عصر جمعه پاییزى حدود سال ۱۳۷۲ بود. آن سال ها به نسبت این روزگار میهمانى هاى خانوادگى یا دوستانه بیشترى برگزار مى شد. در یکى از همین میهمانى ها ، که همه مشغول گپ و گفت بودند ، در کنار سالن مرد مو سفیدى آرام نشسته بود و تنها با نگاه و لبخند بسیار شیرین همیشگى اش با دیگران ارتباط برقرار مى کرد. او قهرمان واقعى زندگى پدر من بود. مهندسى که داستان هایش را همواره از پدر مى شنیدم. مهندس یوسف شریعت زاده و یا به قول اقوام »یوسى«. انسانى که بسیار اندك حرف مى زد و کم ادعا بود و به گفته آنان که او را مى شناختند ، آرشیتکتى کاربلد بود. شنیده بودم که کم حرفى اش در بیرون از محیط کار تشدید مى شد و گویى قانون نانوشته اش بود که در محیط خانه و زندگى غیرکارى ، از معمارى حرفى نباشد. اضافه کنم که پدرم محمدرضا مقدم – ورودى دوره چهارم دانشکده معمارى دانشگاه ملى – چون استادش کم حرف و بى ادعاست. او به واسطه نسبت فامیلى با مهندس شریعت زاده ، از سال دوم دانشکده در آن دفتر مشغول به کار شد و سال ۱۳۵۶ هم به خاطر توانایى و سخت کوشى هایش جزو سهامداران شرکت بنیان شد.
به آن عصر پاییز برگردیم و من که تازه به رشته معمارى وارد شده بودم ، دل به دریا زدم و به سراغ یوسى رفتم و با یک سؤال صحبت را آغاز کردم. در کمال ناامیدى پرسیدم: »اگر بخواهید یک کار معمارى طراحى کنید از کجا شروع مى کنید؟« لبخند عمیقى زد و چند پک به پیپ اش زد و برخلاف انتظار شروع به توضیح دادن کرد: »اول مى بینیم موضوع چیست؟ مثلاً اگر روى سینما یا یک سالن فیلارمونیک کار مى کنیم یکى از مهم ترین مسائل نگه داشتن یک سقف بزرگ بدون استفاده از ستون زیرش است. به عبارت دیگر با توجه به ظرفیت سالن ، طراحى سازه با دهانه بسیار بزرگ براى من مطرح است و یا توجه به آکوستیک مجموعه و وضعیت صدا یا وضعیت دید که بیننده چه جور صحنه اصلى را مى بیند که مشخص کننده چیدمان صندلى ها و شیب کف مجموعه است...«.
جواب استادانه او در آن زمان براى من بسیار جالب بود. در سال هاى تحصیل در مدرسه معمارى ، جریان به گونه اى بود که اول به حجم بیرون و فرم پروژه مى پرداختیم و عملکرد معمارى در اولویت هاى بعدى بود. ما طورى طراحى مى کردیم که گویى پرنده اى به پروژه نگاه مى کند. اما در واقعیت ما استفاده کنندگان معمارى ، انسان هستیم و باید از دید انسان به پروژه نگاه مى کردیم. نکته جالب اینکه مهندس شریعت زاده با یک نگاه عملکردگرا به حل موضوع مى پرداخت که از ذات با سلیقه و هنرمندانه او نشئت مى گرفت.
اگر فرض را بر آن گذاریم که یک انسان از دوران کودکى یعنى سه تا شش سالگى ، خاطرات و تصاویرى مبهم را به یاد داشته باشد ، باید اعتراف کنم که بسیارى از این تصاویر و فضاها و خاطرات شخصى من ، مربوط به هنر مهندس شریعت زاده است. چراکه یک کودك توان تحلیل اثر معمارى را ندارد ، اما آن اثر حال و هوا و تأثیرات ماندگارى بر ذهن او مى گذارد. دفتر مهندسان مشاور بنیان (پیرراز امروز) در خیابان زرتشت یکى از نمونه هایى است که در تعریف معمارى براى من از دوران کودکى تأثیرگذار بوده است. این ساختمان را مهندس شریعت زاده با موضوع دفتر معمارى و منزل مسکونى به گونه اى طراحى کرده بود که در چهار سالگى همواره دنبال بهانه اى بودم که به محل کار پدرم در همان ساختمان بروم. همواره لذتى کنجکاوانه و سیرى ناپذیر براى حضور و دیدن آن فضا در من وجود داشت و دست آخر برخلاف میل درونى ، مادرم من را راهى خانه مى کرد. فراموش نمى کنم که آن فضاى دفتر ، حسى بسیار گرم تر از خانه و مهدکودك در وجود من گذاشته است.
