بناها - و در نتیجه معماری آنها - گونههای مختلفی دارند، طوری که «گونهشناسی» (Typology) بنا یا معماری یکی از شاخههای هنوز نیرومندِ تئوریِ معماری است. گونهشناسی یک بنا - یا طرح آن - تابع عوامل متعددی است. تاریخ، سبک، کاربری، بستر و خیلی چیزهای دیگر عواملی هستند که در گونهشناسی معماری موردمطالعه اهل این دانش هستند.۱
آپارتمان از بسیاری جهات گونهای است ویژه. گمان میکنم بیشترین بناهایی که در کشور ما ساخته میشوند از این گونه باشند؛ دستکم در شهرهای متوسط و بزرگ. بیشترین ساعات عمر ما شهرنشینها در این بناها میگذرد. احتمالاً بخش عمده نیاز به ساختوساز هم مربوط به همین گونه است و در نتیجه، بیشتر معماران، بیشترین روزهای حرفهشان را مشغول طراحی آپارتمان هستند.۲ به نظرم هیچ گونهای مانند آپارتمان محدودیت و قاعده و ضابطه ندارد. البته که هر بنایی، کوچک یا بزرگ، با هر نوعی از کاربری تابع ضوابط و قواعدی است و متأثر از ملاحظات و محدودیتهایی خاص خودش، ولی، ضوابطش اولاً تا این اندازه مفصل نیست و ثانیاً ملاحظاتش بهنوعی درونماندگار، از ذات پروژه میآید و نه از بیرون آن. ملاحظات و قواعد آپارتمان اما انگار از جایی خارج از طرح به آن تحمیل میشود، با دو خاستگاه که از بقیه نیرومندترند: مقررات و خواست کارفرما.
ضابطه
ضابطه ذاتیِ بودن آدمها با هم است. وقتی آدمها بخواهند کنار هم زندگی و کار کنند، به تنظیم روابطشان از طریق قراردادها و توافقاتی دقیق و روشن نیاز دارند. هرچه پرجمعیتتر کنار هم باشند، این قولوقرارها هم لازمترند. شهر مهمترین مصداق کالبدی این کنار هم بودن است. در شهر، بناهایی بیشمار باید در کنار هم ساخته شوند. همنشینی اینهمه ساختمان در نبود این اصل بدیهی، هاویهای خواهد بود غیرقابلسکونت.۳ بیشتر این بناهای همنشاندهشده آپارتمان هستند، پس عجیب نیست که بیشترین مقررات و ضوابط و قواعد مربوط به همین گونه باشد. ضوابط طراحی و ساخت آپارتمانها نهفقط در کمیت، که در کیفیت و محتوا هم شرایطی ویژه دارند. فرض کنید در حال طراحی مثلاً یک موزه هستید.۴ این کاربری در برخی از سرفصلها ضوابطی بسیار پیچیده دارد اما بسیاری فضاهایش - تقریباً همه آنهایی که مشخصاً مربوط به این کاربری هستند - هیچ الزام ویژهای در تأمین نور طبیعی ندارند. مثال دمِدستتر درباره تأمین نور، مجتمعهای تجاری هستند. این بناها مثلاً ضوابطی محکم درباره حریق دارند اما تأمین نور طبیعی، اصولاً مسئله طرح نیست. میخواهم اینطور نتیجه بگیرم که آپارتمانها شاید در برخی سرفصلهای مقررات با پیچیدگی یا سختگیری کمتری مواجه باشند اما ضابطه درباره این گونه، همهچیز را باهم میخواهد! گیرم که بعضی جاها کمی از همهچیز!
معماری متأثر از خیلی چیزها «شکل میگیرد». ضابطه یکی از آنهاست. بگذارید یک مصداقِ شاید ساده و ابتدایی را قدری بیشتر بکاوم. در همین یکی دو روز گذشته، به دلیلی، در حال مرور مبحث سوم مقررات ملی ساختمان بودم. اتفاقی به دو سطر - دقیقاً یک و یکچهارم سطر - ضابطه برخوردم که از فرط کاربرد، به کل فراموشش کرده بودم. آنیک سطر و خردهای را عیناً نقلقول میکنم:
«ورود مستقیم از واحدها به راهپله مجاز نیست، مگر آنکه در برخی تصرفها و با شرایط تعیینشده مجاز دانسته شده باشد.»۵
ضابطه در همان چهار پنج کلمه اول تیر خلاص را میزند. بقیهاش تعارفات مقرراتنویس است! با خواندن تصادفی این قاعده فراموششده ناگهان به صرافت چند بنایی افتادم که برای من، و شاید برای هرکس، بسیار مهماند: خانه حالِ حاضر پدر و مادرم، خانه قبلیشان که میشود خانه بچگی من، اولین آپارتمانی که خودم خریدم و در آن ساکن شدم... همه این خانهها آپارتمانی بودند و درِ همه این آپارتمانها در راهرو باز میشد.
اصلاً به یاد ندارم که از چه زمانی راهپله شدند جعبههای بسته با در مستقل سفتوکفت و دیوار دودبند و غیره. حتی به یاد ندارم که خودم آپارتمانی کار کرده باشم که رابطه راهپله و در ورودیاش مانند خانه پدرم باشد. خواهش میکنم دقت کنید: من هیچ بحث و مخالفتی درباره آنچه این ضابطه حکم میکند ندارم. حریق که شوخی ندارد. حرفم این است که این قاعده یک روزی نبوده که اگر بود، آن خانهها که گفتم - و چند ده هزار آپارتمانِ هنوزْ موجود و مورداستفاده - ترکیبشان آن نبود. همکاران طراح من - حتی اگر آموخته و بالیده بعد از وضع ضابطه باشند - میتوانند تصور کنند که اگر همین پنج شش کلمه نبود، که به شهادت حضور زنده خانه پدرم روزی نبوده، دیاگرام کلی ستونفقرات حرکت عمودی و حضور و تأثیرش در طرح، چقدر متفاوت میشد. در گونه آپارتمان، همین یک ضابطه یکتنه مفهوم «پله» را از یک عنصر درونماندگار معماری تبدیل کرده به یک تمهید ساختمانیِ صرف، برای حرکت از یک تراز به یک تراز بالاتر یا پایینتر، انگار که این کار، فعلی است شنیع و باید پشت دیوارهای ضخیم (و ضد دود) از انظار پنهان داشته شود! بیهوده نیست مثلاً، که دیگر بنایی آپارتمانی را نمیبینیم که راهپلهاش را مغرور و شکوهمند در موقعیتی طلایی از نمای اصلی جای داده باشد، یک وجهش را شجاعانه رو به گذر باز گذاشته و ورودی واحدها را پیوند داده باشد به پاگردهای این پلههای گشوده و دلباز که گویی امتداد کوچهاند تا درِ خانه.
