در حكايت ساختن مبال (1385) در بم (1387) ذره
\\n\\nزندگينامه ويرجينيا وولف (1369) ترجمه آن گونه كه من زيستم (1388) ترجمه
\\n\\n(1388) در محاق(1393) عكس هاي فوري
\\n\\n(1381) پاره كوچك(1384) بي بي پيك
\\n\\nجاده خلوت، تك افتاده، در انتهاي جهان، در پهنه بياباني به رنگ كاه، در ميان كوه هاي بنفش، و ناگهان، در آن سوي گذرگاهي كنار كوه، در پناه صخره اي، كنار آبي كه گويي به جادو از زمين مي جوشد، واحه اي به اندازه كف دست كه انبوه برگ هاي درختان پهناور آن، دستخوش بادِ نمناك شده، مي لرزند. اين سرابي سبز بيش نيست، لكه سبز شگفت انگيزي كه به وهم بر زمينه زرد قهوه اي و بنفش خاكستري نشسته باشد. اين لكه هاي سبز پناه گرفته در شيارهاي زمين، در چشم انداز بيابان هاي پوشيده از بوته هاي نقره اي خار، محصور در كوه هاي دوردست كه بر قله برف دارند، در ميان تپه هاي سرخِ سرخ كه يك كف دست سبزي بر آن جلوه اي به تمام دارد، يا در اعماق دره هاي بي انتهاي خاموش، در هر جايي كه پناهي بتوان يافت يا بتوان ساخت، از باد، از آفتاب تفته، ... با سپيدي و سرخي شكوفه هاي درختان سيب، هلو و بادامِ سركشيده از پس درختان سپيدار درمي آميزند، و در شهرهاي خاكي قديمي، هنوز در آن سوي ديوارهاي كوچه باغ هاي خنك از سايه درختان تناور باغ، يا در اعماق خانه ها و در حياط هاي گودنشسته حجره هاي بازارهاي قديم پنهان اند و تصوير شاخه پربار انارِ قرمز چاك خورده بر شاخه سبز، در قاب آبي فيروزه اي رنگِ در مغازه اي در بازار خنك سرپوشيده كه بوي خاك مي دهد، عطر باغ و ياد باغ را زنده مي كند. ياد باغ را با تبريزي ها، چنارها و نارون هاي تناور پربرگ كنار ديوارهاي بلند، كه چون سايباني مشبك، سپيدي فروزنده نور را، به سايه اي ملايم، به بازي زيباي نور و سايه بر جويبار پاي درخت ها بدل مي كرد؛ جويبار پرهياهويي محصور در عطر تند ريحان در سنگچين هاي كنار جوي، كه چون آبشار كوچكي، از حوضچه اي به حوضچه ديگر مي ريخت و همان شنيدن صدايش بس بود تا تشنگي هرم آفتاب بيرون را به فراموشي بسپاريد. باغ جلوه گاه رنگ هاي چشم نواز براي چشمان خسته از رنگ خاك و بنفش ستيغ كوه ها، در باغچه هاي پر از گل هايي با ساقه هاي پوشيده از پرزهاي ضخيم و رنگ هاي تند وحشي، نه رنگ هاي ملايم گل هاي پرورده؛ رنگ تند لباس هاي زنان روستايي، بدون عطر نه، كه با عطر گس گياه و طبيعت: گل مينا، تاج خروس بستان افروز، لاله عباسي، ختمي، زبان در قفا، كوكب، بنفشه و پيچك هاي عطرآگين ياس زرد، ياس بنفش، ياس سپيد... و بوته هاي پرگل نسترن، گل محمدي، گل سرخ فراموش شده ايراني، گل سوري؛ باغ درختان نازك ميوه، در كرت هاي دوسوي جويبارها: درختان سيب، شفتالو، زردآلو، آلوچه، گيلاس هاي شيرين و گوجه سبزهاي ترش، و كمي دورتر درخت هاي تناور گردو با عطر تند برگ هايشان و طعم وصف ناپذير گردوي ترد تازه، و مُوهاي سوار بر آلاچيق؛ باغ جاليزهاي كوچك در بخش كم سايه باغ، با هندوانه ها و خربزه هاي كوچك كال، خيارهاي نازك و گوجه فرنگي هاي قرمز ريز، كودكان ميوه ها كه عطوفتي گرم را مي انگيختند؛
\\n\\nباغ پر از بلبل ها، شانه به سرها، دم جنبانك ها، گنجشك ها، قمري ها و كلاغ ها و ساعت هاي انتظار طولاني كودكانه در كنار سبدهاي استوار بر تكه اي چوب و نخ نازك ناديدني براي صيد پرندگان؛ باغ جلوه گاه تضاد نور و سايه، بي رنگي و رنگ، گرما و خنكا، ايمني ديوار بلند و بيم انگيزي طبيعت لايتناهي بيرون از باغ: رشته پايان ناپذير كوه هاي مرتفع و دشت ها و بيابان هاي بي افق رنگ باخته در هرم آفتاب؛ باغ الهام بخش تصاوير باغ بهشت مينياتورهاي ايراني، پر از ميوه هاي شيرين، جويبارهاي پرعسل و شير؛ باغ هايي كه نه فقط جان كه تن ها در آن مي شكفت و تازه مي شد و خنكي سايه اش، رنگ گل هايش، عطر خيار جاليز كوچكش، شيريني توت سپيدش، بوي گل سرخش را در هيچ كجا نمي شد سراغ كرد... و چه حقيقتي حقيقي تر از اين باغ ايراني، با نظم هندسي و كرت بندي هاي حساب شده و تركيب محصوركننده گل و درخت و نهال هاي ميوه، براي بهره جويي به تمام از هر قطره آب، هر ذره نم، هر تكه خاك در سرزميني تشنه آب.
