*«»باران به زبان مادریم حرف مى زند
\\n\\nشما یک گیلانى هستید. شاید در گیلان متولد نشده باشید یا حتى در گیلان زندگى نکنید اما »وقت«هایى یک گیلانى هستید. »وقتى« از سنگینى هوا کلافه اید و پنجره را باز مى کنید و منتظر باد مى مانید و »مى دانید« که مى وزد، یک گیلانى هستید. وقتى غبار، درونتان نشسته و منتظر بارانید که ببارد و بشورد و ببرد و »مطمئنید« که مى بارد یک گیلانى هستید. گیلان نام »اطمینانى« است که به آسمان دارید که مى بارد. نام »اعتمادى« است که به باد دارید که مى وزد. نام »قولى« است که از زمین گرفته اید که برویاند. نام »پیمانى« است که با درخت بسته اید که ثمر دهد. گیلان یک موقعیت جغرافیایى نیست، یک وضعیت وجودى است. وضعیت همان کارگر کفاشى است که ابتهاج به چشم خود دید. همان که وقتى کارش تمام مى شود، مى رود و کباب خوتکا سفارش مى دهد و تمام درآمد روزش را خرج مى کند. گیلان نام همین دلهره فردا را نداشتن است. نام »پرچینى« است که به جاى »دیوار« دور وجودتان مى کشید. پرچینى که راه را براى نظر، باز مى گذارد، براى هوا، براى نفس... . نام یک »عشق بازى طولانى« است با روزها، شب ها، با کار، با غذا. وقتى است که تلخى اطراف تان و شور دلتان با خوشى اکنونتان در یک
\\n\\nکاسه است، در همان کاسه زیتون و اشپل و گردو. عطر زندگى بخشتان، عطر سبزى انار بیج است. صداى آرامش بخشتان، صداى ممتد باران است روى شیروانى، صدایى شبیه آوازهاى درهم بازار. وقتى است که زندگى با همه سختى هایش یک طنز کوتاه مى شود. گیلان نام آخرین لذتى است که یک ماهى سفید مى برد در آخرین تقلایش روى زمین خیس بازار از کاسه آبى که ماهى فروش رویش مى ریزد. گیلان حس گم شدن در شلوغى آرام شبانه است. در روشنایى همیشگى شهر. گیلان نام یک استان در شمال ایران نیست، نام یک »حال« است، »حال بارانى«. حال بارانى، شادى نیست، غم هم نیست، مزه مزه کردن شادى و غم است. اصلاً مزه مزه کردن همه چیز است. گیلان همین »سرزمین حال بارانى« است، سرزمینى نه در یک قطعه زمین در یک گوشه دنیا، بلکه سرزمینى در بخشى از وجود همه ما. *شعرى از شمس لنگرودى
\\n\\n1399 ،عکس ها: حمیدرضا اکبرى ، لاهیجان
\n