پاره‌هایی از رمان در حکایت ساختن مبال در بم

اشتراک‌گذاری
پاره‌هایی از رمان در حکایت ساختن مبال در بم

پاره هایى از رمان در حکایت ساختن مبال در بم

\\n\\n

......... همه ما خوب می دانیم در زیرِ زمینی که سهم ما از دنیاست، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، خطوط لرزه زا مثل مین هاي آماده انفجارند که هر لحظه ممکن است یکی از آنها عمل کند و زمین بلرزد. هر کدام از ما در طول عمرمان، چه کوتاه و چه بلند، اگر گرفتار یکی از آنها نشده باشیم، بارها و بارها چادرهاي جمع آوري کمک سر میدان ها را دیده ایم و تصویرهایی را که تلویزیون از خانه هاي ویرانی نشان داده است که قبل از زمین لرزه هم چندان آباد نبوده اند و آنقدر شبیه تصویرهاي زمین لرزه هاي قبلی اند که می توان به جاي هم نشانشان داد. البته تازگی ها تلویزیون بیشتر کلیپ هاي سوزناکی را با اشعار سوزناك، نمایش می دهد. در خیلی از این کلیپ ها مردي با پیراهن سفید بلند، که باید نماد کفن باشد، روي زمین ترك خورده از خشکی، وسط بیابان، پابرهنه راه می رود و جاي پاي خون آلودش روي زمین می ماند. او همیشه به افق نگاه می کند و گاهی در آنجا زنی با چشمان درشت سیاه هم هست که مقنعه و لباس سفید بلند بر تن دارد. موسیقی متن کلیپ ها هم خیلی وقت ها از سمفونی هاي معروف است. اما شعرها از گنجینه هاي خودمان اند. به هر حال بعد از مدتی نشان دادن این کلیپ ها و اعلام شماره حساب هاي بانکی براي کمک، همه چیز به حالت عادي برمی گردد تا لرزش بعدي، در همان جا یا همان حوالی، یا دورتر، در جایی که همه می دانیم روزي خواهد لرزید، اما بنا به نگاه فلسفیِ راضی به رضا که البته مانع غافلگیر شدن و عصبانی شدنمان نمی شود، نادیده اش می گیریم.........

\\n\\n

........ نمی دانم چرا فکر می کردم زمین لرزه ها با بناها و مناطق تاریخی غیرمسکون کاري ندارند. با این همه پاي تلویزیون میخکوب شدم. دریغ که با فرارسیدن شامگاه همه خوش خیالی هایم در یک لحظه بر باد رفت. خبرگزاري ها ناگهان شهر مینیاتوري را که خاك شده بود نشان دادند و بر ویرانی آن افسوس خوردند. همان وقت دانستم روز پیش، خیلی هاي دیگر هم مثل من براي شهر مینیاتوري گریه کرده بودند. در واقع این گریه اي از سر یک درد ملی بود که من سال 2500 هم مدتی بود بدجور مبتلایش شده بودم. قبلاً شاید از بغض معاویه که سال پیش برده 2500 تاریخ را ارث شخصی اش می دانست و تاریخ رسمی را هم به بود، موضوع کم وبیش فراموش شده بود. اما بعد از گریختن معاویه از کشور، ناگهان سال، به مسئله اي جدي تبدیل شده بود. 1300 سال بوده یا2500 اینکه تاریخ ما موضوع بازگشت به خود در مقابل بیگانگان یا کافران یا امپریالیسم هم پیچش عجیبی پیدا کرده بود. خیلی معلوم نبود منظور از خود، کدام خود است. در حالی که به دلیل تاریخ پر فراز و نشیب مشحون از تجاوزها و غارتگري هاي اقوام مهاجم عرب و مغول و ازبک و غز، ما دست کم هزار و پانصد سالی هست که در کار خود و غیرخود هستیم و بعد از هضم همه اغیار، به کمک عرفا و شیوخ صاحب منزلت و صاحب نام توانسته ایم از سطوح خودها و ناخودها عبور کنیم و به عمق برویم ................

\\n\\n

............ هر کسی، از هر صنف و دسته اي، از هر جاي کشور سري داشت برداشته و براي کمک راهی منطقه مصیبت دیده شده بود. جاده ها بند آمده و شهر ویران پر از امدادرسان هایی شده بود که جلوي دست و پا را می گرفتند. اشرار

\\n\\n

غارتگر هم که همزاد سانحه و جنگند، فوراً دست به کار شده بودند. وجود انبارهاي مواد مخدر در اطراف و در داخل شهر که در مسیر جاده معروف مخدر قرار داشت که به اندازه جاده ابریشم معروف است، مزید بر علت شده بود. خبرهاي هولناکی درباره دزدي بچه هاي کوچک و بریدن دست هاي النگودار اجساد رسیده بود که مو را به تن سیخ می کرد. همه از شئامت بی احترامی به مرده چنان مشمئز شده بودیم که انگار از دزدیدن از زنده ها بدتر بود. اما از اینها مهم تر ورود گروه هاي امدادي از اقصی نقاط جهان و از همه مهم تر از طرف شیطان بزرگ بود که هیجانی عظیم ایجاد کرد. این اولین گروه رسماً پذیرفته شده شیطان بزرگ، بعد از حدود سه دهه، در کشوري بود که شیطان بزرگ خود آن را محور شر نامیده بود. عجیب آنکه در زبان انگلیسی کلمه شر و بیشتر از شر دارد.D شیطان به هم شبیه اند. شیطان فقط یک این واقعه باعث شد آمپر هیجان بین المللی و ملی به شدت بالا برود. حتی آقاي هادي که با بی میلی در امر خیر کمک مالی مشارکت کرده بود گفت: »عجب اوضاعی شده، همه دنیا متوجه این زلزله شده اند. شاید وقت مناسبی براي طرح بعضی اصول فنی شهرسازي هم باشد.« ...............................

\\n\\n

......................... سرانجام، در همان حیص وبیص که معطل کنار میدان ایستاده بودیم، ناگهان فکر بکري به خاطر خطیر شیرین خطور کرد که خود ما را هم به میدان کشاند: »ببینید همه دارند براي ساختن مدرسه و درمانگاه... پول جمع می کنند. بیایید ما هم به عنوان یک شرکت مهندسی، گروه داوطلب طراحی رایگان این ساختمان ها را سازمان بدهیم.« ایده درخشان و بکر بود. حرف نداشت. شیرین خودش هم از هیجان ما به هیجان آمد. عجیب آنکه آقاي هادي هم مخالفتی نکرد. جلب موافقت رئیس هم که هنوز تحت تأثیر فعالیت هاي کمک رسانی گسترده جهانی و به خصوص ینگه دنیا، بود کاري نداشت. بنابراین، ما سه عضو گروه مطالعات اجتماعی که از همه بیشتر استعداد نخود شدن داشتیم، گروه اجرایی را تشکیل دادیم و از همان دم هر سه تایمان آبی را که دستمان بود زمین گذاشتیم و دست به کار شدیم. نجمه توانست موافقت بیست و پنج مهندس را براي کار خیریه جلب کند. بعد با خوشحالی و هیجانی که هر دم بیشتر و بیشتر می شد یک اطلاعیه کاملاً جدي درباره آمادگی مان براي تهیه ها و انجمن هاي خیریه نوشتم و براي همه آنهایی که NGO طرح هاي مجانی براي توانستیم اسم و رسمشان را پیدا کنیم فرستادیم. مطمئن بودیم که آنها هم اگر آب دستشان باشد زمین می گذارند و فوراً در راه تحقق وعده اي که داده اند گام برمی دارند. مهندسی و طراحی مجانی! از این بهتر چه چیزي ممکن بود؟ مرگ می خواستند می رفتند گیلان. بعد از آن هر روز، بعد از رسیدن به محل کار، کیفم را در کشوي میزم فرو می کردم و به سراغ منشی شرکت می رفتم تا ببینم چه کسانی زودتر جنبیده اند. وقتی می دیدم که هیچ اثري از هیچ جنبشی نیست، وادارش می کردم همه فکس هاي رسیده را به من نشان دهد، مبادا با فکس هاي شرکت قاطی شده باشد.

