پژوهشگران و صاحبنظرانی که درباره واسازی سخن گفتهاند و به تجزیه و تحلیل آن پرداختهاند و خاصه آنان که کوشیدهاند رابطه این گرایش را — که نخست در فلسفه پدیدار شد — با معماری بیابند، «واسازی» را مقابل و متضاد با «ساختارگرایی» (Structuralism) دانستهاند و آن را واکنشی در برابر «ساختارگرایی» که به نظر میرسد به هنگام پدیدارشدن «واسازی» رواج داشت، معرفی کردهاند. این اندیشه درست به نظر میرسد. چالشهای فیلسوفانی که به رد ساختارگرایی پرداختند، و نیز نامی که واسازگران (Deconstructivists) برای روش فکری و فلسفی خود انتخاب کردند، تا اندازهای مبیّن درستی این اندیشه است. اما غور بیشتر در ماهیت واسازی معلوم میدارد که این گرایش تنها عکسالعملی نسبت به ساختارگرایی نبود، بلکه حاصل دیالکتیکی روندی بود که در عصر مدرن در فلسفه پدید آمده و وجود داشت و بر عرصه فکری و فلسفی اروپا چیره بود، یا در این عرصه رواج داشت، تا سرانجام در فلسفهای که نام واسازی گرفت خود را نمود. در این مقاله نخست میکوشیم به مرور آنچه رواج دارد بپردازیم — که واسازی را عکسالعملی در مقابل ساختارگرایی معرفی میکند — و سپس عقیده خود را، که واسازی را بیشتر ناشی از رشد دیالکتیکی تاریخی و فلسفی زمانه خویش میپندارد، تشریح کنیم یا آن را به بحث بگذاریم.
پیش از آغاز بحث لازم به نظر میرسد مراد خود را از رشد دیالکتیکی بازگوییم. میدانیم اصطلاح دیالکتیک را — که در اندیشههای فیلسوفان کلاسیک یونان سابقه داشت — هگل در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم بازگشود؛ آنجا که وی سخن از تز، آنتیتز و سنتز میگوید. البته بعدها کارل مارکس، که در آغاز جوانی از طرفداران شدید هگل بود، از این نظر هگل سود جست و این نظر و عقیده استاد را در ماتریالیسم دیالکتیک خود آورد. البته میدانیم که هگل به متافیزیک عقیده داشت، ولی در ماتریالیسم دیالکتیک مارکس اثری از متافیزیک موجود نبود.
روند دیالکتیکی را به سادگی شاید بتوان چنین تعریف کرد: در رشد و گسترش پدیدهها، هر پدیده ضد خود را در خویش میپروراند. و مثالی ساده به دست داد که رشد شکوفه (تز) میوه حاصل میدهد (آنتیتز)، و چون میوه رسید و پخته شد دانه یا بذر به دست میآید (سنتز) که بذر یا دانه خود میتواند مولد شکوفههای دیگر باشد. با تکیه بر همین روند بود که مارکس اعتقاد داشت سرمایهداری سرانجام راه به سوسیالیسم خواهد برد.
با این توضیحات، در پی آن خواهیم بود که بذرهای تاریخی را، که سرانجام راه به پیدایش واسازی برد، بیابیم؛ بذرهایی که طبیعی است خود از شکوفهها و میوههای تاریخی دیگری زاییده و رد و بدل شده بودند. اما نخست مروری بر ساختارگرایی لازم به نظر میرسد که گفتیم بسیاری از صاحبنظران واسازی را متضاد و مقابل آن میدانند.
ساختارگرایی سوسور
آغاز ساختارگرایی به زبانشناس سوئیسی موسوم به فردینان دو سوسور نسبت داده شده است. سوسور، استاد زبانشناسی در دانشگاه ژنو، بیشتر سخن گفت و آنچه به نام «مباحثی در باب زبانشناسی عمومی» انتشار یافته است، یادداشتهایی است که شاگردان وی از سخنرانیهایش برداشتند و به سال ۱۹۱۵، پس از مرگ استاد، به چاپ رسانده و منتشر کردهاند.
