اواسط سال ۱۳۴۵ ، پس از دو سال تحصیل در دانشکده و بدون تجربه کارى ، توسط علیرضا امان به دفتر»منقح – شریعت زاده« معرفى شدم. آن زمان فقط نام مهندس یوسف شریعت زاده را شنیده بودم که بین دانشجویان جزو معماران برجسته شناخته مى شد. پروژة سینما ریولى او توجه بسیارى از ما را جلب کرده بود که حجم بیرونى آن متفاوت از نما سازى هاى مرسوم سینما ها طراحى شده بود.
دفتر »امیر نصرت منقح ، یوسف شریعت زاده و همکاران« در میانه خیابان بسیار خلوت دمشق قرار داشت. خیابانى که از یک طرف روبه روى سینما رادیوسیتى در خیابان پهلوى (ولى عصر کنونى) بود و از طرف دیگر به خیابان کاخ (فلسطین فعلى) منتهى مى شد.
ساختمانى دوطبقه که طبقه همکف چند پله بالاتر از سطح پیاده رو قرار داشت و پس از ورود یک سالن نسبتاً بزرگ با میز منشى بود. دفتر مهندس منقح ، مدیر عامل شرکت ، در همان طبقه و چند اتاق دیگر به علاوه یک سالن بزرگ هم بود که عمدتاً به بخش هاى خدماتى و فنى اختصاص داشت.
بخش معمارى در زیرزمین و از طریق پله اى نامناسب و نیم گرد از سرسرا دسترسى داشت. بدون نورگیرى مناسب که تنها از تعدادى نورگیر خیابانى در سمت شمال و چند پنجره کوچک از سمت جنوب به سوى حیاط نور و تهویه طبیعى محدودى مى گرفت. پله در پایین به یک سرسرا درست شبیه طبقه بالا منتهى مى شد که میز منوچهر زرتشتى مدیر آتلیه هم آنجا بود. در مقابل همان پله در سمت مقابل هم سالن و یا آتلیه اصلى با دو ردیف میز کار در دو طرف بود. درست در مدخل این سالن میز شریعت زاده برخلاف سایر میز ها رو به سوى سرسرا بود. در سمت راست سرسرا هم یکى دو اتاق دیگر به یک فضاى باریک و نسبتاً بلندى منتهى مى شد عمود بر سالن اصلى ، و در انتها از سه پله به هم متصل مى شدند. دکترمحمد تهرانى ، معمار سرشناس – هنرمند و از استادان سابق دانشگاه ملى (شهید بهشتى) – از طریق دو معمار سرشناس و از استادان سابق دانشگاه ملى (شهید بهشتى) ، در این محل و کریم جواهرى هم همراه ایشان بود. جواهرى بعدها شرکت ایران آرك را به همراه دیگران بنیان گذاشت. در آن فضا دو میز دیگر هم بود که یکى از آنها به من اختصاص داده شد.
از افراد مهم دیگر آن زمان مهندس محسن میرحیدر همواره در حرکت و بسیار فعال بود و بعد ها مدیر عامل شرکت شد و همین طور سیروس فصیحى که از قدیمى هاى دانشکده بود. میرحسین موسوى هم که در آن زمان دانشجو بود ، براى مدتى به آنجا آمد ولى پس از چند ماهى کارش خاتمه یافت. همچنین سپهرى مقدم به عنوان اولین فارغ التحصیل دانشکده معمارى دانشگاه ملى ، دو – سه ماهى در دفتر حضور یافت. باید ضمن سپاسگزارى یادى از علیرضا امان کنم که بسیار به من کمک کرد. او معمارى بسیار متبحر ، خوش فکر و مسلط بود که بعد ها ضمن تأسیس و مشارکت در چند دفتر معمارى ، بیشتر به کار هاى اجرایى پرداخت. به یاد دارم که کارکنان دفترى آتلیه معمارى حدود ۲۰ تا ۲۵ نفر بودند.
در آن زمان ها ترسیم در دانشکده با قلم گرافوس و پرگار هاى ترلینگ انجام مى گرفت و در دفاتر معمارى هم از راپیدوگراف که نوکى سوزنى داشت و مرکب چین یا پلیکان استفاده مى شد. اولین موردى که مرا شگفت زده کرد ، این بود که در این دفتر خبرى از این وسایل نبود و نقشه ها روى کاغذ کالک با مداد هاى به ظاهر معمولى ترسیم مى شد. روى هر میز یک مداد تراش رومیزى بود که تعدادى مداد درجه بندى شده هم زمان تراشیده و به کار گرفته مى شد. این روش بسیار راحت تر و حتى دقیق تر از قلم بود ، که البته مقدارى تمرین و مهارت لازم داشت. در واقع برخلاف آنچه متداول بود ، نقشه ها دوبار ترسیم نمى شدند که موجب افزایش کارآیى مى شد. بعد ها فهمیدم که در دفاتر معمارى در آمریکا نیز از چنین روشى استفاده مى کردند.