\\n\\n

،بعد شیرین که بی تابی اش مثل من نمود آشکار نداشت، اما می دانستم منتظر است می رسید. هیچ کداممان در این باره حرف نمی زدیم. مبادا خیلی دستپاچه به نظر برسیم. بعد از یک هفته انتظار براي دیدن کازیه پر از فکس هاي رسیده، کم کم به هفت هشت تا، و بعد از آن به چهار پنج تا و سرانجام به یکی دو تا هم قانع شدیم، اما نه در هفته اول، نه در هفته دوم، و نه در هفته سوم هم هیچ چیز نرسید ؛ حتی تماسی هم گرفته نشد تا سؤالی مطرح شود. من و شیرین کاملاً گیج شده بودیم. ناچار به زبان آمدیم. نجمه اما هیچ نگران نبود: »مگر چه خبره. همه که مثل شما دستپاچه نیستند. هیئت مدیره ها باید تصمیم بگیرند. دست کم یک ماه طول می کشد تا هیئت مدیره ها جلسه بگذارند و موضوع را بررسی کنند.« مسلماً راست می گفت. تازه حتی با تشکیل جلسه هم معلوم نبود تصمیم بگیرند. چون تا آنجا که فهمیده ام جلسه آنقدرها که به نظر می رسد براي تصمیم گرفتن نیست. اگر هم تصمیمی لازم باشد اغلب جاي دیگري غیر از جلسه آن را می گیرند ...............................

\\n\\n

........... درست در آخرین دقایقی که از سر ناچاري داشتیم تن به قضا می دادیم و کم مانده بود ناکامی در اجراي پروژه باعث رستگاري مان شود، طرح یک سفارش نصفه و نیمه، در یک روز چهارشنبه نحس، یک ماه اندي بعد از ارسال اطلاعیه ها، مانع شد. منشی با خوشحالی از تماسی که آن همه چشم انتظارش بودیم با خبرمان کرد. از یکی از انجمن هاي هنري بود که از دسترس بودن زمینی در شهر زلزله زده باخبر شده بودند، زمینی که خانواده اي مصیبت زده وقف احداث ساختمانی براي امور عام المنفعه کرده بودند. یکی از اعضاي آن خانواده که پس از وقوع سانحه به این در و آن در می زد و به هر گروه و جمعیتی که ممکن بود کاري براي زادگاهش بکند، متوسل می شد، خواسته بود ما براي آن فکري کنیم. طبعاً فوراً این سفارش را که نه به بار بود، نه به دار، میان زمین و آسمان قاپیدیم. تماس گیرنده گفت که مایلند نماینده اي براي دیدن زمین و مذاکره به سراغمان بفرستند و البته با تأسی به حکمت »جنگ اول به« افزود که مهندسی خودي براي ساختن ساختمان در نظر دارند. ما هم بی درنگ تأکید کردیم: »به خدا، به پیغمبر، ما فقط طراحی را مجانی انجام می دهیم و کاري به ساختن ساختمان نداریم.« و در پی همین سفارش نصفه نیمه که دماغمان را از سوختن تا ته نجات داد، قصد کردیم براي دیدن زمین به شهر مصیبت زده برویم، شهري که پس از ویرانی به افتخار شهرت جهانی نایل آمده بود. .......................

\\n\\n

........... بعدها در طول پنج شش ماه فعالیت انسان دوستانه همیشه یک خوان مبارزه با اکوان دیو تهیه بلیت قطار یا هواپیما بود. ظاهراً این معضل یک معضل تمدنی است، چون تقریباً از آغاز خلقت تاکنون تهیه بلیت براي سفرهاي بیرون شهري و پیدا کردن جا در وسایل سفرهاي درون شهري، براي ما یک مشکل جدي بوده و هست. هیچ کس هم درست نمی داند چرا؛ گرچه ما در شرکت خودمان فقط

\\n\\n

یک کتابخانه پر از نتایج پژوهش هاي انجام شده در این باره داریم. این مشکل تقریباً مثل مشکل دستگاه هاي تهویه ساختمان هاست. گروهی از صاحبنظران این نوع مشکلات را به ناکام ماندن آرمان هاي انقلاب مشروطه مربوط می دانند، اما بعضی ها هم معتقدند ناشی از خودباختگی ما در مقابل بیگانگان است که از قضا سرآغاز آن همان انقلاب مشروطه بوده است. آنها براي مستند کردن نظرشان به میراث بی نظیر تمدنی ما در معماري و ساختمان و سیستم هاي فوق العاده کارآمد آب رسانی و تهویه، مثل بادگیر و قنات ارجاع می دهند. اما تا آنجا که می دانم پدران تاریخی ما، گویا بعد از دوران ارابه هاي جنگی پیش از اسلام، هیچ گاه به فکر ساختن چرخ و دلیجان و کالسکه نیفتادند و به همان اسب و حیوانات باربر و پاهاي خود بسنده کردند تا وقتی که توانستیم وسایل نقلیه را از بیگانگان بخریم. تازه قنات و سیستم هاي آب رسانی تاریخی آنقدر شبیه کارهاي ساختمانی مورچه ها و آنقدر طبیعی و هماهنگ با زمین و آب و هواست که مشکل بشود آنها را از زمره چیزي که امروزه به آن تکنولوژي می گوییم به شمار آورد.....................

\\n\\n

.................. صداي راننده که منتظر باز کردن سرِ حرف از طرف ما بود، اما متوجه شده بود همه چرت می زنیم، اختلاط زیبایی شناسانه مرا با طبیعت بر هم زد: »شما چه کاره اید؟« »مهندس و کارشناس.« »کارشناس چی؟« »معماري و شهرسازي« »می روید آنجا چه کار؟« »یعنی چه؟ « »یعنی چه کار می خواهید بکنید؟« »مگر نمی دانید که آنجا زلزله آمده و کلی آدم کشته شده اند؟« »خوب بله، اما شما چرا اینقدر ساده اید؟ حقشان بود این بلا سرشان بیاید.« »یعنی شما قبول ندارید که مردم بی گناه زیادي خانه خراب شده اند که باید کمکشان کرد؟« و او چنان شرحی از گناهان مردم شهر ویران شده داد که معلوم شد از گناهان قوم لوط هم فجیع تر بوده است و سرانجام با این پرسش شرح کشاف خود را به پایان رساند: »شما بگویید. چرا این بلا سر ما نیامد؟«....................

\\n\\n

.............. وارد بلواري شدیم که منظره زیباي درختان نخل استوارمانده در دو سوي آن و باغچه هاي میان بلوار تسلی بخش بود. کانکس هاي ستادها و ادارات دولتی در زمین هاي بایر کنار آن مستقر شده بودند. اما فقط دو قدم پیشتر، فقط دو قدم، بعد از میدان عجیب دیگري که دور تا دور آن غرفه هاي سردستی بر پا شده جگرکی و قهوه خانه و کپی خانه، و حتی لباس و کفش فروشی و قصابی بود، ناگهان با فاجعه، با مصیبت، با بلا، با بدبختی رودررو شدیم؛ فاجعه اي وحشتناك تر از همه تصاویري که از آن دیده بودیم و آنچه شنیده بودیم، یا آنچه تصور کرده بودیم. تل آوار ساختمان هایی که زمانی خانه و مدرسه و اداره بودند، از دو طرف تا وسط

\\n\\n

.خیابان ریخته بودند. در هر خیابان فقط راه باریکی براي عبور اتومبیل ها مانده بود چادرهاي کهنه و نازك هلال احمر، کنار خیابان ها و پیاده روها، لابه لاي آوار، در هر جایی که کف دستی خالی مانده بود، برپا شده بود. آدم هایی در میان آوار، که گاه از بلنداي چادرها هم بیشتر بود، چهار دست و پا می گشتند و آجري را از این طرف به آن طرف می انداختند.......

