یکی از مباحث مهم و چالشانگیز در دنیای معاصر آپارتمان و سکونت در فضای آپارتمان است که از زوایای مختلفی میتوان به آن پرداخت، مقولهای که به اعتقاد من همواره یکی از مهمترین موضوعات زندگی انسان معاصر، چه در جهان مدرن و چه جوامع رو به توسعه و حتی توسعهنیافته، و مشغله فکری معماران، اندیشمندان، جامعهشناسان، مدیران شهری و تمامی آنانی است که دغدغه اعتلای کیفی و فرهنگی زندگی شهروندی را دارند.
در این نوشتار، با توجه به آنکه در این شماره مجله معمار که خوشبختانه به مقوله آپارتمان اختصاص داده شده است و تصور میکنم که نگارندگان مطالبی مرتبط با این موضوع را از منظری متفاوت مطرح میسازند، بر آن شدم با نگاهی غیرمتعارف کنکاشی در این وادی داشته باشم، مدخلی درباره معضل واژهگزینی معادل فارسی برای کلمه آپارتمان عرضه کنم و سپس آنگاه نمونههای بسیار خاص از آپارتمان و نحوه برخورد انسان یکجانشین با آن در ایران و جهان ذکر کنم. به این امید که آنچه در پی میآید به ویژه برای مخاطبان و معماران جوان انگیزهای برای ورود به این داستان آغازشده از قرنها پیش و همچنان ناتمام باشد.
شاید دو دهه قبل به عضویت شورای واژهگزینی رشته معماری در فرهنگستان ادب و زبان فارسی درآمدم. در جمعی که برای نخستینبار شکل گرفته بود، کوشش بر تحقیق و یافتن کلمات معادل فارسی برای لغات بیگانه و اصطلاحاتی بود که به حکم اتفاقات و پدیدههای عالم معماری از کشورهای عموماً اروپایی به ایران منتقل شده و در زبان تخصصی این حرفه جا خوش کرده بودند. این واژههای غیرخودی معمولاً چنان در حرفه و آموزش آکادمیک در دانشکدههای معماری مصطلح شده و مورد استفاده قرار گرفته بودند که حذف و یافتن جایگزینی برای آنان به کاری بسیار دشوار تبدیل شده بود. یکی از این کلمات که در آغاز باید در مورد آن تصمیم گرفته میشد و مورد بحث و تجزیه و تحلیل دامنهداری قرار گرفت، «آپارتمان» بود که بنا به تقدم حرف «آ» در فهرست الفبایی فارسی در زمره نخستین اصطلاحات غریبه در دستور کار این شورا قرار گرفت.
به یاد دارم که مباحث زیادی در خصوص لزوم حذف این کلمه که در هر دو زبان انگلیسی و فرانسه مشترک بود، طرح و معلوم شد گروه واژهگزینی گردشگری در فرهنگستان که پیش از گروه معماری آغاز به کار کرده بود، کلمه کاشانک را به عنوان جایگزین کلمه آپارتمان مطرح و سپس تصویب کرده بود.
این انتخاب به درستی با مخالفت شورا روبهرو شد. چکیده استدلال منطقی و قابلقبول گروه ما آن بود که کاشانک به عنوان کاشانه کوچک را شاید بتوان برای خانههای متعارف و کوچک مقیاس برگزید، اما برای آپارتمان هرگز چنین اصطلاحی کاربرد صحیحی ندارد، زیرا آپارتمان با خصوصیات کالبدی ویژه خود هیچگونه سنخیتی با خانه ایرانی و مشخصات کیفی، کمی و ارزشهای فضایی اصیل آن ندارد.