کار بعدى خانه اى بود که براى خود و چند تن از اقوام در خیابان نوزدهم یوسف آباد (با عشق) ساخته بود. ساختمانى با واحدهاى بسیار پیچیده و درهم تنیده که هر کدام به یک شکل هستند. در کل مجموعه اى بسیار مدرن و کارآمد که اولین بار در هفت سالگى به آنجا دعوت شدیم. تنها چیزى که به خاطرم مانده ، جادوى فضا و معمارى ساختمان بود و آن شب من هم در فضاى کودکى ام تصمیم گرفتم جادوگر شوم. گاهى معمارى مى تواند جادو کند. سال ها بعد فکر مى کردم که چه نکاتى از آن محیط بر من اثر گذاشت؟ امروز به فهرستى طولانى از عناصر و نکات متعدد رسیده ام. البته توجه به خانه یوسف آباد در دوران مختلف زندگى ام ، تفکربرانگیز بود. منظورم از جادو ، پررمزوراز بودن ، امکان مکاشفه و زیبایى منحصر به فرد آن براى کودك هفت ساله اى است که هنوز آن حس اولیه از ذهنش خارج نشده است.
بعدها در مراسم یادبود شوهر عمه ام رضا شایان در همان خانه ، متوجه شدم این ساخته جادویى با اتصال چند اتاق به هم به سالنى براى مراسم تبدیل شده است با امکان پذیرایى از تعداد زیادى مهمان. در صورتى که در حالت عادى ، این فضا حس خانه اى جمع و جور را مى داد. پس از درگذشت رضا شایان ، عمه و پسرعمه ام از ساختمان سه طبقه خیابان اندیشه پنج که آن را هم شریعت زاده طراحى کرده بود ، به طبقه اول شرقى این ساختمان نقل مکان کردند. شریعت زاده ساختمان اندیشه پنج را هم براى دوستان و فامیل خود طراحى کرده بود که بهروز دولت آبادى ، استاد تار ، رضا شایان پسر دایى اش و احمد عالى عکاس و گرافیست در آن زندگى مى کردند.
هر دو خانه دیاگرامى واحد در پلان ، و واحدها بازشوهایى در دو سوى شمالى و جنوبى داشتند و در هر دوى آنها سالن پذیرایى ، ناهارخورى و آشپزخانه در شمال خانه و اتاق خواب ها در جنوب بود. حتى فضاهاى ارتباطى و سرویس ها هم در یک چهارچوب دیاگرامى طراحى شده بود. اگرچه خانه اندیشه پنج نیز بسیار راحت و کارآمد بود ولى پختگى و سلیقه و پویایى فضاها در خانه یوسف آباد به اوج رسیده بود. مثلاً مصالح کف یا کیفیت فضایى آشپزخانه یوسف آباد ، در اندیشه پنج نبود (منظورم باز شدن ضلعى از آشپزخانه و به تعریفى باز شدن آن به سمت ناهارخورى است). اگرچه دو ساختمان هم زمان به اتمام رسیده بودند ، اما از دید من ساختمان یوسف آباد گونه پیشرفته ساختمان اندیشه بود. بدیهى است که خانه یوسف آباد را معمار براى خود و آرزوهایش و ساختمان اندیشه را براى دوستان و اقوامش با نگاه اقتصادى و به صرفه طراحى کرده بود. شاید هم عشق یوسف به همسرش باعث این جهش و تفاوت بوده است.
شریعت زاده و همسرش شمسى شایان علاقه زیادى به معاشرت با جوانان داشتند. در نتیجه بیشتر اوقات هنرمندان جوانى در آن خانه جمع مى شدند که بعدها تعداد زیادى از آنها به الگوهایى براى من و پسر عمه ام تبدیل شدند. گیرایى خانه یوسف آباد یا بهتر بگویم این مجموعه مسکونى چنان بود که سعى مى کردیم به هر ترتیب به این زوج عاشق سر بزنیم و با آنها معاشرت کنیم. با هر حضور به زاویه اى از زندگى یوسى پى مى بردیم. از آشنایى با موسیقى کلاسیک گرفته تا سیستم هاى صوتى پیشرفته که براى یک جوان ۱۶–۱۷ ساله بسیار جذاب بود ، تا آشنا شدن با هنر عکاسى که عکاس چیره دستى هم بود. یا طراحى مبلمان چوبى خانه و یا فضاى سبز و گیاهان که همه از چندبعدى بودن جادوگر دوران کودکى من خبر مى داد.
یکى دیگر از زوایاى جالب زندگى یوسف شریعت زاده عشق او به همسرش بود. مثلاً از کار به منزل که بازمى گشت ، از خیابان زرتشت تا خیابان نوزدهم یوسف آباد را که طبق عادت پیاده مى آمد ، یک شاخه گل براى همسرش مى گرفت. این رسم را تا روزى که توانست راه برود ترك نکرد و روزى که درگذشت ، شمسى هم سوگوارى ویژه اى براى یوسف انتخاب کرد و همه شمع هاى کلکسیونش را آتش زد. افسوس که بعد از یوسى ، شمسى دیگر صلابت همیشگى را نداشت و کاملاً مشهود بود که نیمه اش را از دست داده است.