\\n\\n

........... کنار چادرها کپه وسایلی تلنبار بود که از میان آوار یافته بودند: صندلی ها و میزهاي پایه شکسته، کولرهاي کج و کوله، کمدهاي بی در و پیکر، ... و جابه جا اتاقک هاي حلبی یا حتی پارچه اي، براي قضاي حاجت. زن هاي چادرنشین کنار شلنگ ها، یا لوله هاي آب پهن شده روي زمین، در میان خاك و گل مشغول ظرفشویی بودند. آب به جوي هاي پر از لجن و زباله می ریخت. زباله همه جا بود، انبوه زباله ؛ شیشه هاي پلاستیکی خالی آب، کاغذهاي بیسکویت، نایلون، دستمال کاغذي، پوست پرتقال، حتی ته مانده غذاها؛ نکبت شرم آور عجیبی بود، نکبتی که در آوار تروتمیز زلزله هاي دهات و شهرهاي کوچک بی آب معدنی و بیسکویت و دستمال کاغذي ندیده بودیم................

\\n\\n

.......... وقت برگشت، چادرنشین هاي کنار خیابان ها که درست مقابل خانه هاي هاي NGO فروریخته شان چادر زده بودند، به خیال اینکه خبرنگار یا اعضاي کمک کننده هستیم بیرون آمدند و برایمان درددل کردند. از مستراح هاي آلوده و بی حمامی نالیدند. یک ردیف اتاقک هاي حلبی قضاي حاجت را نشانمان دادند که معلوم نبود چرا رنگشان کرده بودند. چاه ها کم عمق و سخت بویناك بودند. دست کودکانه اي روي دیوار آبی رنگ شده یکی از آنها نوشته بود: »قابل توجه استقلالی هاي محترم.« چند قدم آن سوتر دو کانکس حمام، »هدیه ملت آلمان« قرار داشت که همان دست روي دیوار یکی از آنها نوشته بود: دیدن دوست اگرچه دلچسب است آمدنش به حمام مانع کسب است. حمام آب نداشت، ملت آلمان نمی دانستند ارسال هدیه کافی نیست و می بایست خودشان می آمدند و نصبشان می کردند و به آنها آب هم می رساندند. علاوه بر یک کیوسک تلفنی تبدیل شده به مستراح، که با ماژیک سیاه روي آن نوشته شده بود: »توالت خصوصی«، یک حمام صلواتی ستادهاي معین را هم دیدیم که آب کم زوري داشت و کوره آتشی در اتاقک کوچکی در ته آن می سوخت.................

\\n\\n

....... مقایسه با ژاپن از هنگام وقوع زلزله، یک قصه مکرر شده بود و در همه تحلیل هاي رسانه اى و حتی تحلیل هاي مردمی هم داغ همه را تازه می کرد. تقصیر ریشتري ژاپن را نشان داده 8 تلویزیون خودمان هم بود که فیلم هاي زلزله هاي بود. من هم آنها را دیده بودم. اتاق ها و اشیاء آشکارا و به مدتی طولانی می لرزیدند. همان وقت نه به خاطر شدت زلزله یا طولانی بودن لرزش، از اینکه زمین ژاپن جان داشت و می لرزید تعجب کردم، بس که همه چیز آنجا عروسکی به نظر می رسد. اما آن روز قبل از اینکه نهار و چاي پررنگ بعد از آن، که خیلی چسبید به پایان برسد، شیرین یک بار دیگر پیشنهادي درخشان کرد ؛ پیشنهادي که این بار شش ماه جان کندن می خواست تا معلوممان شود بکارت و بداعتش بدجوري کار دستمان می دهد: »اینطور که معلوم است فعلاً امکان ساخت هیچ چیزي نیست. حتی همین زمین که امروز دیدیم اول باید آواربرداري شود. کوچه هاي اطرافش هم همینطور. وگرنه رساندن مصالح به آنجا ناممکن است. به نظر من نیاز فوري مردم حمام و ها بخواهیم که NGO توالت تمیز است. می توانیم با پول خودمان شروع کنیم و از هر کدام مبلغ کمی براي این کار بدهند.« این پیشنهاد هم به دلیل شعشعه وجود درخشانش همان تأثیر کورکننده قبلی را بر ما گذاشت. وانگهی با آن نکبت توالت ها و حمام ها و شرمساري عمیق از آنچه دیده بودیم، هیچ راهی نبود که بتوانیم سرسلامت از آن شهر بیرون ببریم. تنها کسی که اظهارنظري حاکی از نوعی مخالفت کرد نماینده انجمن هنري بود: »یعنی اعلام می کنید که می خواهید خلا بسازید. بعید می دانم کسی راضی

\\n\\n

شود اسمش پاي پروژه خلاسازي بیاید.«....................

\\n\\n

............... تا وقتی راننده نگفت که به ارگ رسیده ایم، نتوانستم هیئت آن را تشخیص دهم. فقط یک تپه خاکی، مثل دیوارهاي گودال بزرگ جا مانده از یک انفجار پیش رویمان بود. بی اختیار فریاد کشیدم: »خدایا ارگ این است؟« ارگ همان بود و دیگر ارگ نبود. آن دروازه دعوت کننده محجوبش که یکپارچه از خاك، اما مزین و آراسته بود، آن دیوارهاي شکوهمند و برجک ها و کنگره هاي زیبا دیگر نبود. از آن همه جز تل خاکی نمانده بود. آدم هایی بالاي تل خاك ایستاده بودند و داخل ارگ را تماشا می کردند. ما هم بالا رفتیم. زیرپایمان خاكِ نرم بود و استخوان هاي اسکلت هایی که زلزله از دل دیوارها بیرون کشیده بود. کسی نمی دانست استخوان هاي چند هزار ساله اند، یا استخوان هاي ناپدیدشدگانی که کسی پیشان را نگرفته بود. بالا که رسیدیم آخرین سوسوهاي امید به آنکه شاید، شاید چیزي مانده باشد تا بتوان دوباره ارگ را بازساخت، خاموش شد. قلبم ناگهان فروریخت. هیچ چیز، هیچ چیز نمانده بود. بازار مینیاتوري، حسینیه و مسجد، سربازخانه، خانه حاکم، عمارت چهار فصل... همه ناپدید شده بودند. خاك روي خاك آمده بود. همچنان که از پس پرده اشک به کوه هاي خوش منظره دوردست که زیر آسمانه آبی شیشه اي تنها مانده بودند نگاه می کردم، بی اختیار گفتم: »خدایا چطور دلت آمد؟... حالا چه خاکی بر سرمان کنیم.«..................

\\n\\n

................... بر خلاف تصورمان قبولاندن طرح تازه به رئیس رؤساي شرکت خیلی دشوار نبود. حتماً همان علل قبلی در کار بود یا عکس هایی که از اتاقک ها و چاه هاي مستراح و حمام ها گرفته بودیم، خیلی رقت انگیز بودند. البته می توانستیم احساس کنیم آنها هم کم و بیش همان تلقی را از موضوع دارند که هنرمند هنگام اداي کلمه خلا داشت. فوراً یک اطلاعیه سوزناك درخواست کمک نوشتیم، نه اینکه به عمد سوزناك بنویسیم. شرح واقعه خودش به طور طبیعی سوزناك از آب درآمد، وقتی از سنگینی آواري نوشتیم که هنوز هر روز اجسادي در زیر آنها کشف می شد، و از بادهاي موسمی که خاك بر سر شهر می ریخت و گودال هایی که مردم براي شستن ظرف و ظروف در زمین کنده بودند و از وضع حمام ها و مستراح ها. در آخر اطلاعیه هم از همه سازمان هایی که براي کمک به شهر پول جمع کرده بودند استدعا کردیم سهمی هر چند ناچیز به این کار اختصاص بدهند. به هر حال ما که مثل قاطر همچنان بر فکر ساختن توالت و حمام پافشاري می کردیم، ناچار شدیم روي عواطف منفرد غیرتشکیلاتی و پول هاي سرگردان کسانی که هنوز تصمیم نگرفته بودند به چه کسی و چه گروهی اعتماد کنند، و خیلی هم کم نبودند حساب کنیم. آنها را تک تک و در منبرهاي مختلفی که رفتیم پیدا کردیم. خانم هاي پیر اعیان سابق، که هنوز پیراهن هاي دکولته تور مشکی می پوشیدند و موهایشان را میزانپلی می کردند و تافت می زدند، در مجلس ختم انعام ماهانه بد پولی ندادند. شیرین هم که عادت نداشت درباره فرآیند کار و جزئیات توضیح بدهد و داستانى تعریف کند، پول خوبى جمع کرد. به گمانم قیافه سرد و جدى او براى جلب اعتماد، بهتر از زبان بازى ها و قربان صدقه هاى من نتیجه

\\n\\n

مى داد. اما به جاى نجمه شوهرش وارد عمل شد و با برانگیختن حساسیت هاى شاعران و هنرمندان دوست و آشناى خودش توانست سهم نجمه را بدهد. حتى توانست با جلب نظر یک بنیاد فرهنگى نقشى مهم تر هم ایفا کند. این بنیاد دو گروه خیریه هموطن خارج از کشور را معرفى کرد، که برخلاف داخلى ها، ایده مستراح و حمام را بسیار پسندیدند. گویا توجه فرنگى هاى نجس به رفع نیازهاى اولیه مکروه، بر آنها اثر سوء گذاشته بود. به این ترتیب پول لازم براي شروع کار تأمین شد. باقی مانده را هم به کمک خداوند حواله کردیم که ان شااالله وسط راه برساند. در این فاصله کار طراحی به طور همزمان خوب پیش رفت. البته در جلسه اول فقط هشت نفر از بیست و پنج داوطلب اولیه حاضر شدند. اما هیچ کدام مخالفتی با پروژه نداشتند یا اگر هم داشتند بیان نکردند، چون در جلسه دوم که به بحث درباره ایده هاي طراحی اختصاص داشت فقط پنج نفر آمدند. با این همه ایده ها فوق العاده جالب و دلنشین بودند: در شهر ویران شده که چیزي جز خاك و آوار نمانده، ساختمان هاي ما هر - چند کوچک باید زیبا و چشمگیر باشند تا چشم هاي خسته از ویرانی را تسلی بخشند. به دلیل هویت قوي معماري بومی، طرح ما باید از ارزش هاي معماري خودي - .الهام بگیرد، بی آنکه تقلیدي باسمه اي از معماري سنتی باشد از آنجا که بعد از زلزله، همه فضاهاي شهري از میان رفته، خوب است - حیاط هایی با نیمکت، براي استراحت و گپ زدن در نظر بگیریم تا مردمی که دیگر دیواري براي تکیه زدن نمی یابند، در آنجا اندکی بیاسایند. با توجه به مسائل فرهنگی، بخش زنانه و مردانه باید کاملاً از هم جدا باشند. - .حیاط هاي جدا، حریمی خصوصی هم براي زنان درست می کنند سرویس هاي ظرفشویی و رختشویی در هر دو بخش مردانه و زنانه ساخته - شوند، چرا که در بسیاري از خانواده ها مادران از دست رفته اند و مردها هم ناچار به رختشویی و ظرفشویی شده اند... علاوه بر اینها بحث هاي مفصلی هم درباره سازه هاي مقاوم در مقابل زلزله، و ضرورت سبکی ساختمان، به سبب ترس شدید مردم از زیر سقف قرار گرفتن، انتخاب مصالح سبک و زیبا، فاضلاب هاي زیست محیطی و مسائل بی شمار دیگر شد که آنها را درز می گیرم. گرچه همه ما از طرح آنها بسیار لذت بردیم. خلاصه همه چیز سهل و ساده و شدنی و مثل رؤیا زیبا به نظر می رسید. رؤیاي حمام ها و مستراح هاي تمیز و خوشگل در آستانه تحقق بود. براي خود من به اندازه وقتی که با خواهرم بیمارستان عروسکی آلبرت شوایتزر را گوشه اتاق مهمانی مان ساختیم، لذت بخش بود. اما در جلسه بعد که قرار بود پنج معمار طرح هایشان را بیاورند، فقط دو طرح ارائه شد. دو جوان داوطلب نخودي هم که در آخرین جلسه شرکت کرده بودند، طرحی کشیده بودند، که از قضا از همه مقبول تر می نمود. ترسیم کامپیوتري گزینه هاي مختلف، براي زمین هاي مختلف واقعاً دلربا بود. حالا فقط باید بزرگ ترها آن را اجرائی می کردند و نقشه هاي اسکلت و لوله کشی را می کشیدند. بدشانسی اینکه شب عید بود، شب عیدي که براي ما از اول بهمن شروع می شود. نمی دانم صنوف دیگر هم قبل از عید همین مصیبت صنف ما را دارند یا نه، ولی براي ما، دو ماه آخر یک جور مرگ زمستانی است. با حلول سال نو دوباره

\\n\\n

زنده می شویم. البته پرداخت براي کارهایی که بدو بدو سر هم می کنیم و تحویل می دهیم تقریباً همیشه به آن طرف سال می افتد، اما با صدور دستور پرداخت ها می شود. کار را تمام شده تلقی کرد. بنابراین این ماه ها در عین حال یک جور فصل باروري هم هست. بره ها در بهار به دنیا می آیند، چون با مداخله مدیران پروژه هاي دولتی که نمی خواهند بودجه هایشان را هزینه نکرده به خزانه پس بفرستند، همه طرح هایی که در طول سال، کارشناسان کارفرما، به محاق تعطیل انداخته اند، چون قسم خورده اند که بیت المال را ارثیه پدري شان بدانند و نگذارند هر کس و ناکس، آن هم کارشناسان بخش خصوصی به ناحق از آن سهم بردارند، ناگهان جان می گیرند. تند تند جلسات تصویب برگزار می شود. حتی قراردادهاي تازه می بندند و درصد انجام کار 30 حتی تر، براي این قراردادهاي تازه علاوه بر پیش پرداخت، چک درصد را بعداً حتماً تحویل بدهیم. 30 هم می دهند و در مقابلش سفته می گیرند تا ........

\\n\\n

............ حالا می توانید تصور کنید در آن اوضاع و احوال، فکر ساختن مستراح ها و حمام ها، چه قوز بالا قوزي بود و چه دماري از روزگار ما درآورد. بدبختی این بود که به دلیل موضوع پروژه می بایست کار را هم زودتر شروع می کردیم. کم کم داشتیم می فهمیدیم چرا مدرسه ساختن خیلی بهتر بود. در آن صورت تا شهریور وقت می داشتیم، اما حالا هر طور که شده بود باید نقشه ها را پیش از پایان سال می گرفتیم، چون بنا به سنت حسنه ملی معلوم نبود تا آخر فروردین سال بعد دستمان به دامان کسی برسد. و از آن بدتر اینکه محاسبات متره هم باید زودتر از شروع تعطیلی آماده می شد تا سفارش خرید مصالح را بدهیم، وگرنه نمی توانستیم کار را پیش از فرارسیدن تابستان داغ و سوزنده کویري تمام کنیم. مهندسان داوطلب ما هم که در فضاي لامکان و لازمان جلسات بی پایان کم غوطه نخورده بودند، فکر نمی کردند واقعاً بخواهیم کاري کنیم. بنابراین از قول همراهی و همکاري، آن هم در روزهاي تعطیلی نوروز، دریغ نکرده بودند، اما ظاهراً روي عقل ما بیشتر از اینها حساب می کردند. .................