همه بر این نکته اتفاقنظر داشتند که خانه ایرانی به مثابه یک مجموعه کالبدی است که در آن اتاقها و ایوانهای سرپوشیده و عناصر ارتباطی گرداگرد حیاطی مصفا هر قدر هم کوچک، با درختان، گیاهان، گلها و حوض آبی در میانه خود مفهومی بسیار متعالی را در زندگی شهری القا میکند و در هر هنگام از شبانهروز حالوهوای خاص خود را دارد، به بیانی دیگر خانه ایرانی لکه کوچکی از طبیعت و اقلیم بستر خود را در بر گرفته و آن را برای زیست ساکنانش به درستی از گزند هر ناملایمی حفاظت میکند. صدای پرندگان، مرغ و خروسها در کف حیاط، صدای آب جاری یا فوارهای در داخل حوض و به همراه آنها، قطعه کوچکی از آسمان که منحصراً در اختصاص چهاردیواری خانه است و دهها عنصر بزرگ و کوچک دیگر، همه و همه بستری تلقی میشوند که در آن شخصیت و روح انسانی در تعامل با فضا شکل میگیرد و جلا میپذیرد. رشدونمو کودکان در کنار پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و دیگر افراد یک خانواده گسترده در این گونه خانهها اساس و بنیانی بوده که با هیچ فضای دیگری قابلقیاس نبوده و نیست. هم از این رو اطلاق کلمه کاشانک به آپارتمان به نوعی نفی تمامی ارزشهای برخاسته از وجود خانه تلقی میشد.
به یاد دارم که مدتها تلاش برای یافتن کلمهای که با ویژگیهای زندگی و کالبد آپارتمان تطابق داشته باشد، ادامه داشت و برای من که دیگر حضوری در آن جمع دوستان پرتلاش ندارم، روشن نیست که آیا کلمهای درخور یافته شد یا خیر. باز هم به یاد دارم که در سالهای نخست دانشجویی در دهه پنجاه، طراحی یک مجموعه مسکونی آپارتمانی به عنوان پروژه پایانی سال دوم انتخاب شده بود که در توصیف ماهیت آپارتمان آن را راهحل منطقی ابداعی توسط معماران کشورهای غربی در دنیای پیشرفته برای سکونت شمار رو به افزایش شهروندان و فشار متقاضیان سکونت در شهر به ویژه پس از انقلاب صنعتی در میانه قرن هجدهم میلادی مطرح کرده بودند.
بعدها به حکم علاقه به گذشته معماری ایران و کنکاش در تاریخ شهرنشینی در این آب و خاک برایم مشخص شد که این شیوه از ساخت مسکن و استقرار فضاهای سکونت در ارتفاع نیز لزوماً در دنیای پیشرفته غربی ابداع نشده و در ایران باستان این شیوه زیست سابقه بسیار طولانیتری دارد.
به ویژه هنگامی که در سفری به استان فارس با سازواره عظیمی به نام قلعه ایزدخواست آشنا شدم و در پی سالها اشتیاق برای دیدن آن بالاخره در سال ۱۳۹۶ موفق به حضور در منطقه و دیدن آن شدم. مجموعهای بسیار عظیم و مرتفع در پنج طبقه ساختهشده بر فراز صخرهای از سنگهای رسوبی... .
بیتردید الزاماتی چون قرارگیری در ارتفاع با هدف تأمین ایمنی بیشتر در مقابل حوادث طبیعی و تعرض اقوام مهاجم و نیز لزوم اختصاص دادن اراضی هموار پیرامون آن به کشتزارهای غلات و باغهای میوه، ساکنان اولیه ایزدخواست را به ساخت این پدیده با عظمت روی صخره سنگی با عرض کم و طولی قابلتوجه، هدایت کردهاند. تصور آنکه این مجموعه بناهای شگفتآور که به دلیل وضعیت خاص صخره، به آن روستای آپارتمانی یا در دورهای دیگر، کشتی به گل نشسته گفته شده، تنها با مواد بسیار ساده بومی نظیر خشت، گل و تیرهای چوبی به حکم دانایی و نبوغ سازندگان آن از هزارو هشتصد سال قبل تا زمان حاضر پابرجا مانده، واقعاً حیرتانگیز است.
