یک: چند قدم تا سرپل جدول کنار جوى آب، نرده کنار پیاده رو، تابلو ى مغازه ها. کاغذ هاى تبلیغاتى کوچک و بزرگ روى دیوار ، گرد و خاك جمع شده پاى دیوار، صداى بى شمار اتومبیل مسیر کنارى، کرکره جمع شده بالاى شیشه مغازه ها که روزى سفید بوده ، اخم کسانى که در صف خودپرداز بانک ایستاده اند. تصویرى از اعدادى که قیمت اجناس مختلف را جلوى چشم آدم -ماتریکس مانند مى گذارند، تکه پارچه هاى بسته شده به شاخه درختان براى زیباسازى، یک بنر تبلیغاتى که حاکى از چیز خاصى نیست. تلاش پسربچه اى با کوله مدرسه براى رساندن خود به ارتفاع پیشخوان بستنى فروشى هم زمان با کلنجار رفتنش با تعدادى اسکناس نیمه مچاله در دستش، خانم هایى که با سبدهاى خرید چرخ دار، با نیم نگاهى به مغازه ها و نیم نگاهى دیگر به ظاهر دیگر حاضران پیاده رو، با سرعتى معقول از کنار پسربچه مى گذرند. ناسزایى که از چند متر آن طرف تر از یک ماشین به گوش مى رسد. دو مغازه دار که در فاصله بین در هاى مغازه شان ایستاده اند و بگوبخند مى کنند و سیگار مى کشند. پشتشان نفر بعدى، دستش را روى جیبش مى فشارد تا خیالش از حضور کیف پولش راحت شود. راننده اى که در حال توجیه پلیس راهنمایى و رانندگى است و سعى مى کند پلیس را از جریمه کردن وا دارد، پیرزنى که چادرش را مى جود و منتظر است راننده بیاید. هم زمان نام تعداد زیادى مقصد از رانندگان ایستگاه تاکسى شنیده مى شود. گه گدارى هم یک خانم بور که مشخصاً به استفاده از روسرى آشنا نبوده به همراهش چیزى به زبانى دیگر مى گوید. سنتور، گیتار، فلوت و دیگر سازها، هر چند وقت یکبار در کنار مسیر نواخته مى شوند، بوق یکسرى ماشین که اعتقاد دارند نوبتشان شده و مى خواهند توجه پلیس را جلب کنند، صداى ساز را قطع مى کند. و کسانى که در چشمشان گنگى و نگرانى موج مى زند و ایستاده اند به تماشاى تمام اینها. میدان تجریش پر است از هم پوشانى رفتار ها و فضاهاى متعدد در شبانه روز، و به دلیل خصوصیات ویژه مکانى اش، مفصلى است پر رفت و آمد، جایى است که نمى توان آن را به قشر خاصى نسبت داد و فعالیتى یگانه براى آن تصور کرد، پیچیدگى و تعدد لایه هاى رفتارى آن شاید بارزترین ویژگى اش باشد. به تبع این همه تفاوت و تعدد رفتارى، تعداد زیادى خرد فضاى سیال، در نقاط مختلفش شکل مى گیرد، در زمان هاى متفاوت، که عموماً موقت هستند و با شروع یک اتفاق و کنش انسانى جان مى گیرند و با اتمام آن، از بین مى روند. همین خردفضاهاى میرا هستند که هویت تجریش را براى ما شکل داده اند. کسانى که به عنوان مقصد به اینجا نگاه مى کنند، با توجه به زمانِ امکانِ بودنِ آن فضا، مى آیند.