\\n\\n

............... وقتی کاتالوگ هاي سرویس هاي بهداشتی را گرفتیم، به یک نکته جامعه شناسانه مهم هم پی بردیم: اسم ها همه شاعرانه و دلنواز بودند: مینا، دیانا، ماندانا، تارا، بیتا، گلسا ... که تازه به انواع مختلفی با ترکیب هاي جالب تر تقسیم می شدند: مینا طلا، ماندانا سفید، مینا سفید طلا، گلسا سفید و از همه قشنگ تر: شیر قو. من که از این اسم ها و از اینکه اسم جواهراتی مثل زمرد و مروارید را بر سرویس هاي بهداشتی گذاشته اند واقعاً خوشم می آید. می تواند به این معنا باشد که از دوران شرمندگی از وظایف خیلی مهم بعضی اعضاي بدن و مخفیانه رفتن به مستراح و گلاب به رویتان، داریم دور می شویم و قدر این اعضا را که جز در هنگام ناسزاگویی به یادشان نمی آوردیم، با سرویس هاي خوشگل و اسم هاي ظریف به جا می آوریم، و این می تواند یک تحول جامعه شناسانه خیلی مهم باشد. به این ترتیب توانستیم پیش از تعطیلات، هم نقشه ها را بگیریم، هم متره و هم بعضی قیمت ها را. فقط یک سري از نقشه ها باقی ماند که بعداً درست روز آخر اسفند، وقت غروب، در یک جواهرفروشی آنها را تحویل دادند. نمی دانم این قرار چرا و چطور در آن مغازه گذاشته شد. اما خوشحالی از اینکه بالاخره آنها را دادند موجب شد در آن وقت به غرابت محل تحویل گرفتن نقشه ها فکر نکنیم. حالا حدس می زنم، احتمالاً تکنسین نقشه کش تأسیسات، در جواهرفروشی هم کار می کرده است. اما قبل از تحویل گرفتن آخرین سري و تکمیل خوان نقشه کشی براي قطعی کردن محل ساخت سرویس ها می بایست یک سفر دیگر هم به شهر می رفتیم. .............

\\n\\n

............ تصور کمک خواستن از کسی که داغ دار بود، چندان خوشایند نبود اما بی درنگ پس از دیدنش دریافتیم، به رغم غم و درد چاره ناپذیري که در ژرفاي چشمانش نشسته بود واقعاً می خواهد یاریمان دهد. گرچه رفتار آرام و صداي نجواگونه و چشمان بی نهایت غمگینش بیهودگی همه کارهاي ما را در جهانی که می توانست در یک دم واژگون شود، گوشزد می کرد.

\\n\\n

آقاي امیري ما را به یکی از ادارات مسئول و به ملاقات مهندس تحصیل کرده دانشگاه برد. اداره مسئول، در یک کانکس کوچک مستقر بود که چهار تا اتاق به اندازه کف دست داشت. سربازان می کوشیدند مانع ورود مردمی شوند که در محوطه ازدحام کرده بودند. صداي قیل و قال و فریاد، در آمیخته با خاکی که از زیر پاي مردم برمی خاست صحنه اي عجیب ساخته بود. سربازان نمی توانستند مانع ورود مردم شوند. نمی خواهم گناه کسی را بشویم، اما بعضی از هجوم آورندگان هم بیش از آنکه به آقاي امیري غمگین ما شبیه باشند، به قرشمال هاي معروف منطقه می ماندند و امتناع سربازان از برخورد با آنها قابل درك بود. آقاي مسئول موضوع کار و پیشتر از آن طرح ها را پسندید، ولی گفت که ساخت هر بنایی در حال حاضر در شهر ممنوع است، مگر ستاد بازسازي تأیید کند. زمین هم وقتی می دهند که بازنگري طرح جامع تمام شده باشد و با تمسخر افزود: »دو ماه است که آقایان می خواهند تجدیدنظر طرح جامع را به ما بدهند. 15 هرچقدر نامه می نویسیم و فشار می آوریم فایده ندارد. فعلاً قول داده اند تا فروردین تکلیف ما را روشن کنند.« اما تا ما خواستیم با او که از سیه چردگیش معلوم بود محلی است همدلی کنیم و از کم کاري دولت و ستاد بازسازي و ستادهاي معین بگوییم و از اینکه بعد از دو ماه حتی ده درصد آوار هم برداشته نشده، ناگهان تیغ هایش سیخ شد و با لحنی سرد از ستاد بازسازي و ستادهاي معین دفاع کرد. معلوم شد او به عنوان مسئول یکی از سازمان هاي دولتی مسئول، فقط با آن یکی سازمان مسئول مشکل دارد، نه با کل دولت. بنابراین از ترسمان فوراً سر اصل موضوع برگشتیم. »ما می خواهیم این سرویس ها را در پارك ها بسازیم. بعداً هم به عنوان سرویس هاي پارك می توانند بمانند. می دانید که باید فوري ساخته شوند تا به درد امروز مردم بخورند.« خوشبختانه به خاطر انتقادي که کرده بودیم، دست کمکمان را پس نزد. گفت: »خوب من نامه اي به شهرداري می نویسم. فکر می کنم آنها از این کار بدشان نیاید.«.....................

\\n\\n

................ اما کار ما در شهرداري با سرعتی عجیب و به شکلی کاملاً نگران کننده انجام شد. پشت میز به جاي یک نفر سه نفر نشسته بودند. نامه و طرح ها را دست به دست کردند و به کسانی دادند که روي صندلی هاي دورتادور اتاقک کوچک نشسته بودند و معلوم نبود کارمندند یا مراجعه کننده. بعدها یاد گرفتم چطور از حالت صورت هایی که مثل ارباب رجوع ها، فارغ از زلزله زدگی، در سرتاسر سرزمین کهن ما، به طرزي متحدالشکل درخواست کننده و التماس کننده اند، کارمندان را از مراجعان متمایز کنم. اما آن روز همه آنهایی که در اتاقک جاي خالی نگذاشته بودند، چه کارمند و چه ارباب رجوع از طرح هاي رنگی پنگی ما خوششان آمد و با دقت بیشتري به حرف هایمان گوش کردند. بعد از برگشت به شهرداري، نامه موافقت شهردار را که در غیبت ما چند لحظه اي سري به شهرداري زده بود، آنقدر راحت به ما دادند، که مشکوك شدیم مبادا سر کارمان گذاشته باشند. اما آقاي امیري تعجب نکرده بود. توضیحی کم و بیش متقاعد کننده داد: »اینجا کسی به کسی نیست. همه به هم ریخته اند: ستاد بازسازي، ستاد بحران، ستادهاي معین، استانداري ها، نماینده هاي استان، اداره هاي خودمان، گروه هاي کمک کننده، همه با هم دعوا دارند. ولی فکر نمی کنم کسی مانع کار شما شود. چون پول و پله اي در آن نیست.« ...............

\\n\\n

............ ظاهراً به همان آسانی که نامه را داده بودند، تقاضا را هم رد کرده بودند. شاید اگر کمی بیشتر این ور و آن ور برده بودند مان می توانستیم امید بیشتري به موفقیت داشته باشیم. به هر حال حتی فکر برگشتن به آن اتاق هم به سرمان نزد. آقاي امیري که به نظر می رسید به اندازه ما ناراحت شده است، به مصالح فروشی هاي آشنایی در مرکز استان زنگ زد و داستان را گفت. آنها گفتند که می توانند بعضی اقلام را تا هفتم فروردین تحویل دهند. فهرست مصالح را از کارگاه آقاي امیري برایشان فکس

\\n\\n

کردیم. قبل از برگشت به پایتخت باید سري هم به مصالح فروشی هاي شهر می زدیم تا نیروي انسانی موجود در شهر را که دور میدان هاي شهر اطراق کرده بودند، یا روي چمن هاي میدان ورودي خوابیده بودند و بعضی هایشان هم ادعا می کردند مهارت هاي ساختمانی دارند برآورد کنیم. این گشت وگذار اندوهناك در شهر، با جواب منفی مصالح فروش هاي غمگین و فروردین از جنس خبري نیست، و دیدار از خانه آقاي 15 بی حوصله که می گفتند تا امیري که می خواست نظري درباره قابل تعمیر بودن یا نبودن خانه اش بدهیم ختم به اندوه بیشتري شد. او براي نخستین بار به همسر و فرزندان از دست رفته اش اشاره کرد که وقتی به سفر رفته بود، از ترس پیش لرزه ها، در خانه پدر همسرش پناه گرفته و همان جا از دنیا رفته بودند. در آستانه در خانه او، با دیدن یک دمپایی کودکانه رها شده کنار در، ناگهان پی بردم که تماشاي خانه تا چه اندازه می تواند براي او و حتی براي ما هم مشکل باشد. خاموش وارد شدیم. خانه را خاك گرفته بود. دیوارها ترك هاي عمیقی داشتند و اسباب و اثاثیه خاك آلود این سو و آن سو روي هم تلنبار بودند. گلدان گل مصنوعی واژگون شده، رختخواب جمع نشده در سالن پذیرایی خانه، پریموس کوچک گازي و قوري کثیفی روي آن، قاشق و چنگالی روي پیشخان آشپزخانه، تابلوهاي شکسته گوبلن روي زمین.... همه نشانگر دل بریدن او بودند، از آنچه مانده بود. .......................

\\n\\n

.................... کار را واقعاً، مثل بچه هاي خوب در پنجم فروردین، بی خیال بهار و سایه ابر و لب جوي و طعنه حافظ شروع کردیم. ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوي من نگویم که چه کنی اهل دلی خود تو بگوي دو هفته اول نوبت من و یکی از دو معمار داوطلب بود که علاوه بر محاسبه متره، اکرام را اتمام کرده و به جاي رفتن به دبی، راه انداختن کار را به عهده گرفته بود. در شهر که هنوز درست از خواب بیدار نشده بود، انتخاب کارگر از میان کارگران معدودي که به رغم تعطیلات نوروزي و این فرض که تا پانزدهم خبري از کار نیست، باز هم دنبال کار آمده بودند، خیلی سخت بود. اما چاره اي نداشتیم. بنابراین در همان روز، به کمک کارگران منتخب و بعضی چادرنشینان دور و بر که جوان ها و حتی کودکانشان هم داوطلب کار شده بودند، گچ ریزي زمین ها را شروع کردیم. براي کندن پی ها وسایل اولیه مثل بیل و کلنگ و فرغون لازم بود که خوشبختانه همان اول کار آقاي امیري رساند. از او پی گیر مصالحی هم که مرکز استانی ها قولشان را داده بودند شدیم. خجالت زده گفت: »تا شما پی ها را بکنید می رسد. من خبرشان کرده ام که آمده اید. شاید فکر نمی کردند همین هفته بیایید.« باز هم همان قصه قدیمی بود که فقط در کار تعمیر لوله ها و ساختمان سازي و امور خیریه در شهرهاي سانحه دیده مصداق پیدا نمی کند. به عنوان یک جامعه شناس مجرب واقعاً معتقد شده ام یکی از مشکلات مهم و جدي در تعاملات اجتماعی و اقتصادي امروز ما، باوراندن حرف هایمان به هم است. ........................

\\n\\n

...................... به هر حال چاره دیگري جز ادامه تعامل فعال با مصالح فروشان مرکز استانی نبود. می بایست به هر نحوي شده بود به آنها می باوراندیم که ما واقعاً می خواهیم چند تا مستراح بسازیم. می بایست با تلفن هاي پشت سر هم چنان به عذابشان می آوردیم که تصمیم بگیرند با فرستادن هر چه زودتر اقلام درخواستی از شرمان خلاص شوند. در واقع با همین حقه توانستیم تا آخر هفته سه قلم سیمان و آهن و آجر را بگیریم. گرچه همان وقت فهمیدیم انگار با کشیدن درصد روي جنس هاي ما انتقامشان را گرفته بودند. شاید هم حق فوریت مصالح رسانی به شهر سانحه دیده را حساب کرده بودند. آن روز را با برپا کردن چادرها با کمک کارگران و چادرنشین هاي دوروبر که در این امر تبحر خاصی پیدا کرده بودند، تمام کردیم. به نظر می رسید اغلبشان واقعاً اهل شهرند، چون مثل آدم هاي کاغذ به دست منتظر در محوطه کانکس شهرداري آرام و کم حرف بودند و تازه، واقعاً از دست مهاجمان به شهر عصبانی به نظر می رسیدند. یکی از آنها، یک معلم جوان پیشنهادات کاملاً مفیدي داد: گرفتن راننده اي با یک وانت براي کار و قرض گرفتن چادر از چادرنشین ها. معلوم شد خودشان که چند خانواده بودند، دو چادر اضافه دارند و می تواند وانت پدرش را بگیرد و با ما کار کند. چه چیزي بهتر از این؟ وقتی به انبار چادرها و پتوها می رسیدیم، از خجالتشان در می آمدیم. ناچار شدیم به جاي عده اي از کارگران که معلوم نبود چرا شبانه در رفته بودند، کارگر جدید بگیریم و از شانسمان درست سر یکی از میدان ها، پیرمرد و جوانی را با تجهیزات چاه کنی دیدیم که انگار از آسمان برایمان فرستاده بودند. وقتی آنها را در چادر کارگران فراري جا دادیم، تازه فهمیدیم که دست آسمان در کار نبوده است. چون بی درنگ بعد از بیرون آوردن لباس ها و پوشیدن لباس کار، قبل از هر اقدامی، یک بست مفصل زدند. مهارت فوق العاده آنها در به راه انداختن بساط، نشان دهنده تجربه اي طولانی بود. ..............

\\n\\n

................ روزهاي دیگر تا پایان دو هفته، یک دور جهنمی تکرارشونده بدو بدو براي شن و ماسه و سیمان و کارگر و بنا بود. آرماتوربند و جوشکار و کارگران ماهر ساختمانی که جاي خودشان را داشتند. از همه بدتر چاه کن بود. چاه کن از آسمان افتاده ما که قرار بود بلافاصله بعد از یک زمین سراغ زمین هاي دیگر برود، روز چهارم یا پنجم کار، شاید از سر خماري، در چاهی که خودش کنده بود افتاد و هزینه اعزام به بیمارستان مرکز را روي دستمان گذاشت. تقریباً همه چادرنشین هاي دور و بر زمین هاي ما، قهوه چی ها و قصابی ها و چادرهاي فتوکپی، ي چادري NGO که داشتند از سر و روي شهر بالا می رفتند و همین طور دخترهاي که مرتب به ما سر می زدند، همه دنبال کارگر ماهر ساختمانی براي ما بودند که تازه با پیدا شدنشان مشکلمان حل نمی شد، چون خیلی زود معلوم می شد جوشکار در واقع جوشکار نیست، بیشتر پسرعمه معرف است. اما مشکل اساسی تر که همان هفته اول معلوم شد این بود که برنامه زمان بندي ناصر فداکار ما که تعطیلاتش را حرام کرده بود، به رغم مهربانی و دوست داشتنی بودنش، مالیخولیاي محض است. به گمانم او برنامه را خیلی سمک عیاري تنظیم کرده بود. در حالی که ما از امکانات سمک عیار، از قبیل برگ درختی که به خودش می مالید و نامرئی می شد، پیران یزدان پرستی که جابه جا راهنمایی اش می کردند، بیهوشانه هایی که دم به دم با آنها دشمنانی را که می خواستند مانع کارش شوند،