هنوز هم کالبد فرسوده قلعه نشانه تلاشی مداوم برای ماندگاری و بقایی است که در مبارزه دائمی با عوامل تخریبگری چون سیل، باد و باران، فرسایش ناشی از آنها و قطعاً زمینلرزههای بسیار در طول هجده قرن، از دوران حکومت سلسله ساسانیان تاکنون سربلند باقی مانده است. این مجموعه آپارتمانی دیرپا براساس مستندات تاریخی تا پایان دوران قاجار به آغاز سلطنت پهلوی دایر و محل سکونت اهالی منطقه بوده است و در دوران پهلوی دوم با گسترش ساختوساز واحدهای مسکونی در اراضی فرادست شمال قلعه، رفتهرفته از سکنه خالی شده و بیشتر به صورت انبار وسایل کشت و کار و محلی برای نگهداری علوفه دامهای اهالی مورد استفاده است و شاید از همین رو نیز با ترک مردم محل در چند دهه اخیر با فرسایش شدید مواجه شده است.
جا دارد متولیان میراث فرهنگی، از یک سو و دانشگاهیان و دانشجویان دانشکدههای معماری توجه ویژهای به قلعه ایزدخواست داشته باشند و پیش از انهدام آن به بررسی و تحقیق عمیقتری در خصوص نحوه شکلگیری، ساختار بناها و تکنیکهای بهکاررفته در سازه مقاوم وماندگار آن اهتمام ورزند.
در توصیف اهمیت این میراث بینظیر معماری ایرانی کافی است اشاره شود که این مجموعه فشرده واحدهای مسکونی، تنها دارای یک درگاه ورودی است که پلی چوبی بر فراز پرتگاهی عمیق آن را به محدوده بیرون قلعه مرتبط میسازد. در داخل قلعه نیز محوری طویل با عرضی کم به عنوان دسترسی اصلی محلی برای استقرار واحدهای تجاری و عملاً بازارچهای کوچک بوده است و در فاصله کمی از این محور گرمابه و عبادتگاهی نیز تعبیه شده و باز ناشناختههای بسیاری همچون چگونگی استقرار واحدهای متنوع مسکونی روی یکدیگر و طراحی دسترسیهای عمودی به واحدها، نحوه استقرار سرویسهای بهداشتی و دفع فاضلاب و تمهیدات بسیار دیگر همچنان محل پژوهشی دقیق است که تاکنون متأسفانه مغفول باقی مانده است.
در ادامه لازم است به نمونههای بیهمتای دیگر سکونت در بناهای مرتفع بندر «سیراف» در شمال خلیج فارس و در نزدیکی شهر بوشهر به عنوان یک مجموعه باستانی کمنظیر و نیز شهری متراکم شامل برجهای کوتاه مسکونی موسوم به «شیبام» واقع در صفحات شرق کشور یمن اشاره کرد.
اطلاعات در مورد سیراف بسیار اندک است و توصیف آن را به مجالی دیگر واگذار میکنم، اما در خصوص شهر شیبام در یمن یافتهها حاکی از آن است که شیبام سابقهای حداقل از قرن دهم هجری شمسی داشته و همانند ایزدخواست با هدف بهره از زمینهای مرغوب کشاورزی روی صخره سنگینی به شکلی بسیار فشرده بناهایی تا بلندای هفت طبقه را در خود جای داده است. تا آنجا که از مطالعه مستندی در سالها قبل به یاد دارم در شیبام براساس یک روش منطقی و ضمناً بسیار جالب با توجه به کمبود شدید زمینهای تخت، فضای حیاط عمدتاً از کالبد خانه حذف شده و طبقه همکف این برجهای آپارتمانی به آغل چهارپایان اهلی و لانه ماکیان اختصاص یافته، اولین طبقه بالاتر روی آن در اختیار افراد مسن خانوار که امکان تحرک زیادی ندارند، همچون پدربزرگ و مادربزرگها قرار داده شده و سپس طبقه بالاتر به پدر و مادر و طبقات بالاتری که بر فراز این سه طبقه جای گرفتهاند، اختصاص به زوجهای بعدی خانواده و فرزندان آنها دارد. این خانوادههای جوان با ساخت واحدهای جدیدتر نهایتاً تا ۶ یا ۷ طبقه، عملاً رشد عمودی خانه را سبب میشوند. بدیهی است برای این زوجهای جوان، توان زندگی در طبقات بالا و آمدوشد مکرر اگرچه از مسیر راهپلههای تنگ و تیر، در غیاب سیستمهای مکانیزه ارتباطات عمودی همچنان میسر است.
