این شماره دربارهٔ تهران یک جور زیرخاکی است، حاصل نوعی کاوش و حفاری در تهران قدیم که در زیر آوار ساختوسازهای روزبهروز و خیابانکشیها و تغییرات دایمی جزئی و کلی مدفون شده. بعضی مطالب دربارهٔ مکانهاییاند که دیگر نیستند و حضورشان به اشاراتی در کتابها و مقالات محدود شده. بعضی معلوم نیست چطور در میان سطح اگزمازده برجای ماندهاند، تک و تنها و گاهی به طرز معجزهآسایی مرمت شدهاند، شاید به مثابهٔ استثناهایی برای آنکه قاعده را اثبات کنند. بعضی هم فقط تکههای بازمانده از ویرانیهای گستردهترند: یک در چوبی، فرفورژههای خوشطرح پشت یک پنجره، یک هرهٔ آجرچین زیبا…
شاید این شماره فقط به کار مستندسازی مواردی بیاید که در صف قلع و قمع شدن به دست حق مقدس مالکیت بیچون و چرا ایستادهاند؛ همان حق مالکیت بیچون و چرایی که به صاحب زمین اجازه میدهد ویران کند و هر طور میخواهد بسازد و تزئین کند، تا جایی که خدشهای به اصل ۶۰ درصد وارد نیاید؛ همان حقی که عامل اصلی توسعههای قناس بلند و کوتاه و ناهنجار شهرها و حتی روستاها شده؛ و همان حقی که به دیوان عدالت اداری حق داده اجازهٔ تخریب عمارتهای ثبتشده در فهرست میراث فرهنگی را صادر کند.
تصویر زیر از میدان انقلاب دههٔ ۶۰، در قیاس با چند دههٔ پیشتر، مرثیهای است بر این «ویرانی دایمِ تازهشونده».
صبح زود میدان انقلاب به سوراخی میماند که مورچگان سراسیمه از آن بیرون میریزند. مسیر حرکت جمعیتی که از زمین میجوشد، مشخص نیست، اما به طرزی عجیب راه میجویند، مییابند و پیش میروند، چون مورچگانی که در کودکی بالای لانهشان میایستادیم و با شگفتی به حرکت شتابان آنها که بیتصادم از کنار هم میگذشتند و به این سو و آن سو میدویدند، مینگریستیم.
در میان میدان، بنای عجیبی جایگزین پیکرهٔ اسبسواری شده که بر فراز شهر میتاخت: ستون استوانهٔ کوتاه و حجیمی چون سنگ آسیاب که نقش مردانی جوان را با سربند بر آن کندهاند و پنجهٔ آهنی کوچک مراسم عزاداری بالای آن به طرز حیرتانگیزی با ستون بزرگ نامتناسب است.
گرداگرد میدان، بر بدنهٔ ساختمانهای کوتاه و بلند، انبوهی تابلو نصب شده. پیادهروها با حصار آهنین سبز محصور شدهاند و جمعیت جوشان در پس این حصار دور میدان میگردد و میچرخد و بیاعتنا از کنار سینماها میگذرد، که رنگباخته و خموده، چون درگاه دخمهای، خاموش به سیل جمعیت مینگرند. در دو سوی هر تقاطع پاسبانکی خیلی جوان، مانع سرریز جمعیت به میدان میشود و با سوت، حرکت عابران را همزمان با تغییر رنگ چراغ راهنمایی تنظیم میکند. با سبز شدن چراغ، صف جمعیت چون خط سیاهی دو پیادهرو را به هم میپیوندد و سپس یکباره حرکت قطع میشود و اتومبیلها که پشت خط عبور پیاده به انتظار ایستادهاند، به حرکت درمیآیند.
دمی بر فراز پل عابر پیاده در یک سوی میدان، در جستجوی چیزی چشم میگردانید: نئون خاموش فراز ساختمان روبهرو: چای جهان، و در این سو تابلوی سفید دودزدهٔ آزمایشگاه پاسکال و در آن سو خیاط ریچموند… و بس. چیزی نمیتوان یافت که دل را با احساسی خاص، آمیزهٔ اندوه و لذت بازیابی گذشته بلرزاند؛ لذت بازیابی زمانی که مسحور رنگ قرمز درخشان اتوبوسهای دو طبقهٔ میدان، از پلههای آهنی آنها که زیر پا صدایی عجیب میدادند و بویی غریب داشتند بالا میرفتید تا در صندلی نخست جای بگیرید و از آنجا، از پنجرههای باز ساختمانها به داخل اتاقها بنگرید و لذت وصفناپذیر حرکت بر فراز میدان را بچشید؛ زمانی که میدان بدون حصار، از آفیشهای سر در سینماها، شیرینیهای خامهای بزرگ قنادی گوشهٔ میدان، ازدحام دانشجویان دختر و پسر کتاب به دست در صف اتوبوسها و جاذبهٔ مقاومتناپذیر دانشگاه و کتابفروشیها، پررنگ و بو بود…
و به یاد میآورید که در اینجا، همه چیز، در هر لحظه مهر پایان بر خود دارد. چیزی ماندگار نیست و خاطرهها در ذهن مدفون میشوند و ذهنها بیاتکا به چیزی که در بیرون ماندگار باشد سیالاند و میلغزند. چیزی را ثابت نمییابند و خود بر چیزی ثابت نمیمانند، و فقط تلاشی و ویرانی دائمِ تازهشونده است که پایانی ندارد.