\\n\\nداستان كوتاه از كتاب عكس هاي فوري
\\n\\nسهيلا بسكى با تأسيس مجله معمار، تأثيرات نهادينه اى در ارتقاي جايگاه اجتماعى حرفه و رشته معمارى و تبديل گفتمان درون رشته اى معماران به موضوعى همه گير و برون رشته اى گذاشت. سهيلا بسكى معمار نبود، ولى به عنوان يكى از معدود زنان قدرتمند در رسانه هاى جمعى مربوط به معمارى، نقش به سزايى در تبيين جايگاه اجتماعى و حرفه اى زنان فعال در عرصه معمارى در دوران معاصر ايفا كرد. او با برپايى جايزه معمار، موجبات ظهور و بروز شبكه پويايى از نسل جوان معماران شناخته شده در سطح ملى و بين المللى را فراهم كرد. معماران ايرانى در حيات سهيلا بسكى فرصت نيافتند آن گونه كه شأن مطلب ادا شود، در باب جايگاه و نقش او در شكل گيرى معمارى معاصر ايران بگويند و بنويسند. رامبد ايلخانى و نشيد نبيان
\\n\\nدر رابطه با نشريه آبادي آشنا شدم و اين آشنايي و ارتباط 1371 با او در سال تا قبل از آخرين سفرش به استانبول ادامه يافت. هر چند ارتباط ما بيشتر در چارچوب كار مشتركمان يعني نشريه معمار بود ولي گاهگاهي از اين چارچوب خارج مي شديم و اين برايم بسيار دل نشين بود و به خود مي باليدم كه هم صحبت چنين شيرزني هستم. از ماه ها پيش پي برده بودم كه خانم بسكي زمان زيادي مهمان ما نخواهد بود. مي خواستم از زبان خودش درباره زندگي؛ احساس؛ آثار و دلمشغولي هايش در شرايطي كه داشت بشنوم و بنويسم. روزي براي اين منظور به دفتر مجله معمار رفتم؛ ولي اين كار به قدري سخت و دشوار بود كه ممكن نشد؛ وقتي نگاهم به چشم هاي كنجكاو و هوشيارش كه تا عمق وجودم را مي ديد افتاد، نتوانستم به او بگويم مي دانم كه رفتني هستي، آمده ام حرف هاي آخرت را بشنوم. پس از كمي گفتگو به گرفتن چند عكس از او و همكارانش اكتفا كردم و به خانه بازگشتم. اين آخرين ديدار من با او بود. زهره بزرگ نيا
\\n\\nدرمورد تأثير خانم بسكى و مجله معمار بر معمارى امروز ايران سخن بسيار گفته شده، از مسابقه معمار تا معرفى معماران جوان و بسيارى موارد ديگر. اما من فكر مى كنم مى توان به وجه بسيار مهم ديگرى كه از قضا تأثير آن بسيار ماندگارتر هم هست اشاره كرد. ساختار زبان در ادبيات معمارى طى سال ها ترجمه به ساختار زبان هاى لاتين گرايش پيدا كرده بود، به اين معنى كه جملات طولانى نوشته مى شد و استفاده از كلمات نامأنوس نيز نشانه سواد و تبحر نويسنده تلقى مى شد و در نهايت نفوذ زبانى كه در حوزه عرفان معمول بود فضاى عمومى مقالات و كتاب هاي معمارى را شكل مى داد. خانم بسكى به دليل اينكه خود نويسنده بود زبان مجله معمار را به سمت ساختار ذاتى زبان فارسى هدايت كرد، و با مداخله در شكل زبانى مقالات و نه در محتواى آن، زبان مجله را با حفظ دستور زبان فارسى
\\n\\nبه زبان گفتار نزديك كرد. جملاتى كوتاه، كلماتى متداول و مأنوس و در نهايت عرفان زدايى از مقالات معمارى دستاورد بزرگ مجله معمار است كه موجب شد اين مجله خوانده شود. از اين جهت هر زمان كه مطلبى در باب معمارى مى نويسم خانم بسكي با حضورى زنده مرا هدايت مى كند و بر جملات غلطم خط مى كشد. خانم بسكى در زبان و ادبيات معمارى ايران هميشه زنده خواهد بود. فرامرز پارسى