اندیشههای سوسور خاصه از این رو اهمیت دارد که وی زبان را به دیدی تازه و نسبتاً بیسابقه نگریست، یا به این نگریستن بعدی تازه داد. میدانیم — و با آن روزانه سر و کار داریم — که زبان مرکب از واژهها و اصطلاحاتی است که آدمی اختراع کرده تا احساس، خواستها و اندیشههای خود را از ذهنی به ذهنی دیگر انتقال دهد. اما زبان وظیفهاش بیش از ایجاد ارتباط با دیگران است. سوسور میگوید: «اگر زبانی در کار نبود، اندیشههای ما تودهای بیشکل و غیرمشخص میبود» (برادبنت، ص ۷۱). سوسور این واژهها و اصطلاحات را علائم نامید و از آنجا علامتشناسی (Semiology) را پایه گذاشت. از این رو میگوید: «اگر علائمی وجود نداشت که ما در اندیشیدن خود آنها را به کار بریم، هیچ وسیلهای در اختیار نداشتیم که بین مفهومها تمایزی مشخص و دقیق و ثابت قائل شویم. بدون زبان، اندیشه به صورت توده ابری مبهم و ساماننیافته بود. بنابراین، زبان به ما فرساختهایی برای اندیشیدن میدهد» (برادبنت، ص ۷۲).
چون سوسور زبان را به عنوان بخشی از «دانش عمومی علائم» در نظر میگرفت، برایش زبان گفتاری به همان اندازه اهمیت داشت که زبان نوشتاری. وی بدین ترتیب دیدگان اروپاییان را به فرهنگهای دیگری که زبان نوشتاری نداشتند یا زبان نوشتاریشان به اندازه زبانهای نوشتاری اروپایی وسعت نداشت گشود.
بحث و تفصیل بیشتر درباره نظرها و اندیشههای سوسور ما را از هدف نگارش این مقاله دور خواهد ساخت. اما میتوانیم آنچه از نظرهای او برای مقصود این مقاله ضرورت دارد، به ترتیب زیر بازگوییم:
۱. سوسور به زبان به عنوان جزئی از دانش «علائمشناسی» — اصطلاحی که خود آن را سکه زد — نگریست، که مقصودش فراتر از انتقال احساس و اندیشه از آدمی به آدمی دیگر میرود و در عرصهای از روانشناسی اجتماعی قرار میگیرد.
۲. سوسور بین زبان نوشتاری، که وسیعترین تجلی آن در زبانهای اروپایی مشهود است، و زبان گفتاری، که خاص فرهنگهای کشورهای توسعهنیافته و یا کمتر توسعهیافته است، تمایز قائل شد. هرچند قدمای کلاسیک به این تمایز قائل بودند، ولی سوسور در قرن بیستم با بیانی روشن آن را دوباره زنده کرد و حتی تا بدانجا پیش رفت که اروپاییان را به Ethnocentrism (تفاخر به اصل و ریشه) به سبب زبان گستردهشان متهم کرد.
۳. سوسور برای زبان نقشی «ساختاری» قائل شد و گفت که بدون این نقش، اندیشههای آدمی به صورت «تودهای مبهم و ساماننیافته» میبودند. وی برای آنکه این نظر خود را مدلل دارد، بحثهای مفصلی مطرح کرد که برای دوری از اطاله کلام آنها را بازنگفتیم.
از این سه خصلت عمدهای که در توضیح و تعریف «ساختارگرایی» سوسور بازگفتیم، خصلت سوم بیشتر به مقصود بحث ما نزدیک است. از جمله بدین دلیل که پهلوان دیگری را به میدان میکشد که او را بنیانگذار و پدر دکنستروکسیون (واسازی) خواندهاند (برادبنت، ص ۶۵). این پهلوان کسی جز ژاک دریدا نیست.
