اگر هنگام بازگشت از دولاب نخواهید از مرکز شهر عبور کنید و به جای آن از بلوارهایی همچون نارمک، مجیدیه، تهراننو و تهرانپارس بگذرید، در آغاز راه متوجه تابلویی با نوشته «قصر فیروزه» میشوید. نام قصر برای آن چندان با مسمّا نیست. در گستره وسیع شرق تهران، که با خانههای آپارتمانی، ادارات و مجتمعهای ارتشی، نیروی هوایی و نهادهای انقلابی پر شده است، قصر فیروزه نام دوم یک منطقه است. اگر تابلوهای راهنما را ــ که قطعاً شخص را به مقصد مورد ادعایشان هدایت میکنند ــ دنبال کنید، به زودی به خیابان دوطرفهای میرسید که کمی پیشتر به خیابانی یکطرفه منتهی میشود و ناگهان کوتاه مییابد.
و جایی در همین منطقه وسیع، پشت دیوارها و نگهبانان، ساختمانی قرار دارد که آن ناحیه نام خود را از آن گرفته است. عکسی از آن قصر دارم که احتمالاً در اوایل قرن بیستم گرفته شده است؛ در جلوی عکس تعدادی از رجال ایرانی با ملازمانشان به چشم میخورند و همچنین یک خانم با کلاه و لباس ویکتوریایی که در آن محل غریب مینماید. یکی از آقایان با دوربین دوچشمی به چیزی مینگرد. قصر فیروزه به عنوان اقامتگاهی برای مظفرالدین شاه در هنگام شکار ساخته شده بود. وی در چهل و چهار سالگی بر تخت نشست، در پنجاه و چهار سالگی فرمان مشروطیت را امضا کرد و یک سال بعد، در ۱۲۸۶ شمسی، از دنیا رفت. قصر فیروزه در شمار ساختمانهایی است که از زمان او به جا مانده است.

این عکس را فرخ خادم یک روز هنگام صرف چای به من داد. این عکس در یکی از ملاقاتهای بیشمار ما در کارگاه و تاریکخانهای که هنوز نام پدر او را بر خود داشت و در خیابان باریکی پشت ساختمان ایرفرانس واقع شده بود، نظر مرا به خود جلب کرده بود. بعدازظهرهای بسیاری را در آن کارگاه گذرانده بودم، و خیلی وقتها که در انتظار از راه رسیدن فرخ خادم بودم، از تماشای اتاقهای پر از وسایل کار سه نسل عکاس لذت میبردم.
هنوز عکس مرد عینکی سالخوردهای را به یاد میآورم که در چشمان بیفروغش لبخندی دیده میشد. عکسهایی از یک خیابان را به یاد میآورم که هیچگاه نتوانستم بفهمم دقیقاً کجاست. ولی بیش از همه، عکسهای علی خادم را به خاطر میآورم: علی خادم با کت و شلوار رسمی در کنار نگهبانان غولپیکر یک کاخ اروپایی، علی خادم سوار بر فیل، علی خادم پیر شده در آن همه سفرهای مطبوعاتی. همچنین بریده روزنامهای را به خاطر میآورم که خبر نخستین جایزه عکاسی فرخ خادم جوان در آن درج شده بود.
در گوشهای، یک چمدان درب و داغان با برچسب کهنه سویسایر و نام هتلهایی در بمبئی و وین به چشم میخورد. نوشته روی دیوار این شعر حافظ بود: «ما قصه سکندر و دارا نخواندهایم / از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس.»


در آن روز بخصوص، فرخ خادم عکسی از قصر فیروزه به من نشان داد و گفت که نویسندگان مختلفی اعتقاد دارند این بنا با چشم داشتن به کاخ تروکادرو ساخته شده است، و از من پرسید که آیا با این کاخ اروپایی الهامبخش شاهان قاجار آشنایی دارم یا نه. پس از ابراز بیاطلاعی من، خواست که در صورت امکان اطلاعاتی برایش جمع کنم. همانجا عکس را با پروژههایی که قصد اجرای آنها را داشتیم ــ معماری مدرن در ایستگاههای راهآهن سرتاسری ایران، و پرترههای فواحش قاجار (یکی از آنها را جلوی پنجره، شعلهفشانی همچون فرشتهای با بال و ابر نقاشی کرده بودند) ــ بایگانی کردم و دیگر به آن فکر نکردم.

و بعدها، هنگامی که بیوگرافیهای گنگ و مبهم را میخواندم یا کتابهای جلدچرمی ترکخورده و خاکگرفته را ورق میزدم، به مراجعی در مورد قصر فیروزه برمیخوردم. اولین بار که توجهم جلب شد، هنگام خواندن خاطرات ممتحنالدوله بود. او که بعد از برچیده شدن القاب و عناوین به نام میرزا مهدی خان شقاقی شناخته میشد، این آوازه آمیخته به تردید را با خود دارد که نخستین معمار ایرانی تحصیلکرده اروپاست ــ هر چند باید متذکر شد که او بیشتر زندگی حرفهای خود را به نامهنگاری و ترجمه برای وزارت امور خارجه گذراند.
او در زمان امپراتوری ناپلئون سوم در فرانسه درس خواند و ادعا میکرد که مسئولیتهایی در طراحی قصر فیروزه بر عهده داشته است ــ هر چند به منبع الهام خود اشارهای نمیکند. او در خاطرات اشاره میکند که در یک روز تابستانی در دوشان تپه طرح کلی ساختمان را در محل به ناصرالدین شاه نشان داد، اشاره میکند که ساختمان تا بیست سال بعد ساخته نشد، و اینکه او هرگز پاداشی برای طرحش نگرفت. همه اینها کاملاً ممکن است.
و در جایی دیگر هم توجیه نسبتاً قابل قبولی ارائه میدهد که چرا ساختمان ــ بدون هیچ شباهت ظاهری ــ قصر فیروزه نام گرفت: در آن روز تابستانی در دوشان تپه، معیرالممالک یک سری سنگ فیروزه بسیار ناب به قبله عالم هدیه میدهد. ناصرالدین شاه این هدیه را به فال نیک میگیرد و تصمیم بر آن میشود که قصر را به نام این سنگها بخوانند. متأسفانه سنگها برای میرزا مهدی خان شقاقی آنقدر خوشیمن نبودند: در جریان توجیه طرحهایش او باعث رنجیدگی خاطر قبله عالم شد و نقطه پایانی ناگهانی بر آرزوهای زندگی حرفهای خود به عنوان معمار گذاشت.

روایت هر چه باشد، قصر فیروزه ــ با ایوان و پلکان دوطرفه و نمای متصل به تپههای شکار شرق تهران ــ یکی از چند بنایی است که نقطه عطفی میان معماری سنتی ایران و ترجمان اروپایی آن را نشانه میگذارد. نگاه مظفرالدین شاه به کاخهای پاریس، و نامههای طولانی که ممتحنالدوله به وزارت امور خارجه مینوشت، همه در هم میآمیزند تا خاطرهای در این تابلوی «قصر فیروزه» که از کنار بلوارهای نارمک میبینیم، باقی گذارند.









