در جستوجو برای شناخت معماری که سالیان پیش از بین ما رفته است، علاوه بر یافتن مدارک و مستندات مرتبط، مفرّی جز شنیدن از یاران و همکاران قدیمیاش وجود ندارد. دوستانی که دورانی طولانی در کنار او زندگی و رشد کردهاند، منابعی ارزنده برای شناخت او خواهند بود. یکی از افراد شاخص که آیینهای از دوران حرفهای زندگی یوسف شریعتزاده بود و سالها در کنارش حضور داشت و بعدها خود به عنوان شالودهای محکم در جریان معماری کشور نقش بازی کرد، محسن میرحیدر است که به رغم بیماری طولانی در دهه انتهای زندگی پرکار خود، صلابت و جذبه دوران گذشته را داشت و گوشههایی کمترشنیدهشده از شریعتزاده و کار با او را روایت کرد. این متن بخشی از جلسات گفتوگوی آرش طبیبزاده با محسن میرحیدر در سال ۱۳۹۴ است که در آن از دوست و همکار قدیمی یوسف شریعتزاده میگوید.
همکاریتان با مهندس شریعتزاده چگونه شروع شد؟
بعد از آنکه وارد دانشکده هنرهای زیبا [در سال ۱۳۳۵] شدم و سال اول را گذراندم و یک سری پروژههای معماری دانشکده را تحویل دادم، به جایی رسیده بودم که وقت کار کردن بود. درسهای تئوری دانشکده هم کمتر و در نتیجه وقت ما آزادتر شده بود. استادانمان هم بیشتر عصرها به آتلیه میآمدند. سیحون ساعت ۵ میآمد و تا ساعت ۸ شب کرکسیون میکرد و روز تقریباً به بطالت میگذشت و صرف کارهایی بیارزش میشد. تصمیم گرفتم کاری کنم که هم فال باشد و هم تماشا؛ هم درآمدی داشته باشم و هم اگر بشود کاری جدی کرده باشم. بهتر آن بود به دفتری بروم که آنجا کار معماری را بشناسند، معماری را درست انجام دهند که بتوانم آن را درست یاد گیرم. معماری یک فن است و برای آنکه این فن را یاد بگیرید قدری تئوری میخوانید و مقداری هم باید کار کنید. اگر با تئوری کامل جلو بروید و عملی کار نکنید، چیزی دستگیرتان نمیشود.
شریک یا همکار منقح، حالا لفظی، ثبتی هم نه، شریعتزاده بود. ایشان جزو نوادر معماری ماست. یعنی فردی که یگانه است یا اگر مثل او باشد، شاید یک، دو یا نهایتاً سه نمونه بیشتر نباشند که اولاً معماری را به تدریج یاد گرفتهاند و معمار شدهاند، یعنی از کارهای کوچک شروع کرده و تا کارهای بسیار بزرگ پیش رفتهاند و از طرفی هم در مورد تمام موضوعات مطالعه و تحقیق داشتهاند.
من هم در کنارش بودم که به همین ترتیب این شیوه را یاد گرفتم و دنبال کردم. فرض کنید از کشیدن یک شومینه یا قفسه یا طراحی چنین چیزهایی شروع کردم تا طرحهای دیگر. طرحها واقعی بود که باید ساخته میشدند. بحث زیبایی به جای خود، اما این موضوع عملکرد بود که در این طرح به چه نحو است و چگونه ساخته خواهد شد. اغلب وقتمان صرف این مباحث میشد و نه حرفهای گندهتر از این. چون آن زمان نه پروژههای بزرگتری بود و نه کسی حوصله الکی حرف زدن داشت. همانطور که جلو میرفتیم، کمکم پروژهها بزرگتر شد. آن وقت تفاوت شریعتزاده با دیگران این بود که او دائم در مورد پروژههای جدیدی که میآمد مطالعه و جستوجو میکرد و از سیر تا پیاز موارد را میخواند و نتایج را در طراحی در نظر داشت. برای مثال مطالعه میکرد که اگر پروژه بیمارستان باشد، اتاق عمل چه خصوصیاتی دارد؟ فضا چگونه است؟ به چه نحو قرار میگیرد؟ فضای استریل چگونه است و از این قبیل موارد مهم...