پس از مرگ یوسف شریعت زاده من از دفتر پیرراز چاپ اوزالید نقشه هاى ساختمان یوسف آباد را تهیه و در اطراف میز کارم نصب کرده بودم. به این امید که راز آن جادوى شریعت زاده را بیابم. این موضوع باعث شده بود هر روز ناخودآگاه به او و افکار و معمارى اش فکر کنم. نکته جذاب آنکه کارهایش قابل کپى کردن نبود. یعنى از پیچیدگى و قانون خاصى برخوردار بود که فقط در ذهن خودش قابل حل بود. شاید وقتى آن نقشه هاى معمارى را نگاه مى کردیم نمى توانستیم نتیجه نهایى را تصور کنیم. نکته بعدى توجه به جزئیات در تمام مقیاس ها بود. از آبچکان پله گرفته تا ریزه کارى هاى بسیار پیچیده براى پنجره ها و درها. یا مکانیزم پنجره ها که با کمک آن منظر و نور ، کوران و حرکت از هم جدا مى شد. یعنى از یک چهارچوب یک پارچه ثابت (بدون وادار یا مالیون) منظر و نور داشت و از یک دریچه یا یک پنجره کوچک با تورى ، کوران هوا برقرار مى شد و از درى با کرکره چوبى حرکت به تراس امکان پذیر بود. در طراحى او این سه عنصر از هم جدا هستند (در صورتى که در حالت عادى معمولاً پنجره هاى بازشو یا درها ، باعث ایجاد مالیون و وادار در شیشه ها مى شوند و همچنین نصب تورى پشت این بازشوها باعث از بین رفتن یکپارچگى شیشه و طبعاً اختلال در دید و منظر مى شوند). پشت این عناصر در مواردى که بالکن نیست یک میله حفاظتى براى پیشگیرى از سقوط درنظر گرفته بود که به راحتى بتوان شیشه ها را تمیز کرد. این جزئیات بخش مهمى از توجه او به موضوعاتى ساده است که در زمان بهره بردارى اهمیت پیدا مى کند.
یا ریزه کارى هاى یک روف گاردن کامل با تعدادى درخت از جمله گیلاس و نخل که هیچ گاه دچار مشکل نشد و همان طور ریزه کارى آبچکان هاى نما که باعث شده این ساختمان از روز اول تا امروز احتیاج آن چنانى به رنگ نداشته باشد که نشان دهنده توجه او به موضوع مدیریت بهره بردارى بود. یعنى طورى طراحى مى کرد که نگهدارى از ساختمان ساده باشد و به مرور زمان از ریخت و قیافه نیفتد. به زبان ساده شریعت زاده تنها به روز اول معمارى اش فکر نمى کرد که عکسى از آن باقى بماند و بعد نگهدارى آن سخت باشد و به مرور زمان از کیفیت بیفتد.
مورد دیگر جریان حرکت سیال در فضاها و پلان هاى اوست. در بسیارى از ساختمان هایش به فضاى بن بست نمى رسیدیم و مهم تر از آن فضاها امکان جمع شدن و تفکیک پذیرى داشتند. شاید در نگاه اول شریعت زاده یک معمار عملکردگرا دیده شود ، اما در گذر زمان شاهد کیفیت هنرمندانه معمارى او هستیم. گواه این حقیقت آنکه دو پروژه خیابان تندیس جردن و خانه اش در یوسف آباد ، در سال هاى اخیر مورد توجه جماعت غیرمعمار هم بوده است. در دهه هاى گذشته بسیارى بر این باور بودند که معمارى شریعت زاده به رغم کیفیت فنى بالا پیرو رویکردهاى کهنه معمارى است و سبکى قدیمى دارد ، اما با مرور و بازنگرى پروژه هاى انجام شده او به این نتیجه مى رسیم که معمارى شریعت زاده فاقد مدگرایى روز است و عناصر زیبایى شناسانه اى دارد که از تفکر و سلیقه استادانه اش پدید آمده است.
با آنکه یوسف شریعت زاده شخصیتى ساکت و متواضع داشت ، اما با نتایج کارهایش تأثیر بسزایى بر آموزش غیرمستقیم نسل هاى متفاوت معماران و معمارى ایران داشته است. مى توان اسمش را استاد بى کلام معمارى معاصر ایران گذاشت که با نگاهش حرف مى زد و با لبخندهایش عشق را بازتعریف مى کرد. او پس از مرگش بدن خود را براى تشریح به دانشجویان پزشکى دانشگاه تهران اهدا کرد. همان دانشگاهى که از آن فارغ التحصیل شده بود. درست است آرامگاه مشخص ندارد ، اما در کتابخانه ملى ایران سالنى به نام او است و در واقع کتابخانه ملى یادمان اوست و چه چیز فاخرتر از این...؟!
یادش گرامى.
آذر ۱۴۰۴