دریدا و واسازی
دریدا، صاحبنظر فرانسوی، مانند کامو چهل یا پنجاه سال پیش، و سیزده سال پس از وی (به سال ۱۹۳۰) در الجزیره زاده شد. دریداست که مطالعات سوسور را — در فرض اینکه اگر «ساختار» زبان نبود، آدمی هیچ وسیله دیگری نداشت که بین مفهومها «تمایزی مشخص و دقیق و ثابت» قائل شود (برادبنت، ص ۷۱) — به شدت رد میکند. زیرا به اعتقاد دریدا، تعریف زبان به گونهای که سوسور آن را ارائه داد، کیفیتی علمی، یا به قول خود دریدا، کیفیتی «دانشمآبانه» دارد؛ و دریدا هر نوع علم را رد میکند. زیرا علم، که مبتنی بر خرد و مشاهده عینی است، هر چیزی را که به عقل آدمی (دکارت و خردگرایان) و یا به تجربه وی در آزمایشگاه (هیوم و تجربهگرایان) به ادراک نمیآید نمیپذیرد و آنها را در شمار نادانستنیها — و یا به قول قدما، مقولات — میآورد. اما مقولات همان چیزهاییاند که علاقه و کنجکاوی خاص دریدا را برمیانگیزند. آیا دریدا خود توانست از مقولات سر در آورد؟ به اعتقاد قوی خیر! ولی وی تمهیدگری طرار است و محتملاً یکی از علتهای شهرت او باید همین باشد. البته وی کتابخوانده نیز است و مطالعات و اطلاعات وسیعی در باب فلسفه و صاحبنظرانی دارد که در این عرصه اظهار عقیده و نظرهای حکیمانه یا به ظاهر حکیمانه کردهاند یا قلم فرسودهاند. اما برای آنکه عقایدش را ثابت کند و بگوید «من فهمیدهام و شما نمیدانید»، آدمها را به عرصههایی ناشناخته، مبهم، بدون تعریف و پر از تاریکی میبرد تا در آنجا بتواند حرفهای خود را — در باب مقولات — به کرسی بنشاند، حرفهایی که در روشنایی و صراحت در بیشتر موارد و از بسیاری جنبهها اعتبار خود را از دست میدهند.
تاکتیکهای دریدا
عرصههای ناشناخته و پر از تاریکی و ابهام دریدا و همگنان وی چیستند و کجایند؟ ایشان چند تاکتیک برای پدید آوردن این عرصهها — یا بهتر است بنویسم صحنهها — دارند.
نخست. حمله و انتقاد از تقریباً کلیه مکتبهای فکری و فلسفی که قبل از ایشان وجود داشته است. این حملهها و انتقادها ذهن مستمعان را برای عقاید تازه — هر چه که باشند — آماده میکند. گفتیم که دریدا مردی کتابخوانده و مطلع است و چون این حملهها و انتقادها بهاصطلاح «هوایی» نیستند و مبتنی بر اطلاعاتاند، میتوانند به ظاهر قانعکننده به نظر رسند و یا حتی توجیهپذیر باشند. از این رو وی از افلاطون گرفته تا معاصرانش مانند فوکو — که از بسیاری از نظرها و از جمله مغلقنویسی با وی همعقیده و یا حتی پیشتر است — تا استادش هایدگر، که به نظر میرسد از جمله در این روش معلم هر دو بوده است، به باد انتقاد میگیرد، آن هم با باز کردن یا «واسازی» عقاید ایشان و سپس ردّ آنها. نه آنکه این صاحبنظران سزاوار انتقاد نباشند و هر چه گفتهاند پذیرفتنی و مقبول و معقول باشد. بسیاری از اندیشههای افلاطون چنان سست و حتی خندهآور — دستکم به معیارهای امروز — است که به آسانی میتوان آنها را رد کرد. مثلاً، برتراند راسل این کار را کرده است (تاریخ فلسفه غرب، ص ۱۰۸–۱۱۹ و ادامه). اما معیارهای خود راسل دستکم در این مورد خاص چندان استوار است که نمیتوان با بهکارگیری همان معیارها عقایدش را واسازی کرد. در حالی که در مورد دریدا چنین نیست. سخنان دریدا شمشیر دولبهای است که اگر در جهت خود وی به کار رود، او را زودتر یا بیشتر از حریف مجروح میکند.
دوم. فلسفهای که وی بانی و مروج آن است، به قول خودش و طرفدارانش، تعریفناپذیر است. حتی هنگامی که برخی از طرفداران «نادان» وی به تعریف واسازی پرداختند، طرفداران «هوشیار» دیگرش بر ایشان تاختند. از این جمله است انتقاد شدید زوارزاده [ایرانی؟] از نریس، که این دومی کوشیده بود واسازی را به زبانی ساده و قابل فهم برای مردم عادی توضیح دهد. به قول برادبنت، عقاید و نظرهای دریدا و هواخواهانش قطره جیوهای را میماند که چون بر آن انگشت نهی، از زیر انگشت میگریزد.