مثلاً پروژه سینما ریولی که به ما ارجاع شد، خوب یادم است که شریعتزاده مرتب منابعی در مورد آکوستیک سینما مطالعه میکرد که چگونه آکوستیک فضا را محاسبه کند و با چه ویژگیها و چه مصالحی پاسخگوی بحث آکوستیک سینما باشد. آن موقع هم مثل امروز نبود که تایلهای آکوستیک و این چیزها زیاد و در دسترس باشد. گو اینکه آکوستیک تایلها اشکالاتی از نظر فنی دارند که الان هم کارآیی مطلوب را ندارند، ولی آن موقع اصلاً محصول قابل استفادهای نبود. ما میخواستیم سالن سینمایی طراحی کنیم که اکو نداشته باشد. چه باید میکردیم؟ تنها راه مطالعه بود. چیزی که دیگران اعتنای چندانی به آن نداشتند. در نهایت به فلان دکتر مراجعه میکردند که آکوستیک پروژه را تعریف کنند.
از سال دوم دانشکده کار من رفتن به دفتر بود. گاهی اوقات که سیحون به دانشکده میآمد خودم را برای کرکسیون به دانشکده میرساندم. گاهی اوقات هم محض سرگرمی به دانشکده میرفتم. اینگونه بود که ما با هم بزرگ شدیم.
روش طراحی و همکاریتان چگونه بود؟
آن وجه کار و مطالعات و تحقیقات و مشکلات پروژه و طراحی توسط شریعتزاده انجام میشد و من هم در این سو حرفها را به عمل میرساندم. یعنی آنکه نقشهها ترسیم میشد، دیتیلها را تهیه میکردیم و برایشان مشخصات اجرایی آماده میشد. در خلال این کارها هم مرتب مشورت میکردیم که چه باید کرد؟ یا چه کار نباید کرد؟ و بهترین راهکار کدام است؟ اشکال در چیست؟ هزینههای کار و اجرا چقدر خواهد بود؟ در مورد انواع و اقسام معضلات معماری گفتگو میکردیم. فن معماری بدون رعایت این نکات جزئی نمیتواند شکل گیرد، مثل مهندس برق نیست که شخص به دانشکده فنی برود و یک سری فرمول و محاسبات یاد بگیرد و بیاید چند منبع نور بگذارد و اگر روشنایی خوبی هم تأمین نشد، به شکل دیگری با چراغ پایهدار و آباژور نور فضا را تکمیل کند، از نظر محاسباتی سیمها و اتصالات هم درست باشد. به همین دلیل مهندس برق خیلی سریع میتواند به طراحی برسد، زیرا طراحی پیشتر توسط یک نفر دیگر انجام شده و او سیمها را میکشد، پریزش را میگذارد و روشنایی را فراهم میکند. به همین نسبت در تأسیسات مکانیکی و سازه هم روال اینگونه است. تا شما [معمار] طراحی نکنید مهندس سازه طرحی نمیتواند بدهد مگر اینکه [طرح] تکراری باشد.
در این موضوعات شریعتزاده به دلیل مطالعاتی که داشت بسیار مسلط بود. به عنوان مثال ستونهای کتابخانه ملی طرح شریعتزاده است که بعد مهندسان سازه روی آن آرماتور گذاشتند و [این رویکرد و انتخاب سیستم سازه] طرح شرکت سانو نبود. سانو قرار بود سازهاش را انجام بدهد ولی نقشی در طراحی ساختمان نداشت. کمااینکه روزی پس از تکمیل مراحل سفتکاری این ساختمان، مرحوم قالیبافیان با دو سه نفر از همکاران آمده بودند برای بازدید و در عجب مانده بودند از کار ما و از آن بیاطلاع بودند. ستونهای کتابخانه و آن فرم سرستونش در واقع از آن سقف قارچی تبعیت میکند و دهانه ۸ متر و ۱۰ سانتیمتر به دهانه ۵ متر و ۴۰ سانتیمتر تبدیل میشود. بنابراین مقدار قابل توجهی در مصرف آرماتور صرفهجویی میشود و از نظر فرم ظاهری برای فضایی مثل کتابخانه میتواند بسیار مهم باشد.
