دو روز پیش که ایده این مطلب به ذهنم آمد، اتفاق عجیبى افتاد )باور- یکى کنید خیلى اغراق نمى کنم!(. ایده ، نسبت معمارى و ادبیات )به طور مشخص شعر( به واسطه دوگانه رابطه/انزوا، یا »عمومى بودن« معمارى و »خصوصى بودن« و انزواى شاعرى بود. داشتم با این ایده کلنجار مى رفتم که همان روز بعدازظهر، وقتى کتاب حرف بزن، خاطره، خودزندگى نامه بازنویسى شده ولادیمیر نابوکوف )ترجمه خاطره کرد کریمى، نشر چشمه( را مى خواندم، به این قسمت رسیدم که راوى )که دروازه بان فوتبال است( دارد شرحى از بازى فوتبال در زیر باران مى نویسد: »]...[ توپ را ناشیانه از دست دادم و از تور دروازه درَش آوردم. خوشبختانه، بازى به سوى دیگر زمین خیس کشید. نم نم بارانى ازرمق افتاده گرفت، قطع شد، باز از نو گرفت. زاغ سیاه هایى فرتوت، با تردى کم وبیش لطیف قارقار بى جان شان، دور نارونى بى برگ بال گشودند. مه انباشته مى شد. حالا بازى به جنبش محو سرها در نزدیک دروازه دور سن جان یا کرایست یا هر کالج دیگرى رسیده بود که در آن بازى مى کردیم. آن هیاهوى دور گنگ، عربده اى، سوتى، صداى ضربه اى، همه وهمه، به کل بى اهمیت و بى ارتباط به من بود. بیش از آنکه نگهبان یک دروازه فوتبال باشم، محافظ رازى بودم. همان حین که با دستانى گره کرده تکیه دادم به تیر چپ دروازه، از فرصت مغتنم بستن چشم هایم کیف کردم و بعد تپش قلبم را گوش و قطره هاى باران روى صورتم را حس کردم و در دوردست، داد و غوغاى شکننده بازى را شنیدم و خودم را موجود بیگانه حیرت انگیزى دیدم در پوشش فوتبالیستى انگلیسى که به زبانى که هیچ کس نمى فهمید درباره کشورى که هیچ کس نمى شناخت شعر مى سراید.« این پاراگراف با یک جمله که نقل نکرده ام، هنوز نکرده ام، تمام مى شود که به نظرم جمله خیلى قابل تأمل، و با ایده من بسیار مرتبط است. نگران نباشید! به زودى آن جمله را هم نقل خواهم کرد! پیش از آن اما مى خواهم کمى به بازخوانى این »قطعه« بپردازم که البته در متن کتاب یک »قطعه« نیست؛ اما به نظرم مى تواند براى خودش یک قطعه مستقل و کامل باشد. شما را نمى دانم چقدر حوصله مى کنید؟ من اما این »قطعه« ى کوتاه بار خوانده ام و بازخوانده ام و، علاوه بر حظ و درسى که از 10 را نزدیک به فضاسازى و نثر برده ام، هربار نکته و لایه تازه اى از آن دریافته ام. از ادبیات این قطعه و توصیف و فضاسازى، با آن استادى همیشگى نابوکوف، مى گذرم؛ هر چند دریافت هایم از این قطعه، وام دار این وجه ادبى هم است. حرف این قطعه هسته اى دارد: دوگانه جمعى )عمومى(/ شخصى؛ دوگانه کار گروهى و »من« در گروه. مدیا یا حامل تبیین این سخن هم بازى فوتبال است. هنوز هم وقتى مى خواهند از خصلت اسطوره اى »کار گروهى« حرف بزنند، و اهمیت گویا بلاتردید »کار گروهى« )و البته متعاقب این وعظیات، نابلدى »ما ایرانى ها« در »کار گروهى« و از این حرف ها( را به رخ »ما ایرانى ها«ى عقب افتاده اى مثل من بکشند که از »کار گروهى« )به تعبیر وطنى اش( فرارى اند یا بلد نیستند، اغلب فوتبال را مثال مى زنند؛ از این انگار سمبل و اسطوره کار گروهى.