سوم. پیچیده و مبهمنویسی دریدا و همگنان اوست. البته پیچیدهنویسی سابقهای طولانی دارد: برخی مسائل فلسفی به راستی چنان پیچیدهاند که بیان آنها به زبانی ساده ممکن نیست. مشکلنویسی هگل مشهور است. حتی برتراند راسل، که در فهم و سواد و هوشمندیاش تردید نمیتوان کرد، درباره هگل مینویسد: «درک فلسفه هگل مشکل است — باید بگویم از میان فیلسوفان بزرگ، فهم فلسفه هگل مشکلترین است» (تاریخ فلسفه غرب، متن انگلیسی، ص ۷۳۰). برعکس، خود راسل قادر است مشکلترین مسائل فلسفی و ریاضی را، در عین پیچیدگی، به گونهای بیان کند که درکش برای تقریباً هر ذهن متوسط قابل فهم باشد. بعد از هگل، به نظر میرسد هایدگر در مشکلنویسی از او الگو برداشته باشد، خاصه آنجا که فیلسوف اخیر از خود واژههای جدید سکه میزند. sein (زاین) در آلمانی به معنی «بودن» است. هایدگر واژه dasein (دازاین) را از خود میسازد، که معنای آن نیز «بودن» است؛ ولی هایدگر بین «بودن» نخستین و «بودن» دومی تمایز قائل میشود، که در اینجا، به رعایت ایجاز، فقط میتوانیم بگوییم به زعم هایدگر «بودن» نخستین معنایش وجود داشتن است، و «بودن» دومی معنایش هوشیارانه زیستن است. با این همه، پیچیدهنویسی هگل و هایدگر تا اندازهای طبیعی به نظر میرسد: پیچیدگی مطلب یا مفهوم، فیلسوف را ناگزیر به پیچیدهنویسی کرده است. اما در مورد دریدا و همگنانش، موضوع چنین نیست. اینان به قصد پیچیده و مبهم مینویسند. دریدا خود در این باره به سال ۱۹۵۳ در مقالهای تحت عنوان «نوشتار درجه صفر» مینویسد: «روشنی در زبان ... صرفاً وسیلهای است برای اینکه بورژوازی، که دشمن بشریت است، شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود را به دیگران تحمیل کند.» بانویی که مترجم برخی از آثار دریدا از فرانسه به انگلیسی است، درباره نوشته دریدا مینویسد: «متن اشکال دارد و ابهام در آن فراوان است. مطالب داخل پرانتز چند صفحه ادامه مییابند. جملهای که در صفحه ۳۱۹ آغاز میشود در صفحه ۳۲۳ پایان مییابد، و در این میان نقلقولهایی وارد میشود که خود چند صفحه را میگیرد. مراجعات مکرر به منابع ناشناخته فراوان است ... برخی از مطالب در نوشته وی ظاهر میشوند و ناپدید میگردند و از هیچ به هیچ میرسند.»
چهارم. تفسیر و تعبیر (Hermeneutics) که دریدا آن را اساس کار خود قرار داده است. روشن است که هر انسان هوشمندی، هر چه میخواند، میشنود یا میبیند، تعبیر میکند و دیدهها، شنیدهها و خواندهها را تنها به اشاره و معانی ظاهری آنها نمیپذیرد. بسیاری از معانی در لایههای عمیقتری از آنچه در سطح ظاهر میشود قرار دارند. اما این نکته درباره همه چیز، همه وقت و همه جا صادق نیست و نمیتوان از آن به عنوان راه فرار استفاده کرد. دریدا حتی از جمله سادهای که در دستنوشته کتاب علم شاد نیچه — توسط خود او یا دیگری — نوشته شده، و آن اینکه «چترم را فراموش کردهام»، داستان میسازد و دهها تعبیر به دست میدهد که بیمعنا و بیهودهاند. بیمعنا، برای اینکه این تعابیر از جملهای خارج از متن گرفته شده و منفردند. بیهوده، زیرا هر تعبیری برای این جمله نیچه قائل شویم راه به جایی نمیبرد و مفسر خود را برای کاری خسته میکند که به زحمتش نمیارزد. باز باید یادآور شویم که منکر تأویل و تفسیر نیستیم. تأویل و تفسیر نشان میدهد که پدیدهها یا امور جهان پیچیدهتر از آناند که بتوان تنها از یک نقطه دید به آنها نگریست. این آموخته است، و چون انسان هوشیار خود آن را روزانه تجربه میکند، تازگی چندانی ندارد.