میان مقررات متعدد ساختوساز، تأثیر آنهایی که نظم و نسق حضور معماری در شهر را هدفگذاری کردهاند، کلانتر است. مؤثرترینشان - به باورِ ناپژوهشیِ من - مقررات تودهگذاری است؛ همان که مثلاً در تهران - و بسیاری شهرهای دیگر در عمومیترین حالتش به «شصتِ بهعلاوه دو» معروف است. این نوع قواعد شهرسازانه، سطحی بالاتر از قاعدهمندی را نشانه رفتهاند و البته که مثل احتمالاً هر قاعده و قانونی که برای زندگی جمعی ساختهایم، سویههای مثبت و منفی دارند. همین قاعده تنظیم توده و ارتفاع اگر نبود شهر از بالا مثل پنیر سوئیسی میشد و از روبهرو شبیهِ ارّه. احتمالاً شریانهای عبور و مرور شهری از همین که هستند مسدودتر و عبورنکردنیتر میشدند. مجراهای تنفس شهر مختل میشدند و مثلاً تهران از حال بدی که امروز دارد هم بدحالتر میشد. پنجره مهمانخانه شهروندی باز میشد به مطبخ شهروندی دیگر، هزار تنافر و تفاوت دیگر، مشابه اینها که گفتم رخ میداد. اینها در درست، خیلی زمینها اما هستند که به دلایل مختلف مانند خط و مرزهای مانده از بافتهای قدیمیتر، تاریخ طولانی و پیچیده مالکیت اراضی، طرحهای موضوع بالادستی شهری، تعریض گذرها، کجسلیقگی هندسی طراحی شهری منطقه، معماری شلخته پلاکهای مجاور و دلایل دیگر، منطق تودهگذاریشان نمیتواند همانی باشد که برای بیشتر زمینهاست. این نقطه میتواند سرآغاز دردسر باشد: عقل سلیم طراحانه به نگاهی میفهمد که تودهگذاری بر اساس مقررات، بنایی بیبو و خاصیت به دست خواهد داد. قوانین البته راهکارهایی مانند کمیسیون ماده پنج یا سایر کمیتهها و کمیسیونهای شمارهدار دیگر را برای چارهجویی ارائه کردهاند اما گام نهادن در مسیرشان چندان آسان نیست. این مسیرها قبل از هر چیز، زمانبرند که آن هم با حقالزحمههای طراحیِ امروز، که هر روز بیشتر به شوخی مانند میشوند، سَمّ حرفهمندی است.
معمارانی هم البته هستند که متأثر از انواعی دغدغهها، تلاش میکنند طرحشان به آسانی در برابر «شصت بهعلاوه دو» تمکین نکنند.۶ دفتری که من در آن کار میکنم، مهندسان مشاور نشا، تلاشهایی ازایندست داشته است.
یکی از این طرحها در زمینی چهارپنج هزار متری، جایی نزدیک منطقه مهرشهر کرج مراحل پایانی ساختش را میگذراند. قاعده آن منطقه شهری اتفاقاً شصتِ بهعلاوه دو نیست، بلکه چیزی به نظر من کمی بهتر است. بعضی قوارههای زمین آن منطقه همینقدر بزرگاند و اغلب طولی بیش از دو سه برابر عرضشان دارند. ضابطه آنجا اینطوری است که به ترتیب دو توده و دو فضای باز را حکم میکند. ما چه کردیم؟ دو توده را پذیرفتیم و دو ناحیه خالی را نه! تودهها را سروته زمین گذاشتیم و خالیها را یککاسه کردیم و گذاشتیم بین آنها و از این طریق چیزی شبیه حیاط مرکزی گیرمان آمد. سپس برای اینکه یاغیگری را کامل کنیم، بهجای اینکه مثل بچه آدم تودهها را مکعبمستطیل بگیریم، مطبّق کردیم و تراس و سبزی ایجاد کردیم برای آپارتمانهایی که حالا با اطواری جدید بر سر هم نشسته بودند. کارفرمایمان آدم بلندپروازِ پرحوصلهای بود. معماران بنا را همراه کرد و برد پیش ضابطان شهری. شهردار آن منطقه کرج آدمی از آب درآمد که از بخت خوش ما و بنا و کارفرما، از ذهنی روشن و حوصله شنیدن بهرهمند بود. دلایلمان را شنید، دیاگرامهایمان را دید، جوانب را سنجید و به ترکیبی که به نظر ما برای آن زمین درستتر بود، اجازه ظهور داد. یادم هست این بنا را به مناسبتی که یادم نیست چه بود، برای جمعی از معماران و علاقهمندان ارائه میکردیم. برای این ارائه عنوانِ «ضابطه شنوا» را پیشنهاد کردم، ازاینرو که مهمترین بخش آن تجربه از نظر من ایجاد امکان گفتو«شنود» با ضابط و ضابطه بود. ما ضابطه را واداشته بودیم که دلایلمان را بشنود و به ساخت بنایی رضایت دهد که باور داشتیم درستتر است.