از همان ابتدا فهمیدم که دانشکده صرفاً بر آشنایى با طراحى اولیه تمرکز دارد و دنیاى واقعى چیز دیگرى است. آن زمان کارخانه ماشین سازى تبریز پروژه بزرگ دفتر بود که من هم مانند بسیارى از همکاران دیگر روى آن مشغول به کار شدم. بناهاى ادارى و خدماتى پروژه که از جنبه طراحى جذاب تر بود ، در دست دکتر تهرانى و همکاران ایشان بود و من نه شانسى داشتم و نه انتظارى. بخش صنعتى این طرح با همکارى دفتر مهندسى از یکى از کشورهاى بلوك شرق تهیه مى شد (به نظرم رومانى) که در همان جا آگاه شدم که باید مهارت زبان انگلیسى خود را بهبود بخشم. به ناچار و به خاطر ماهیت کار اجبار داشتم اطلاعات فنى خود را افزایش دهم و عمدتاً با جزئیات اجرایى بناى کارخانه که از سازه فلزى بود درگیر شدم که این خود جنبه آموزشى فراوانى براى من داشت. مسائلى از قبیل اتصالات ، آب بندى ها و هدایت آب باران ، دسترسى ها و موارد ایمنى و از این قبیل دنیایى بود که هرگز در دانشکده با آن آشنا نمى شدیم. مجبور بودم با پرس و جو ، مطالعه نمونه هاى قبلى موجود و مراجعه به منابع کمبود دانش خود را جبران کنم.
همکاران قدیمى تر از توانایى شریعت زاده (فارغ از مقوله طراحى) در زمینه آکوستیک و نور مثال هاى فراوانى داشتند و او را مى ستودند و به نظر ما جوان تر ها ایشان پدیده اى متفاوت بود. با توجه به اینکه او اساساً به هم سویى فرم و عملکرد اعتقادى جدى داشت ، براى من چگونگى عینیت یافتن نتایج حاصل این موارد در طرح بسیار جذاب مى نمود. این موضوع در پروژه بعدى – مجموعه تراکتورسازى تبریز – هم کماکان تداوم یافت و براى من عملاً همانند دوره اى از فراگیرى و آموزش جدى شد. نحوه نوررسانى به سالن هاى بزرگ کارخانه از سقف به منظور ایجاد نورى یکنواخت و عدم ایجاد سایه روى دستگاه ها ، چگونگى جانمایى پنجره ها به طورى که کارکنان احساس محبس نکنند و دیدى مطلوب داشته باشند ، حل مسئله هدایت آب باران بام هاى شیب دار این فضاهاى وسیع ، با توجه به یخ بندان و برف و بوران شدید اقلیم آذربایجان و بسیارى چالش هاى مشابه به صورت جدى روى طراحى اثرگذار بود و راه حل هاى ابتکارى خاصى را طلب مى کرد که ایده اصلى غالباً از ذهن شریعت زاده نشئت مى گرفت.
من از یکسو درگیر آشنایى و یا بهتر بگویم فراگیرى جزئیاتى مثل محاسبه اندازه گاترهاى (آبرو لندنى) سقف هاى شیب دار و یا جزئیات اجرایى اتصالات بودم و از طرفى دیگر با مقولات طراحى در مقیاس بزرگ همانند شکل پوشش سالن ها و یا همجوارى عملکرد هاى مربوط به خط تولید و... . اینها همه یک دوره آموزشى دانشگاهى بود. آشنایى با کتاب هاى مرجعى مانند استاندارد گرافیک و یا نویفرت ، که مملو از اطلاعات و استاندارد هاى طراحى بود ، برایم بسیار نو و شگفت آور مى نمود. پاسخ بسیارى از سؤالاتى که هرگز در دانشکده معمارى به صورت جدى مطرح نشده بود را باز مى یافتم. نه اینکه ایرادى به نحوه تدریس آن زمان گرفته باشم ، تدریس آن زمان عمدتاً تأکید بر پرورش طراحى هاى اولیه ، نو و چشمگیر بود تا تکیه بر واقعیت هاى اجرایى. به هر حال و در نهایت محصول طراحى باید روى زمین ساخته شود و نمى توان به طرح روى کاغذ بسنده نمود. همین آشنایى ها با جوانب اجراى کار خود مى توانست به عنوان بهانه هایى براى نوآورى در طراحى به صورتى مثبت کارآیى داشته باشد.