در موردی دیگر فرض کنید در سقف ساختمان سالنهای مونتاژ ماشینها در پروژه تراکتورسازی تبریز که یک سقف شیبدار دو طرفه نورگیردار طرح شده بود که هم نور از سقف میآمد و هم شیبدار بود و آب بارشها در داخل ستونها جمع میشد و از داخل ستونها لولههایی خارج میشدند و این سقف در میان طرح سقفهای سولهای طرح بدیعی بود. اینها حاصل مطالعه و پیگیری و شناخت شریعتزاده بود. او جستوجو میکرد، مطالعه داشت و پیدا میکرد و ما هم روی آنها کار میکردیم و کار را پیش میبردیم.
شریعتزاده هیچ وقت هم جزو به اصطلاح مد روزیها نبود. یعنی پیگیران مد روز کار خودشان را میکردند و شریعتزاده هم کار خودش را، ادعایی هم نداشت که از کارش تعریف کنند. بعد از گذشت سالها، حالا کمی معلوم شده که نقش شریعتزاده در معماری این کشور چه بوده است و چه کسی کار صحیح میکرده و چه کسی درست کار نمیکرده است. ولی به راستی به مرحله شریعتزاده رسیدن کار بسیار سختی است. نیازمند پیگیری دائمی برای آشنایی با مسائل فنی و معماری است. به یاد دارم که اغلب در اوقات فراغت از کار به جای مطالعه رمانهای پلیسی و مشغولیات دیگر، کتابهایی مربوط به کار را مطالعه میکرد. موضوع نور بود، تأسیسات بود، آکوستیک بود، کارهای مبلمان بود؛ همه اینها را بررسی میکرد که حکمت این کارهایی که میکنند چیست و آنها را در طرحهایش رعایت میکرد. این روند از کوچکترین کارها در دفتر منقح شروع شد و به بزرگترین که کتابخانه ملی بود، ختم شد.
حضور مهندس منقّح در جریان کارها چگونه بود؟
مهندس منقح هم که در آن کارهای مربوط به وزارت کار و بیمارستانهای تأمین اجتماعی و بعدش هم فعالیتهای جنبی معماری و انجمنی و مهندسی مشاور و این زمینهها فعالیت میکرد که جزو مهندسان مشاور خوب و درجه یک باشیم. تا بدانجا رسیده بودیم که یک زمانی در ارزیابی مهندسین مشاور سازمان برنامه و بودجه، با حدود هفتاد ـ هشتاد نفر کارمند جزو بهترینها بودیم. این در حالی بود که مثلاً دفتر فرمانفرمائیان ۳۰۰ کارمند داشت. حجم کار محدود و دقت ما باعث شده بود شرکت ما در پروژهها بدرخشد. همه باور داشتند کاری که به ما ارجاع میشد در دفتر ما به سامان میرسد و مسائل و مشکلاتش حل میشود، نه اینکه فقط یک کار جدید با همان مشکلات عملکردی قبلی انجام دهیم. وقتی که چاپخانه اسکناس بانک مرکزی مطرح بود که تقی توکلی رئیس ماشینسازی تبریز هم در هیئت انتخاب مهندس مشاور بودند، همه گفته بودند مشاور بنیان میتواند آن را انجام دهد در حالی که مشاورهای خوب دیگری هم مطرح بودند. این پروژه کار بسیار پیچیدهای بود. هم از نظر امنیتی و هم صنعتی و هم اداری و غیره. ترکیب این موضوعات کار نسبتاً مشکلی بود. نهایتاً این پروژه خوب هم انجام شد و مورد تأیید کارشناسان تجهیزات چاپخانهای هم قرار گرفت.
