بسم الله الرحمن الرحیم
هنر فعل است نه قوه. آنچه هنوز تحقق نیافته هنر نیست. تحقق هنر در اثر و نخستین دلالت مفهوم هنر بر اثر تحقق یافته است. جوهر هنر نیز فقط از اثر است که تراوش میکند و انتقال و انتشار مییابد. سستی تعلیم معماری در این قضیه ظاهراً بدیهی نهفته است.
تراوش هنر از آثار به گفتار میرسد. اما هیچ گفتاری از آثار فراتر نمیرود. عدهای گمان میکنند که وصف هنر یا نقد هنر یا نظریه هنر ممکن است به چنان درجهای برسد که بتواند جوهری حتی عالیتر از آنچه در اثر یافت میشود به آگاهی یا احساس شنونده منتقل کند. اکام کنونی تعلیم معماری ناشی از چنین اشتباهی است. نهتنها معماری که مادّه آن سنگ و خاک است، حتی ادبیات که مادهاش کلام است، جوهر راستین خود را نخست در آثار به وجود میآورد و از آنجا به حیطه نقد و نظریه و تعلیم سرایت میکند. نقد و نظریه و تعلیم هرگز نمیتوانند جوهر یا اندیشه و احساسی فراتر از اثر عرضه کنند. از آنها کاری بیش از انتقال مفاهیمی که حضور عینی و محسوس در اثر دارند بر نمیآید. در منقبت شعر شاعر یا سنجش و نقد آن، هر چه گفته شود، از حیث انتقال جوهر هنری، در ذیل خود شعر قرار دارد نه در بالا و نه حتی در تراز آن. در نسبت با شعری هم که هنوز سروده نشده هیچ حس شاعرانهای را نمیتوان انتقال داد. به همین قیاس، درباره معماری نیز هیچ سخنی نمیتوان گفت که در انتقال آگاهی یا احساس هنری برتر از اثر ساخته شده باشد. بهترین کتابهایی که درباره اصول و ارزشهای معماری نوشته شدهاند اعتبارشان از خود آثاری که این اصول و ارزشها از آنها اخذ شده بر نمیرود.
علاوه بر این، نظریه و تعلیم تحلیلیاند در حالی که اثر ترکیبی است. اثر هنری کار خلاقه است در حالی که نظریه و تعلیم بازگویی آنچه تحقق یافتهاند. متعلم از نظریه و تعلیم کمک میگیرد تا خود هنر را که در اثر هنری متجسم شده است ادراک کند یا سرمشق قرار دهد. تعلیم هنر چیزی جز تعلیم اثر نیست. استمرار تاریخی و انتزاع ذهنی باعث این غفلت میشود که گویا ذهنیت و موضوعیتی مستقل از آثار وجود دارد که میتوان آنها را تعلیم داد و این تعلیم میتواند مجدداً وسیله خلق آثار تازه شود. بزرگترین مانع تعلیم درست معماری این است که توجه به این امر ظاهراً بدیهی نداشته باشیم که تعلیم معماری مسبوق بر خود معماری است و خود معماری چیزی جز اثر معماری نیست. یعنی تا آثاری نباشند، چیزی نیست که تعلیم داده شود.
چه بسا آثار هنر دوره متأخر برتر از آثار متقدم بر آن دوره باشد، ولی باز هم اصل مسبوق بودن تعلیم به آثار نقض نمیشود. شاگرد میتواند از استاد جلو بیفتد، اما او نیز کارش را با ادراک و آموزش آثار قبل از خود شروع کرده است. خود اثر است که ادراک یا آموخته میشود. مفاهیم به خودی خود آموختنی نیستند و هویتی مستقل از متعلق خود که همان اثر است ندارند.
حال اگر قبول داریم که تعلیم معماری مسبوق به اثر معماری است، بایست بگوییم کدام آثارند که مقدم بر تعلیمات ما هستند. ممکن است گفته شود که تعلیم معماری را نمیتوان به دوره خاص و آثار خاصی محدود کرد، بلکه کل تاریخ معماری را باید مدنظر داشت. اما تاریخ معماری تنها بخشی از تعلیمات معماری است که هدفش باید غنا بخشیدن به نظریه معماری از راه بررسی سیر تحولات گذشته باشد. تاریخی که فاقد نظریه باشد چیزی بیش از اطلاعات عمومی نیست و به درک ماهیت معماری کمکی نمیکند. تازه همین تاریخ هم جایش در منابع آموزشی ما تقریباً بهکلی خالی است. غیر از دو سه ترجمه و یک تألیف تازه منتشر شده (زمان و معماری، منوچهر مزینی، ۱۳۷۶) درباره تاریخ معماری جدید غرب، درباره اصل تاریخ معماری و تاریخ معماری ایران و بخصوص معماری معاصر ایران هنوز کتابی نوشته نشده است.
