برای «زیستن» است که میآفریند و «آباد میکند»؛ پس چه نسبتی است میان آدمی، آفریدههایش و... مرگ.
اگر ـ به قول هایدگر ـ تاریخ انسان، تاریخ فراموشی «هستی» است و «روزمرگی» او را از درنگ در معنای غایی آن غافل کرده است، در «آفریدن» و «هست کردن» است که این فراموشی و غفلت، به آگاهی بدل میشود: آدمی میآفریند، تا از مرگ برهد. ـ اما مرگ، تنیده در تار و پود این آگاهی است... آنکه میسازد تا از هراس مهیب نیستی وارهد، خبر از حقانیت مرگ میدهد: ـ ایمان به مرگ است که ساختن و آفریدن را معنادار میکند. پس آن نسبت که به دنبالش بودهایم، نسبتی است میان زندگی و مرگ. آیا این دو را هرگز بیهمراهی هم معنادار یافتهایم؟
معماری اشارتی است به آفرینش، هم از این روست که معنای زندگی میدهد. معمار، «میمعمارد»۱ تا طریقی برای رهیدن از میرایی بنماید. ـ چه چیزی در خاک و گل و سنگ، معنای «بقا» میدهد؟ از جنس آدمی [خاک / گل]، ما را میخلد که از خاک برای مانایی مدد بجوییم؟ چرا آدمی دست به دامان «خاک» میشود تا زیستن بر روی خاک را ابدی جلوه دهد؟ ـ معماری، جستن جاودانگی در خاک میرای زمین است و معمار، التهاب همارة خاک، در اشتیاق جاودانگی.
ما در معماری، پیشاپیش خبر از مرگ میدهیم. چه رویداد شگرفی! بنواژة معماری، آبادانی و زیستن را در خاطر ما جان میبخشد؛ حال آنکه رویکرد «معمارانه» به «هستی» داشتن، از بیم «نیستی» و «ویرانی» است. نسبت معماری و مرگ، نسبتی پنهان در ضمیر ناخودآگاه معمار در مقام یک انسان است.
اندیشة جاودانگی نیز نخست، خارج از وجود آدمی معنا نمیشود؛ ما از آن روی دم از آن میزنیم که در خلوت فردی خویش ـ که در روزمرگی از آن گریزانیم، خود را با بیم سترگ «نیستی» رو در رو مییابیم. برای یک معمار/هنرمند، مواجهه با این «هراس»، راه به «آفریدن» میبرد. پس میکوشد به انکار خاک برخیزد؛ خاک، سرشت نخستین ماست. اما آیا این سرنوشت فرجامین نیز هست؟ معماری، پاسخی شگرف دارد: «خاک» [آدمی] را به «خاک» [معماری] بپیوندیم تا از «خاک» [انسان / معماری] ابدیتی بسازیم. این، به راستی، پاسخی شگرف است.
معماری پاسخی به مرگ است: میآفریند تا نیستی مرگ را گواهی دهد. اگر فنا در خاک و گل آدمی میپیچد و آدمی را به خاک فرو مینشاند، «معماری»، خاک فناپذیر آدمی را به جاودانگی پیوند میزند. چه سرشت طربناکی است دردِ جاودانگی!
شادمانی هستی [«معماریدن»]، شادمانی «معماریدن»، وامدار غمی است که معمار در این «آفریدن» میبُرَد. اینجا درد، درمان شده است. آنکه به درد فنا و هلاکت/هالک بودن گرفتار میشود، سرنوشتی «دیگرگونه» و «ناروزمره» دارد. اما معمار در این میان، گرفتاریاش/(عشقش) به چندان است: برای او درمان، این فناست. در قامت خود «فانی» اوست؛ در بستر خاک، او ققنوس سرنوشت خویش است. بر خاکستر دردش، آتش اشتیاق ـ عطش «آفریدن» ـ همواره شعلهور است. میسازد و باز: بر زمین میزندش. بر قامت زمین، شادمانه، رختی از «هستی» میداند. او میماند و این آفرینش مدام و حسرت ناتمام.
برای آنکه جاودانگی را در قدرت میجوید، معماری نیز تجسم قدرت است: او جاودانه میشود چون اقتدار و سلطة خویش را به مدد «معماری»، ابدی و مانا ساخته است. قدرت او در عظمت معماریای که «فرموده است»، آشکار و پایدار خواهد بود. ـ اما معنای اقتدار آدمی در برابر مرگ چیست؟
انسان مقتدر، در همان دم که میاندیشد سلطة خویش را به معماری، به خاک، «جاودانه» سازد، اقتدار مرگ را پذیرفته است: «ما»، نتيجة تجسم سلطة مطلق «زندگی»، روی خاک زمینیم. اگر این سلطه را نپذیریم، دم زدن از جاودانگی معنا نخواهد شد. و ـ آری، این سلطه را به جان پذیرفتهایم. برای ما، مرگ، همواره مرگ «دیگری» است. آنچه برای ماست، «زندگی» است. مرگ، آنسوست، آنهنگام («هنگامی» که هرگز فرا نمیرسد). چه شگرف! ما با مرگ جز در پستوی ذهن خود مواجه نمیشویم. آیا معمار در پستوی ذهن خود میزید؟
معماری، اشتیاقی پنهان به اثبات زندگی است. اگر این شوق، از پستوی ذهن معمار و از بیم میرایی و زوال است که میشکفد، یا از غم نان؛ با «جان» آدمی سروکار دارد. معمار، نانش ـ اگر حتی ـ شهرت و افتخار و روزمرگی است، قانقش دغدغهای است که از آنسوی خاک است؛ معماری، پاسخی به آن دغدغه است که روح آدمی را میخلد ـ و شگفتا که دارویی جز همین خاک ندارد. متبرک باد این «خاک»!
پانوشت
۱. همان گونه که پیداست، این نکته وامدار اندیشة هایدگر است. به همان نیت ـ و البته بیهیچ ادعایی ـ «معماریدن» حالتی است که معمار ـ آن هنگام که «معمار» میزید ـ دارد. این کیفیت وجودی، صرف فعل «معماری کردن» نیست. برای نمونه مقایسه کنید با مفهوم «جهانیدن/جهانیدن» در نزد هایدگر و قول معروف او: Die Welt weltet (جهان، میجهاناید). در متون کهن فارسی، مقایسه کنید با ـ مثلاً ـ مصدر «باشیدن» و «میباشد».