\\n\\nدر وصف خانم سهيلا بسكى سخن گفتن دشوار است، او معمار نبود اما معمار و معمارى را مى شناخت. نگران بى سامانى معمارى بود و دغدغه اى بزرگ در سر داشت: سامانى براى معماران و هنرمندان و ساخت ايرانى سربلند. براى رسيدن به اين مطلوب، خود شمعى شد تا بسوزد و گرماى محفلى باشد كه پيش كسوتان و جوانان را به هم پيوند دهد و سردى حاكم بر روابط اين دو نسل معمار را در به دور از محدوديت ها، خط قرمزها - يكسان-هم شكند. نورش بر همگان تابيد و جناح بندى ها. او توجه به پيش كسوت ها و بال و پر دادن به جوانان براي پرواز را سرلوحه كار خود قرار داد، پروازى كه عامل شكوفايى معمارى ايران در دو دهه گذشته بوده و به حق مى توان گفت اگر كوشش هاى بى دريغ او در مجله معمار نبود، چنين رشد سريعى در معمارى ايران و پيوند و گفتمانى بين دو نسل معماران پيش كسوت و جوان به وجود نمى آمد. اين تغيير و تحول و توسعه در تاريخ معمارى بى سابقه و يا كم سابقه است و بايد اعتراف كنم تكرار چنين افرادى هر چند محال نيست اما بدون شك نادر است. اميدوارم در نبود او دوستانى ادامه دهنده راهش باشند و مجله معمار را در مسير فرهنگ سازى معمارى در جامعه پيش ببرند و به گمانم اين زمانى ممكن خواهد شد كه تعادل بين سليقه هاى مختلف را رعايت كنيم. من بودن را كنار گذاريم و به ما تبديل شويم. حسن تاج الدين
\\n\\nو در ميانه تحصيل در دانشگاه: ما دومين ورودى اين 70 اواخر دهه- دانشگاهيم، نحوه آموزشمان در بهترين حالت بازى با حباب هاى عملكردى و را هنوز 60 كمپوزيسيون هاى حجمى است. مجله هاى معمارى حال و هواى دهه دارند، با چاپ درجه دو و بيانى تجويزى، بيشتر مبتنى بر شهرسازى يا مباحث هويتى. اولين شماره معمار پروژه هاى روز دنيا را با كيفيت بالا و با تحليل محتوايشان چاپ كرده بود و مقاله هايى با ادبياتى روان كه مفاهيم پايه را بررسى مى كرد: فرم، حجم، فضا و ايده. فضاى مجله شكل دلنشينى از »فهم و آينده« را پيشنهاد مى داد. و كار در مهندسان مشاور: سال اول جايزه معمار پروژه هاى كوچك 81 سال- و بزرگى اجرا شده اند كه هميشه فكر مى كردم در شرايط امروز ايران امكان آن كيفيت وجود ندارد. بحث هاى به تفصيل نوشته شده داوران به مجادله نزديك مى شود، به هيجان
\\n\\nدوســتان، همـكــاران و معـماران
\\n\\n، مى آيم: زير و بم پروژه ها مقايسه شده و قدرت و ضعف هركدام بررسى شده اند حرف ها را چندباره و به دقت مى خوانم. سال بعد اتاقى را در ميدان توحيد با دوستى اجاره كرده ايم، طرح پروژه هايى كه كار كرده ايم را به مجله معمار مى رسانيم. خانم بسكى پيغام مى دهد كارهايتان كه اجرايى شد بياوريد تا چاپ كنيم. : براى برنده شدن اولين پروژه ساخته شده مان از طرف مجله به 87 سال- مهمانى شامى دعوت شده ايم. براى اولين بار خانم بسكى را مى بينم، در مورد كتاب پاره كوچك اش و ادبيات حرف مى زنيم ... . عليرضا تغابني
\\n\\nدر حاشيه اين روزهاى تلخ و غم بار دلم مى خواهد از يك عالمه خاطره هاى رنگين و مانا ـ نزديك به چهار دهه آشنايى با »سهيلا بسكى« ـ بگويم، اما بازگويى اين حجم از خاطرات، صفحات زيادى را سياه مى كند و طبعاً در گنجايش اين چند سطر نيست. خاطره هاى رنگين دوستى با انسان هاى فرهيخته، چه خوب و چه بد، معمولاً نقشى ماندگار بر جان و روحمان باقى مى گذارند و گاه به هويت فكرى و معنوى ما تبديل مى شوند. در لابه لاى همين خاطره هاى ماندگار است كه متوجه مى شويم اين دوستى ها و رفاقت ها درهايي برايمان گشوده اند تا راه دانستن و آگاهى را هموار سازند. چه با شكوه است رفاقت با كسانى همچون سهيلا بسكى كه از عمق وجود مى نگرند و همواره بى مزد و منت، راهت را به سوى آگاهى و مستقل انديشيدن، هموار مى كنند. سهيلا بسكى زنى بود كه از ترجمه ويرجينا وولف و اما گلدمن، تا پرواز ذهن خلاقش در داستان هاى پاره كوچك تا در حكايت ساختن مبال، و سرانجام تا عكس هاى فورى اش، توانست درهاى ناگشوده بسيارى را بر ما خوانندگان آثارش بگشايد. سهيلا با ترجمه ها و نوشته هايش، كوشيد فضاى نه چندان دلچسب