خانه آبان، اصفهان — رتبه اول: مسکونی تک‌واحدی

اشتراک‌گذاری
خانه آبان، اصفهان — رتبه اول: مسکونی تک‌واحدی
رتبه اول: خانه آبان، اصفهان محل اجرا: پشت مسجد جامع عباسی کارفرما: آبان عرب / همکاران طراحی: الهه حاج دائی، میلاد علیدوستی / همکار ارائه: آرزو خسروی / سفت‌کاری: شرکت هدیش، هادی سعادت‌نیا / نازک‌کاری: احمد، مسعود، مهران انصاری‌پور / ناظر مقیم: بهزاد مویدی / سازه: رابین صدیق‌پور / تأسیسات مکانیکی: مهدی دلاوری / تأسیسات الکتریکی: فرید مسعود / رنگ: حداد / چوب: داورپناه، زارعان / آجر: باقری / عکس: احسان حاجی رسولیها / زیربنا: ۴۰۰ مترمربع / مساحت: ۲۵۰ مترمربع محمد عرب، مینا معین‌الدینی — گروه طراحی فضا، رویداد، شهر گنجی ست در این خانه که در کون نگنجد این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک ست بانگ در این خانه همه بیت و ترانه ست فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت سلطان زمین ست و سلیمان زمانه ست — مولانا ریتم مبهم ضربان قلب، اولین نشانه ملموس از حضور شخص دیگری را، در زندگی ما اعلام کرد... بوم... بوم... صدایی که انگار خود زندگی است، کوچک‌ترین ذره زیست، لحظه‌ای سکوت میان دو صدا، لحظه‌ای میان بود و نبود، ... و تصاویری مبهم در مانیتور دستگاه سونوگرافی، از حضور خفته انسانی دیگر، در خانه شکم مادر حکایت می‌کرد... باورپذیر نبود که تنها لایه‌ای به ضخامت چند بند انگشت، گوشت و پوست و چربی، مأمنی امن و آرامشی فارغ از هیاهوی دنیای دیوانه بیرون برای او فراهم کرده باشد. — مبارکه، بچه‌تون دختره... در عصر شلوغ خیابان آمادگاه، از سونوگرافی خارج شدیم، هر دو ساکت و غرق در رؤیاهای رنگارنگ و دغدغه‌ها و نگرانی‌های هفت رنگ، از سمت چهارباغ عازم آپارتمان شدیم، ناگهان صدای ممتد بوق ماشین و فحش چارواداری راننده، که با عجله می‌رفت تا خود را برای بازی ایران و آرژانتین گرم کند، خیلی زود ما را از آرامش، سکوت و شیرینی رؤیایی که انگار از رحم مادر به جای مانده بود، به دنیای پرهیاهو، سریع و رنگارنگ امروز پرتاب کرد... تا چه حد می‌توان به این ریتم بالای زندگی و شتاب‌زدگی دنیای معاصر عادت کرد؟ همان شب تصمیم گرفتیم آپارتمان ۱۳۰ متری خود را بفروشیم و خانه‌ای در گوشه این شهر برای خود دست و پا کنیم. حال که دنیای ما پر شده از اتفاقات ریزودرشت پیرامون و خبرهای بد و بدتر، حال که سرعت زندگی چنان بالا رفته که گاه احساس می‌کنیم، اگر لحظه‌ای مکث کنیم از خودمان عقب می‌افتیم، چاره کار در کجاست؟ اگر می‌پذیریم که زندگی همچون صدای ضربان قلب، لحظه‌ای میان اضداد است، پس نقطه مقابل این شتاب‌زدگی کجاست؟ کجاست سکون، سکوت و آهستگی بیشتر؟ آیا معماری بایستی خود را با این جریان همسو سازد، یا که شاید بتواند مرهمی بر این درد اجتماعی شود؟ حال که چاره‌ای نیست جز اینکه ریتم قدم‌ها را با ریتم این دنیای جدید هماهنگ کنیم، شاید بتوان فضایی ساخت تا در آن بخشی از آرامش و سکون ازدست‌رفته خود را بازیابیم. چه بسا بهترین هدیه‌ای که می‌توان برای کودک درراه خود داشته باشیم، این است که نگذاریم او، در جعبه‌ای، با پنجره‌هایی رو به دیوار خانه همسایه بزرگ شود، بدون آنکه، از لذت آب‌بازی، خاک‌بازی و... بی‌بهره بماند و حیات بی‌حیاط را تجربه کند. دو ماه از آن شب گذشته و حالا در راهیم تا بنگاه‌دار، زمینی که در پس گنبد فیروزه‌ای مسجد جامع عباسی جای دارد را نشانمان دهد. از کنج جنوب شرقی میدان نقش جهان، این تهی کم‌نظیر، پا به درون بافت هزارتوی پیرامونش می‌گذاریم. بافتی که به راستی پسر خلف اصفهان است، گذری باریک، پیچ در پیچ، که در پس هر پیچ تصویری غیرقابل پیش‌بینی به رویمان باز می‌کند. در حرکتیم میان مجموعه‌ای از تضادها، نور و سایه، پر و خالی، تنگی و گشادی، و همگی در تداوم و تجانس با همدیگر...، و به قول مولانا روز و شب ظاهر دو ضد و دشمن‌اند، لیک هر دو یک حقیقت می‌تنند، اینجا هم انگار تمثیل دیگری از ضربان قلب در جریان بود، بود و نبود ما را به حرکت وا می‌داشت. محله ناآشنایی نبود، در این مسیر به یاد چند سال پیش می‌افتم که قرار بود با طرح‌اندازی و برنامه‌ریزی شهری، راه‌حلی برای ساماندهی و بازحیات‌سازی این بافت بیابیم، که صد البته بی‌سرانجام بود. حالا بخش‌هایی از خانه‌های آن متروکه و یا به انبار و کارگاه‌های پشتیبان بازار بدل شده‌اند، بخشی را شهرداری تملک و تخریب کرده، و چندتایی از خانه‌ها، پیامد تحولات اخیر، با پررنگ شدن مفهوم توریسم، به فضاهای اقامتی و گردشگری مبدل شده‌اند. ولی آنچه جای آن خالی است، حضور انسان ساکن در آن و اثرات زیست روزمره او در این محله است. آیا حضور و سکون انسان معاصر، انسانی وابسته و برآمده از تمامی مفاهیم زندگی امروز و بازگشت او صرفاً برای سکونت و زندگی دائم، تنها راه‌حل واقعی احیا و باززنده‌سازی این‌گونه بافت‌ها نیست؟ بگذریم... از کنار خانه‌های خالی قاجاری گذشتیم، خانه‌هایی سر به درون که جز چند جا، هیچ روزنی به داخل نداشت، از «کوچه تاریکی» گذشتیم، ساباطی با سقف‌های کوتاه و بلند، که گاه بسته و گاهی با گشایشی، حجمی از نور را مهمانمان می‌کرد. گذشتیم، از کنار خانه‌های دو سه طبقه سی چهل ساله؛ خانه‌هایی که بوی تند پیاز داغ و گپ و گفت ساکنانش، مرز میان خانه و محله را از میان برده بود، گذشتیم و انگار که گذشتن از آن صد سال طول کشید! چه بسیار آموختیم از این گذر. آیا می‌توان میان این دوگانه درون‌گرایی و برون‌گرایی به گونه‌ای جدید دست یافت، گونه‌ای برای حضور من انسان معاصر، گونه‌ای که همچون خود ما، هم این است و هم آن و نه این است نه آن؟ صدای بنگاه‌دار که رسیدنمان را خبر می‌داد، ما را از این هزارتوی افکار بیرون کشید. از جنوب پلاک وارد شدیم، زمینی بود ۲۵۰ متری، با سی متر طول؛ عرض آن در جنوب هفت و نیم متر، که با شکست‌هایی که داشت، در شمال به ده متر می‌رسید. شکل زمین تکراری بود از بافت ارگانیک پیرامونش، بی‌شکل و چندوجهی، که هرچه به سمت شمال می‌رفتیم هم عرض بیشتر، هم سکوت بیشتری عایدمان می‌کرد. در انتها، کمی مایل به غرب، همسایه بی‌حیا و خوش‌اندام چهارصد ساله، ما را به نظاره نشسته بود. این گنبد آبی، اولینی بود که حضورمان را در این مکان خوشامد گفت. کودکی که قرار است در پس این گنبد آبی زندگی کند، آبان نام گرفت، و خانه‌ای که ساختیم، شد خانه آبان.

موجودیت‌های مرتبط در بانک اطلاعات معماری

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید.