، هم زمان با هفتمین سالى است که سهیلا بسکى در133 انتشار معمار میان ما نیست، یاد و خاطره اش گرامى باشد. بدون شک خوانندگان مجله معمار، خانم بسکى را بیشتر به مناسبت هفده سال تلاش خستگى ناپذیر در تأسیس و انتشار این مجله تا شماره و برگزارى و مدیریت جایزه معمار تا چهاردهمین دوره مى شناسند. 91 پیش133 امروز که بیست وچهارمین سال انتشار مجله معمار و معمار روى شماست، و در سال جارى بیست و دومین دوره جایزه معمار برگزار مى شود، بیش از همیشه به یاد او هستیم که بدون شالوده هاى اخلاق حرفه اى و نظمى که پایه ریزى کرد، ادامه کار میسر نبود. یادگار دیگر خانم بسکى صدها داستان است که طى سال ها نوشت و منتشر کرد. داستان زیباى »آینه« از مجموعه داستان هاى کوتاه عکس هاى فورى را که در زیر آمده، به یاد او آورده ایم.
\\n\\nچهره اى مى بینید، در جایى، در لحظه اى، بر یک زمینه؛ چه مى بینید؟ هلالى از ماه که باقى آن پنهان است؟ یا صورتکى از صورتک هاى نمایشى تک بازیگر که هر دم ممکن است برداشته شود؟ و آنچه در لحظه اى دیگر بر زمینه اى دیگر مى بینید چیست؟ یا آنچه از کمى نزدیک تر دیده مى شود؟ کدام یک همان »او«ست، آن »دیگرى« که بدون دخالت »من« شما هست. مثل هر اثر انگشت یگانه؟ آنچه مى خوانید مجموعه اى از تصاویر تک چهره هاست که در کادرى در یک لحظه و بر یک زمینه ثابت شده اند؛ گاهى هم تصویرهاى جمعى است با چهره هایى که دیگر نیستند، در حاصل جمع ناپدید شده اند؛ و گاه نیز فقط طبیعت و منظره است، در یک لحظه، که چهره انسانى هم در آن جزئى از زمینه، از طبیعت است.
\\n\\nآینه یک بار دیگر زنگ در را مى فشارید. و این بار در آهسته نیمه باز مى شود. در پرتو لامپ پرنورى که درست مقابل در آویزان است دو چشم درشت شده در پشت شیشه هاى عینک دورقهوه اى به بیرون مى نگرند. مردمک هاى درشت چون تیله هاى بازى کودکان در قاب عینک مى چرخند و به شما مى نگرند. نگاهِ چشم ها از فراز سرتان مى گذرد. به پشت سر نگاه مى کنید. راهرو خالى و تاریک است، وقتى رو برمى گردانید مى بینید که زنجیر قفل را گشوده و در چارچوب در ایستاده است. لباس قرمز آستین حلقه اى به تن دارد. موهاى کم پشت رنگ کرده اش را به سبک پیرزن هاى انگلیسى آرایش کرده و رژ قرمز تندى بر لب هایش ماسیده است.