\\n\\n

بیهوش می کرد... بی نصیب بودیم، در عین حال که همه موانع قهرمانی هاي او مثل پري هاي بدکرداري که به صورت آدم پدیدار می شدند و زنجیرهاي نامرئی بر دست ها و پاها می گذاشتند، زنجیرهایی چنان سنگین که نمی توانستند تکان بخورند، یا دیوارهایی آینه وار دور و برشان می کشیدند که نمی توانستند از آنها با قلاب و طناب بالا بروند... در مقابلمان بود. از همین رو من در پایان همان هفته اول به این نتیجه رسیدم که باید خطمان را عوض کنیم و به جاي اینکه کنار حمید آقاي گل، در خیابان هایی که یک در میان روي دیوارهاي فروریخته شان نوشته بود »دوباره می سازیمت«، یا »زلزله امتحان الهی است«، دربه در به سراغ آدم هایی برویم که قول معرفی کارگر ماهر را داده بودند، زیر سایه همان درخت محل استقرارمان بنشینیم و با پیمانکارهاي معرفی شده که تعدادشان به مراتب بیشتر بود و اغلب بناهایی بودند که بعد از زلزله به یمن حضور خیراندیشانی مثل ما، امکان ارتقاء شغلی و تبدیل شدن به پیمانکار را یافته بودند، مصاحبه حضوري کنیم. اولین نفر را آقاى امیرى معرفى کرد که بناى خانه فرونریخته خودش بود. مردى بلند قامت و خوش چهره که مثل آقاى امیرى اندوهى چاره ناپذیر در عمق چشم هایش بود، اندوه از دست رفتن دختر دانشجویش که روز جمعه براى تعطیلات به خانه آمده بود. یک دستش را هم از دست داده بود و مثل آقاى امیرى و چادرنشین هاى اطرافمان خیلى کم حرف بود. به دقت به حرف هایمان گوش داد، بعد خیلى مختصر و مفید گفت: »من فقط یکى از اینها را مى توانم کار کنم.« حتى یک استکان چاى را هم که زن حمیدخان برایمان آورد نخورد و رفت تا آماده کار از فرداى همان روز شود. نفر بعدى با موتور آمد. از آذربایجانى هاى اهل شهر بود که نفهمیدیم چه کسى فرستاده بود، اما خودش خودش را معرفى کرد: » من همین الان پنج تا کار پیمانکارى ستاد بازسازى، در همین اردوگاه هاى اسکان موقت در دستم است.« »پس چطور مى خواهى به کار ما برسى؟« » اى بابا اینها که آب خوردن است. من کارم همین است، مى توانم براى ده تا کارگاه کارگر جور کنم. من ترك ام، دسته بیل که نیستم. مى خواهید قراردادهایم را با ستاد بازسازى نشانتان بدهم.« از میان نفرات دیگرى که مصاحبه حضورى داشتند، یک زابلى کوچولو را انتخاب کردیم که به رغم قد و بالایش و آثارى از سر زدن هاى گاه به گاه به بساط عمل در لب ها و و دندان هایش، که در شأن همشهرى نامدارش رستم دستان نبود، گلوى پربادى داشت و با اولین پیش پرداختى که گرفت، تعداد زیادى سنگ قبر خرید و داد اسم همه برادرانش را روى آنها بنویسند و بعد همه آنها را کنار چادر چید تا همه ببینند چگونه حرمت خانواده خود را به جا آورده است. آخرین نفر بناى پا شکسته اى بود، که چادرى کنار یکى از زمین ها داشت و بلافاصله بعد از ریختن گچ براى پى کنى، با چوب زیربغل سر زمین ما حاضر شده و به راهنمایى ناصر و کنترل کارگرها در غیبت او مشغول شده بود. بدین ترتیب وقتى شیرین و تکنیسن ساختمانى که قرار بود جایگزین ناصر شود رسیدند، پیمانکارها مشغول کار شده بودند.....................

\\n\\n

............... قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید. به گمانم همیشه کلاغه به این دلیل به خانه اش نمی رسد که قصه ها به درازا می کشند، اما قصه ما سروقت تمام شد و همه توانستند به خانه هایشان برسند، چون ما واقعاً، در آخرین ماه بهار، در روزهایی که درست مثل چله تابستان، از زمین و آسمان آتش می بارید، کار را تمام کردیم و نگذاشتیم حکایتمان به درازي قصه حسین کرد شود، گرچه از همان وسط کار کم کم معلوممان شده بود که کار از ظرافت ادیبانه سمک عیاري و پهلوانی بار و بارگاه خورشید شاه و عالم افروز گذشته و کم کم به حکایت هاي مکرر و یکنواخت حسین کرد شبستري مانند شده، که هر شب، بعد از عریان شدن مثل تیغ مصري و هندي، از میل ابلق تا نعل موزه، غرق صد و بیست و چهار پارچه اسلم می شد، از پوست گرگ کمر می بست، سپر قلاب ازبکی را در کمر جفت می کرد، با خنجر پنهان در کمر و شمشیر آشکار تیر و کمان می بست، تبرزین برمی داشت،

\\n\\n

مثل سیلاب از کوه سرازیر می شد، هر دو پا را بر زمین می زد، چون کبوتر به بالا می پرید، کمند چین چین را بر طارم افلاك می انداخت، مثل مرغ سبک روح بالا می رفت و به ضرابخانه می زد. به چنگ آوردن مصالح هم جز با توسل به تمهیدات حسین کردي میسر نبود وقتی معلوممان شد در شهري که قرار بود در عرض یک سال ساخته شود، دستمان از سیمان گرانبها در بازار آزاد هم کوتاه شده شیرین ناچار شد دوباره کمر همت ببندد و قد مردي علم کند و باز هم کمند خارا شکاف را بر سر شبکه مجازي بیندازد. وقتی قلاب کمند گیر کرد، معلوم شد دستمان به دامان کسی رسیده که بار اول فوري و فوتی و با قوت تمام توي دهن نامه ما زده بود. درست به ضرابخانه سیمان رسیده بودیم. القصه وقتی سرانجام به حضور مباشر کل بار یافتم، روي یک تکه کاغذ که از گوشه ورق کاغذي کند، آدرس و تلفن و یادداشتی نوشت، پرسید: تومان خوب است؟«2500» « تومان؟2000 »نه خیر. مگر به شما نگفتند همان »ببینید عامل ها نمی دهند. سر کارتان می گذارند.« تومان را بنویسید. بعد خودمان با آنها کنار می آئیم.«2000 »شما همان با دلخوري نوشت و من مثل برق لامع خودم را به آدرسی که داده بود رساندم، اما پیدا کردن پیرمرد قد کوتاه و خمیده عامل فروش که یک پا درویش حسین دال سنگی بود، آسان نبود. هر چقدر هم چشم بصیرت می داشتم نمی توانستم فوراً عامل فروش دولتی را در خرابه اي که در گوشه اي از آن گچ و در گوشه اي سیمان و آجر و سنگ تلنبار کرده بودند، تشخیص بدهم. نامه را به پیرمرد دادم، اما متوجه شدم که نمی تواند بخواند. موضوع را توضیح دادم. او مختصر و مفید گفت: »سیمان نیست.« »پس اینکه داري کیسه می کنی گچ است؟« »هست، اما فروخته شده. شاید یک ساعت دیگر باز هم بیاید. شاید هم فردا صبح.« »خوب پس باید چه کار کنیم، دوباره به ستاد برگردیم؟« »فردا صبح ده تا کیسه برایتان می دهم.« »ده تا؟ ما سیصد تا می خواهیم.« »یک جا نمی توانم بدهم، روزي ده تا خوب است؟ قیمتش هم بالاتر می شود.« حساب می کنیم.«2300 ،»روزي سی تا بده از اینکه به این آسانی قیمت بیشتر را قبول کرده بودیم خوشحال شد: »خوب حالا بگذارید بیاید ببینیم چه می شود.« درویش دال سنگی چندان سرتق نبود و روزهاي بعد تا جایی که می شد صبح و عصر چند کیسه اي سیمان تحویلمان داد. ظاهراً از حلقه هاي آخر زنجیره توزیع بود و از آن سیصد تومان اضافی که به خودش می رسید، مشعوف شده بود. ...................