\\n\\nنابوکوف هم دارد فوتبال را مى گوید؛ و از همهمه توده اى از سرها و بدن ها حرف مى زند که کار گروهى و البته مهى که به شکلى نمادین و معنادار زمین و آدم ها را فراگرفته، آنها را از فردهاى مجزا و مشخص، به یک توده یا جماعت یا گروه )»آنها«( تبدیل کرده و این تنها دروازه بان )راوى، »من«( است که یک جور هویت یا تمایز از گروه دارد. این تمایز یا هویت، در این قطعه یا روایت البته فقط به واسطه تمایز جایگاه دروازه بانى در تیم فوتبال نیست. این تمایز، یک تجربه یا امر شخصى هم است که البته در کتاب نابوکوف پیش از این پارگراف سروکله اش پیدا شده و حالا با آن تصویر درخشان دست به سینه، تکیه داده به تیرك دروازه و به خصوص بستن چشم ها و حس چکیدن باران روى صورت، وسط بازى فوتبال، به شکل بسیار استادانه اى تبیین مى شود؛ بى آنکه راوى به زیاده گویى هایى مثل این حرف هاى من بیفتد. دمى چشم هاتان را ببندید )بلکه از ورورهاى من هم دمى بیاسایید!( و خودتان را در چنان فضایى بگذارید: ایستاده به تماشاى گویا گروهى ترین کار جهان در مهى فراگیرنده که گروه را گروه تر مى کند؛ و در حالى که خودتان هم عضوى از این گروه اید، در چنان مشغله پرآشوب و پرتکاپوى کار گروهى، چشم هاتان را مى بندید )دروازه بانى که وسط بازى فوتبال چشم هایش را ببندد!( و خودتان را به یک حس بسیار شخصى و حتى خصوصى مى سپارید؛ یک حس شاعرانه وسط بازى فوتبال! سال پیش است( بیشتر، حالا کمتر، 25 تا20 پیشترها )صحبت از حدود اما همچنان و همیشه وقت هایى هست که وقتى در اوج کار معمارى )یکى دیگر از اسطوره هاى کار گروهى(، در تارهاى ارتباط و گروه و کار گروهى دست وپا مى زنم، به شعر فکر مى کنم. چشم هایم را نمى بندم؛ اما به شعر فکر مى کنم بى آنکه هیچ کس بفهمد یا براى هیچ کس چیزى بگویم. به خود شعر )چیستى شعر مثلاً( یا شعر مشخصى فکر نمى کنم؛ به عمل شعر نوشتن، یا چنان که مشهور است، شعر سرودن، فکر مى کنم. به لحظه هایى فکر مى کنم که مى توانم رها از بلبشوى »کار گروهى«، در خصوصى ترین و تنهاترین، در منزوى ترین وضعیت ممکن، فقط با خودم باشم و چیزى از خودم و تا اطلاع ثانوى براى خودم بنویسم. »خودم را موجود بیگانه حیرت انگیزى دیدم در پوشش فوتبالیستى انگلیسى که به زبانى که هیچ کس نمى فهمید ]...[ شعر مى سراید.« به خصوص آن روزها که جوان تر، یا به قول دوست تکه پران نکته بینى، »بچه تر« بودم، کار معمارى، علاوه بر سازوکار متعارف چنین کارى که به تنوعى از تخصص ها )آدم ها( و رابطه ها بسته است، در حیطه خلق و طراحى هم براى من که دستیار و شاگردى بیش نبودم، جاى چندانى براى خود بودن و میل شخصى یا چیزهایى از این قبیل نبود. انتزاعى ترین و مفهومى ترین برنهادهاى این »بچه« در حیطه معمارى، چنان که حتى هر معمار گُنده و کوچکى، همیشه با هزار پارامتر جوراجور مقید بود و است. پدیده پرمناقشه اى به نام »پول« )اعتبار و اقتصاد پروژه(، مفهوم واقعى و بسیار پیچیده اى به نام »کانتکست«، غول بى شاخ ودم لاینحلى به نام »کارفرما« و امر بغرنج »اجرا« یا ریخت وپاش هاى پردنگ وفنگ بى پایانى زیر عنوان »فناورى ساخت«، امر به