\\n\\nبا اضطراب دستى به موهایش مى کشد و گوشواره بزرگ قرمز چسبى را بر گوش راست محکم مى کند. ناخن هایش بلند نیست، اما لاك قرمز دارد. پوست چروکیده بر بازوان لاغر و آرنج تیزش مى لغزد. »براى دیدن آینه کنسول آمده ام. دیروز تلفنى صحبت کردیم.« لبخندى ترسان دندان هاى نامرتبش را نمایان مى کند. کنار مى رود تا وارد شوید. آپارتمان کوچک و تمیز است، خالى و خاموش، و بوى غریبى مى دهد، بوى اندکى ترش، بوى سرکه رقیق، آمیخته با بوى اَسِتُن و بوى تنهایى. اتاق کوچکى روبروى در ورودى است با تختخوابى باریک و میز آرایشى بزرگ. یک تلویزیون کوچک روى میز آرایش روشن است، اما صداى آن شنیده نمى شود. شیشه هاى رنگارنگ لاك ناخن، لوله هاى رژ لب، قوطى هاى طلایى پودر مرتب مقابل آینه چیده شده اند. با صدایى لرزان، اندکى خشدار تعارف مى کند که بنشینید. مى دانید که روس است و لهجه اش به گوشتان غریب نمى نماید. روى مبل گلدارى با زمینه زرد طلایى مى نشینید، از آن نوع مبل هایى که در خیلى از مبل فروشى ها دیده اید و انتظار دیدنشان را در اینجا نداشته اید و آینه قدیمى کنسول را درست روبروى خود مى بینید: ظریف، بلند، شکیل، با کنده کارى هاى زیباى روى چوب و پایه هاى خوش تراش، و آینه دیگرى، جفت آن، درست در زاویه قرینه کنار پنجره است. زن با اضطراب مسیر نگاهتان را دنبال مى کند و در جعبه شکلاتى را با تصاویر سربازان فرانسوى و زنان اشرافىِ بادبزن به دست مى گشاید. وادارتان مى کند شکلات سفت شده اى بردارید. به آینه ها اشاره مى کند: »این یکى مادرم است و آن یکى پدرم. دیشب خواب پدرم را دیدم. مى گفت مبادا دستمال نمدار روى چوب بکشى. فکر مى کند که مى خواهم آینه ها را بفروشم.« »مگر نمى خواهید؟« »فقط این آینه ها مانده اند. همه چیزمان را از روسیه آورده بودیم. وقتى بلشویک ها آمدند تزار نیکالاى پدرم را احضار کرد. یک صلیب زمرد به گردن داشت. زمرد حسابى، نه از این زمردهایى که در جواهرفروشى ها مى بینید. صلیب را از گردنش باز کرد، بوسید و به گردن پدرم انداخت. پدرم دستش را بوسید... دیشب به من گفت که دستمال نمدار روى چوب نکشم...« »چون به فکر فروش آینه بوده اید این خواب را دیده اید...« از جا برمى خیزد. از روى میز ناهارخورى شش نفره که سفره نایلونى بلندى پایه هاى آن را پوشانده است، یک بشقاب شیرینى برمى دارد: »یک لیوان نقره قدیمى دارم، نمى دانم براى چه کسى بگذارم، براى همسایه ها که همه منتظرند من بمیرم؟« صدایش مى شکند و با اضطراب به در نگاه مى کند. هاله اشک حالت غریبى به چشمان درشتش داده است. مى رود و دمى بعد بازمى گردد، با یک لیوان نقره دسته دار و قاشق کوچکى که بر دسته ظریف آن حروف لاتین حک شده و حلقه کوچکى بر انتهاى آن آویزان است. »نقره اصل است، براى چه کسى بگذارم، مادرم که پارسال مرد، پدرم هم که خیلى سال پیش مرده...« مى دانید که پس از انقلاب روسیه به ایران آمده اند، نامشان را تغییر داده اند، نام او رعنا شده است. کار مى کرده و چند سالى است بازنشسته شده، هیچ گاه ازدواج نکرده، با مادرش زندگى مى کرده، مادرش سال پیش مرده و کسى را در آن شهر ندارد... »لیوان را مى خواهید؟ نقره اصل روسى است...« »من براى خرید آینه آمده ام، به من گفتند که مى خواهید یکى از آنها را بفروشید...« برمى خیزد و بى آنکه چیزى بگوید پشت درى ناپدید مى شود. شما هم برمى خیزید تا از نزدیک به آینه نگاه کنید. سطح آینه شفاف و تابناك است، پایه هاى قوسدار آن چنان ظریفند که باور نمى کنید بتوانند وزن آینه را تحمل کنند. حلقه فلزى کشو به شکل گل و نازك چون حلقه انگشترى است. صداى در را مى شنوید. زن با یک سینى و لیوان شربت در چارچوب در