اين زمانه را برايمان قابل تحمل كند. و به راستى بدون اين همه دانايى و خلاقيت و شور ذهنى، چقدر فضاى زندگى تيره و غمناك مى شد. او همچنين براى رشد پژوهشگران جوان و تازه كار، صادقانه تلاش مى كرد و من شاهد بودم كه در اين راه، بدون كمترين چشمداشت، از جان و دل براى پيشرفت جوانان علاقمند به معمارى اين سرزمين، مايه مى گذاشت. چون اعتقاد داشت كه براى آبادانى شهرمان بايد كوشيد و مى گفت حتى ما كه درس خوانده ايم و در ميان درس هايمان تاريخ و جغرافيا هم بوده، تصوري از سرزمين پهناور و چهار فصلمان نداريم. سهيلاى نازنين، بسيار از تو آموختم. تو رفتى و ما مانديم با درهايى كه ديگر باز كردنشان، به آساني ممكن نيست. گرچه تو بين ما نيستى اما آثارت، راهت و خاطراتت ماندگار است. طلعت تقى نيا
\\n\\nسال پيش از 10 سهيلا بسكى را طى چند ديدار كوتاه در ايران شناختم. حدود
\\n\\nمن دعوت كرد به عنوان عضو هيئت داوران جايزه معمار به ايران بيايم. اين اولين تماس من با زادگاهم بود، جايى كه برايم بيگانه تر از همه مكان هايى بود كه در طول عمرم زندگى كرده بودم. فكر مى كنم همين دورافتادن بود كه حسرت و اشتياقم را بيشتر كرده بود، پيشنهاد بسكى راه چاره اى برايم بود. آن سال او هيئت داوران را گاه با تندى و گاه با مخالفتى نرم اداره كرد، با هوشيارى و درايت. سهيلا بسكى را بايد به خاطر ايجاد زمينه براى بحث و گفتگو و تبادل نظر در حيطه معمارى ستود، به خصوص در زمانى كه خلأ بزرگى پس از انقلاب در آن به وجود آمده بود. او با مجله معمار صداى نسل جديد معماران شد تا با دنيايى كه تا آن زمان دور از دسترسشان بود ديالوگ برقرار كنند. او با وجود بيمارى به كار خود ادامه مى داد و من يك بار ديگر افتخار پيدا كردم كه در دهمين دوره جايزه معمار داورى كنم كه اين بار هم با وجود اختلاف نظر زياد بين داوران، او با روش سياستمدارانه و شوخ طبعى اش جلسات را به خوبى هدايت كرد. آخرين تماس من با خانم بسكى چند هفته پيش از درگذشتش بود كه از من دعوت كرد براى بار سوم به عنوان عضو هيئت داوران به تهران بيايم. افسوس كه اين بار لذت ديدارش نصيبم نشد، اما همه ما ثمره سال ها تلاش او را در كارهاى نسل جوان معماران خواهيم ديد. نادر تهراني
\\n\\nسهيلا بسكى در اعتلاى معمارى مدرن ايران سهم بسزايى داشت، زنى قابل، مقتدر و بسيار توانا بود. شايد مجله معمار را كمى با سياست ديكتاتورى اداره مى كرد، اما همين روش مديريتى رمز موفقيت و پايدارى اين مجله بود. جوايز معمارى ايران، با جايزه معمار توسط او آغاز شد و همواره مشوق معماران جوان بود. در سال هاى اخير با وجود اينكه درگير بيمارى سختى بود، اما با پشتكارى بى سابقه فعاليتش را ادامه مى داد. مجله معمار براي او تنها يك شغل نبود، بلكه تمام زندگى اش بود و با تمام وجود براي ارتقاى كيفيت آن تلاش مي كرد. همه ما معماران اين خطه به نحوى مديون او هستيم و افسوس كه پيش از درگذشت آن گران قدر از او تجليل و تقدير نكرديم. روحش شاد و يادش ماندگار. فريار جواهريان
\\n\\nسهيلا بسكى معمار نبود اما از تشخيص معمارانه بسيار بالايى برخوردار بود و همتى بى نظير داشت و آن چنان پيگير كه چون پايه هاى آبادى سست شد، بناهايى مستحكم تر ساخت: مجله و جايزه معمار كه همچنان پابرجا هستند. سهيلا بسكى شهرساز نبود اما از بينش شهرسازانه بسيار عميقى برخوردار بود. مجله شهر را منتشر كرد و مجالى براى مجله معمار فراهم آورد تا مباحث شهرسازى تداوم يابند. در اين ميانه جان كلام اين نيست كه سرنوشت، قلمرو تأثيرگذارى او را با معمارى معاصر ايران پيوند زده و يا او به تشخيص شخصى به اين وادى روى