آیا واسازی فقط پاسخی به ساختارگرایی است؟
تا اینجا اندیشهها و نظرهای سوسور، که آغاز آنچه ساختارگرایی نامیده شده است از اوست، و همچنین نکات عمده فلسفه واسازی را که دریدا مبدع آن است، کاویدیم. اما پرسشی که اکنون مطرح میکنیم این است: آیا واسازی در عکسالعمل به ساختارگرایی پدید آمد؟ اگر پاسخ بدین پرسش مثبت باشد، به نظر میرسد دستکم دو توجیه برای چنین پنداری وجود داشته باشد. نخست اینکه در زمانی که دریدا به انتشار عقاید خود پرداخت — یا اندکی پیش از آن — ساختارگرایی، هرچند به نظر میرسد مراحل پایان عمر را میگذرانید، بسیار رواج داشت و مد روشنفکرانه مغربزمین و نظرورانی چون لوی اشتراس و رولان بارت بود که آن را به همه امور، از آگهیهای تبلیغاتی تا ریاضیات، تعمیم داده بودند. دوم آنکه ساختارگرایی ماهیتاً جنبه علمی دارد، ولی واسازی ضدعلم است — البته به تعبیری که دریدا و همگنان وی از علم خود به دست میدهند. دیگر اینکه نام این دو نحوه فکری، یکی مشتق از زبانشناسی و دیگری در عرصه فلسفه، نیز متضاد یکدیگرند. میدانیم پیشوند de- در فرانسه همان نقشی را دارد که پیشوند «وا» در فارسی، و خویشاوندی ساختار و ساختن یا ساحت کاملاً آشکار است. از این رو واکنش واسازی به ساختارگرایی واضح به نظر میرسد.
اما اگر واسازی را صرفاً واکنشی در برابر ساختارگرایی تصور کنیم، به اصطلاح کوتاه آمدهایم و حق مطلب را ادا نکردهایم. به اعتقاد من، دو گرایش عمده فلسفی که حدود نیم قرن زودتر از واسازی به مرحله بروز رسیدند و هم هر یک به نوبت خود در میان جمعی از صاحبنظران و پیروان ایشان رواج یافتند، در پیدایی واسازی نقش مؤثر داشتند. این نکتهای است که پژوهشگران واسازی به آن اشاره مستقیمی ندارند. نخستین این دو گرایش «فلسفه تحلیلی» (analytic philosophy) نام دارد که برجستهترین شخصیت آن برتراند راسل و ویتگناشتاین بودند. و دومین این گرایشها فلسفه اگزیستانسیالیسم است، که در ایران نسبت به گرایش نخست شناختهشدهتر است. البته تأثیر این دو مکتب فلسفی بر واسازی مشابه نبود؛ یکی انگیزهای واکنشی پدید آورد و دیگری راه را بر پدیدار شدن و گسترش واسازی گشاد کرد.
فلسفه تحلیلی: راسل و ویتگناشتاین
برتراند راسل برجستهترین شخصیت فلسفه تحلیلی بود. وی و تنی چند از همکارانش، که در این هنگام — دو دهه نخستین قرن بیستم — در دانشگاه کمبریج تدریس میکردند، بر ضد فیلسوفانی که مروج و طرفدار متافیزیک هگلی بودند شوریدند. ریشه و اصل متافیزیک هگلی همان متافیزیک دیرینه افلاطونی بود که در قرن نوزدهم هگل با بیانی پیچیده آن را به لباسی دیگر درآورده بود، و در آغاز قرن بیستم برخی از فیلسوفانی که همچنان هواخواه اندیشههای هگل بودند، آن را باز با استفاده از همان زبان پیچیده و مغلق تکرار میکردند. راسل و همگنان وی دریافته بودند که فیلسوفان طرفدار هگل با استفاده از زبانی مبهم، چندپهلو و غیرصریح میکوشند به عقایدی کهنه و مردود صورتی حق به جانب دهند. بنابراین، راسل و همگنانش بر صراحت و روشنی زبان اصرار ورزیدند.