\\n\\nدو: چیزهایى که هستند و مایى که هستیم، یکجا. لحظه اى از حضور و مواجهه - هر کس از اینجا مى گذرد، یک برداشت شخصى با شرایط دارد. نوعى میزان تعلق به فضا که قابل اندازه گیرى نیست، اما در چهره شان و نوع ایستادن و حرکتشان و تُن صدایشان در حین صحبت که در نقاط مختلف، تفاوت دارد، بازتابش پیداست. انگار که ردپاى تأثیر فیزیک فضا بر نوع کنش مراجعان در همین شاخص ها، دیده مى شود. عرض پیاده راه، فاصله تا ماشین ها، بودن یا نبودن جوى آب میان راه و خیابان، بودن یا نبودن درخت میان یک شخص پیاده و ماشین، نرده میان آنها و اندازه و رنگ و جنس و تمام خصوصیات دیگرش، فاصله تا شیشه ویترین مغازه، فاصله تا ایستگاه تاکسى، مقدار نور آفتاب و تابیدنش بر سرمان، قیافه ساختمان هاى اطراف هنگام خیس شدن از آب باران، رنگ نور چراغ هاى نارنجى چراغ ترمز ماشین ها همراه -اطراف که با حضور همیشگى نور قرمز است، کف پوش راه که تماس بدن ما با آن برقرار مى شود، دیگر پیاده روان با موجود، به - چیزهاى- تمام خصوصیاتشان، بوهایى که از انواع خوراکى ها و مشام مى رسد، و بسیارى شاخص هاى دیگر، بر رفتارمان هنگام عبور از آنجا تأثیر دارند. خیلى از این شاخص ها حالتى از فضا از جنس دیکته کردن و امکان رو به اجبار دارند و تعدادى، امکان رو به اختیار. بیشتر کسانى که در چهره شان »همه چیز سر جایش است« دیده مى شود، در همان نقاط امکان رو به اختیار، حضور دارند. امکان توأم با امنیت. امنیت براى بسیارى، این روزها عامل اول در راستاى پذیرش یک فضاست، این امنیت شامل همه اقسام آن مى شود. امنیتى نسبى که شخص در همنشینى فیزیکى با خودروها ، دیگر افراد، درودیوار و دیگر عناصر حاضر، به آن نیاز دارد. میزان دیده شدن شخص در حین ایستادن، میزان شنیده شدن حرف هایش با همراهش توسط دیگران، و به طور کلى احترام به حباب امنیت شخصى هر فرد در میان یک فضاى جمعى شهرى، ارزشى به فرد مى دهد که موجب مى شود، شخص با فضاى پیرامونش یکى شود و خود را قسمتى از آن بداند و این در ساختار هویت آن لحظه از فضا، نقش بزرگى ایفا مى کند. موضوع دیگر نقاطى است که میان راه، خالى مى شوند. خالى شدنى که شخص، حضور در آن را حق خود بداند، در یک فضاى عمومى شهرى، خالى بودن، قدمى در راستاى رسیدن به اختیار و امکان در فضاست. اما اینکه جایى که براى مردم آماده شده - خالى- آجر و شیشه و ساختمان نباشد، با یک باشد، تفاوت هاى زیادى دارد. چنین جایى و فضایى که در آن امکان، آزادى و انتخاب وجود داشته باشد، مى تواند مانند یک مجراى تنفسى رفتارى در میان شهر نقش بازى کند و تنوع و راه هاى فراوان را مقابل فرد قرار دهد. که میان یک رشته رفتار متحرك و گاه پرتنش قرار - سکوت سفید- یک فردى - مى گیرد و روند اتفاقات را تنظیم مى کند. اتفاقاتى عموماً جمعى و یا .- در بستر جمعى
\\n\\nعکس از پارسا جلالیان عکس از پارسا جلالیان
\\n\\nساختمان هاى کنارCrtl+Shift+i :سه فرض کنید پیاده روى تجریش یک پروژه معمارى است که در نقشه اى سیاه و سفید، با یک حجم پیچ خورده نارنجى مشخص شده، میان خطوط کم رنگ بسترش که خیابان ها و بناها هستند، مثل یک موجود ارگانیک، چیزى شبیه به یک مار، رقصان و در حال حرکت. از همین شمایل زنده و متحرك، مى توان دریافت که چیزى است پیچیده و داراى پتانسیل هاى فراوان. البته هر جا که پتانسیل باشد، در مقابلش، با بى توجهى مى تواند به همان قدرت، شکست بخورد. با کمى قدم زدن میان هیولاى نارنجى مى بینیم که در هر نقطه اش با سرعت و رفتار خاصى مواجه مى شویم. در این میان مهم ترین عنصر فضاساز، به جز ما، )دیگر پیاده روان( هستند. آنها بسیار مهم تر و مؤثرتر از آجر و سیمان و شیشه و ...، هستند. اصلاً همین که هم ما هستیم و هم دیگران، در یک جایى که مال هیچ کداممان نیست و در عین حال مال همه مان هست، باعث مى شود رفتار ما در برابر شهر عیان شود. در هر لحظه سفرمان در این پروژه، میزانى از راحتى نسبت به فضا و به ویژه به اطرافیانمان داریم. در بدترین حالت، حرکتى سریع و ماشینى در پیاده راه داریم که در واقع اغلب هم همین است. اگر شرایط کمى بهتر باشد، احتمالاً کمى مکث خواهیم کرد، سرعت راه رفتنمان کمتر خواهد بود، زمان بیشترى را در پروژه نارنجیمان صرف مى کنیم و به جاى اخم و سرعت زیاد پاها، به لبخند و کمى نگاه به اطراف، مى پردازیم. در مرتبه بعدى مى توانیم بایستیم، بنشینیم، حرف بزنیم، بخندیم و هزار کار دیگر، در واقع به بنیادى ترین خصوصیتمان یعنى امکان انتخاب مى رسیم، در کنار مردم و بین مصالح انسان ساخت، در این لحظه اگر تعامل و ارتباط ما با اطرافیانمان اتفاق بیفتد، در واقع امکان این کنش جمعى را حق خود بدانیم، شهر اتفاق مى افتد. اگر شهر شد، دیگر خیابان و پیاده رو، مسیر نیستند و خرد مقصد مى شوند و باعث مى شوند در شهر باشیم و بمانیم، درست تر بگویم، شهر باشیم.