نکته بسیار مهم دیگر این است که تاریخ و جغرافیای معماری و همه اصول و مقدمات تعلیمی، دیگر افقهایی هستند که از سکوی معماری روز به آنها نگریست. منظور از معماری روز همان معماری در حال اجرا و در دسترس است که بخشهای گوناگون تعلیمات معماری در آنجا به هم میرسند. رشتههای ارتباط تاریخ معماری، نظریه معماری، اصول طراحی و فنون اجرای ساختمان در معماری روز که دانشجو دور و بر خود میبیند به هم میپیوندند. بدون چنین پیوندی، تعالیم گوناگون معماری به دروسی انتزاعی تبدیل میشوند و این انتزاعی شدن آنقدر آنها را سطحی و تشریفاتی میکند که هر تازه از راه رسیدهای را به تدریس آنها میگمارند. ابزارهای تعلیم وسایل و مقدماتی برای راه یافتن به عرصه تحقق اثرند. ابزارها در غیبت خود اثر انتزاعی میشوند و چون راهی به تحقق اثر پیدا نمیکنند، خود جانشین آن میشوند.
خطوطی که بسیاری از معماران جوان روی کاغذ میکشند، به جای اینکه ترجمه موجودیت مادّی یک ساختمان باشد و از ترسیم به عنوان ابزار نمایش واقعیت فضایی و جسمانی معماری استفاده شود، به رمزهایی تبدیل میشوند که هر کدام به صورتی انتزاعی و مستقل از دیگری، به کمک ارجاعاتی سطحی به استعارهها و نقل قولهای مندرج در گفتارهای مورخان و نقدنویسان و نظریهپردازان، توضیح داده میشوند و از مجموع آنها هیچ ترکیبی ادراک نمیشود. برای یادگیری ترکیب و حس ترکیب را فقط از خود آثار میتوان آموخت.
خواهی نخواهی محصول یک قرن تجربه اخیر ما در معماری و شصت سال آموزش معماری جدید، آثاری است که از بین همه ساختهشدههای این یکصد سال میپسندیم و میگوییم ای کاش همه مثل آنها یا بهتر از آنها بودند. اگر کسی بگوید میتوان این آثار را کنار گذاشت و تعلیم را از آثار برتر اساتید معماری جهان شروع کرد، لابد به شرایط واقعی تعلیم توجه ندارد. این مرحله شروع است که آن را — موفق یا ناموفق — پشت سر گذاشتهایم. نخستین معلمان دانشکده معماری یا خارجی بودند یا ایرانیانی بودند که معماری جدید را با حضور در محیط و تعلم از استادان خارجی فرا گرفته بودند. نمیتوان این راه را یک بار دیگر از نو تکرار کرد. البته هر زمان که لازم باشد میتوان برای تعلیمات معینی استاد خارجی استخدام کرد. آنچه اهمیت دارد این است که دانشجو و کارآموز جوان معماری باید اصل آثار را ببیند و با آنها محشور شود و این کار را بهوسیله اصلی ادراک خود از معماری تبدیل کند. ترسیم و نمایش بر روی کاغذ، با تمام ارزشی که در حد یک وسیله دارد، نباید موضوعیت پیدا کند و جانشین خود معماری شود.
گام اول برای وارد شدن در این راه این است که کارهای خوب این یکصد سال را — که در پاسخ به نیازهای زندگی امروز ساخته شدهاند — بر حسب تاریخ و کاربری در کتابی گردآوری و مدون کنیم. و صاحبنظران نظرهاشان را درباره ارزشهای آنها بنویسند تا دانشجویان بدانند معماری امروز ایران از کجا شروع شده و به کجا رسیده و چه راهی را طی میکند. این فقط یک قسمت از کار است. گام بعدی آن است که تا آنجا که ممکن باشد صاحبان آثار خودشان محور تعلیمات بشوند. آنگاه خود به خود همه تعلیمات جانبی و ابزارهای تعلیمی مربوط به آنها در خدمت تعلیم محوری که انتقال جوهر هنر — هنر ترکیب — از استاد به شاگرد است قرار خواهد گرفت. تغییرات لازم در سازمان و فضای آموزش چندان دشوار نخواهد بود.
