از بندرعباس تا چارك گذرگاه هاي خروج از بندرعباس به مراتب از اتوبان تهران ـ كرج پر تراكم ترند، فقط در اينجا به جاي اتومبيل هاي سواري، سيلاب كاميون ها و تريلي ها در جاده جاري است. باقي چيزها هم مثل همه جاست، حصارهاي بتني زشت ميان اتوبان، كه همچون سد سكندر مانع ديدن خط مقابل و مناظر آن سوي جاده مي شوند، و شابلون نويسي ها روي ديوارهاي ساختمان هاي كنار جاده و روي حصارهاي بتني ميان جاده. ظاهراً برخلاف نظرية وجود انشقاق در جامعة ما، در يك جايي يكپارچگي و وحدت فوق العاده اي هم هست كه اين طور موجب متحدالشكل شدن شهرها و جاده ها ي كشور از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب شده است، شبيه آثار آبله كه گاه چنان سر و صورت را مي پوشاند كه يكدست و يكنواخت مي نمايد. خوشبختانه سيلاب كاميون ها و تريلي ها در نزديكي اسكلة شهيد رجايي ناگهان به دست راست مي پيچد و ما نمي پيچيم و پيش رويمان اتوبان يكباره خالي مي شود، كاملاً خالي، تميز، تازه ساز؛ اما خيلي ادامه پيدا نمي كند. جاده خيلي زود دو طرفه و آسفالت آن پر دست انداز مي شود. در اين مسير بياباني و خلوت، بندر خمير، بندر كُنگ، بندر لنگه و سرانجام بندر چارك را پيش رو داريم، كه اخيراً به جاي لنگه خدمات مسافرت دريايي به كيش را ارائه مي دهد. بندر پل، كه يك كمربندي دارد، مقصد كساني است كه مي خواهند اتومبيلشان را به قشم بفرستند و حتماً مثل بنادر خمير، كُنگ، چارك و حتي لنگه همان الگوي تمامي شهرهاي ايران را هم دارد. تنها جادة برون شهري اين »شهرها« مستقيماً به بلوارهايي پهن و خلوت متصل مي شوند كه بخش بزرگي از اراضي كنار آن ها بايرند و ساختمان هاي پراكندة ساخته شده يا در دست ساختمان دارند. به نظر مي رسد تنها راز علاقة ايراني ها به اين بلوارها گران شدن
\\n\\nزمين هاي اطراف آن ها باشد. به هرحال در وسط ميدان هاي متعدد اين بلوارهاي طولاني اغلب تنديس ها و مجسمه هاي حيوانات ساخته شده. بلوارها در ادامه به خيابان هاي مركزي شهر منتهي مي شوند كه ظاهراً از گسترش سكونتگاه هاي روستايي در كنار جاده ها پديد آمده و هنوز بخشي از بافت قديمي آن ها با بادگيرهايي در پشت ساختمان هاي جديدتر كنار خيابان، كه به همان سبك هاي معمول در سراسر ايران ساخته شده اند، وجود دارند. علاوه براين ها تقريباً در همة آن ها، پارك هايي در كنار بلوارهاي جديد منتهي به ساحل ساخته شده كه آلاچيق هايي با سقف شيبدار از سفال قرمز دارند. حتي بندر كُنگ هم، كه فقط به اندازة كف دست است، پارك ملت دارد. يك وقتي فكر مي كردم محبوبيت اين سقف ها در ميان ايراني ها، بيان آرزوي باران در سرزمين خشك ماست، اما در اين سفر به نظرم رسيد شايد يادآور خاطرة جمعي تاريخي از خيمه ها، چه خيمه هاي عشاير ايراني و چه عرب باشد. در اين شهر ـ بندرها، حتي در لنگه كه بزرگ ترين آن هاست، ماشين كم است و در كنار بعضي خانه ها قايق هايي پارك شده اند. در بندر خمير تعداد قابل توجه رستوران ها، يك »شاپينگ سنتر« در دست ساخت، مساجد بزرگ يك مناره و تعداد زياد كولرهاي گازي نشان از تمكن اهالي اين بندر دارد. راننده مي گويد در اينجا هم مثل همة شهرهاي بندري، شغل اصلي اهالي ماهيگيري و البته قاچاق است. شركت هاي سيمان هرمزگان و چند شركت سيمان ديگر، يك شهرك صنعتي و سرانجام يك پايانه، نشانه هاي ديگر تمكن شهرند. حضور شهرداري و تلاش هاي زيباسازانة آن در خمير، كه خوشبختانه تميز هم هست، تعجب انگيز است و همين طور حضور كولي ها كه در نزديكي شهر چادر زده اند. راننده مي گويد كولي ها از كرمان به اين طرف ها مي آيند.