\\n\\nآورده. آنچه آدمى را به تعجب و حيرت وا مى دارد اين است كه در اين سه دهه هزاران معمار از دانشگاه هاى ريز و درشت فارغ التحصيل شده اند و يك هزارم سهيلا بسكى كه معمار نبود بر معمارى معاصر ايران تأثير نداشته اند. جان كلام اينكه او اهل كلام بود، اهل كلمه بود، اهل بود و ماندنش چه مانا و رفتنش چه سهل بود. محمدرضا حائرى مازندرانى
\\n\\nنخستين آشنايى من با سهيلا بسكى به سال ها پيش و دوران دانشجويى باز مى گردد، زمانى كه مسير تحقيقات پايان نامه، مرا به دفتر مجله معمار رساند. نگاه جامع، مديريت و باور ايشان به ارائه كيفيت برتر، از آن پس سرمشقى براى فعاليت حرفه ايم شد. بسكي نه تنها به عنوان نويسنده اى چيره دست و سردبير معتبرترين مجله صحنه ساخت و ساز ايران در خاطر ما خواهد ماند، بلكه تلاش او براي عرضه بستر مناسب نقد حرفه اى و همچنين اهتمامش در ارائه هماورد و رقابتى معتبر، نامش را در صحنه معمارى ايران ماندگار خواهد كرد. سهيلا بسكى اما وراى همه اينها در خاطرم خواهد ماند، چراكه مشوقى توانا براى نسل جوان ترى چون من بود. در سوگ اين دوست عزيز، احساس همدردى عميقى با همسر، خانواده، همكاران مجله و جامعه معمارى ايران دارم... ... سهيلا بسكى متشكرم. نگار حكيم
\\n\\n، در برنامه هاى معمارى كه مجله آبادى 75 و74 سهيلا بسكى را در سال هاى در وزارت مسكن برگزار مى كرد، ديدم كه با همكاران ديگر مجله اين برنامه ها را سازماندهى و هدايت مى كردند. برنامه ها در سطح بسيار خوبى بود و براى من كه در آغاز فعاليت حرفه اى خود بودم، كاملاً موثر. بعدها به سفارش ايشان براى مجله معمار مقالات و مصاحبه هايى تهيه كردم. همكارى خوبى بود و گفتگوهاى باارزشى در اين ميان در مى گرفت. ايشان صريح و مسلط به كار خود بودند و از حاشيه ها پرهيز مى كردند. چند سال پيش كه براى سفرى كارى در تركيه بودم، همسر ميزبان ترك ما كه خانمى فرهيخته و آشنا با فرهنگ ايران بود، به من گفت كه مدتى را در ايران زندگى كرده و به قدرت و استقلال زنان ايرانى غبطه مى خورد، چيزي كه در تركيه ظاهراً به گونه ديگرى است؛ براى من سهيلا بسكى مظهر آن توصيفات بود. رضا دانشمير
\\n\\nسر ساعت مقرر رسيدم جلو در ساختمان. با دوستان قراري داشتيم براي ديدار خانم بسكي به بهانه تبريك سال نو. هميشه ترجيح مي دادم براي رسيدن به طبقه دوم ساختمان از پله هاي تاريك استفاده كنم. از آسانسور هيچ وقت خوشم نيامده. ولي امروز، عادت را شكستم. بعد از ورود به دفتر مجله، خانم را ديدم. روي صندلي چرخ داري نشسته بود و باز مثل هميشه همه چيز در هدايتش. از آخرين باري كه ديداري داشتيم و متأسفانه چندان هم زمان كمي از آن نگذشته بود چهره اش بيشتر از قبل خودش بود. احوالي پرسيدم و نشستيم به صحبت تا دوستان آمدند. مثل هميشه از اوضاع و احوال صحبت كرديم و تأثيرش بر مجله و باز مثل هميشه به دقت كنجكاو شنيدن نظرات ديگران بود و در آخر هم نظر خودش را با قاطعيت بيان كرد. ديدار كوتاهي بود به خاطر رمق كم خانم و حوصله كمترش. در آخر هم تحفه شيرين ديدار تبريك را تعارف كرد و خودش به دنبال شكلات با لفاف آبي گشت. تا حالا فكر نكرده بودم كه در جعبه شكلات كه نامش با مقصود ديدارمان »تشكر« ( قرابتي جالب داشت مي شود به دنبال رنگ بود. Merci) آخرين ديدارمان شد ولي هيچ دلم نمي خواهد خانم را با آخرين ديدارمان در ذهن تصوير كنم. خانم بسكي در آن روز هيچ از لفظ بايد استفاده نكرد و شايد اين خالي ترين ديدارمان از بايد بود. گاهي بايدهايش را پيش آمده بود كه تاب نياورده بودم، ولي انصافاً خيلي با اثر بود.