دست آخر آنکه این برجهای کوچک به نوعی نمونههای جذاب و نادری از خانهای گسترده شکلگرفته در ارتفاع شمرده میشوند و به همین مناسبت نیز مجموعه این حجمها که به سبب اندک بودن عرصه زمین معیارهایی چون لزوم رعایت فاصله مناسب به مدد حیاط و معابر پیرامونی، الزام حفظ حریم بصری و... را نادیده گرفته و به مثابه مکعبمستطیلهای ایستاده به هم فشرده شدهاند، در قالب مجموعه شهری کوچک شیبام در فهرست میراث جهانی سازمان یونسکو ثبت شدهاند.
در توصیف تفاوت بین ایزدخواست و شیبام باید اشاره شود که در خانههای شیبام، چنانکه از تصاویر برمیآید در پلان طبقات بناها به دلیل محدودیتهای متعدد، امکان اعمال تغییرات و تنوع در واحدها وجود نداشته است، ضمن آنکه در حجمهای قوطیوار برجها نیز نظم قرارگیری پنجرهها حکایت از آن دارد که پلان طبقات در هر مجموعه زیستی واحد باید مشابه باشند، حال آنکه در مجموعه ایزدخواست از تفاوتهای محل استقرار بالکنهای چوبی زیبا و پنجرههای پرشمار در طبقات و نماهای مختلف، میتوان به وجود خانههای با پلانهای مختلف و بزرگ و کوچک پی برد که احتمالاً به فراخور شرایط، امکانات مالی و توان اجرایی ساکنان آنها در طبقات جای گرفتهاند که خود امتیازی بزرگ و دارای ارزش برای این مجموعه درهمتنیده با قدمت نزدیک به ۲۰۰۰ ساله محسوب میشود.
از توصیف انواع آپارتمانهای مدرن اروپایی صرفنظر میکنم و تنها به انواع دیگری از آپارتمانها در کشورهای آسیای جنوب شرقی خواهم پرداخت که شانس دیدن آنها را از نزدیک داشتهام و تصور میکنم نمیتوان از مقابل این پدیدههای استثنائی معماری و مجموعههای مسکونی غیرانسانی بیتفاوت عبور کرد.
در سال ۲۰۱۲ در سفر به هنگکنگ مشتاقانه آثار معماران بزرگ غربی در این کشور کوچک و مرفه را که در محدوده کوچکی در کنار رود بزرگ «مروارید» درهم فشرده شدهاند، مشاهده کردم. هنگکنگ را سرزمین برجهای بلند معرفی میکنند و آن هم بیشتر به این مناسبت که جمعیتی در حدود ۷/۵ میلیون نفر در آن ساکن هستند و با توجه به مساحت سرزمینی و سطوح بسیار کم ساختهشده در پهنه آن، عملاً یکی از متراکمترین شهرهای جهان قلمداد میشود.
