معماری معاصر

معماری، مرگ و جاودانگی

فرهاد اسدپور·معمار ۱۹
معماری، مرگ و جاودانگی

این چیست که می‌آید و می‌رود؟ چقدر شگفت‌انگیز است! چرا انسان — این موجودی که می‌آفریند و آباد می‌کند — چه نسبتی است میان او، آفریده‌هایش و مرگ؟

اگر — به قول هایدگر — تاریخ انسان، تاریخ فراموشی «هستی» است و «روزمرگی» او را از درنگ در معنای غایی خویش غافل کرده است، می‌آفریند تا از مرگ برهد. اما مرگ، تنیده در تار و پود این آبادی، خبر از حقانیت مرگ می‌دهد: آنکه می‌سازد تا از هراس مهیب نیستی وارهد. آیا نسبتی است میان زندگی و مرگ — آیا این دو را هرگز بی‌همراهی معنادار یافته‌ایم؟

معماری اشارتی است به آفرینش. هم از این روست که معنای زندگی مطلق ما را می‌خلد که از خاک برای مانایی مدد بجوییم. چرا آدمی دست به دامان خاک می‌شود تا زیستن بر روی خاک را ابدی جلوه دهد؟ معماری، جستن جاودانگی در خاک میرای زمین، اشتیاقی است و معمار، التهاب هستی آن. شوق پنهان در اشتیاق معماری، اشتیاقی پنهان به اثبات زندگی است. اگر این شوق، از پستوی ذهن ما، در معماری، پیشاپیش خبر از مرگ می‌دهیم — چه رویداد شگرفی!

معماری، آبادانی و زیستن را در خاطر ما جان می‌بخشد؛ حال آنکه رویکرد «معمارانه» به «هستی» داشتن، از بیم «نیستی» و «ویرانی» است. نسبتی پنهان در این هست.

◆ ◆ ◆

اندیشه جاودانگی نیز، نخست: خارج از وجود آدمی معنا نمی‌شود؛ ما از آن روی دم از آن می‌زنیم که در خلوت فردی خویش — که در روزمرگی از آن گریزانیم — با این «هراس» مواجه می‌شویم. مواجهه با این هراس، راه به «آفریدن» می‌برد. پس می‌کوشد بر خاک به انکار برخیزد؛ خاک، سرشت نخستین ماست. اما این سرنوشت فرجامین نیز — «جهانیدن» در نزد هایدگر و قول معروف او Die Welt weltet (جهان، می‌جهاند) — در متون مقدس: هست؟ معماری، پاسخی شگرف دارد: «خاک» آدمی را به «خاک» معماری بپیوندیم تا از دو خاک — انسان و معماری — ابدیتی بسازیم. این، به راستی، پاسخی است.

شادمانی هستی «معمارانه»، شادمانی «معماریدن»، وامدار لذتی است که معمار در این «آفریدن» می‌یابد. اینجا درد، درمان شده است. آنکه به درد فنا و هلاکت — هالک بودن — گرفتار می‌شود، سرنوشتی «دیگرگونه» و «ناروزمره» دارد.

اما معمار در این میان، گرفتاری‌اش — یا عشقش — دو چندان است: برای او درمان برای «زیستن» است که می‌آفریند و «آباد می‌کند»؛ پس چه نسبتی است میان آدمی، آفریده‌هایش و مرگ؟ می‌سازد و بر زمین می‌زندش. بر قامت زمین، شادمانه، رختی از «هستی» می‌پوشاند: معماری می‌کند. آفریده‌اش — شاید — چندان نخواهد پایید.

برای «زیستن» است که می‌آفریند و «آباد می‌کند»؛ پس چه نسبتی است میان آدمی، آفریده‌هایش و مرگ؟

بر خاکستر دردش، آتش اشتیاق — عطش «آفریدن» — همواره شعله‌ور است. می‌سازد و بر زمین می‌زندش. بر قامت زمین، شادمانه، رختی از «هستی» می‌پوشاند: معماری می‌کند. آفریده‌اش — شاید — چندان نخواهد پایید. او می‌داند. او می‌ماند و این آفرینش مدام و حسرت ناتمام.

◆ ◆ ◆

او جاودانه می‌شود چون اقتدار خویش را به مدد «معماری» ابدی و مانا ساخته است. آنکه می‌سازد تا از هراس مهیب نیستی وارهد، خبر از حقانیت مرگ می‌دهد: ساخته است. قدرت او در عظمت معماری‌ای که «فرموده است» آشکار و پایدار است. انسان مقتدر، در همان دم که می‌اندیشد، هستی خویش را به معماری، به «خاک»، «جاودانه» سازد، اقتدار مرگ را پذیرفته است: «ما» نتیجه تجسم سلطه هستیم.

ما «زندگی» روی خاک زمینیم. اگر این سلطه را نپذیریم، جز در پستوی ذهن خود مواجه نمی‌شویم. معمار در پستوی ذهن خود می‌زید — می‌زیستد.

جاودانگی در خاک میرای زمین اشتیاقی است و معمار — التهاب هستی‌اش — همواره با آن شعله‌ور است.

چه رویداد شگرفی: در مرگ چه رویکردهای گوناگون، چه شکل‌های از هم متفاوت — و اینجا در بیم فنا و ویرانی، می‌گریزیم و به معماری پناه می‌بریم — پاسخی به آن دغدغه است که روح آدمی را می‌خلد — و شگفتا که دارویی جز همین خاک ندارد.

ناخودآگاه، گاه معمار در مقام یک انسان است، متبرک به این «خاک».

پانوشت:

«معماریدن» حالتی است که معمار — آن هنگام که «معمار» می‌زید — دارد. این کیفیت که «تجربه هستی» (یا به تعبیر دقیق‌تر: «آگاهی از هستی») است، معمار را به ساحت آفرینش فرا می‌خواند. به زبان معماری، این حالت که همان چیزی است که هایدگر «سکونت» می‌نامدش، شادمانی «معماریدن» است، وامدار لذتی که معمار در این «آفریدن» می‌یابد. در این فرایند که نوعی «جهانیدن» است، معمار، «شادمانه»، از خاک تن خویش به خاک آفریده‌اش می‌رسد و آدمی به خاک فرو می‌نشیند. معماری، پاسخی است که این حقیقت را به یاد ما می‌آورد. اینجا، در این فرایند، «معماریدن» اتفاق می‌افتد؛ سکونت رخ می‌دهد. درمان یافته است. آنکه به این خاک آمده است — هلاکت را — سرانجام — پناهگاهی از سرنوشتی «دیگرگونه» یافته است و دارویی جز همین خاک ندارد؛ معمار در این میان گرفتار آتش عشقی دو چندان است: برای «زیستن».

مجله معمار
شماره ۱۹ · زمستان ۱۳۸۱