\\n\\nلنگه بزرگ ترين شهر اين مسير است و در بلوار ورودي آن ساختمان نيمه كارة دانشگاه آزاد كه معلوم نيست چرا به جاي آجر زرد ـ آن طور كه در همه جا معمول است ـ از بتن ساخته شده، مؤيد اهميت شهر است. در شهر ساختمان هاي قشنگ قديمي خشتي هم هست كه نشان از رونق شهر در گذشتة نسبتاً دور دارد، دوراني كه لنگه مركز تجارت مرواريد و كالاهاي تجاري بوده و از طريق دريا به بندرهاي ديگر خليج فارس و بيرون از آن مرتبط مي شده. يكي از آن ها ساختمان سازمان جهانگردي است. مردم لنگه هم مثل همة اهالي ايران زمين سخت به گذشتة خود چسبيده اند و به آن مي بالند. مخروبگي و وضعيت كنوني آن هم معلوم است كه تقصير كيست. لنگه تنها شهر اين مسير است كه هتل دارد. هتل ديپلمات قبلاً هتل جهانگردي بوده كه اينك يك سرمايه دار اهل لنگه، كه مقيم دوبي است، آن را خريده. هتل كافي نت و خط پرسرعت اينترنت و كاركناني خوشرو و خوش رفتار دارد. دختراني خوش لباس و خوش چهره خدمات پذيرش را انجام مي دهند. لنگه هم مثل همة شهرهاي اين خطه مهاجران شيرازي و بستكي زيادي دارد. در سفر امسال به اين ناحيه شبي را در اين هتل مانديم، وسايل اتاق ها كهنه اما قابل استفاده اند. عجيب آنكه محوطة هتل، كه روبه روي درياست و جاي كار زيادي براي زيباتر شدن دارد، به كلي متروك مانده. معماري ساختمان هتل مثل همة هتل هاي جهانگردي معقول و ساده است و نشان مي دهد در دوراني كه احمد محمود رمان عالي خود داستان يك شهر را مي نوشت، لنگه به رغم آنكه تبعيدگاه و مخروبه بوده )آن طور كه در داستان هم توصيف شده( هنوز آن قدر اهميت داشته كه در فهرست شهرهاي داراي هتل جهانگردي قرار گيرد. اما نكتة جالب اين است كه در كتاب احمد محمود هم گسيختگي ارتباط مردم كنارة خليج فارس با دريا به خوبي تصوير شده. محمد رفيع محموديان در يك مقالة عالي دربارة ادبيات مرتبط با حاشية ( اين واقعيت را 48 ، صفحة1388 ، زمستان84 خليج فارس )در نگاه نو، شمارة 1.خيلي خوب بيان كرده است به هرحال انتقال خدمات سفر دريايي به كيش از لنگه به چارك هم مطمئناً به تحكيم ارتباط مردم لنگه و دريا كمكي نمي كند و اهالي لنگه سخت از آن گله مندند. گفته مي شود دليل اصلي آن مناسب تر بودن ساحل چارك براي پهلوگرفتن كشتي هاست. اما ناخداي كشتي مسافربري طاووس بهشتي مي گويد حتي در چارك هم مسئلة لايروبي نشدن آب هاي ساحلي مشكلات زيادي براي پهلو گرفتن كشتي ها به وجود مي آورد. به رغم اين انتقال، چارك سر و روي غمزدة متروكي دارد. در سال گذشته اين امكان بود كه با قايق هاي قايقرانان محلي از اسكلة شهر به كيش برويم. و خدا روز بد نياورد، ساحل »اسكلة چارك« پوشيده از شيشه هاي پلاستيكي آب بود و ناچار شديم از ميان انبوه زباله و شيشه و بسته هاي آبميوه، به طرف قايقي برويم كه