از پیرراز بگویید؟ جریان چه بود که پس از انقلاب بنیان به پیرراز تبدیل شد؟
پروژه پردیس دانشگاه کرمان اصولاً باعث شد نقطه عطفی در کارهای دفتر ما باشد، هم از نظر کار کردن، نحوه انجام کار و برخوردهای مناسب لازم با پروژههای معماری. یعنی کاری بود که براساس برنامهریزی، مطالعات اولیه کامل و مطالعات فاز دو و اجرایی شروع شد و خوشبختانه کارفرما هم با ما در این پروژه کاملاً همراه بود و با توافق هم این کار را انجام میدادیم. از فاصلهای که ما پروژه دانشگاه کرمان را [از ۱۳۵۱] شروع کردیم تا سال ۵۷ کارهای نسبتاً بزرگی به شرکت ارجاع شد. کارهایی با عملکردهای مختلف که ما قبلاً روی عملکرد بیمارستان کار کرده بودیم و همینطور [پروژههای] صنعتی و هم آموزشی و به هرحال تخصصهای دفتر به تدریج اضافه میشد.
در سال ۵۷ و پس از انقلاب، دولت موقت برای شرکتهای مختلف سرپرست تعیین کرد، تصور میکنم برای ۶۰۰ شرکت مهندسین مشاور سرپرست دولتی گذاشتند که از این شرکتها برخی مصادره شده بودند و البته بعضی هم نه. آن موقع، مهندس [عزتالله] سحابی، رئیس سازمان برنامه و بودجه، با ما آشنا بود. بنابراین پیش او رفتیم. تحویلمان گرفت و بیان کرد که در این برهه چارهای غیر از تعیین سرپرست دولتی وجود ندارد. در غیر این صورت دادستانی مداخله میکرد و در نتیجه همه این شرکتها دچار تعطیلی و انحلال میشدند. او گفت که اتفاقاً ما رئیس و مسئولی گذاشتهایم که پسرداییِ آقای بنیصدر هم بود، همکاری بکنید و به تدریج مشکلات حل خواهد شد و میتوانید به کار ادامه دهید. البته این جریان خیلی با خفت انجام شد و تا سال ۱۳۶۰ ما طبیعتاً به هرکجا که دستمان میرسید سر کشیدیم تا معلوم شود که چه خواهد شد.
مدیر دولتی تعیینشده هم زیاد ادعایی نداشت تا زمانی که بنیصدر هم کنار رفت، او را هم برداشتند و یکی دو مدیر نامناسب تعیین شدند که به اصطلاح شخم بزنند و این زمانی بود که ما در این موقع، کارهای مهمی مثل چاپخانه اسکناس و بیمارستان لبافینژاد را اداره میکردیم. از آنجا که به همه رجوع کرده بودیم که این مشکلات حل شود، از جمله [محمدتقی] بانکی، رئیس سازمان برنامه ایشان بیان کرده بود به دلیل مشکلی که شرکت شما داشته سرپرستی برایش تعیین شده است، بهترین راه حل این خواهد بود که شما شرکت دیگری تأسیس و با نظام جدید کار کنید و خودتان را نشان بدهید.