\\n\\nامروز مجله معمار هست، جايزه معمار هم هست ولي خانم بسكي ديگر در ميانمان نيست. ولي ميراثش را بايد حفظ كرد. همان طور كه خودش خواست. آرماند درور
\\n\\nسهيلا بسكى وارث بر حق دو چهره بسيار ماندگار در تاريخ تحولات اجتماعى و پويايى ادبيات و اشاعه روشنگرى در ايران است؛ اولين زن روزنامه نگار ايرانى خانم 1289 دكتر كحال فرزند سيد رضى رئيس الاطباى قشون ناصرى كه در سال شمسى در نشريه دانـش نقشى كارساز بر عهده گرفت، نشريه اى هفتگى در هشت صفحه در قطع رحلى و چاپ سربى كه اگرچه تنها يك سال دوام يافت، اما نشانگر آغاز حضور متفاوت زنان در جامعه تماماً مرد سالار ايرانى بود. چهره شاخص ديگر مريم عميد سمنانى يا »مزين السلطنه« است. وى از زنان روشنفكر دوران قاجار و عضو مؤثر انجمن همت خواتين بود كه با هدف سوادآموزى و ايفاى نقش اجتماعى براى زنان و دختران تأسيس شد، او نخستين مدير مسئول زن نشريه ايرانى شكوفه است، مريم عميد با فروش جهيزيه اش انتشار استمرار بخشيد و هم زمان به تأسيس 1298 نشريه را تا هنگام مرگ در سال دو مدرسه دخترانه در تهران اقدام كرد، او نه تنها مدير مسئول مجله بود بلكه كتاب هاى آموزشى از فرانسه را ترجمه، و عكاسى مى كرد، نهايتاً نيز در اوج فعاليت مطبوعاتى در هنگامه سفرى دور از تهران درگذشت ...... زندگى و سرگذشتى بسيار مشابه با سهيلا بسكى. ياد و خاطره تمامى زنان ايرانى از مريم عميد سمنانى تا سهيلا بسكى كه به سال پيش تاكنون فعال و پيگير در عرصه دشوار 110 رغم دشوارى هاى بسيار از مطبوعات و كار سترگ روشنگرى، توليد انديشه و اشاعه هنر در آسمان ادب ايران درخشيده اند گرامى باد. بابك زيرك
\\n\\nراه و نقشه راه يكى از شاهكارهاى مهندسى بشريت است. رساندن يك مبدأ به يك مقصد با هزار پيچ و خم كه به زيبايى ها و ناملايمات طى مسير منجر مى شود. بسيارى از اين راه ها ابتدا با امكانات كم ساخته مى شوند و به مرور زمان بر وسعت و دقت آنها افزوده و طى مسير در آنها آسان تر مى شود. آنكه نقشه راه را طراحى مى كند پس از اتمام كار به نظاره كاركرد آن مى پردازد. بدون وجود او راه پابرجاست و سفر در آن جارى است. آنچه سهيلا بسكى انجام داد طراحى نقشه راه بود براي شناساندن آثار فاخر معاصر به كل جامعه و در طول ساليان گذشته به تدريج و با دقت تمامى پيچ و خم هاى مسير را در نظر گرفت و به اصلاح آنها در حد ممكن پرداخت تا طى مسير آسان تر از قبل شود. امروز بسكى بين ما نيست اما راهى كه او ساخته هموار است و پرتردد. پس بهتر است بگوييم بسكى هميشه »هم راه« ماست، پس هست. عليرضا شرافتي
\\n\\nاين جمله زنده ياد خانم بسكي را هميشه به ياد مي آورم كه مي گفت: خوشحالي مان در زندگي روزمره همانند دستگاه هاي الكترونيكي مان است كه دائماً به شارژ نياز دارند و چون كهنه شده اند بنابراين باطري شان بايد دائماً به يك شارژ وصل باشند و غالباً يا پريز دم دست نيست و يا شارژر در جايي گم و گور شده است. در صورتي كه باطري هاي غم و غصه و گرفتاري هاي دروني و بيروني در زندگي مان آن چنان چاق و چله و سرحال هستند كه تا ابد به شارژشان نيازي نيست. سهيلاي عزيز ما از اين نوع طنزها بسيار داشت. مگر مي توان كتاب در حكايت ساختن مبال در بم را خواند و نخنديد و متأثر نشد. او به راستي شيرزني بود كه در حوزه كار اصلي اش كه داستان نويسي بود، به كمال مهارت و پختگي رسيده بود. روابط دروني بين كاراكترهايش را به خوبي مي شناخت. مخصوصاً زن هاي قصه هايش آن چنان برايت آشنا و جذاب بودند كه گويي با همسرت يا خواهرت و يا مادرت در حال گفتگو و بگو و مگو هستي، آن هم گفتگوهايي زنده با آدم هاي آشنا از طبقه متوسط و آگاه شهري.