\\n\\nمسافر 9 قايقران با پاچه هاي بالازده آن را به طرف ساحل مي كشيد. ما هم همراه با ديگر بايد با پاچه هاي بالازده به آب مي زديم. به خاطر اعتراض من قايقران ناچار شد يك دبة بنزين زير پايمان بگذارد. در قايق جليقه هاي نجات پر لكه و كثيف و حتي سوراخ را پوشيديم تا گشت دريايي قايقران را جريمه نكند. اينك اما اين سرويس هاي محلي متوقف شده اند و رفت وآمد به كيش به صورت رسمي فقط با كشتي خطوط كشتيراني انجام مي شود كه در چارك و بندر معرفي شد( 61 كيلومتري چارك )طرح آن در معمار شمارة35 نيمه ساز آفتاب در مسافر مي گيرند. اين كشتي ها فقط يك نوبت در روز، قبل از ظهر كار مي كنند. البته هنوز قايقران هاي محلي هستند كه قاچاقي و از سواحل متروك مسافر به كيش مي برند، ولي براي خانم ها مناسب نيستند! اگر خانم باشيد و اين يك نوبت كشتي را از دست بدهيد، همان طور كه ما اين بار از دست مي دهيم، در چارك جايي براي اقامت نيست جز يك به اصطلاح مهمانپذير. دختر جواني كه مثل همة دخترهاي جوان لباس پوشيده، مسئول پذيرش است. اتاق پذيرش يك ميز كهنه، تختي مثل تخت معاينه با چند پتوي جمع نشده و يك صندلي دارد كه چرم -11 نشيمن آن پاره شده. از دخترك مي پرسم تا ساعت چند كار مي كند. مي گويد شب. بعد مي گويد كه در همان اتاق مي خوابد. از او پرسيدم اگر اهل محل است 12 چطور خانواده اش اجازة اين كار را داده اند. مي گويد وقتي ناچاريم، بايد هركاري هزار تومان است و اتاق هاي 15 بكنيم. هزينة يك شب اقامت در اين مهمان پذير بي نهايت كثيف كه فقط چند تخت فنري با ملافه هاي استفاده شده در آن هاست، در طبقة دوم اند. فرداي آن روز به كشتي طاووس بهشتي مي رسيم. امكانات حداقل اسكله در تصويرها معلوم اند؛ سالن فروش بليت و سالن انتظار همان سولة آشناست كه همه جا مشكلات را موقتاً، اما براي مدت طولاني، شايد دهه ها، رفع و رجوع مي كند. مسافران را با ميني بوس به محل پهلوگرفتن كشتي مي رسانند و بالعكس. در محوطة اسكله جز يك جدول بندي مختصر، كه خيابان ها را از هم جدا مي كند، هيچ كاري انجام نشده و به نظر نمي رسد برنامه اي هم براي بهبود وضعيت باشد، ظاهراً به اين دليل كه همه قانع شده اند همين سرويس كشتيراني يك نوبته ميان كيش و چارك سزاوار كاري بيش از اين نيست و قرار هم نيست اين سرويس دو نوبته و بيشتر شود يا به نقاط ديگر خليج هميشه فارس امتداد يابد. درصد از ظرفيت كشتي پر شده. 25 هزار تومان است و فقط12 قيمت بليت فقط تجهيزات آن براي سفر دريايي كوتاه چند ساعته بسيار خوب است. دستشويي و توالت، يك غرفة كوچك براي عرضة نوشيدني هاي گرم و سرد و تنقلات، صندلي هاي راحت، تلويزيون در هر رديف براي سرگرم نگاه داشتن مسافران. فقط عجيب است كه هيچ جايي براي بار مسافران ندارد. همه ناچارند بارها را در بخشي از ورودي كشتي تلنبار كنند.
\\n\\n،خوب است در پايان شرح اين بخش از سفر، به چشم اندازهاي مسير به خصوص در فاصلة ميان لنگه و چارك هم اشاره كنيم، كه جا به جا به خاطر بادگيرها و بركه هاي سفيد شبيه به كلاه بوقي و مسجدهاي تك منارة بي شمار از دور خوش منظره است. گاه در يك روستا چند مسجد هست كه نشان از ساختار قبيله اي اين روستاها دارد. كيلومتري بندر لنگه، بي آنكه متوجه شويم، 50 در تكه اي از مسير، در به تدريج از سيطرة بيابان كم مي شود، كوه ها نزديك تر و نزديك تر مي آيند و ناگهان خليج »هميشه فارس« به رنگ آبي فيروزه اي درخشان در سمت چپ پديدار مي شود. جادة باريك را پاي كوه و برفراز دريا كنده اند. چشم انداز درياي فيروزه اي و كوه هاي سپيد و رنگي در اين ناحيه بس زيباست. و البته نبايد بدون اشاره به روستاي مغويه، در فاصلة ميان لنگه و چارك، با كشتي طاووس بهشتي عازم كيش شويم. چون در لنگه به ما گفتند در
\\n\\nمغويه مي توانيم آثار تاريخي ببينيم. مغويه با جادة اصلي خيلي فاصله ندارد ولي شايد همين فاصله باعث ماندگاري همين دو پارچه ساختمان تاريخي شده باشد كه در آنجا ديديم. يكي از آن ها قلعة قديمي شيخ سلطان مزروقي است. در آن بسته است. اهالي كه در يك مجلس ختم در مسجد مغويه شركت دارند، شمارة تلفن همراه نگهبان را به ما مي دهند، اما نمي توانيم او را پيدا كنيم. قلعة قديمي زيبا اما در حال فروريزي است. خانه اي قديمي هم در پشت قلعه هست كه غوطه ور در سكوت و آرامشي شگفت انگيز، با درخت هاي غرقه در گل، در پرتو آفتاب دلنشين زمستان جنوب، حال و هوايي دلنشين و در عين حال عجيب دارد. اما نقاشي ديواري نزديك اين خانه عجيب تر از آن است. معلوم نيست چه كسي در دستگاه اداري اين محل مبتكر آن بوده.
\\n\\nكيش منطقة آزاد كيش، »مرواريد خليج هميشه فارس«، را با دو كلمه مي توان توصيف كرد: پلاژ خريد. بنابراين اگر علاقة شگفت انگيز ما ايرانيان را به خريد، و البته فروش، و به دلفين، حيوان نجيب دريايي، كه مجسمه هايش را در اقصي نقاط كشور وسط ميدان ها نشانده ايم، و به گردش در طبيعت همراه با ساز و آواز در نظر بگيريم، بررسي بيشتر علل توجه فوق العادة سال هاي اخير به كيش، لازم نخواهد بود. البته در رتبة بعدي مي توان بلوار در بلوارهاي مزين به درختان گلدار كيش و شهرك هاي ويلايي چشم نواز آن را هم كه به عينه به شهرهاي فلوريدا مي مانند، در نظر گرفت. كيش، يك بلوار پهن و نه چندان طولاني است down town مركز يا به اصطلاح كه در يك سوي آن مراكز خريد متعدد صف كشيده اند و در سوي ديگر، كه بيشتر شكل محله اي دارد، انواع مغازه هاي كوچك از ميوه فروشي و بقالي، نانوايي و ... قرار دارند، با ميوه ها و اجناس ديگر به دو برابر قيمت، به بهانة هزينه هاي حمل آن ها به جزيره. در نزديكي هرچند شهرك ويلايي فلوريدايي هم معمولاً يك مركز خريد كوچك شامل سوپرماركت، نانوايي، ميوه فروشي، خشكشويي و ... وجود دارد. در هر دو سوي بلوار مركزي و همچنين در بلوارهاي همجوار آن در شمال و جنوب و شرق و غرب هتل هاي بي شمار صف كشيده اند، همه تا حد ممكن پست مدرن و هركدام به شكلي تا حد ممكن عجيب. فعاليت تب آلود در اين هتل ها تماشايي است. باربران زور مي زنند با كمك شوهرها چمدان هاي عظيم را از آسانسورها بيرون بكشند و به ون هاي عازم فرودگاه ببرند و خانم ها، كه با يك دست روسري را نگاه داشته اند و با دست ديگر بسته هاي پلاستيكي اجناس سبك تر را مي آورند، دنبال آن ها مي دوند و دستور مي دهند، و بچه ها زير دست وپاي آن ها مي لولند. گشت و گذار در اين هتل ها و تماشاي اين مسافران و همچنين لباس فرم بعضي از كارمندان آن ها كه تكه هاي رنگي آويخته به كلاه هايي چسبيده به سر، شبيه لباس هاي مهمانداران هماست، مي تواند يكي از برنامه هاي جالب كيش باشد. يك برنامة ديگر هم مسلماً گشت وگذار در مراكز خريد و ديدن فروشندگان چيني
\\n\\nبعضي از مغازه هاي فروش محصولات چيني است كه فارسي هم حرف مي زنند. باقي مغازه ها فروشندة چيني ندارند، اما پر از كالاهاي چيني اند. يكي از فروشندگان در مقابل سؤال هاي مكرر ما دربارة مسقط الرأس كالاها، با بي صبري پاسخ مي دهد: در اين مغازه فقط من ايراني ام، همه چيز چيني است. و فروشگاه ها به معناي واقعي كلمه آكنده از بنجل ترين اجناس چيني اند، هرچند گفته مي شود اجناس بهتر آن ها هم يك جاهايي عرضه مي شود. فروشگاه ها و مراكز خريد براي دامن زدن به اشتياق خريداران، كه به اندازة كافي قوي به نظر مي رسد، برنامه هاي قرعه كشي و تفريحي راه مي اندازند. ما هم در يكي از آن ها شركت مي كنيم. مجري برنامه پسر جواني است با ريش پر و پيمان. او ابتدا از طرف همة عزيزاني كه براي آن بازار زحمت مي كشند و از خريداران تشكر مي كند. بعد مي افزايد: »ما در خدمت روحية شاد شما هستيم. يك دست قشنگ بزنيد براي خودتان و عزيزانتان. لطفاً شئونات اسلامي را هم رعايت كنيد. جيغ و سوت و دست زدن اشكالي ندارد، اما از حركات چرخشي و لرزشي كه براي ما مشكل ايجاد مي كند، اجتناب كنيد.« بعد هم قرعه كشي همراه با اجراي موزيك توسط يك گروه دونفره آغاز مي شود، در حالي كه خريداران شركت كننده در قرعه كشي هماهنگ با ريتم موسيقي دست مي زنند، مجري برنامه برندگان خوشبخت سشوار و كالاهاي ديگر، يا بليت كشتي تفريحي را، كه از روي آن مي توان »غروب باشكوه خليج هميشه فارس را در پس كشتي پرتغالي« تماشا كرد، معرفي مي كند و مرتب از خريداران مي خواهد برندگان خوشبخت را بيشتر تشويق كنند. برنامة تماشاي غروب خورشيد در پس كشتي پرتغالي، تماشاي بازي و رقص دلفين ها و جزيرة مرجاني هم از برنامه هاي تفريحي مهم كيش است. كشتي طاووس بهشتي، كه با آن به ديدن اين غروب باشكوه مي رويم، همان كشتي مسافربري است كه از چارك و بندر آفتاب مسافر مي آورد و مي برد و در ساعت هاي بيكاري به تورهاي گردشي كرايه داده مي شود. دو جوان خوش چهره، كه ارگ و گيتار مي نوازند، برنامه اجرا مي كنند و باز هم هداياي بازار ديگري قرعه كشي مي شود و باز هم تقاضا مي كنند