\\n\\nچهار: میدان جنگ هر قدر شلوغى آدم ها، آدم جذب مى کند، ازدیاد این آهن پاره هاى خوش رنگ و لعاب، آدم را مى راند. بر اساس رفتار و احساساتى که از دیدن دیگران، در لحظه درون ذهن شکل مى گیرد، تصمیم مى گیریم که از آنجا برویم یا نه. خیلى اوقات به خاطر کسانى که در تصویر مقابلمان، در راه مى بینیم، از آن مسیر دورى مى کنیم. اما آنها که ناگهان در آنجا قرار نگرفته اند، هر کدام به دنبال چیزى آنجا هستند و هر مخاطبى را مى توان به خرد فضایى از دنیاى شهر نسبت داد، همین نشانه گذارى و بررسى تعداد و شدت رفتارى آ نها، زور و برد هر فضا را برایمان مشخص مى کند. مثل یک برکه که بر چند نقطه از آن، تعدادى سنگ مى افتد و هرکدام موجى در آب ایجاد مى کنند، این امواج در گفتگو با هم و با برخورد به یکدیگر، در کنار شرایطى چون خصوصیات فیزیکى و اتفاقات طبیعى و از همه مهم تر، آدم ها و رفتارشان، میدانى مى سازند، مثل میدان جنگ، میدان تجریش. میدان جنگ، قبل از این هم میدانى بوده؟ شاید. میدان جنگ چیست؟ جایى است که لشکر ها به هم مى رسند و جلوى هم قد علم مى کنند و درگیرى آغاز مى شود. معمولاً گروهى مهاجم و دیگرى در موضع دفاع قرار مى گیرد. بماند که هر گروه براى خودش قهرمانانى دارد که یک تنه به دل دشمن مى زنند و با افتخار، از پا در مى آیند. یک سرى سرباز شبیه به هم، هستند که به تنهایى تأثیر آن چنانى ندارد، اما حضورشان در کنار هم، براى دشمن وحشت ایجاد مى کند. تیم هاى رده اول و قدر قدرت و قعر جدولى و کوچک ترها، همگى دور هم جمع شده اند. هر یک با دیگرى یا هم نظر است و یا مخالف. مردم حاضر در میدان هم سرباز هایشان هستند. هر چند به ناچار، گاه داور هم پا به میدان مى گذارد و وقتى پاى داور به زمین باز مى شود، با خودش فساد و طرف سمتى را گرفتن هم مى آورد. ماشین هاى دور میدان هم جز سر و صدا و تنگ کردن جاى باید ها، کار دیگرى انجام نمى دهند. بعضى وقت ها هم لشکرى پرزرق و برق با نیزه هایى تیز و نقره اى، از سرزمین هاى دوردست، به نام مرکز خرید، با لگد به میدان مى آید.