\\n\\nو اما كار سهيلا بسكي در عالم معماري از قصه نويسي اش هم پربارتر و مفيد تر بود. به همت او مجله معمار يكي از بهترين ها شد. به همت او جايزه معمار به راه افتاد و جوان هاي هنرمند را به ما شناساند. من هنوز مثالي كه از آينده معماري ايران مي آورم، كارهاي همين جوانان صاحب اثر در مسابقات مجله معمار است. همچنين به همت خانم بسكي بود كه جلسات ناهار ماهيانه داشتيم كه چندين سال ادامه داشت. در اين جلسات علاوه بر ديدن ياران قديم، بحث هاي گوناگون فرهنگي و هنري و معمارانه در مي گرفت كه چقدر لذت بخش و آموزنده بود. تلفن كردم با صداي نزار و ضعيف ولي 94 آخرين باري كه پس از عيد اميدوار، گفت كه امسال حتماً بايد برنامه هاي ناهار ماهيانه را برقرار كنيم، كه حيف و صد حيف. علي اكبر صارمي
\\n\\nهيچ گاه اين عادت ديرينه مرثيه سرايي را دوست نداشته ام و نمي خواهم از مرگ سخن بگويم. خودخواهي معمارانه است اگر سهيلا بسكي را تنها در معماري خلاصه كنيم، كسي كه در طول زندگي كوتاهش، با آثارش براى هميشه نام خود را با تاريخ فرهنگ اين مرز و بوم در هم آميخت. و برگزاري اولين مسابقه معماري بعد از 1371 سابقه آشنايي ما به سال به همكاري و 1381 انقلاب در مجله آبادى برمى گردد و علاوه بر دوستي از سال شراكت در مجله معمار انجاميد. او فردي پيشرو بود كه به نياز زمانه خود معرفت داشت ، هر كجا احساس نياز مي كرد با شهامت حضور داشت؛ خواه در خلق يك جايزه معماري، خواه در حكايت ساختن مبال در بم. به جرئت مى توان گفت كه او معمار بود. مگر معماري چيزي فراتر از آفرينش و خلاقيت است؟!! معماري كه بستري بنا كرد كه دولتمردان از انجامش ناتوان بودند. بايد عاشق بود كه بتوان مانند او خستگي ناپذير، با روحي بزرگ و تماميت خواه براي رسيدن به آرمان هاى خود لحظه اى دست از تلاش نكشيد و با وجود اين، شهوت شهرت نداشت. اخلاق مداري در رفتار فردي و اجتماعي از ويژگي هاى بارز ايشان بود. با صراحت لهجه، به دور از تعارف و بي پرده سخن مي گفت. ضابطه مند بود و هـيچ گاه بر خلاف جريان رايج در ايران، رابطه ها را وارد حوزه كار نمي كرد. چه بسا از زمان شراكت، بر ما نيز بيشتر سخت مي گرفت. در رمان ذره از او مى خوانيم: »وقتي بچه بودم، مادرم روي هركدام از ما اسم حيواني را گذاشته بود. به من هم كه بيشتر از همه دوست داشت مي گفت: بَره كه اصلاً خوشم نمي آمد. چون بره ها خيلي فرصت زندگي پيدا نمي كنند. به او گفتم دلم مي خواهد كلاغ باشم كه زشت سال عمر مي كند.«300 و بد صداست، كسي او را نمي گيرد توي قفس بيندازد و تازه امروز بعد از ربع قرن آشنايي با او، در پرنده بودنش شكي ندارم؛ وى مرغ حقي بود كه با وسعت ديد بي مثالش معماران را براي نيل به والاترين هدف ياري سال عمر نكرد اما يادش تا ساليان سال در تاريخ معماري ايران 300 .مي كرد جاودان خواهد ماند. به راستي سهيلا بسكي نمرده است! زيرا كه مجله معمار زنده است، جايزه معمار زنده است و زنده خواهد ماند. محمدرضا قانعي
\\n\\nكسى كه مثل هيچ كس نبود آن زن آمد/ و آن زن با مجله آمد/ و معماران كمتر از هم بد گفتند/ آن زن آمد/ و سخت گرفت/ و عوام فريبى و چاپلوسى رخت بستند/ آن زن بلند بود/ و قدش از درختان خانه معمار هم بلندتر بود/ و مى توانست تمام حرف هاى سخت كتاب هاى معمارى را/ بخواند و بنويسد/ و چقدر روشنى خوب بود/ و چقدر من از چيزهاى خوب خوشم مى آيد/ آن زن آمد/ و سفره انداخت/ و نان را قسمت كرد/ و روز اسم نويسي را قسمت كرد/ و دعواى سنتى و مدرن را قسمت كرد/ و معمارى سر راهى ما را قسمت كرد/ و آن زن رفت/ آن زن با اسب رفت...