پیش از این به صراحت بیان راسل اشاره کردهایم. وی ریاضیدانی بسیار هوشمند و برجسته بود، و محتمل است صراحت بیان و روشنی کلام وی از علاقهاش به ریاضیات و تبحر و استادی او در این رشته از علوم نشأت گرفته باشد. از این رو راسل کوشید دقت ریاضی را به عرصه زبان آورد تا کسی نتواند در پس پرده جملات و مفاهیمی مبهم و نامأنوس و نامعقول، مهملات دیرین و تازه را تکرار کند. اساساً برای فلسفه هدف و وظیفهای تازه قائل شدند، و آن اینکه با پیشرفت علوم و فنآوری، فلسفه دیگر نمیتوانست — همانند عهد کهن — «جامعیت» گذشتهاش را حفظ کند و تمام اندیشهها و عرصههای دانشهای بشری را شامل شود و فیلسوف درباره همه چیز، از زمین و هوا و باد و خاک گرفته تا کلیات و مقولات و محالات، سخن بگوید و ابراز عقیده و نظر کند. فیلسوفان کهن چنین کردند برای اینکه مثلاً افلاطون بر تمام علوم و عرصههای دانش زمان خود احاطه داشت. اما این عرصهها اکنون در شمار اطلاعاتی مقدماتی است که کودکان سالهای اول دبیرستان آن را میآموزند و میدانند. پیشرفت علوم و فنآوری حتی در آغاز قرن بیستم — زمانی که تحلیلگران منطقی به اعتراض برخاستند — چندان بود که احاطه بر همه علوم و فنون برای یک نفر [فیلسوف] ناممکن بود (و یا در آغاز قرن بیست و یکم مسلماً ناممکن است). پس وظیفه فلسفه و فیلسوف در روزگار ما این است که با زبانی دقیق و روشن به تعریف و تبیین مفاهیم بپردازد و واقعیات و مشهودات را از مهملات متمایز کند، نه آنکه به عرضه عقایدی درباره جهان و کائنات بپردازد که ارتباط با بسیاری از عرصههای دانش داشته باشد، که وی از آنها بیخبر است یا اطلاعات دقیق و دست اولی ندارد و سخنانی بگوید که خود قادر به اثبات آنها نباشد. چرا که این سخنان در شمار محالاتی است که باور کردن آن برای ذهن عاقل ممکن نیست. به قول حافظ بزرگ: «پیر مغان حکایت معقول میکند / معذورم ار محال تو باور نمیکنم». اصرار این فیلسوفان برای دقت، صراحت و روشنی زبان از همین اندیشه مایه میگیرد.
علاوه بر راسل و همفکران او در کمبریج، در وین نیز جمعی از ریاضیدانان، دانشمندان و فیلسوفان که خود را «مثبتگرایان منطقی» مینامیدند و به «جرگه وین» مشهورند، نیز عقایدی مشابه داشتند؛ یعنی مهملات و محالات را رد میکردند و بر این نظر بودند که «هر چه گفتنی است، میتواند به صراحت و روشنی بیان شود.»
ویتگناشتاین، که اتریشی بود، با «جرگه وین» همکاری داشت. هرچند به عضویت این جرگه در نیامد، ولی عقایدش به عقاید اعضای این گروه بسیار شبیه بود. گفتنی است که ویتگناشتاین پس از تحصیلاتش در رشته مهندسی در اتریش و آلمان به انگلستان رفت و در آنجا نیز نخست به تحصیل مهندسی هوانوردی پرداخت و سرانجام به فلسفه روی آورد و در سالهای ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳ شاگرد برتراند راسل بود. نخستین کتاب عمده او که عنوانی لاتینی دارد، موسوم است به رسالهای در باب فلسفه منطقی. مطالعه مضامینی از این کتاب معلوم میدارد که وی پس از مطالعه آثار فیلسوفان پیش از خود به این نتیجه رسیده است که «بیشتر قضایایی که در آثار فلسفی میتوان یافت نادرست نیستند، بلکه صرفاً مهملاند ... سبب این است که ما منطق زبان خود را درنیافتهایم.» (به نقل از رساله در مأخذ ۲ این مقاله، ص ۴۰۳). وی نیز بر این عقیده است که وظیفه فیلسوف دیگر آوردن عقاید تازه نیست، بلکه با استفاده از زبانی صریح، روشن کردن آثار فلسفی است.
