رتبه اول: مهمانخانه قائلی، اصفهان
محل اجرا: خیابان عبدالرزاق، خیابان سنبلستان · کارفرما: خانواده قائلی · همکاران طراحی: الهه حاجدائی، میلاد علیدوستی · معماران تجربی: استاد آقابابائی، همایون جوانبخت · عکس: احسان حاجیرسولیها
چونک گنجی هست در عالم مَرنج / هیچ ویران را مدان خالی ز گنج — مولانا
مهمان
برگزاری جشن یا مهمانی در خانه کوچکِ خانوادهای در اصفهان را در نظر بیاورید. خانهای کوچک اما موقر با حیاطی گشوده به آسمان که خانوادهای کوچک اوقات خود را در آن به خوشی و آرامی سپری میکنند و پذیرای گرم مسافرانی خواهند بود که بعد از ورود به خانه ایشان، «مهمان» خوانده میشوند. همه چیز به آراستگی برپاست و همه در کارند تا مهمانان بیایند. نزد خانواده اصفهانی ما، مهمان را شأنی عظیم است، او را حبیب خدا میخوانند و قرار است ایام کوتاهی را نزد ما بگذراند؛ در تجربه مهمانی که به مبارکی حضور او برپا شده شرکت کند و خاطری خوش با خود به یادگار داشته باشد. مهمانان این خانه همچون اعضای موقت خانواده ما هستند. اعضایی که با هم و نه فقط در کنار هم، سازندگان مشترک تجربه «بودن» هستند. خانواده اصفهانی ما «مهماننوازی» را فضیلتی نیک میپندارد؛ چون خوشی خویش را در خوشی دیگری مییابد.
خانه
هنگام مواجهه ما، از خانه، مخروبهای افسرده بیشتر باقی نمانده بود. خانه در محلهای تاریخی و در میانه کوچه تنگی قرار داشت که امکان عبور ماشین در آن نبود. عجیب بود چگونه این کوچه از دست ویرانیهای افسارگسیخته زمان ما جان سالم به در برده بود. در خانه در زیر ساباط و پنجرهای از بالا نظارهگر کوچه بود. خانواده قائلی، پدر و دو پسر، این مخروبه را به پیشنهاد دوست خیرخواهی و به قیمت ناچیزی خریده بودند. به امید اینکه روزگاری با تخریب و نوسازی، هم سرمایهای برای آینده فرزندان فراهم آورد و هم مکانی برای پذیرایی مهمانانی باشد که از دیگر شهرها و شهرستانها میآمدند و چند روزی مهمان خانواده بودند. اما به لطف کوچه و همسایگانی که هنوز سرمایههای تاریخی خود را به باد نداده بودند، امکان تخریب و نوسازی نه تنها سودی نداشت بلکه همین مساحت اندک را به واسطه تعریض گذر و عقبنشینی و هزار و یک داستان شهرداری و آتشنشانی و ... از دست میداد.
خانه متعلق به دوران متأخر بود اما امکانات و ویژگیهای فضایی ارزشمندی داشت. اگرچه فاقد اشکال و آرایش پرکار خانههای اعیان شهر بود ولی همین سادگی و کمگویی فراهم آورنده آرامش و سکوتی لذیذ بود. بر ما روشن بود که بیمهری دورانها چهره شاداب خانه را پشت نقاب پیری پنهان کرده و به آب و جارویی اساسی نیاز دارد. سر و وضع خانه به ما میگفت که متعلق به پاییندستان جامعه است ولی معلوم نبود در این سالها چه بر سرش آمده بود. خانه ما در حال و هوایی دیگر چشم به هستی گشوده بود، ایامی که خانوادهها هنوز به دور یکدیگر میزیستند و ایوانها و شاهنشینها پذیرای آنها بود، اما به ظاهر در خانه ما شاهی نبود که ایوان و شاهنشینی داشته باشد.
مهمانخانه
خانه از دو بخش شرقی-غربی تشکیل شده بود که توسط حیاطی در مرکز از هم جدا میشدند. دو طبقه در بخش غربی و یک طبقه در بخش شرقی. چهار اتاق خانه در بخش بلندتر روی هم قرار داشتند و دسترسی به آنها بعد از حیاط از طریق راهرو و پلهای مستقیم به طبقه بالا میسر میشد. ویژگی قابل تأمل اتاقها، دیوار و دری بود که در میانه آنها قرار داشت و این امکان را فراهم میکرد که با گشودن درها هر دو اتاق به فضایی پیوسته و وسیعتر تبدیل شود. در ادبیات معماری ایرانی، اتاقهای بزرگ، به اصطلاح پنجدریهایی بودند که قابلیت تبدیل به اتاقهای سهدری و دودری کوچکتر را داشتند و برعکس.
در بخش شرقی، اثر مداخلات ساکنان قبلی خانه بسیار متفاوت بود. در سالهای دهه ۶۰ شمسی، بخش شرقی ساختمان دچار تحول و نوسازی شده بود که حاصل آن به شکل نامناسبی به بخش روبهرویی دهنکجی میکرد. چنین اندیشیدیم که با جابهجایی آشپزخانه و کنار کشیدن آن از گشودگی سقف، خرابی سقف به موهبتی تبدیل میشود که امکان تبدیل آن به حیاطی کوچک در کنار آشپزخانه را پدید میآورد. حالا فضایی داشتیم در میان دو حیاط که بهترین مکان برای جمع شدن مهمانان، بسان ایوانهای قدیم بود.
جبهه شرقی که بار دیگر در حال پوستاندازی بود، بامی تخت و یکدست داشت که خیال خوابیدن بر بام خنک شبهای تابستان و چشم دوختن بر درخشش ستارگان را در ذهن میآورد. راهحل برقراری ارتباطی میان دو بخش خانه بود، به نحوی که با ایجاد پلی در طبقه دوم و در ادامه حرکت پله، بام به فضایی با شخصیت تبدیل میشد و میتوانست همچون حیاطی دیگر استفاده شود. با اختصاص یکی از این اتاقها به آشپزخانهای کوچک و بخش خدماتی خانه، «میتوانستیم از مهمانان روی بام به صرف شربت و تماشای آسمان پذیرایی کنیم.»
کمکم خانه ما آماده پذیرایی از مهمانان میشد. هشتی برانگیزنده حس کنجکاوی شده بود و در پس آن، حیاطها آراسته به سبزی درختان و حوض آب، اتاقها فراهمآورنده خلوت و ایوان به محل رویارویی و آشنایی و باهمی تبدیل شده بود. دیوارهای سراسر سفید، مرزها را کمرنگتر میکرد و خانه را بسیار دلبازتر از آنچه بود. بوی نم خاکی که از آجرفرشها عصرهنگام بلند میشد، آدم را به اعماق هزاران سالهاش فرو میبُرد و دو قوس دیوارهای حیاط، یادگاری باشکوه از ایام تلخ و شیرینی بود که بر خانه ما گذشته بود. خانه پیر ما حالا رنگی از نشاط جوانی بر چهره داشت، در سکوت درون لبخند میزد و چشم انتظار به در دوخته بود.