیستجهان نه جهانی روشن و خالی از ابهام است، و نه جهانی هماهنگ و بسامان. تعین و تمامیت این جهان، اما، میتواند بنیانی کیفی برای شناخت گروهی از خود به دست دهد. معماری، خود بخشی از زیستجهان است و تنها بهعنوان تابعی از آن قابل فهم میشود.
انتزاع علمی در مقابل تجربه طبیعی
اگر بپرسیم که به دانشآموزان در مدارس چه میآموزند، پاسخی که دریافت خواهیم کرد هیچ ربطی به زیستجهان نخواهد داشت. برعکس، پاسخی که میشنویم مربوط خواهد بود به جهان انتزاعات علمی. برای نمونه، هرگز نمیآموزیم که آب یکی از پیچیدهترین و شگفتانگیزترین ترکیبهای موجود در طبیعت است ــ و امروزه اجماعی وجود دارد که معتقد است آب، دقیقاً به دلیل همین خواص حیرتبرانگیز خود، سرچشمه و خاستگاه جهان نیز بوده است. آنچه در مدارس امروزی میآموزیم، در عوض، این است که آب مادهای است مرکب از اکسیژن و هیدروژن که در قالب فرمول H₂O بیان میشود.
به طریقی مشابه، فضای متعین و ناهمگن زیستجهان جای خود را به نظام مختصاتی سهبعدی بخشیده که در آن هر نقطه ارزشی برابر با نقطهای دیگر دارد. تجربة هرروزة ما، از سویی دیگر، به ما میگوید که جهان تخت، و آسمان گنبدیشکل و ستارهنشان است. بیانی چون این را نباید تلویحاً بهمعنای واپسروی به خرافات و باورهای باستان بهشمار آورد؛ معنای آن بازآوری ایدهای پیرامون ماهیت عینی زیستجهان به ذهن فراموشکار انسان همروزگار است.
پدیدهشناسی هوسرل
حتی پیش از جنگ جهانی اول، هوسرل این عبارت را سکة رایج فلسفه ساخته بود: «بیایید به خود چیزها بازگردیم»، و در سالهای میانی دهة ۱۹۳۰ اندیشة خود را در کتاب سترگ بحران علوم اروپایی و پدیدهشناسی تراقرازنده بهتمامی طرح و استوار ساخته بود. علم بهزمان است که انسان را از «خود چیزها» جدا کرده، و بر این نکته در آن تأکید میشود که تنها فهمی پدیدهشناسانه خواهد توانست آن را برای انسان اعاده کند، و ما را بهسوی «خود چیزها» بازگرداند.
هوسرل پدیدهشناسی را چنین تعریف میکرد: «علم تجربة ممکن از جهان». پدیدهشناسی نه یک نگره/نظریه، که راهی است که هدف از پیمودن آن فراهم ساختن امکان دسترسی به ساختارها و نشانگریها/معناهای زیستجهان است. بدین اعتبار است که پدیدهشناسی سودای جانشینی علوم طبیعی را در سر نمیپروراند. آنچه میخواهد جایگزین ساختن روابط و کل پیکرة اصول و ضوابطی است که صرفاً توسط علوم طبیعی بیان میشود.
چیزها بهمثابة «شیوة هستی»
اصطلاح «شیوة هستی» (Seinsweise) نقش بنیادین چیزها در زیستجهان را به بیان درمیآورد، و بر چندگانگی یا کثرت ممکن و محتمل گسترهها (عرصهها)، و نه صرفاً یک سرنمون ایستا و ساکن، ژرفاندیشی میکند. آنچه بهتلویح از آن برمیآید این است که همه چیزهایی که در طبیعت [بر ما] آشکار میشوند ژرفای عظیمتری را پنهان نگاه میدارند، و وظیفة پدیدهشناسی آشکار ساختن این ژرفاها است.
در زبان نیز هر اسمی نشانگر شیوهای از بودن/هستی شیء است، نه مشخصاً نشانگر یک ابژة خاص. واژة «پرنده» نه بهمعنای پرستو است و نه عقاب ــ گو این که میتواند به یکی یا هردوی آنها اشاره داشته باشد ــ هنگامی که این واژه به شیوة مشترک هستی پرستو و عقاب اشاره دارد، یعنی به آنچه شاید اگر ارسطو میبود آن را حیث «پرندهگی» مینامید.
تاریخ نظریة معماری از منظر زیستجهان
تا پیش از سدة هجدهم و نیز در طول آن سده، متون معماری عمدتاً مبتنی بود بر «دستورالعمل»ها، چراکه وظیفهای که از معمار در یک جامعة نسبتاً ایستا انتظار میرفت چیزی بود در حد وظایف یک نانوا یا کفاش. مقالههای نگاشتهشده در باب معماری هرگز به ملاحظات فلسفی خاستگاه یا نیت معمار کشیده نمیشدند، بلکه در وهلة نخست موضوعاتی با اهمیت عینی، با ماهیت عملی یا زیباییشناختی را در نظر میآوردند.