مطالعه زندگینامه ویتگناشتاین معلوم میدارد که وی مردی وارسته و سرراست و بیغل و غش بود که به دنبال «حقیقتی» بیکم و کاست، حتی از ثروت عظیم پدری خود چشم پوشید و از جهانی پر از دروغ و ریا گریخت و کنج عزلت گزید.
بدین ترتیب میبینیم چه تفاوت بزرگی بین «مثبتگرایان منطقی» (جرگه وین و ویتگناشتاین) — و البته راسل و دانشمندان همفکر با او — که بر صراحت و روشنی زبان اصرار میورزیدند، و دریدا — و هماندیشان او — وجود دارد. به ویژه آنکه دریدا گفت: «روشنی در زبان ... صرفاً وسیلهای است برای اینکه بورژوازی، که دشمن بشریت است، شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود را به دیگران تحمیل کند.» و نیز بارت که گفت: «اگر نویسندهای به صراحت و روشنی بنویسد، قصدش استعمار ذهن خواننده است!»
البته سخنان راسل و ویتگناشتاین و صاحبنظران همعقیده با آنان از اعتقاد شدید ایشان به علم و دقت ریاضی مایه میگرفت. و اعتقاد به یقین علمی نیز از جانب دریدا و همفکران او به شدت رد میشود و حتی گاه مورد حملات شدید و استهزاء قرار میگیرد.
دریغ که راسل در اعتقاد خود به علم و دقت ریاضی تا آنجا پیش رفت که کوشید مضامین دقیق علمی را به عرصه زبان وارد سازد. وی در زبان سخن از «واقعیت اتمی» (atomic fact) گفت. مراد وی از واقعیت اتمی، تجزیهناپذیرترین بخش یک جمله، مانند «برگ سبز»، «ماشین کهنه»، یا «رز قرمز» است. زبان عبارت است از ترکیب واقعیتهای اتمی، که این ترکیب دو یا چند واقعیت اتمی را وی مولکول نامید — ظاهراً به تبعیت از مضامین و تعاریف علم فیزیک — و این مولکولها مجموعاً ساختار زبان، از جمله زبان فلسفه را میسازند، و صحت و سقم هر اندیشهای هنگامی معلوم میشود که صحت و عدم صحت واقعیتهای اتمی آن تأیید شود.
اعتقاد و وابستگی شدید راسل به یافتههای علمی از این سخنان کاملاً روشن است که در تضاد شدید با واسازی دریدا مینشیند.
اگزیستانسیالیسم و راهگشایی به واسازی
گفتیم دومین تأثیر را بر واسازی فلسفه اگزیستانسیالیسم پدید آورده است. چگونه؟ اگر شرایط و عواملی را که بر پیدایش اگزیستانسیالیسم مؤثر بود مورد مطالعه قرار دهیم، میبینیم همان شرایط و عوامل ادامه یافت، و به تعبیری میتوانیم بگوییم که در واسازی مفری (Ausweg) تازه یافت. بیایید دلایل پیدایش اگزیستانسیالیسم را از زبان پروفسور لاوین، استاد فلسفه دانشگاه جرج واشنگتن، بشنویم: «انقلاب کمونیستی سال ۱۹۱۷ روسیه، اعتماد به ثبات سیاسی را درهم کوبید؛ اعتقاد به اینکه عصر انقلابات به سر آمده است. رکود اقتصادی اواخر سالهای ۱۹۲۰ و ۳۰، که از اروپا به آمریکا رسید، درباره حقیقت پاینده اقتصاد کلاسیک و ثبات اقتصادی سرمایهداری تردیدهای فراوان پدید آورد. علم نیز، با یافتههای خود، در مقابل عدم قطعیت سر فرود آورد، و انواع فلسفهها طومارشان درهم پیچیده شد. پیشرفتها در تحقیقات علمی به عرصه فلسفه راه یافتند. به علاوه، فلسفه در معرض تهاجم شدید تجربهگرایان و نیز [جانبداران] روحیه علمی قرن بیستم قرار گرفت، و انواع فلسفهها اعتبارشان به دورههای گذشته تاریخی منسوب شد، و از آن بدتر، به اندیشهها و ایدههایی که فقط منافع طبقاتی خاص را حمایت میکردند نسبت داده شد» (لاوین، ص ۵۷).