جلسهای با آقای شریعتزاده برگزار شد و به این نتیجه رسیدیم که اگر همکاری نکنیم این عدم حضور ما را میگذارند به حساب عدم همراهی، پس بهتر خواهد بود که به این توصیه عمل کنیم و شرکتی جدید تشکیل دهیم. این همان شرکتی بود که نامش پیرراز شد و در سال ۱۳۶۲ فعالیتش را شروع کرد. در این فاصله تنها حامی ما مرحوم [علیرضا] افضلیپور بود. که دانشگاه کرمان را تأسیس کرد. در ماههای بعدی ما نقشهای برای دانشکده علوم پزشکی کرمان برای او تهیه کردیم. در طرح جامع پردیس دانشگاه کرمان همه علوم باهم بودند، زیر نظر وزارت علوم. بعد در یک فاصلهای در این سالها با جدا شدن دانشکده پزشکی از سایر رشتههای علوم، دانشگاه عملاً دوپاره شد. در نتیجه ساختمانهایی که ما برای دانشکده پزشکی طراحی کرده بودیم در همین سایت پردیس شهید باهنر بود. بعد از این تفکیک مقرر شد بخش دانشکده پزشکی بودجهای جداگانه دریافت کند و دانشکده را در زمینی منفکشده بسازند، این طرح مرحوم افضلیپور بود که با سازه بتنی ساخته شده، اما سازه ساختمانهای دیگر فلزی است.
در این زمان، یکی از طرحهایی که در درجه اول به ما رجوع شد، بیمارستان آموزشی دانشگاه کرمان بود. یعنی دانشگاه کرمان برای آنکه دانشکده پزشکی را راهاندازی کند، به بیمارستان آموزشی نیاز داشت. از طرف وزارتخانه به افضلیپور مراجعه شد و او تقبل کرد که هزینه طراحی را به عهده گیرد ولی [هزینه] اجرایش را وزارتخانه انجام دهد. برای اولین بار برنامهریزی بیمارستان آموزشی را پیرراز انجام داد. قبل از انقلاب در زمان دکتر شیخالاسلام[زاده] وزیر بهداشت و درمان، برنامهریزی بیمارستانها را آمریکاییها انجام میدادند و برای اولین بار بود که ما برنامهریزی بیمارستان را خودمان انجام دادیم و نتیجه هم بسیار مطلوب از کار در آمد. این پروژه با زیربنایی محدود همه نیازهای برنامه را تأمین میکرد. تا پیش از این در برنامه بیمارستانهای آموزشی برای هر تخت ۱۳۵ متر، ۱۲۰ متر، ۱۰۰ متر زیربنا برآورد میشد در حالی که در برنامه ما برای بیمارستان، حدود ۷۵ مترمربع به ازای هر تخت بود. وقتی که این [طرح] در آمد تا ۱۹ کمیسیون تشکیل شد که از دکترهای متخصص و این نقشهها را بررسی و تأیید کردند.
پس از انقلاب با کار بیمارستان آموزشی کرمان و بعد طراحی پروژههای دیگر شروع به کار کردیم، با شریعتزاده به این نتیجه رسیدیم ما که پارتی نداریم، نورچشمی هم که نیستیم تا به ما سخت نگیرند، اهل زدوبند هم نیستیم و به هیچ وجه هم حاضر نیستیم که با کسی در سود نامشخص شریک شویم. با حقالزحمههایی پایین هیچ کارفرمایی نمیداند که کار خوب چطور و با چه زحماتی انجام میشود. همه کارها برایشان یکسان است. یعنی کار کوچک و بزرگ، خوب و بد یک کیفیت بیشتر ندارد، بنابراین تنها راه حل این خواهد بود که سرعت انجام پروژهها را افزایش دهیم و به این ترتیب بتوانیم خودمان را متمایز کنیم. از همان ابتدا تصمیم گرفتیم تا حد امکان از مطالعات کار کم نگذاریم و روی آن وقت صرف شود و سرعت کار را بالا ببریم. در واقع بعد از انقلاب این محور اصلی کار ما شده بود. خیلی جاها هم دیده شد که نتیجه آن انتخاب شرکت ما در سال ۱۳۷۶ برای انجام پروژه اجلاس سران از طرف وزارت مسکن و شهرسازی بود؛ بدون هیچ مکاتبه و طی روالهای رسمی رایج. به این ترتیب طی ۶ ماه کار را به نتیجه رساندیم و با این روند کار توانستیم جایگاه خوبی در میان شرکتهای همکار به دست آوریم.