فارغ از این موضوع، چیزی که بیش از برجها و بناهای طراحیشده نورمن فاستر، زاها حدید، آی ام پی، رم کولهاوس، سزار پلی و... توجه مرا به خود جلب کرد، مجموعهای از برجهای بلند و تودرتویی بود که در محدودهای بسیار دورتر و در پهنهای جدا از بخش مدرن و لوکس هنگکنگ، همچون تودهای مرتفع و خاکستری رنگ در افق شهرخودنمایی میکردند. تصمیم گرفتم پس از آنکه از بازدید این بناهای بلندمرتبه، های-تک و به عبارت بهتر آسمانخراشهای مافوق مدرن رخصتی یافتم، به سراغ آنچه کنجکاوم کرده بود بروم. بالاخره این کار را با پیادهروی نسبتاً زیادی عملی کردم. طی این مسیر شاهد تغییر شکل فیزیکی شهر از یک شهر بسیار مدرن به شهری متفاوت با بناهای کمعرض و معابر قدیمی و بندرگاههایی مملو از کشتیهای باری و سروصدای انبوه کارگران در باراندازها و پرازدحام بودم.
بالاخره به محل مورداشاره رسیدم، تماشای بناهایی بسیار مرتفع، پرشمار و تودرتو با ظاهری خشک و عبوس، در عین حال به شدت یکنواخت و عاری از هرگونه زیبایی و جلوه بصری و در تضاد شدید با برجهای بسیار مدرن هنگکنگ به سرعت هر بینندهای را متوجه میکرد که در یک سکونتگاه عظیم و ویژه طبقات فرودست جامعه حضور پیدا کرده است که کمتر نمونهای از آن را با این وسعت میتوان در جهان سراغ گرفت.
به دلیل شرایط نامناسب محل و موقعیت، تنها به گرفتن چند عکس که بتوانند حق مطلب را ادا نمایند اکتفا کردم و بیشتر به تماشای این برجهای قوطیوار و بلندمرتبه پرداختم که به واقع هر کدام از آنها را میتوان یک شهرک کارگری عمودی نامید. اندیشیدم که مثلاً زندگی یک خانوار ۴ نفره در فضای آپارتمانهایی که احتمالاً ۳۰ تا ۴۰ متر بیشتر مساحت ندارند در طبقه ۳۵ این هیولاهای دهشتآور چگونه جریان دارد؟ فضاهایی که در فاصله چند متری خود با برجهای دیگری با فشردگی هرچه تمامتر و اشرافی حیرتآور مواجهاند، به پنجرهها فکر کردم که تنها نوری حاصل انعکاس نور آفتاب به بدنه دیگر برجها را دریافت میکنند و در چنین شرایطی حتی تماشای کمترین چشماندازی از طریق آنها غیرممکن است، نظاره آسمان هم که به طریق اولی با این اوصاف مقدور نبود. بازهم دریافتم که در این برجهای اشباحمانند از بالکن هم کمترین نشانهای وجود ندارد. بیشتر دقیق شدم، دیدم که در غیاب فضای بالکن، به ناچار لباسهای شستهشده به صورت مفلوکی از بندهایی در طبقات پرشمار و در نماهای چهار طرف این سازوارههای کریه و غولآسا آویخته شدهاند. علاقه داشتم در زمانهای مختلفی نظارهگر چگونگی رفتوآمد روزمره، خروج سیل جمعیت ساکن در آنها در صبح و بازگشتشان در هنگام عصر و خلاصه نحوه تعاملات این جمعیت پرشمار در محدوده داخل و خارج این شهرکهای عمودی باشم، اما متأسفانه فرصت زیادی نبود و امکان برخورداری از چنین تجربه بینظیری برایم فراهم نشد.
چند روز پس از پیادهروی، فرصتی پیش آمد تا به منطقه خودمختار ماکائو بروم، شبه جزیره مستعمره پیشین کشور پرتغال با نشانههایی فراوان از دوران تلخ استعمار و البته برجهای بلند کازینوهایی عظیم که ماکائو ۹۰ درصد از درآمد خود را از عواید این قمارخانهها و علاقه وافر چینیها به قمار کسب میکند و البته همانگونه که شنیده بودم در کنار آنها و با فاصلهای اندک، ساختمانهایی بلند و به هم فشرده برای سکونت کارگران و اقشاری از مردم تهیدست شهر... .