مصداق دیگری ازایندست تلاشهای نشا، آپارتمان فرعی هفت مهرشهر است.۷ در این پروژه کار به گفتگو با ضابطین نرسید اما تا دلتان بخواهد در هزارتوی ضوابط قیقاج رفتیم! بنا از برگزیدگان جایزه معمار ۱۴۰۳ است و به همین بهانه، شرحی از آن - به سنت مجله معمار درباره برندگان - در شماره مربوط به جایزه چاپ شده است. اینجا صرفاً به یکی از مصداقهای رویکرد ما در مواجهه با ضابطه میپردازم که به نظرم از بقیه بامزهتر است. ضابطه برای بناهای ردیفی کنار هم، اجباری معروف به «پخ» دارد. قضیه این است که بناهای کنار هم باید در وجه نما، با پخهایی ۴۵ درجه از هم جدا شوند و نماهای آنها نباید به هم بچسبند. ضابطه شروع پخ را از بیخِ نما معرفی کرده اما در درباره آخر آن ساکت است. ما چه کردیم؟ خطوط مایل پخ در دو طرف بنا را ادامه دادیم تا هر جا که دلشان میخواهد به هم برسند و گفتیم که پس آخر نما اینجاست! طبیعی است که از مرز مجاز تودهگذاری بیرون زدیم. در اینباره استدلال کردیم که آن بخش از حیاط کمشده را با کندن از سایر بخشها به ضابطه پس دادهایم. نتیجه شد آن حجمِ از نظر من متخلخل که دستکم دو واحد از سه واحد بنا را به ویلا بیشتر شبیه کرد تا آپارتمان. وقتی پروژه را برای شرکت در جایزه آماده میکردیم، در اشاره به همین ویژگی ترکیب ویلا/آپارتمان را بهعنوان معرفِ گونه بنا در نام طرح آوردیم.
داوریِ داوری
تصمیم خاص گروه داوران جایزه معمار ۱۴۰۳ درباره پروژههای گروه آپارتمانی جالب و منحصربهفرد بود. آنان تصمیم گرفتند پروژه نشا - فرعی هفت - را رتبه سوم اعلام کنند، بدون اینکه پروژههایی دیگر را شایسته رتبههای بالاتر بدانند. موضوع در رسانههای ریزودرشتِ دلمشغول معماری توجه زیادی گرفت و انواعی از اظهارنظرها - اغلب مخالف این رویکرد - اینجاوآنجا منتشر شد.۸ چنانکه در پانویس توضیح دادم، کوچکترین اعتراضی به این تصمیم ظاهراً سختگیرانه ندارم اما گمان میکنم داوران از آپارتمان همان توقعی را داشتند که از بقیه گروهها و من در این نقطه حرف دارم. هر سه گروه دیگر جایزه ملاحظاتی سبکتر از آپارتمان دارند. مثلاً ویلا یا مسکونی تکواحدی ضوابط بسیار کمتری را باید لحاظ کند. کارفرمایش هم بیشتر مواقع معلوم و حیوحاضر است و با معمار میگوید و از او میشنود و طرح در مرتبهای بهمراتب بالاتر از آزادی عمل، شکل میگیرد. بازسازیها قیدوبندهایی از جنس وضع موجود دارند اما جایزهبگیرهایشان احتمالاً قیدهای اقتصادی خیلی کمتری دارند. بازسازی یک بنا معمولاً یک کار «دلی» است با کارفرمایی که دغدغههای جدی در مورد یک بنای خاص دارد و بهاصطلاح جوانترها «صدش را میگذارد». بناهای عمومی هم باوجود ضوابط خاص خود - که به نظرم چنانکه گفته شد، درهرحال نسبت به آپارتمانها کمتر هستند - اغلب کارفرمایان نیرومندی دارند و از همین طریق راهشان را در میان موانع راحتتر طی میکنند. آپارتمان را نباید با همان عینکی دید که دیگر بناها. طراحی آپارتمان پر است از این قواعد و ضوابط ریزودرشت که هرکدامشان ممکن است تأثیراتی بنیادی بر نحوه فکر کردن معمار و شیوه و رویکرد او در حل مسئله طرح داشته باشد. در طراحی این گونه، معمار خیلی جاها اختیارش دست خودش نیست! داوری جایزه انگار همان جنسی از کیفیت را از این گروه متوقع بود که از گروههای سهگانه دیگر. گمان میکنم آپارتمان را فقط باید در دنیای خاص خودش و با نظرداشتِ همه پیچیدگیهای این «گونه» خاص - قضاوت کرد. چیزی که شاید نبودش، آن تصمیم خاص داورانِ معمار ۱۴۰۳ را رقم زد.