پروژه کتابخانه ملی چگونه به پیرراز آمد؟
از همان ابتدا تلاش شد بخش فنی کارهایمان با کیفیت مطلوبی انجام شود که نتیجه برای کارفرمایان بسیار خوب بود. در پی آن روزی از وزارتخانه تماس گرفتند و برای گفتوگو در خصوص پروژهای از ما دعوت به عمل آمد. جلسهای با معاونت وزارت مسکن و شهرسازی برگزار شد و اتفاقاً آقای شریعتزاده هم به دلیل عمل جراحی دندان امکان صحبت کردن را نداشت. در جلسه بیان شد که پروژهای با عنوان کتابخانه ملی است که قصدشان بر این بود که انجامش را به ما بسپارند. [این موضوع] برای ما مایه تعجب شد. ظاهراً مشخص شد در پی جلسات پیش از آن با کارشناسان بیان شده بود که انجام چنین پروژهای فقط از عهده شرکت ما بر خواهد آمد.
بدون هیچ پیشزمینه قبلی در چنین موضوعی شروع کردیم به جمعآوری اطلاعات و برنامهریزی آن آغاز شد. در شرایطی که هنوز زمینی برای این پروژه انتخاب نشده بود، ما مطالعات را شروع کردیم و از آن طرف هم جلساتی با کارفرما برای انتخاب زمین تشکیل میشد. این رفت و آمدها تا سال ۱۳۷۰ ادامه داشت. پس از دو ـ سه سال سرانجام گفته شد که در شهستان پهلوی یا همان زمینهای تپههای عباسآباد، قطعه زمینی برای این کار اختصاص یافته است و مشخصات زمین به ما اعلام شد. در آن زمان مهندسین مشاور آتک روی طرح جامع تپههای عباسآباد کار میکرد. بعدها شریعتزاده طی یکی ـ دو سفر از کتابخانههای کشورهای مختلف مثل آلمان و هلند بازدید کرد و سپس وارد مرحله طراحی شدیم و طراحی اولیه آن انجام شد. در این فاصله هم همکارانی بودند، از جمله میرمیران، شیخ زینالدین و مشاور آتک که درخواست انجام مسابقهای در سطح ملی برای انتخاب طرح کتابخانه را طرح کردند، در حالی که طراحی اولیهاش توسط ما انجام شده بود. با توجه به اینکه رفت و آمد زیادی به وزارت مسکن و شهرسازی انجام داده بودیم و مهندس تفضلی رئیس سازمان مجری بود که روزی به ما اطلاع داده شد که قرار و تصمیم کارفرما بر انجام مسابقه برای انتخاب طرح کتابخانه ملی شده است. به یاد دارم که [در جلسات] فقط مهندس جودت بود که اذعان کرد که با توجه به شناختی که از این آقایان دارم اینها کار خودشان را بلدند. حالا ممکن است به سلیقه ما نباشد ولی کارشان خوب است و همین چیزی که شریعتزاده میگوید مورد قبول است. او تنها کسی بود که این حرف را زد.
مسابقه انجام شد و منتخب رتبه اول آن شرکت پیرراز بود و رتبه دوم و سوم هم نداشت. یک رتبه اول، بعد چهار و پنج و شش. به هر حال ثمره آن کار دانشگاه کرمان این بود که ما به جایی رسیدیم که بزرگترین کار فرهنگی مملکت به ما ارجاع شد که خیلی ارزشمند بود. سرعتی هم که من گفتم در اجلاس سران مطرح شد. فوقالعاده برای ملت و دولت ایران مهم بود که این اجلاس سران [به نتیجه] برسد و آخر سر هم با همه عیب و ایرادهایی که گرفتند و گفتند که سقفش آب داد و غیره، در خارج نوشتند که ایرانیها در عرض ۶ ماه ۵۰۰۰۰ مترمربع ساختمان را اجرا کردند و به بهرهبرداری رساندند.







