، هم زمان با ششمین سالى است که سهیلا بسکى در میان127 انتشار معمار ما نیست، یاد و خاطره اش گرامى باد. خانم بسکى انسان سخت کوش و وقت شناسى بود، از تعبیر »دیرو زود دارد سوخت و سوز ندارد« تنفر داشت. در سال هایى که مدیریت مجله معمار و جایزه معمار را بر عهده داشت، صدها داستان نوشت که بخشى از آنها منتشر شده است. این فعالیت هاى فرهنگى و ادبى مانع این نبود که هر زمان مصیبتى در سرزمین مان رخ بم، به یارى جمعى 1382 مى داد، به یارى مردمان کشورمان برنیاید. در جریان زلزله از معماران، ایجاد مجموعه اى از سرویس هاى بهداشتى را در بم سازمان داد که نیاز عاجل زلزله زدگان بم بود، و طبق معمول پروژه را »سر وقت« به پایان رساند.
\\n\\nماه ها بعد در گفت وگویى، بدون آنکه موضوع بم در میان باشد، به ناگهان گفت »ماجراى بم چیزى را در وجودم شکست«. او در جریان سال ها فعالیت در حوزه هاى مختلف با موضوع مدیران بى کفایت و روحیه دروغگویى و چپاول آشنا بود، اما گویى انتظار داشت در این مصیبت ملى، شاهد رحمى به بم و ساکنان آن شود، دریغ که گویا چنین نبود. رمان کوتاه در حکایت ساختن مبال در بم گزارشى از »ماجراى بم است«. کتاب به طنز نوشته شده، و مثل همه طنزهاى اصیل، بیان سوگى است که براى تحمل پذیر شدن در این قالب آمده. یادداشت ابتدایى کتاب در ادامه آمده است:
\\n\\n1382 ، ایستاده نفر پنجم از سمت راست: سهیلا بسکى ، بم
\\n\\nما طبع عشق داریم ، پنهانِ آشکاریم در شهر عشق پنهان، در کوى عشق فاشیم
\\n\\nمولانا حکایت ما با وقوع مصیبتى، در شهرى خیلى خیلى قدیمى آغاز مى شود، شهرى چند هزار ساله در دیارى دوردست، انگار در انتهاى جهان، محصور در بیابانى بى انتها و کوه هاى افسانه اى هزاررنگ: هزار بنفش، هزار قهوه اى، هزار زرد، گاه همچون دیوارهاى فروریخته قلعه هاى باستانى، گاه همچون حیوانات اساطیرى سنگ شده، زیر آسمان بلند فیروزه رنگى به زلالى چشم هاى آبى، پنهان در میان باغ ها و درختان هزارساله سرکشیده به آسمان، که گویى ناگهان به جادو در دل بیابان پدیدار مى شدند. کنار شهر، بر صفه اى برهنه و بى دار و درخت، شهر مینیاتورى چندهزار ساله اى از خاك و خشت، چون پاچین دامن آسمان، خود را به بالا بر کشیده بود، چنان باشکوه و مجلل که از شهرى برساخته از خاك باورنکردنى
\\n\\nمى نمود. و مصیبت عظمى سحرگاه یک جمعه بر این همه فرود آمد، در لحظه هاى واپسینِ شب سیاه و سرد زمستان کویرى، که مى رفت تا در مقابل روزى که دزدانه در سایه گاه تاریکى پیش مى آمد، رنگ بازد، درست در آن هنگام که خواب خفتگان سنگین و شیرین مى شود و بر آوردن دست و پایى به عبادات واجب صبحگاهى بس دشوار است. وقتى صبح صادق بر فراز درختان هزارساله که همچنان آرام و پابرجا بودند بردمید، شهر دیگر نبود. هر آنچه روى زمین بود به پاى درختان استوار خاك شده بود، و مى شد همچون شهرهاى مدفون شده باستانى همان جا بماند، اگر روزگارى دیگر بود. رنج و عناى جهان اگرچه دراز است / با بد و نیک بى گمان به سر آید ما سفر بر گذشتنى گذرانیم / تا سفر ناگذشتنى به در آید
\n