پانوشتها
۱- روشن است که این نوشته قصد تشریح علمی عبارت را ندارد و صرفاً میخواهم گونه آپارتمان را از بقیه معماری جدا و بر آن تمرکز کنم. در تعریف گونهشناسی بسنده میکنم به نقلقولی از دکتر داراب دیبا، سر درس طراحی که ازقضا موضوعش آپارتمان بود: دانشجویی چیزی کشیده بود که اتفاقاً بد هم نبود. آن «چیز» موردنظر استاد قرار نگرفت، با این توضیح که «خانه باید شبیه خانه به نظر برسد». اصل حرف استاد بر انحراف گونهشناسانه طرح آن دانشجو تأکید داشت که انصافاً در نگاه اول، شبیه خیلی چیزها بود و شبیه خانه نه!
۲- ممکن است معمارانی پرآوازه اما معدود باشند که پروژههای غیرمسکونیشان - بخوانید غیرآپارتمانیشان - بیشتر باشد ولی دفاتر کوچکتر، تقریباً فقط آپارتمان میکشند.
۳- در ابتدای یادگیری معماری، هر زمان در طرحاندازی یک بنا با ضوابط مربوط روبهرو بودم، از ذهنم میگذشت که کاش فلان مقررات و محدودیت الآن سر راه نبود که اگر نبود، چه نتیجه درخشانی عاید میشد: ضابطه درهرحال و به ذات دستوپا گیر است. هرچه بیشتر گذشت، بیشتر به دلایل وضع این ضوابط پی بردم، تا آنجا که امروز قائلم که این مقررات باید برجای خود محکم بمانند و حکمرانی کنند و اگر قرار است انعطافی از خود نشان دهند، باید که طرفشان معماری کارآزموده و دغدغهمند باشد که طرحش در ازای نرمش ضابطه، ارزشی واقعی برای شهروندان و شهر آفریده باشد.
۴- در مثل مناقشه نیست اما این روزها کی چنین پروژهای گیرش میآید؟!
۵- مبحث سوم مقررات ملی ساختمان، ویرایش سوم، ۱۳۹۵، صفحه ۷۳.
۶- این دغدغهها همیشه هم چندان متعالی نیستند. خیلی وقتها هدف طرح و تودهگذاری متفاوتی که پیشنهاد میکند چیزی بیش از تأمین خواست سوداگرانه سرمایهگذار و سازنده نیست و از قضا تمکین معمار به قاعده تودهگذاری، برای دنیا و آخرت شهر و ساکنانش مفیدتر است.
۷- در مورد نام پروژهها و اینکه این نامها از کجا میآیند، قبلاً چیزی نوشتهام. خیلی وقتها آدرس پروژه نامش را باعث میشود. فرعی هفت ازایندست است. ساختمان در کوچه فرعی هفتمِ خیابانی در مهرشهر واقع شده. کارفرمای فرعی هفت البته پروژه با نامی دیگر میشناسد و معرفی میکند.
۸- بهعنوان یکی از آدمهای مرتبط با پروژه، راستَش نهتنها از این تصمیم بدم نیامد، بلکه خوشم هم آمد: به یاد ندارم که راجع به هیچ نتیجهای از جایزه معروف معمار، اینهمه گفتگو شده باشد. پروژه ما یک «رتبه سوم» خیلی خاص بود! طوری که به همین بهانه بسیار دیده شد و خب، دیده شدن پروژه هیچوقت چیز بدی نیست. این را هم بگویم که در این تحلیل در نشا تنها هستم و همکاران دراینباره چندان با من همدل نیستند.