\\n\\nاصطلاح انتزاعى و به تعبیر خیلى ها رمانتیک »خلق« و »نوآورى« را، در جریان یک پروژه واقعى معمارى، به راحتى دربرمى گیرد و آن را در کَرناى خود، گاهى حتى از رمق مى اندازد. براى همین است که وقتى مى گویند معمارى هنر است، حداقل با تعریفى که من براى خودم از هنر دارم )حس ناب یا غایت ایده، چیزى مثل شعر(، یک چیزى انگار مثل جوال دوز به من وَر کرده اند! در بهترین حالت این فقط بنا/ فضاى شکل گرفته و برپا است که ما )کاربر، مخاطب معمارى( را با آن وجه مفهومى و ایده اى و حسى معمارى، مصادف مى کند. این اما تمام معمارى نیست؛ هر چند چه بهتر اگر بشود آن را، یعنى آن ایده و حس را به تمام معمارى )یعنى اقتصاد و کارفرما و اجرا(، تسرى داد. با وجود این، معمارى حداقل براى کسى که حرفه اش معمارى ا ست، فقط، و براى اغلب دست اندرکاران پرشمار یک پروژه معمارى، اصلاً، حس و درك و مفهوم و ایده نیست. من در جریان یک پروژه معمارى همیشه تلاش مى کنم آن وجه ایده و حس را به هر چیز دیگرى که در جریان شکل گرفتن یک بنا/فضا در کار است، ترجیح بدهم. به نظرم هنر معمار همین است که بتواند ایده ، این هسته یا یک جور انگاره شاعرانه معمارى را، از صافى بسیار پارامترهاى به کلى غیرشاعرانه اى که در کار پروژه معمارى است، به سلامت بگذراند و آن را نُضج دهد و قوام بخشد )خب شاید براى همین است که مى گویند معمارى هنر است!(. اصلاً کار ساده اى نیست. من همیشه به طنز و جد مى گویم سخت ترین کار دنیا معمارى است! از تقلیل گرى این جمله قصار لوس که بگذریم، واقعاً معمارى )و البته هر کار جدى دیگرى( مثل یک جدال است؛ یک چالش چندین و چندوجهى فوق العاده پیچیده؛ و یک مأموریت؛ مأموریتى براى معمار تا آن گوهر حس و ایده مکان و فضا را، از ملال شبکه بى پایانى از ملاحظات جوراجور، به سلامت بگذراند و به مخاطبى برساند که اغلب و به صورت متعارف اصلاً قرار نیست تخصص معمارى داشته باشد. پیچیده ترى این موضوع این است که همان ایده هم، میل شخصى و لحظه اى و دلخواه شخص »من« نیست. حتى همان هسته و ایده هم که گاهى آدم خیال مى کند الهام شده است )و البته خیلى معمارها به چنین چیزى اعتقادى ندارند(، اگر بتواند در ادامه کار به همان قوت خودش باقى بماند، خود برآمده و برآیندى از بسیار پارامترهاى متنوع ساده و پیچیده است. همین جورهاست که بعضى معمارها، معمارى را فقط یک »راه حل« براى زندگى بهتر مى دانند. ارجاع و استدلالشان هم معمارى بومى و حتى کم وبیش معمارى سنتى است. معمارى بومى اغلب و به خصوص در اقلیم هاى خشن، راه حل زندگى بهتر که پیشکش، بیشتر راه حلى ا ست براى بودن و ماندن و سپس آسودن آدمى. در چنان وضعیتى که نه پول چندانى در میان است، نه فناورى فوق العاده اى، نه زمینه اى براى کالایى شدن و برند شدن معمار و معمارى، معمارى یک »راه حل« کاربردى ا ست که نسل به نسل و سینه به سینه نُضج گرفته تا بشود آسان تر و سریع تر و ارزان تر ساخت؛ و کاربرد اصلى آن هم این است که بشود راحت تر زندگى کرد. چنین معمارى اى، یعنى معمارى بومى و معمارى سنتى، گویا ناگزیر است از »الگو«. الگوهایى که ساختار کلى و ترکیب فضایى هر نوع ساختمان سازى را از پیش تعیین مى کنند. الگو را هم