چندى قبل ، که پس از سال ها به وطن برگشته بودم ، فرصتى شد براى آشنایى با بسیارى از معماران نسل جدید. در کمال تعجب و تأسف متوجه شدم حتى پس از گذشت این همه زمان هنوز مراجعه به کتاب هاى مرجع متداول نشده و آشنایى زیادى با آنها وجود ندارد. به خاطر دارم در آتلیه دفتر و هنگام کار همکاران با نجوا با هم صحبت مى کردند و گاهى شریعت زاده یکى از صفحات آرام موسیقى کلاسیک خود را راه مى انداخت که انرژى تازه اى به حال و هواى فضاى آتلیه مى بخشید. بیش از نیم قرن از آن زمان مى گذرد و هنوز باور دارم که شکل کار در دفتر منقح – شریعت زاده از زمان خود درکشورمان جلو تر بود و یقین دارم که حضور یوسف شریعت زاده نقش بسیار مؤثرى در این امر داشته است.
پس از مدتى بخش معمارى شرکت به طبقه بالا انتقال یافت و به خاطر ندارم که علت چه بود (شاید کاهش بعضى نفرات) ولى قدرمسلم اینکه فضاى کارى روشن تر و مطلوب ترى در اختیار داشتیم. با اتمام یافتن بخش هاى صنعتى پروژه ها من در گیر بنا هاى خدماتى ، ساختمان هاى جنبى و یا کاربرد هاى دیگر هم شدم که باعث شد تماس ها با شریعت زاده بیشتر شود. مهندس میرحیدر براى ادامه تحصیلات به انگلستان رفته بود و دکتر تهرانى هم از جمع شرکا جدا شده بود. البته در دوران ایشان تجربه کمى داشتم و همواره از دیدگاه هاى متهورانه ایشان در معمارى لذت مى بردم. من و مهندس رزاقى بسیارى از اوقات پس از ساعت کارى در دفتر حضور داشتیم و از گفت و شنود ، و البته بیشتر شنود ، با ایشان لذت مى بردیم و مى آموختیم. شخصیت انقلابى ایشان براى ما دانشجویان جذابیت فراوانى داشت.
در همین زمان دفتر مشغول طراحى و ساخت بناى شرکت ، در خیابان زرتشت شد که هنوز هم در همان محل قرار دارد. پرویز رضاقلى زاده آن را سرپرستى مى کرد و معمار شانسى هم اجرا را در دست داشت. شانسى معمارى بسیار مطلع و مسلط بود و بسیارى از اوقات ما دانشجویان موارد اجرایى را (به خصوص در مورد بنا هاى آجرى) با او مشورت مى کردیم که عملاً نوعى آموزش بود. به خاطر دارم در همان اوان یک پروژه درمانگاه به من واگذار شد که با توجه به نیازمندى هاى خاص این گونه بنا ها چالشى جدى بود. منوچهر زرتشتى به عنوان کسى که به بناهاى بهداشتى مسلط است ، کتابى در اختیار من گذاشت که بسیار کمک کرد و به جزئیات فضا ها تسلط خوبى یافتم ولى از جنبه طراحى و چگونگى استقرار این فضا ها با مشکل مواجه بودم. به رغم تسلط بر جزئیات فضا ها از کلیت شکل گیرى طراحى خود راضى نبودم و مى دانستم که جایى از کار لنگ مى زند. در نتیجه روزى رفتم پیش شریعت زاده و هرچه داشتم را با او در میان گذاشتم. بیشتر گوش داد و مثل همیشه صحبتش بسیار اندك بود. بسیار کم حرف زدن از خصیصه هاى کلافه کننده ایشان بود. مدارك را گرفت و روز بعد اول صبح پوشه مدارك خودم را روى میز دیدم که یک کروکى ساده از کلیات شکل گیرى طرح برایم گذاشته است. به وجد آمدم و نفس راحتى کشیدم. باعث شد بسیارى از قید و بندها را رها کنم و راه باز شد و دیدگاه من وسعت گرفت و این شد درسى دیگر.
ساختمان جدید دفتر تقریباً به پایان رسیده بود و ما به آنجا نقل مکان کردیم. به نظرم در همان اوان نام شرکت به »بنیان« تغییر یافت. میرحیدر مسئولیت سرپرستى بخش فنى شرکت را به عهده گرفت. منقح هم بیش از قبل به آتلیه سر مى زد. گه گاه سر میز ما جوان ترها هم مى آمد و نظریه اى ابراز مى کرد. البته ایشان بیشتر درگیر کاریابى و روابط عمومى مؤسسه و همین طور با ساخت شهرك هایى در ساحل خزر مشغول بود. روى هم رفته ترکیب و مشارکت منقح – شریعت زاده مثل دو قطب متفاوت ولى مکمل به خوبى کار مى کرد که ضامن موفقیت شرکت شده بود. به نظر من میرحیدر هم در چسبندگى این پیوند ، حفظ و تداوم آن نقشى اساسى ایفا مى کرد.