کتاب ویتروویوس با عنوان De Architectura بهواقع توجیهی بود بر جنبة ایجابی دانشها و مهارتهای گوناگونی که یک معمار نیاز داشت تا بتواند معماری را به شکلی مناسب و آگاهانه به کار گیرد. سه اصل مهم و معروف ویتروویوس ــ استحکام (firmitas)، کاربرد (utilitas) و زیبایی (venustas) ــ تنها در چند سطر از کتاب سترگ وی به بحث گذاشته میشوند؛ بقیة متن به مشکلات عینی و پیشروی معمار در فرآیند ساخت میپردازد. متن ویتروویوس بازتابی از طبیعت زیستجهان است، و به این ترتیب کتاب ویتروویوس اکنون چونان کتاب راهنما انگاشته میشود.
اندیشة ویتروویوس در سرتاسر سدههای میانه چونان رودخانهای زیرزمینی دوام یافت، تا اینکه در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی در کتاب درباب حقیقت بنا (De Re Aedificatoria) اثر آلبرتی، که عمدتاً برای کاربردهای عملی نگاشته شده بود، همانند نمونة قبلی خود به چند کتاب مبتنی بر اصول پیشنهادی ویتروویوس تقسیم میشد. کتابهای دوم و سوم به استحکام ساختمان از نقطهنظر مواد بهکار رفته و اجرای ساختمان میپردازند، چهارم و پنجم مقولة کاربرد را بررسی میکنند و تمایز میان ساختمانهای عمومی و خصوصی را مورد بحث قرار میدهند. فصلهای هفتم، هشتم و نهم به کارکرد زیبایی و مفاهیمی چون نظم میپردازد، و فصل دهم و واپسین، بحثی است پیرامون دانش هیدرولیک و سیستمهای خیابانی.
رنسانس: انسان، طبیعت، تناسب
در جریان رنسانس بود که مفاهیم دیگری نیز سر برآوردند. فیلارته نخستین کسی بود که آلونک بشر آغازین را خاستگاه معماری برشمرد. فرانچسکو دی جورجو مارتینی بر روی نسبت میان ساختمان و بدن انسان کار کرد. سرلیو بر آن شد تا ارتباط میان آفریدگان طبیعت و آفریدگان بشر را بهدقت تعریف کند. پالادیو بر وجود نسبتی که معتقد بود میان ساختمان و محل بنای آن وجود دارد، تأکید داشت. پس از او فرانچسکو جورجی نظریهای پیرامون تناسب به پیش نهاد که بر نظم اعداد استوار بود. همة این مقالهها، که ماهیتی عملی و زیباییشناختی داشتند، میتوان در مقولة کلی «بررسی امر کیفی» قرار داد.
۱۶۷۱: تأسیس فرهنگستان سلطنتی معماری
پس از تأسیس فرهنگستان سلطنتی معماری در فرانسه به سال ۱۶۷۱ بود که نحوه استدلال و خردورزی در عرصة معماری دستخوش گردشی بنیادین و حاد شد، و این بیهیچ شبههای برآمده از اندیشة خردگرایانة دکارت (۱۵۹۶-۱۶۵۰) بود. آنچه درپی فرارسید، به شکلی کلی، عبارت بود از رهایی معماری از زیستجهان، و استقرار آن چونان ابژهای برای ژرفاندیشی بهشکلی تجریدی.
این رهایی در دو سویة بهظاهر متضاد رخ مینمود: نخست اینکه هندسه چونان تنها امر یقینی معرفی شد، و پس از آن مشارکت انسانی در امر معماری به مسئلة برداشت حسی و زیباییشناسی فروکاست. فرانسوآ بلوندل، نخستین مدیر آکادمی مزبور، از نظریة بهنجار «تناسب» حمایت میکرد، و رقیبش کلود پرو مهمترین موافق رویکردی «تجربی» بود که انسان را لوح سپیدی (tabula rasa) میانگاشت. حتی با اینکه ایدههای پرو تأثیرات آنی بهجا نگذاشتند، آنها را میباید نخستین ثمرات تمایز نوپدید میان اندیشه و احساس برشمرد، که برخاسته از دوگانهباوری سوژه و ابژه در فلسفة دکارت بود.
از اینجا بهبعد، انسان خود را رودرروی چیزها مییافت، و چیزها برایش به ابژه بدل میشدند. او از این پس ابژهها را همه از منظر خرد مدرن درمییافت و لحاظ میکرد ــ نه ابژههایی که برای خود و مستقل از وجود سوژه وجود دارند و حاضرند.