\\n\\n

........... اما مانع و مشکلی هم بود که با هیچ پنجه عیاري و کمند عدوبند و شبکه مجازي نتوانستیم از پس آن برآییم. وقتی شیرین موضوع را تلفنی، در حالی که از شدت خشم به نفس نفس افتاده بود، خبر داد واقعاً داشتم پس می افتادم. بعد از تکمیل اسکلت ها در کمال تعجب متوجه شده بود سقف ها شیبدار از آب در آمده اند. فریاد کشید: »کار نجمه عوضی بهتر از این در نمی آید.« می دانستم موضوع به نجمه که اول کار یواشکی کنار کشیده بود مربوط نبود، اما به روي خودم نیاوردم. بعد گفت که باید هر چه زودتر بفهمم چرا این طور شده و آیا می شود کاري کرد یا نه. ناچار به ناصر زنگ زدم. او خیلی خونسرد گفت:

\\n\\n

»همان وقت که مصالح را برآورد می کردیم، متوجه شدم، ولی فکر کردم خود شماها به دلیلی خواسته اید این طور باشد.« فریاد کشیدم: »خود تو که در همه جلسات بودي، چرا همان وقت حرفی نزدي؟ به نظر عجیب نیامده بود؟« »چرا، ولی نمی دانم چرا چیزي نگفتم. ببخشید.« بخشش ابداً ممکن نبود. حالا علاوه بر همه خرحمالی ها باید بار شرمندگی را هم می کشیدیم. اگرچه شیب دار بودن سقف مانع قضاي حاجت و استحمام نمی شد، اما با همه حرف و حدیث ها درباره الهام گرفتن از معماري بومی، و آن همه عشق به میراث تمدنی معماري مان و اینکه سقف شیبدار، نماد خودباختگی در سرزمین بی بارانِ بی نیاز از شیب سقف بود، کارمان بدجوري ضایع شده بود، مصداق این مثل شده بودیم: هرکسی را که بخت برگردد، شب اول عروس نر گردد اما عجیب تر از خود اتفاق این بود که نتوانستیم بفهمیم چطور رخ داده است. تنها حدسی که می توانستیم بزنیم این بود که نابلدي دستیارهاي نقشه کش و مشغله زیاد و غافلگیري مهندسان که فکر نمی کردند واقعاً برویم و آن نقشه ها را بسازیم، موجب شده بود نقشه هاي اپراتورهاي نقشه کش را بدون بازبینی به ما تحویل دهند. اما هفته بعد که سر پست رفتم و یکی از ساختمان ها را که دیوار آجر قرمزش هم بالا رفته بود دیدم، متوجه شدم شیب آنقدر تیز است که نمی توان آن را شیب دفع باران در آن اقلیم بی باران تلقی کرد. در واقع به یک کج کردن تعمدي شبیه شده بود، یک جور ساختارشکنی که می شد آن را نماد فروریختن تلقی کرد. حتی به نظر من بامزه هم شده بود، گرچه از ترس شیرین چیزي در این باره نگفتم. گویا خدا در آخرین لحظه به کمکمان آمده و کاري کرده بود که دست اپراتور نقشه کش بلغزد و شیب را کمی بیشتر از شیبی که همیشه براي همه خانه هاي ویلایی می کشید، بگیرد. با این تفاصیل می توانید تصور کنید که تا وقتی کار به آخر برسد از ترس وقوع حادثه اي غیرمنتظره چطور به خودمان می لرزیدیم. چون هیچ بعید نبود سقف ها ناگهان فرو بریزند و زمین زیر پایمان در چاه هاي فاضلاب ناپدید شود. مسائلی از قبیل کم آمدن یک حمام در یک واحد، فراموش شدن سکوهاي حمام ها در آن یکی، اشتباه بودن ابعاد درها و پنجره ها در سومی و ... در مقابل این خطرهاي بالقوه به حساب هم نمی آمد. معمار جوان خارجی دوست ما هم هر وقت مشکلی در این اندازه ها پیش می آمد، خاطر نشان می کرد: »اي بابا اینها که چیزي نیست. من در کارهاي بزرگ دیده ام که چه اتفاق هایی می افتد. ساختمانی را کار می کردم که پله هاي طبقه اول به دوم را در نقشه فراموش کرده بودند. وقتی پله کارگاهی را برداشتیم معلوم شد.« »خود تو متوجه شده بودي؟« اول کمی مکث کرد. متوجه مقصودم نشد. بعد سر و دستی تکان داد و گفت: »وظیفه من نبود. من فقط باید اجرا می کردم«...................

\\n\\n

............... آن روز، بعد از رسیدن به شهر، به سراغ شهرداري رفتیم و صورتجلسه تحویل را نوشتیم. این بار خود شهردار هم از بد حادثه درست پشت میزش بود و ناچار شد براي افتتاح مستراح ها و حمام ها و تشکر از ما که چنین فداکارانه سر وقت کارمان را تحویل داده بودیم، همراهمان شود. گرچه آشکار بود از افتتاح مستراح و حمام، هر چند به طور غیررسمی و بدون حضور غیر، خجالت می کشد. فقط شور و شعف نادر تازه از فرنگ آمده تا حدي عذابش را تعدیل کرد. بنابراین همه با هم محصولات کابوس پنج ماهه را با همه وصله پینه هاي آشکارش، با همه تف مالی هاي ناگزیرش، عریان زیر آفتاب سوزان پایان خرداد ماه تماشا کردیم. ساکنان آشناي چادرهاي دوروبر، که هنوز آوار خانه هایشان برداشته

\\n\\n

نشده بود تا چادرهایشان را به زمین هاي خودشان انتقال دهند، براي تماشا به کنارمان آمدند. خوشحال بودند و منتظر آنکه هر چه زودتر شهرداري نگهبانی تعیین کند و اجازه دهد به حمام بروند. همین می بایست براي خوشحال کردنمان کفایت کند، اما نکرد. با چشم دنبال مردي گشتم که زمانی، وقتی ساختمان داشت شکل و شمایلی به خود می گرفت، در حالی که آفتابه به دست از مستراح بویناك و نکبت کنار زمین بیرون می آمد، با خشم گفت: »مستراح می خواهیم چه کار. دولت باید برایمان خانه بسازد.« مرد آنجا نبود، حتماً چادرش را به زمین آوار برداشته خانه اش برده بود. .....

\\n\\n

............. نقشه هاي پاره پوره، رسیدها و قراردادهاي دستی و صورت وضعیت هایی را که با دستخط هاي کج و کوله، روي تکه پاره ها و اوراق کنده شده از دفترهاي مشق نوشته شده بود، در پوشه اي گذاشتم. حالا همه به نظرم عجیب اینچ، 4×4 درجه45 درجه، سه راه45 با خم10 اینچ نمره4 می رسیدند: سیفون اینچ. کاسه توالت، سینک استیل، شیر مخلوط دیواري، ورق 4 درجه90 زانوي

\\n\\n

گالوانیزه، پشم شیشه با روکش فویل مسلح، ... می توانستم دو دستخط شاهکار از طرف دو پیمانکار را به عنوان یادگاري نگاه دارم.

\\n\\n

بسمه تعالی مسئول محترم پروژه احتراماً به عرض می رسد اینجانب علی محمدي جهت قطع نمودن درخت هاي کنار کار بدین وسیله به اطلاع می رسانم خواهشمندم دستور فرماید جهت از بین بردن درختان به پیمانکار پروژه ابلاغ نماید. با تقدیم تشکر علی محمدي

\\n\\n

بسمه تعالی با سلام اینجانب ناصر عباس زاده فرزند خدابخش درخواست می نمایم که کاري را که شروع نموده و وسایل مورد نیاز کار نمی رسد و کارگران و استاد 83/1/11 در و آجرگري و قلوه سنگ احتیاج 12 در15 کارها بی کار می مانند و سیمان و پلت درصد داریم زیرا می خواهیم دو گروه کار نماییم. 100 با تشکر معمار ناصر عباس زاده

\\n\\n

........ معلوم نبود دوباره چه وقت به شهري که دیگر ارگ در آن نبود برمی گشتم. می دانستم ارگ به کلی از دستمان رفته است و دیگر نمی توانیم هیچ خاکی بر سرمان کنیم. عکس هاي آن هم، که بعد از ویرانی در بورس چاپ افتاده بود، نمی توانست تسلی ام دهد. باید کاسه کوزه مان را جمع می کردیم، رخت برمی کشیدیم و می رفتیم، بی آنکه به پشت سرمان نگاه کنیم. خانه خراب شده بودیم. حالا مطمئن شده بودم که شیب دار شدن سقف ها نمی توانست تصادفی بوده باشد. بی تردید یک نشانه بود، یک پیام جدي، ما خیال کردیم که سهوي صورت گرفته است. 85 مهر- بم

\\n\n

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید.