دو شهر را در ایران سراغ دارم که وارد شدن به آنها حس و حالی مانند ورود به خانه یا ملکی شخصی را دارد و عارضهای طبیعی، نقش دیوار را بازی کرده و فضاهای درون و بیرون شهر را با مرزی قاطع متمایز میکند: اولی کلات نادری در شمال خراسان، شهری محصور میان رشتهکوههایی کمابیش بیضوی است و راه ورودی کنونیاش تونلی است که با گذر از آن یکباره از کوهستانی لخت و زمخت به محیطی شهری با عناصر و اجزایی شبیه بیشتر شهرها وارد میشویم. دومین شهری که چنین حال و هوایی دارد بندر سیراف در لبه جنوبی فلات ایران و بر کرانه خلیج فارس است.
سیراف بر دامنه جنوبی آخرین رشتهکوههای زاگرس برپا شده و به خلاف بیشتر بندرها که بر زمین صافی در ادامه پهنه دریا خود را گستردهاند روی باریکه شیبداری ساخته شده که دامنه همان آخرین رشته است که کمابیش با همان شیب به درون آب ادامه یافته است. سیراف نه در ادامه سطح دریا که مشرف بر دریاست، مانند کیفیتی که در برخی روستاهای جزیرههای آتشفشانی مدیترانه (مانند استرومبولی) میشود دید، با توپوگرافی خاصی که منجر به گسترشی خطی شده و شهری که عملاً یک خیابان اصلی به موازات خطالرأس کوه و کرانه دریا دارد.
در محدوده بخش سیراف راه میان بوشهر و بندرعباس از پشت (شمال) آخرین رشته کنار دریا میگذرد، همانی که سیراف بر دامنه جنوبیاش است. کنار این جاده از پیش از کنگان (در ۳۰ کیلومتری غرب سیراف) تا حوالی چاه مبارک در شرق عسلویه و در طولی حدود یکصد کیلومتر تکه به تکه تأسیسات گازی و پتروشیمی برپا شدهاند. این تأسیسات نه فقط هوای منطقه را به شدت آلودهاند بلکه با عناصر عمودی بلند و پرشمار خود و صدها تیر بلندی که برقشان را میرسانند سیمای طبیعی منطقه را بسیار «شلوغ» کردهاند. راه دسترسی به سیراف از همین جاده جدا میشود و با گذر از تنگهای که آخرین رشتهکوه را قطع میکند به سیراف میرسد. گذر از تنگه، ورود به سیرافی که دورنمایی ندارد، دیدن یکباره آبیِ پهنه دریا، و هوایی که به شکل عجیبی پاکیزهتر از هوای طول جاده است، مانند وارد شدن به باغی آرام و مصفا در ته کوچهای منشعب از یک خیابان اصلی شلوغ و پرصداست و همان حس آرامش و خلوت را القا میکند. همچنین خود تنگه که فضایش بیشباهت به فضاهای ورودیِ پرآذین بناهای پرشکوه تاریخی نیست که آذینش نه مقرنس و کاشی و گچبری که حجمها و نقوشی انتزاعی و نتیجه حجاریِ هزاران ساله نیروهای طبیعی است.
سیراف جز ساختار فضاییِ خطیاش و اشرافی که بر پهنه دریا دارد ویژگی دیگری هم دارد که میان شهرها و روستاهای کنارهایِ استان بوشهر کمنظیر است و آن چسبیدنش به لبه دریاست. از دو سه شهر بزرگ که بگذریم بیشتر شهرها و روستاهای ساحلی بوشهر کنار آب نیستند و چند کیلومتری از لب دریا عقب نشستهاند، بندرگاه و اسکلهای دارند که قایقها و لنجهایشان در آن پارک کنند ولی بافت مسکونی آنها عقبتر است. این عقبنشینی احتمالاً دلیلی آبی داشته باشد: همه نقاط جمعیتی استان بوشهر چه برای آشامیدن و چه برای کشاورزی و باغداری و دامداریِ محدودِ خود متکی به آبی هستند که از درههای زاگرس سرازیر میشود. زمینهای کنارهای غالباً تا عمق چند کیلومتر شور هستند و نه فقط کمتر گیاهی جز چند گونه شورپسند بر آنها میروید بلکه آب را اعم از سطحی و زیرزمینی شور میکنند. اما سیراف نشسته بر بلندی به پشتوانه آب شیرینی که در دره لیر در شمال خود دارد، بر کرانه دریا خوش نشسته است. گو اینکه اندازه این آب کمتر و سختیِ زمینِ سنگیِ سیراف بیشتر از آنی است که باغداری و دامداری را در سیراف ممکن کند، ولی همین آب اندک طی قرنها نه فقط سیرافیان را سیراب کرده بلکه آب «سفائن بحری» بندر سیراف را هم تأمین کرده است.
سیراف لااقل از عهد حکمرانی اردشیر بابکان تا اواخر قرن چهارم هجری و زلزلهای که ویرانش کرد مهمترین بندر ایرانی خلیج فارس بوده و گویا با بندرهایی تا چین و هندوستان و زنگبار مراوده داشته است. اینکه چرا میان این همه جا این جای خاص و عجیب برای مهمترین بندر برگزیده شده، احتمالاً نتیجه همنشینیِ سه عامل ژرفای مناسب کرانه، دسترسی به آب شیرین، و دید و اشراف به دریا و امکان کنترل و در صورت لزوم دفاع از بندر بوده است. تقریباً همه جای سیراف دید خوبی به دریا دارد: چیزی که هر جای دیگر سرش دعواست و حتی هتلها بابت آن از میهمانان پول اضافه میخواهند در سیراف ارزان و فراوان و در دسترس همگان است. بهترین دیدِ به دریا را بین همه بناهای جدید و قدیم، قلعه نصوری دارد که روزگاری حاکمنشین سیراف بوده است.
اما دید و اشراف قلعه نصوری را نمیشود با دیدگاه کنونی تحلیل کرد که مثلاً خواستهاند آن بالا بنشینند و دریا را تماشا کنند و کیف کنند: چند روزی را که در سیراف گذراندم این موقعیت نصیبم شد که در خانهای بازمانده از یکی از خاندانهای کهن سیرافی سر کنم، خانهای که به نظر میآمد با همه بازسازیهایی که در آن شده ساختار فضایی اصیلِ آن کمابیش باقی است. درهای اتاقهای این خانه به سمت شمال غرب و رو به حیاطی گشوده میشدند که درختهایش تیزی آفتابِ خوابیده عصر را میگرفتند. پنجره هم اصلاً نداشتند که بخواهد به سمتی باز شود، تنها روزنی کوچک بالای در ورودی داشتند که درون اتاق ظلمات مطلق نشود. به عبارتی در معماری این خانه به رغم آنکه زمینش در یکی از نزدیکترین فاصلهها به دریا بود و با ارتفاعش نسبت به دریا اشراف کاملی بر آن داشت، مقوله دید و چشمانداز اصلاً محلی از اعراب نداشت.
ترجیحی کمابیش مشابه را هنوز میشود در روستاها و شهرهای کوچکی دید که هنوز خلوت و آراماند و برای اهالیشان سکوت خیلی مهم نیست چون چیزی است که زیاد دارند، و مثلاً اگر مسافری صدای ناهنجارِ موزیک مبتذل را دیوانهوار بلند کند چندان ناراحت نمیشوند. اما در سیراف موضوع فراتر از عادت و تکرار میرود: مقوله چشمانداز و منظر یا دیگر ملاحظات معمارانهای که به ویژه برای شهرنشینان امروزی اهمیت یافتهاند در جایی چون سیراف در سایه عاملِ کاملاً غالبِ گرما قرار میگیرند. گرمای سیراف جوری است که به خصوص تا پیش از آمدن کولر و یخچال میتوانسته از حد تحمل آدمیزاد فراتر برود و بدیهی است که برای کسی که از گرما در شرف پس افتادن است نمیشود از چشمانداز و چنین چیزهایی گفت، و حاضر است از دید و منظر و نور طبیعی و خیلی چیزهای دیگر بگذرد تا دمی از شر گرما بیاساید.
اما اثر ژرفای تاریخی سیراف و بدهبستانی که از گذشتههای دور با جهان خارج داشته را هم اکنون هم میشود احساس کرد: در آثار و بناهای بازمانده سیراف رد و اثر چند دوره تاریخی با چند ذهنیت و فرهنگ متفاوت را میشود دید که چون ساختارِ رسوبیِ کوهی که سیراف بر آن نشسته لایه به لایه بر هم نشستهاند. همچنین در احوال و رفتار سیرافیان اصالتی پیداست که نمیتواند به این ریشهدار بودن تاریخی بیربط باشد، تاریخی که حتی اگر کسی چیزی از آن نداند آن را در حال و هوای شهرش لمس میکند و گویی در اعماق نهادش رسوب کرده است.
صحنه اصلی سیراف همین باریکه شیبدار لب دریاست، ولی سیراف پشتصحنهای هم دارد که بقا و «فنای» صحنه اصلی متکی بر آن است: در کوهی که سیراف بر آن یله داده درهای هست به نام لیر، که گورهای سنگیاش، استودانهایش، و چاههای آبش شناخته شده و مشهور هستند. روایت رایج درباره گورهای سنگی دره لیر این است که به قصد ایستاندنِ آب و نفوذ دادن آن در سفره زیرزمینی ساخته شدهاند و بعدها به دلیلهایی چون زلزله یا شیوع بیماری و به تبع آن جهش ناگهانیِ شمار اموات، به جای گور استفاده شدهاند. کسانی که در تحقیق خود به چنین نتیجهای رسیدهاند شواهدی هم برای آن دارند، اما برای خود من معلوم نیست که اگر منظور گردآوری آب بوده چرا چالهها همه مستطیلی و یکاندازه ساخته شدهاند؟ و یا بعضاً روی خطالرأس ساخته شدهاند که آب لحظهای هم روی آن مکث نمیکند؟ یا طول مستطیلها نه در راستای خطوط تراز که عمود بر آنهاست؟ در حالی که هر ساخته و هر سازه مربوط به آب از جمله همین چاههای دره لیر شکل و ساختارش تابع منطق هیدرولیک و رفتار و ماهیتِ فیزیکیِ آب و سیال است.
در هر حال شأن نزول این گورچالهها هرچه بوده دو چیزِ دره لیر مسلم است: چاههای کنده شده در این دره تأمینکننده آب شیرین سیراف و کشتیهایش بودهاند، و دیگر اینکه نزدیکِ همین چاهها، دخمهها و استودانهایی هست که کاربردی جز تدفین مردگان نداشتهاند. ضمن آنکه گورهای روباز با جهتهای جغرافیایی متفاوت تصریح میکنند که از سوی اهالیِ دینها و آیینهای متفاوتی استفاده شدهاند.
آب مایه زندگی و آبادانی است و این را کمتر کسی به خوبی سیرافیان میتواند لمس کند. از سوی دیگر گورستان و مرده و جنازه همواره ناپاک و نامبارک شمرده میشوند، تا جایی که حتی گورستانهای محلهای تهران به بهانه سلامت و بهداشت محیط تعطیل میشوند تا در جوار کلانشهر تهران کلانشهر دیگری ویژه اموات درست شود. اما در دره لیر مرگ و زندگی قرنهاست که همنشیناند و در عرصه نه چندان وسیع آن، چاههای آب و گورها و استودانها نزدیک همدیگر نشستهاند، همنشینی هزار و چندصدسالهای که ظاهراً تاکنون سلامت و بهداشت کسی را تهدید نکرده است.
سیراف هم اکنون رونق و اهمیت دوران ساسانی یا قرون آغازین اسلامی را ندارد، ولی شهر آباد و زندهای است که با زیباییِ یگانه خود هر تازه رسیدهای را جادو میکند، و از شمار زیاد رستورانها و کافههایش میشود حدس زد که مردم اهل حالی دارد که دستشان به دهانشان میرسد. شهرهای جنوبی به خصوص در بعد از ظهر تابستان ظاهر بیحالی دارند که گویی افسرده گرماست، ولی زیر این پوستِ افسرده زندگی شاد و رنگینی جاری است که از غروب تا پاسی از شب خود را نشان میدهد. در همان خانهای که یادی از آن کردم دو گربه ساکن بودند که ظاهری لاغر و نزار داشتند اما بعد یکی دو ساعت که خودمانی و دستی شدند معلوم شد که نه فقط بسیار فرز و قبراقاند بلکه بدنی پر و قوی دارند که اصلاً نزار نیست، اما موی کوتاهشان ظاهرشان را آن جوری نشان میدهد. زندگی در شهرهای جنوب بیشباهت به احوال آن دو گربه نیست، به ویژه در سیراف که مثل قلیه ماهی و فلافل لذیذش و مثل لباسهای رنگین بانوانش پر از رنگ و مزه است.
۱. در برخی منابع اینترنتی برای روزگار رونق سیراف جمعیتی سیصدهزار نفری ذکر شده که بیتردید غلط است. نه زمین سیراف جای چنین جمعیتی را دارد و نه آب باریکِ آن کفاف حتی آشامیدن آن همه را میدهد.
۲. در روستای بسیار زیبای نایبند در جنوب خراسان شمار نه چندان کمی از اهالی، مالک و راننده کامیون هستند و بیشتر هم از آن بنزهای تکمحور ده تن و به قول رانندهها سگدنده دارند. اگر کسی از نایبندیها با یکی از آن سگدندهها وارد بافت روستا شود و همه را از صدا و دودش مستفیض کند کار بدی نکرده، چون سکوت یکنواخت و هوای همیشه پاکیزه را تنوعی داده است. ضمن آنکه در نایبند تایرهای کهنه همان کامیونها برای دیوارچینیِ آغل و کرتبندیِ زمینهای شیبدار و ... کاربرد دارند. نایبند را ماسوله کویر میگویند، ولی اگر گاراژ کویر هم بگویند چندان بیمناسبت نیست.
۳. فروغ فرخزاد جایی و در ستایش کسی که شب از رویای او رنگین شده میگوید: «آه ای روشن طلوع بیغروب / آفتاب سرزمینهای جنوب». احتمالاً فروغ، آفتاب جنوبی را در ماه دی و بهمن لمس کرده بوده، که اگر آفتابِ ظهرِ تیرماهِ جنوب به تنش خورده بود این مصرع را در هجویهای میآورد.
۴. حکیم فرزانهای را پرسیدند: درد عاشقی سختتر است یا درد گرسنگی؟ فرمود: نیمروزی از توالت محروم شوی هر دو را فراموش میکنی ... گرمای جایی چون سیراف به شدتی است که میتواند هر دغدغه دیگری را از یاد ببرد.