آخرین پروژه من قبل از فارغ التحصیلى در آن شرکت ، مجموعه ادارى طرح تراکتورسازى تبریز بود ، شامل یک بناى ۱۴ طبقه (در آن زمان بسیار بلندمرتبه) ، یک آمفى تئاتر ، مجموعه سلف سرویس کارکنان و ناهارخورى مدیران. پروژه اى بزرگ که عملاً مدیریت آن بر عهده من قرار داشت ، اعم از هماهنگى با بخش هاى تأسیسات مکانیک و برق ، سازه و برآورد تا تهیه نقشه هاى اجرایى معمارى. براى من مسیر رسیدن از مرحله یک دانشجوى نقشه کش به موقعیت سرپرستى چنین پروژه اى (در آن زمان هنوز دانشجو بودم) اهمیت فوق العاده اى داشت که همه را مدیون آن مجموعه بودم. این پیشرفت در تجارب بعدى در دفاتر مهندسى دیگر کاملاً بر من ثابت شد.
هرگز نمى توانم وجه آموزشى – علمى بنیان را نادیده گیرم. روزى کروکى دستى مهندس شریعت زاده از پلان مسجدى کوچک در شهرستان آمل در زمینى واقع در پشت خیابان اصلى ، با دسترسى از طریق کوچه اى بسیار تنگ به من واگذار شد. مناره اى کوچک داشت که موقعیت آن براى پلان ایجاد مشکل مى کرد و مترصد بودم که آن را جابه جا کنم. وقتى پوشه طرح هاى اولیه شریعت زاده در اختیارم قرار گرفت ، یک کروکى سه بعدى دیدم که نشان مى داد مناره از لاى آن کوچه تنگ (شاید حدود یک متر) حضور مسجد را در پشت به اطلاع رهگذران مى رساند. براى من این درسى بزرگ بود از لزوم توجه به محیط و همجوارى و تأثیرات آن بر طرح.
گاهى فشردگى دو بنا از یک پروژه براى همه سؤال بر انگیز مى نمود و سپس با تأملى بر کروکى هاى شریعت زاده که انعکاسى از تفکرات او بود روشن مى شد که دلیل آن تأثیرات ذهنى فضا بر بیننده و یا عابر بوده است. درس هایى از این دست ، گو اینکه کوچک به نظر مى رسید ولى حاکى از دیدگاه هایى اساسى و متفاوت بود. گاهى هم تصور مى کردم او با فرم ها تجربه مى کند. طرح یک واحد مسکونى در دروس که همه دیوار هاى آن کج و معوج بود و به هیچ صراطى مستقیم نبود ، همراه با سقفى کاملاً مسطح که شیبى یکدست به موازات شیب خیابان همجوارش داشت ، مرا به فکر فرو مى برد. گاهى طرح ها زوایاى ۳۰ و ۶۰ درجه داشت ، نمونه آن همین ساختمان دفتر پیرراز. زمانى دیگر گوشه هاى گرد در بنا به کار گرفته مى شد ، همانند چاپخانه اسکناس بانک مرکزى یا دانشگاه کرمان. بعد ها طرحى از او دیدم که موتیف هاى ایرانى کلید طراحى پلانش بود. نمى دانم عمدى در کارش بود ، تصادفى بود و یا تجربه مى کرد. بعدها هم مدتى با بنیان همکارى داشتم و از حضور در آنجا لذت مى بردم و همچنان آموزش و فراگیرى برقرار بود.
در زمانى نام شرکت بنیان به پیر راز تغییر یافت و شنیده ام که با وجود اینکه همه بزرگان رفته اند هنوز همان حال و هوا به یادگار بر جا مانده است. احتمالاً تنها کسى که در آنجا مى شناسم محسن کریم پور است که آن زمان ، در نوجوانى مسئول چاپ اوزالید شرکت بود. آنچه در بنیان آزمودم و تجربه اى که در آنجا کسب کردم قطعاً در زندگى حرفه اى من تأثیرى جدى و مثبت داشته و همواره خود را مدیون آن افراد و کل مجموعه مى دانم و زمانى که مسئولیت شرکت آتک را به عهده گرفتم کمابیش همان الگو ملاك من قرار گرفت.