\\n\\nکه نمى شود گفت کار کیست؟ کار هیچ کس نیست و کار همه است؛ الگوهایى که از هزارتوى هزارساله معرفت و دانش نسل ها گذشته و کامل تر و کامل تر شده است. در چنین وضعیتى، هیچ »من«ى وجود ندارد؛ فقط »ما«! معمارى مدرن احتمالاً یکى از اصلى ترین وجوه فراقش با معمارى بومى و سنتى، همین حضور »من« و اضمحلال یا حداقل تضعیف الگوها و معمارى الگویى ا ست. در »وضعیت مدرن« )مراد من اینجا فقط مکتب معمارى مدرن نیست(، الگوها یکى پس از دیگرى واسازى مى شوند. بگذریم؛ بحث مفصلى است و کمى داریم از بحث این مطلب منحرف مى شویم. باوجود این، »من« معمار، همین »من« مدرن، با آن »من« شخصى و خصوصى فرق دارد هرچند هر دو یک جورهایى وام دار یکدیگرند. »من« معمار هرچه کند یکى ا ست وسط یک گروه که خیلى وقت ها آن گروه، این »من« را به چیزى نمى گیرد. حداقل در نظام سرمایه محور گویا »من« کارفرما و صاحب سرمایه گاهى اگر بر »من« معمار هم نمى چربد، درست وحسابى به مصافش مى رود. بى خود نیست مى گویند: »کار به کارفرمایش مى رود.« این ضرب المثل را البته حتماً خود معمارهاى محترم ساخته اند تا مسئولیت کار بد را به گردن کارفرما بیندازند! آخر جمله معروف دیگرى هم هست که مى گوید اشتباه پزشک ها زیر خاك پنهان مى شود، اما اشتباه معمارها سال هاى سال در معرض دید همه است. به هر حال در چنین وضعیتى، وضعیتى به شدت عمومى و گروهى، سال هاست من هر وقت چنان در جمع و در گروهى قرار مى گیرم، و هر وقت آن ایده ها و آرزوها به هزار اگر و اماى کارفرما و پول و ضوابط و فناورى و پیمانکار و رئیس و مرئوس و... حتى گاهى تا ریشه تیشه مى خورَد، دلم آرزوى تنهایى و انزواى شعر نوشتن دارد؛ آن زاویه اى که البته هر جا مى شود باشد )حتى وسط بازى فوتبال(؛ اما هر جا هست، از آن من است؛ از آن این »من« من؛ »من« خود خودم؛ شخص خودم؛ »من« خصوصى من. احتمالاً چنین من من هایى )به هر دو فتح و کسر م(، از نوعى خودشیفتگى حکایت دارد. و احتمالاً همین خودشیفتگى است که سبب مى شود یا این »من«، تن به کار گروهى ندهد یا اگر هم تن مى دهد، نوعى ملال و بى صبرى و مقادیرى نافرمانى و ناسازى با اوست و نمى گذارد در آن سوپى که نسخه وطنى )و البته به نظر بنده بسیار نامعتبر( از کار گروهى مى پزد، ماده به دردبخورى باشد. احتمالاً همین خودشیفتگى ا ست که من خیلى دلش مى خواهد تا مى تواند از جمع کار گروهى معمارى جدا شود و تا مى تواند مثل آن دروازه بان فوتبال، درست در میانه بازى، وقتى آن همه آدم از سروکول هم بالا مى روند و غوغاى کار گروهى گوش و هوش همه را کرخت کرده است، تکیه بدهد به تیرك دروازه، چشم هایش را ببندد و خودش را به حسى شخصى و خصوصى بسپارد؛ حسى که هیچ کس، هیچ کس در آن سهمى ندارد و نمى تواند به هیچ وجه، حداقل تا وقتى در فرم یک شعر نوشته و خوانده نشده، آن را مقیّد کند. و خب! با چنین اوصافى این »من« را چه کسى خوش دارد؟ به قول نابوکوف: »تعجب چندانى ندارد که چرا بین هم تیمى هایم خیلى محبوب نبودم.«
\n