\\n\\nبرداشتى آزاد از شعر »كسى كه مثل هيچ كس نبود« ، فروغ فرخزاد محمدرضا قدوسى
\\n\\nوقتى خبر درگذشت سهيلا بسكى را شنيدم خاطرات زيادى از او در ذهنم مرور شد. از اولين آشنايى با او از طريق آقاى هاشمى تا مدير و مسئول مجله معمار، از سفر بم براى كمك به زلزله زدگان تا مقاله ها و مسابقات معمار و جلسات و مشورت ها و آرزوها و بيمارى و ... . چند روزى كه به او فكر مى كردم معناى »خوب« بودن در زندگى برايم تغيير كرد. او به ظاهر آدم خوشرو و خوش خلقى نبود و به همين دليل عده اي از او خوششان نمى آمد. صراحت كلام او گاه بسيار با افراد تند بود و آدم هاى كم ظرفيت يا از خود راضى را مى رنجاند. اما در زير اين ظاهر سخت قلبى مهربان و وجدانى مسئول نهفته بود. شخصيت او را خوب درك مى كردم، چون با شخصيت پدر بيمارم نزديكى بسيار داشت. تملق و ملاحظه برخى افراد كه حتى ممكن است در منافع ايشان تأثيرگذار باشند، حتى به ذهن اين انسان ها خطور نمى كند... و در اين واويلاى بى اخلاقى در جامعه بسيار معدودند اينها... . و در تمام اين خاطرات، شخصيت زنى را مرور كردم كه به من درس بزرگى آموخت. درس صداقت، درستكارى و استقامت. باشد كه من و بسيارى ديگر از معماران كه خود و حتى وضعيت معمارى معاصرمان را تا حدى مديون زحمات سهيلا بسكى مى دانند، درس بزرگ اولويت درستكارى و پايدارى در اخلاق حرفه اى بر منافع شخصى را از او بياموزند. على كرمانيان
\\n\\nشخصيت سهيلا بسكى تاكنون از جنبه هاى مختلف مورد بحث قرار گرفته است: توانايى مديريت، صراحت لهجه، تسلط به زبان و ادبيات و ...- دستاوردهاى تلاش هاى او در تداوم نشر مجله معمار را مى توان به شرح زير برشمرد: فراهم كردن فرصت براى معماران جوان در بروز استعدادهاى بالقوه ايشان - در شرايطى كه در نظام فنى اجرايى كشور اين گروه از معماران محلى از اعراب نداشتند. معرفى موج نو معمارى معاصر.- جلب پشتيبانى صنعت از حرفه معمارى با توجه به ارزش افزوده حاصل از- .كيفيت ايجاد مكانيزم هاى ارزش يابى كيفى حرفه به شكل دموكراتيك.- . بازتاب حرفه در مقياس فراملى- .( توسعه فرهنگ و ادبيات نقد معمارى )با مشاركت نسل جوان- . نهايتاً ارتباط بين معماران پيش كسوت و جوان- اما بسكى زنى بود كه مى خواست منشأ اثر باشد، با تمامى مضيقه ها مى دانست كه مى تواند اثرگذار باشد، متعهد به دموكراسى بود و اعتماد به نفس داشت. مجله معمار به قصد دستيابى به پلت فرمى از مؤلفه هاى ذهنى جانب داران ارزش هاى سنتى و جانب داران مدرنيته آغاز به كار كرد. فرآيند ديناميك جايزه معمار و تداوم ديالوگ و مناظره ها كه از ويژگى هاى آن بود سرآغاز اين گفتگو بود. اميد است ياران سهيلا بسكى به جد به پايدارى و تداوم اين گفتگو بپردازند. ايرج كلانترى
\\n\\nبا خانم بسكى آشنا شدم. زمانى كه مطمئن نبودم در ايران مى مانم و 1380 سال يا مثل بيشتر هم دوره اى هايم مهاجرت خواهم كرد. يك روز صبح، پايان نامه ام را برداشتم و بدون آشنايى و حتى قرار قبلى به دفتر قديمى مجله معمار رفتم. آن روز خانم بسكى در دفتر مجله نبود و براى ديدنش چندين ساعت همان جا نشستم و با تماشاى مجلات معمار و خواندن پوسترهاى روى ديوار كه مربوط به اولين دوره برگزارى جايزه معمار بودند خودم را سرگرم كردم. چند ساعت ناقابلى كه براى ملاقات خانم بسكى صبر كردم، بعدها در سرنوشت حرفه اى من و ماندگار شدنم در
\n