\\n\\nبه افتخار خودتان دست بزنيد. ولي دو جوان الحق و الانصاف خوب مي خوانند و اجراي زندة آهنگ هاي خاطره انگيز دلچسب تر از تماشاي غروب در ميان جمعيت روي عرشه است كه يكسره فيلم و عكس مي گيرند. اما كيش غير از خيابان هاي مركزي و شهرك هاي فلوريدايي، يكي دو محلة قديمي و آثار تاريخي هم دارد. حتي مي توان مدعي شد آثار تاريخي اش تقريباً به اندازة شهرهاي خيلي قديمي تر مثل بندرعباس است. ظاهراً حفظ و مرمت اين آثار هم بخشي از برنامة جذب توريست به كيش بوده. يك ساختمان قديمي در دست مرمت، كاريز و شهر زيرزميني، كه در واقع مسير قناتي قديمي است و پس از بازسازي در آن رستوران و كافي شاپ هم ساخته شده، از جملة اين آثارند. صفين و محلة عرب ها، كه يك مسجد خاتم و كوچه هاي باريكي با ساختمان هاي سپيد، شبيه باقي نواحي جنوبي ايران دارد، محل استقرار يك بازار كوچك به نام بازار عرب هاست كه البته خيلي قديمي نيست و احتمالاً روي خرابه هاي بازار كهنه ساخته شده. در نزديكي اين بازار يك پارك بزرگ با بوته هاي پرگل خرزهره به رنگ قرمز درخشان ساخته اند. اهالي اين محله اهالي بومي كيش محسوب مي شوند كه تعدادشان در مقابل جمعيتي كه خارج از جزيره براي كار به آنجا آمده اند، عددي نيست. در يكي از بوردهاي تبليغاتي از اهالي كيش به نام »كيش وندان« ياد شده است. خوب است در پايان يادآوري كنيم كه كيش براي آن هايي هم كه اهل خريد و
\\n\\nتماشاي دلفين ها و برنامه هاي تفريحي همراه با ساز و آواز و قرعه كشي نيستند، مناظر زيباي طبيعي براي عرضه دارد و امكان شنا در دريا، در اوج زمستان.
\\n\\nپانوشت ها: ، 84 نقل از محمد رفيع محموديان، »جغرافياي وجود:ادبيات ترس و درماندگي«، فصلنامة نگاه نو، شمارة-1 : »دريا زندگي است. آكنده از موج، باد، و جنب و جوش است؛ گسترده و باز، افقي48 ، صفحة88 زمستان از امكانات اقتصادي و اجتماعي را بر انسان مي گشايد و انسان را به سوي خود مي خواند. دريا با رازوارگي خود كنجكاوي انسان را برمي انگيزد و انسان را به گسترش قلمرو شناخت خود فرا مي خواند. بندرلنگه نيز كنار دريا واقع است. دريا هستي جغرافيايي آن را رقم مي زند و بخش مهمي از زندگي اقتصادي آن را با ماهي و قاچاق تأمين مي كند، افق باز و گسترده اي را نيز براي آن مي گشايد، و شهر را به جهان پيرامون وصل مي كند؛ اما درياي بندرلنگه نه افقي از زندگي و جنب و جوش كه گستره اي از مرگ و نيستي را بر انسان ها مي گشايد. در بندرلنگه دريا افقي بسته است و پايان جهان است. دريا در اينجا گستره اي است كه در آن انسان نه با امكانات خود كه با محدوديت هاي وجودي خود روبه رو مي شود. در داستان يك شهر، دريا از همان آغاز با مرگ شريفه پا به عرصة داستان مي نهد. دريا جسد شريفه را به شهر تحويل مي دهد. جز اين، دريا ديگر حضوري جدي در كتاب ندارد. آنچه در داستان نماد زندگي است، خوشگذراني، تفريح، رقابت هاي عشقي و بگومگوهاي روزمره، همه در دورترين نقطة شهر از دريا، در پشته، رخ مي دهند. در قصه هاي ترس و لرز ]غلامحسين ساعدي[، دريا مرموز، مخوف و بي دروپيكر است. آرامش آن مرموز جلوه مي كند، از آن بادهايي برمي خيزد كه مي توانند ويرانگر باشند و در قصة پنجم موتور لنج تازه خريده شدة روستاييان را غرق مي كند. دريا در ترس و لرز بيشتر رفتار و هيبت موجودي زنده، جانوري مخوف را دارد تا بخشي از جغرافياي منطقه. در كتاب هاي عباس عبدي نيز دريا با آنكه ديگر مخوف و مرگ اندود نيست، ولي درست آن گاه كه از آن انتظار نمي رود، با طوفان و رازوارگي، وجود خود را به رخ مي كشد. در كتاب هاي عبدي دريا بيشتر با ماهي و مسافرت به جزيره هاي پيرامون تداعي مي شود.«
\n