\\n\\nپیاده راه)؟(-پنج: پیاده رو چند وقت پیش، در تعطیلات نوروز، یک روز ظهر، نشسته بودم در یک فست فود دور میدان تجریش، تا به حال میدان را از آن زاویه ندیده بودم، حالتى غیرمعمول داشت، هم به خاطر کم بودن اتومبیل ها، هم بیشتر بودن رهگذران پیاده. پیاده ها فرق دیگرى هم با کسانى که چند هفته قبل، از آنجا مى گذشتند، داشتند. خیلى عجله اى در کارشان نبود و انگار سرعت راه رفتنشان کمتر شده بود و نگاه کردن به اطراف، بیشتر. صداى خنده هم بیشتر شنیده مى شد و صداى بوق و »آقا برو راهو بند آوردى« کمتر. تمام این حرف ها با یک پس زمینه آبى بى آلودگى آسمان، در قاب زرد رنگ پنجره رستوران، جلوى چشم هاى من بود. مى دانستم این وضع، ده روز عمر نمى کند و خیلى از این ویژگى هاى - گذراست و بیشتر از یک هفته کیفى با نوروز پیش آمده و با زمان مى روند. اما آن قدر هم دستمان بسته نیست که خیال نکنیم که همیشه این طور باشد یا حتى بهتر. همین که چند نفر در پیاده رو ایستاده باشند، چه به صحبت و معاشرت و چه به پرسه زدن و نگاه به اطراف، باعث مى شود کسى که به این قسمت از راه مى رسد، سرعتش را کم کند. اگر هم بهانه اى باشد، حتماً مى ایستد و زیباست حس تعلق و تملکى که فرد در آن چند لحظه به آن چند متر دارد، خود را غریبه نمى بیند و با لذت، ایستادن در آنجا را حق خود مى داند، در عین حال مى داند که اینجا حق کسى که چند قدم آن طرف تر ایستاده هم هست، نوعى به اشتراك گذاشتن یک داشته معنوى همراه با کمى خوش بینى، شهر! در تجریش تکه هایى از پیاده رو هستند که نه با خط و خطوط راه، بلکه با رفتار آدم ها به جنس دیگرى از پیاده رو تبدیل شده اند که مى شود در آن رفتارى به جز )رفتن( داشت. نمى دانم به آدم مى گوید که برو، اتفاق - امرى-کلمه پیاده رو از کجا آمده! همین که عجیبى است! اگر موضوع رفتن بود که خب خط کشى هم مى کردید و سه لاین اساسى تعریف مى کردید و تمام! شاید قرار نبوده به این جدیتى که این روزها در پیاده رو راه مى رویم، برویم! منظورم این است که هر قدر عرض راه را کم و زیاد کنیم که آدم ها هدایت شوند و بر اساس خواسته ما رفتار کنند، روزى مى آیند و بسته به نیازشان رفتار مى کنند و نه بر پایه برنامه ریزى هاى ما! اگر قبل از هر چیز واقع بین باشیم و بعد، اطرافیان و همشهرى هایمان را بشناسیم، مى بینیم که این
\\n\\nهمه میلیون نفر جمع شده ایم دور هم که حتى مجال نداریم جایى پیش روى هم بایستیم، تازه همین کانال هاى حرکتى انسانى هم خیلى جاها حذف شده اند و به جزئیات ظریف آسفالت تا پاى دیوار )کمى هم روى دیوار بچرخد، بهتر است( مى رسیم.
\\n\\nشش: هم شهرى. صبح تا شب از کنار هم رد مى شویم، خیلى وقت ها، هنگام این از کنار هم رد شدن ها، با هم غریبى مى کنیم، نسبت به هم جبهه مى گیریم، انگار رقیب هستیم، بعضى وقت ها هم دشمن. گاه منتظر جرقه اى هستیم تا شروع به پرخاش به هم کنیم. چند نفرمان وقتى در پیاده رو راه مى رویم به کسى که از رو به رو مى آید، نگاه همشهرى داریم؟ میان این وضع که انگار حضورمان براى هم، فقط دارد تنش ایجاد مى کند، یک سرى رفتار مى بینیم که انگار غریبه اند، برایمان عجیب جلوه مى کنند. رفتارهایى بر مبناى لبخند، امنیت و احترام، چیزهایى که کمتر در خیابان دیده مى شوند.-کوچه اگر چند نفر جایى در خیابان ایستاده باشند در حال حرف زدن و خندیدن، توجه مان به آنها جلب مى شود. کمى دردناك است، انگار بنیان را بر تنش و دورى قرار داده ایم و خنده شهرى برایمان غریبه است. خنده اى میان دو نفر که وسط پیاده رو رو به روى هم ایستاده اند و اسم یکدیگر را هم نمى دانند، اما حرف هایى براى به هم گفتن دارند. تکى تکى، دوتادوتا، ایستاده اند و کارى هم به کار هم ندارند، بعضى هایشان هم لیوانى به دست دارند، اما گاه که چشمشان به هم مى افتد، به هم لبخند مى زنند، همدیگر را نمى شناسند، اما آن تنشى که چند متر آن طرف تر به راه است، میانشان نیست. کمى مى گذرد. همان غریبه ها که لبخند زده بودند، با هم شروع به صحبت مى کنند. چند دقیقه حرف مى زنند، هنوز اسم یکدیگر را نمى دانند. مى خندند، آن تکه از پیاده رو را از اطرافش متمایز مى کنند. چند لحظه بعد با لبخند از هم خداحافظى مى کنند. انگار بدون تلاش و قصدى آن دقایق را »باهم« گذراندند. در آخر هم اسم هم را نفهمیدند، و فهمیدن اسم مهم نیست، در سرشان براى هم اسم داشتند، همشهرى. من چند لحظه در این ابر روستاى پر سر و صداى دوست داشتنى به اسم تهران، شهر دیدم.
\n