\\n\\nآشپزخانه ایستاده است. مردمک هاى درشت چشمانش با هراس و خشم در قاب عینک مى چرخند و به شما و آینه مى نگرند: »تمیز است. پدرم هیچ وقت اجازه نمى داد دستمال نمدار روى آن بکشیم...« شربت را روى میز مى گذارد و مى نشیند: »لیوان نقره را نمى خواهید؟« »من براى خرید آینه آمده ام.« به تندى برمى خیزد. لیوان نقره را برمى دارد و بریده بریده، پراکنده و نامفهوم چیزهایى درباره نقش هاى ظریف روى لیوان مى گوید و ارزش آن. »شما درست مى گویید، ولى من لیوان نمى خواهم...« نمى شنود. همچنان حرف مى زند، درباره لیوان هاى نقره، قاشق و چنگال هاى نقره، بشقاب هاى چینى... که با خود از روسیه آورده بودند. با صداى بلند، کمى خشمگین مى گویید: »لطفاً بگویید مى خواهید آینه را بفروشید یا نه؟« ناگهان خاموش مى شود. با نگاهى گنگ به شما مى نگرد... و مى رود. چند لحظه با حیرت منتظر مى مانید. صداى کشیدن کشویى را در اتاق خواب مى شنوید. وقتى باز مى گردد لیوان نقره را در دست ندارد. بشقاب شیرینى را برمى دارد و یک بار دیگر تعارفتان مى کند و در همان حال حرف مى زند، از همسایه ها، خباثت همسایه ها، انتظارشان براى مردن او... مجبور مى شوید یک شیرینى دیگر بردارید و مى کوشید او را وادارید درباره آینه حرف بزند. بشقاب شیرینى را روى میز مى گذارد و مى نشیند. انگشتان لاغرش را بر دامن پیراهن مى کشد، گوشواره اش را محکم مى کند، از مرگ مادرش مى گوید و اشک هایش را با سر انگشت پاك مى کند. مستأصل مانده اید. قلمى از کیفتان بیرون مى آورید و روى تکه کاغذى شماره تلفنتان را مى نویسید: »خوب، پس نمى خواهید آینه را بفروشید. من مى روم. اگر نظرتان عوض شد به این شماره زنگ بزنید.« دستپاچه مى شود. برمى خیزد. ظرف شکلات را بر مى دارد و باز تعارف مى کند. رد مى کنید و مى خواهید برخیزید... »الآن ایام عید است. تا سیزده عید مهمان دارم و نمى توانم آینه را بدهم ببرید...« »چرا؟« »جایش خالى مى ماند، چیزى ندارم جاى آن بگذارم...« یک بار دیگر پراکنده، بریده بریده و نامفهوم از گرفتارى هایش، از تنهایى اش، از مزاحمت همسایه ها مى گوید که از ترس آنها جرئت نمى کند زیاد بیرون برود. حرفش را مى برید: »بسیار خوب، مى توانید تا بعد از سیزده عید آن را نگاه دارید. بعد دوستم آن را برایم به تهران مى فرستد. خوب، مى خواهید الآن پول آن را بدهم؟« گیج و منگ نگاهتان مى کند: »پول؟... نه الآن نمى توانم پول در خانه نگاه دارم. همه جا تعطیل است... بگذارید برایتان کمى میوه بیاورم.« بى اختیار با لحنى تند مى گویید که فرصت ندارید، که باید بروید و در خانه منتظرتان هستند، فردا باید به تهران بازگردید، بنابراین مى خواهید بدانید بالاخره باید چه قرارى براى پرداخت پول و بردن آینه بگذارید... پس از چند لحظه سکوت مى پرسد: »راستى خانه شما در تهران کجاست؟« »نزدیک پارك ساعى، چرا مى پرسید؟« »مى دانید، مى خواهم بدانم مبادا آشناهایم که در تهرانند گذارشان به آن طرف ها بیفتد و آینه را بشناسند.« به او نگاه مى کنید. نحیف، خرد و خسته، هراسان، مجروح به دختربچه رها شده اى مى ماند که خود را به شکل مادرش آراسته است. با اندوه به شما که برخاسته اید مى نگرد. اصرار مى کند بمانید. با شتاب خداحافظى مى کنید، بى آنکه یک بار دیگر به آینه بنگرید. فراموش مى کنید چراغ راهرو را روشن کنید. و تصویر او با لباس قرمز بى آستین، هراسان و غمگین در آپارتمان کوچک آکنده از بوى سرکه رقیق و اَسِتُن، در راهرو تاریک در پى شما مى آید.
\n