این بار نیز با نوع دیگری از بناهای نسبتاً مرتفع آپارتمانی و شکل متفاوتی از زندگی انسانها در فضاهای نامناسب سکونت در ارتفاع آشنا شدم که ارائه توصیف مختصری از آنها را ضروری میدانم:
در ماکائو نیز به سبب محدود بودن عرصههای مناسب و تنگناهای مرتبط با این وضعیت در سطح شهر، ساختمانهای تودرتو و به هم چسبیدهای که منتهی به معابر کم عرضی میشدند به سکونت لایههای غیربرخوردار اختصاص یافته است، در برخی نمونهها در برجهای بلندمرتبه با نمایی آشفته و نامناسب، اگرچه شانس دیدار فضای داخل این مسکنهای حداقلی را نیافتم، اما به حکم تجربه و اطلاعاتی که گرفته بودم دریافتم که هر آپارتمان عبارت از فضایی کوچک و قوطیمانند بود که با دو پنجره به سمت فضای بیرون نمود پیدا میکرد و آنچه بیش از هر چیز تکاندهنده بود وضعیت تماماً محصور آنها با نردههای آهنی بود که قفسهای بزرگ باغ وحشی عمودی را در ذهن مخاطب تداعی میکرد و حکایت از نوعی ناامنی برای ساکنان را داشت. به راستی وجود آپارتمانهایی قوطیکبریتی، به هم فشرده شده در بالاترین طبقات برجهای بلندمرتبه و پوشیدهشده در شبکههای فلزی که گاه با اندک پیش آمدگی در نما نقش بالکن را نیز ایفا میکردند واقعاً غیرقابلتصور بود.
به اعتبار آنچه در ماکائو از نزدیک شاهد بودم میتوانم بخش دیگری از مشاهداتم از نحوه زندگی رقتبار انسانهایی را در دوران حاضر و در دهه سوم قرن بیستویکم بیان کنم که شیوه دیگری از زیست اجتماعی را در شرایط دشوار تجربه میکنند. در یک تعریف مقدماتی و بدون اغراق میتوان ادعا کرد که اینان در مسکنهای حضور دارند که بیشتر کاریکاتوری تلخ از زندگی تحقیرآمیز در برجهای مسکونی کارگری است تا زندگانی واقعی و متعارف با برخورداری از حداقل استانداردهای اولیه زیستی.
در این بناهای درهمتنیده خانوادههایی در فضاهای کوچک جای داده شدهاند که با تیغههای نازکی از هم جدا میشوند، اگر در فرهنگهای دیرینه شهرنشینی و آداب مبتنی بر روابط انسانی در محلهها و مناطق شهری، همسایه ارزش و اعتباری در حد قوم و خویش برای خانههای همجوار خود داشته، اما در اینجا ساکنان هر یک از واحدها با هدف تأمین امنیت عزیزانشان، خود را به ناچار در قفسهایی آهنین زندانی کردهاند تا از هرگونه گزند و آسیب احتمالی همسایههای دیواربهدیوار در چپ و راست و ساکنان واحدهای طبقات بالاتر و پایینتر آپارتمان خویش در امان باشند!!
و کلام آخر آنکه اگر نمونههایی چون مجموعههای مسکونی جایگرفته در ایزدخواست و شیبام جلوههایی از سکونت، تعامل و همزیستی مسالمتآمیز و انسانوار و به نوعی آپارتماننشینی مردمان زیستگاههای روستایی در ایران و یمن را از گذشتهای بسیار دور به نمایش میگذارند، زندگانی مردم فرودست در شهرهای عمودی هنگکنگ و ماکائو چهرهای حقارتآمیز و سراسر توأم با تلخکامی را در مقوله آپارتماننشینی آن هم در دهه سوم قرن حاضر بازگو میکند.
آیا این گونه فضاها مجالی برای تجلی روحیات انسانی و تعالی آن باقی میگذارند؟ یا صرفاً مکانی برای سر کردن عمر به جای زندگی هستند و نه چیزی بیشتر؟
با تشکر از آیدا کریمی