این سخنان پروفسور لاوین تقریباً مربوط به بیست سال پیش و درباره شرایط چیره زمان بروز اگزیستانسیالیسم است، که این دومی خود به سالهای ۳۰ و ۴۰ میلادی برمیگردد. بعد از جنگ جهانی دوم، که اوضاع بدتر شد و عدم اطمینان بارزتر، چنان که میدانیم، اگزیستانسیالیسم رواج بیشتر گرفت، تا آنکه تقریباً در اواخر سالهای شصت رواج آن فروکش کرد. اما شرایطی که پروفسور لاوین ذکر کرده است، بیشتر خود را نشان داد: فروپاشی اتحاد شوروی، پیشرفت علم با سرعتی فزاینده، و دهها و صدها شاهد دیگر، اکنون اعتبار فلسفههای قدیم را همه جا زیر سؤال برده است.
به نظر میرسد جهان منتظر ایدهای تازه بود. واسازگران — و یا به طور کلی پستمدرنیستها — از این فرصت سود جستند و به دامن آن آویختند. به راستی هر چه در نفی گذشته بود پسندیده افتاد، حتی اگر به زبان دریدا، که کسی به درستی از آن سر در نمیآورد. اگزیستانسیالیستها سخن از بیهودگی زندگی گفتند، و این در را به روی تردید در همه چیز گشود؛ به روی سرخوردگان، فریبخوردگان، کسانی که امیدوار بودند و امیدشان بر باد رفته بود. واسازگران در را باز و بازتر کردند و پردهها را بالاتر زدند، و به نفی فلسفهها و ارزشهای گذشته و پیشرفتهای علمی و حتی صراحت و روشنی در نوشتار (و نیز گفتار) پرداختند. ایشان دیوانگی را بر عقل مرجح دانستند — عقلی که گره از کار فروبسته آدمیان نگشوده بود! اینان دیدگان خود را به تمام پیشرفتهای علمی و فنی، که روز به روز پیشتر میرود و بیشتر میشود، بستند و بر تمام بمبها و سلاحهای پیشرفته و نتایج اجتماعی این پیشرفتها سخن به میان آوردند، ولی بطلان بر همه کشیدند و یا نقش تردید بر هر چیز زدند. زیرا این پیشرفتها و جنگ در جهان همچنان بیداد میکند. و نیز میتوان اضافه کرد تمام این پیشرفتها در مقابل نادانستههای بشری قطرهای بیش در اقیانوس کائنات نیست، و پنداری کائنات با تمام بزرگیاش به انسان اسیر و محکوم میخندد. یا به ایجاز بگوییم، آشفتهبازار زندگی، و هیچ در هیچ جهان هستی به عرصه اندیشه و فلسفه راه یافت. تازه، دانشمندان آیندهنگر خبر از وحشتهای بزرگتر میدهند: «دنیای جسور آینده» که انسان در لولههای آزمایشگاه تولید میشود، و نه در رحم مادر. آیا چنین دنیایی بازتابش در فلسفه، جز «واسازی»، تواند بود؟
بحث ما در شماره آینده در رابطه با این مباحث و معماری خواهد بود.
پانوشتها
- Ferdinand Sausure
- Cours en Linguistic Générale
- Jacque Derrida
- The Gay Science
- Logical Positivists
- Vienna Circle
- Ludwig Wittgenstein
- Tractatus Logico-philosophicus
- Professor Lavine
References
- Broadbent, Geoffry, Deconstruction (A Student Guide). ترجمه فارسی: انتشارات شرکت معمار، بهار ۱۳۷۵.
- Lavine, T. Z., From Socrates to Sartre: The Philosophic Quest, Bantam Books, New York, 1984.
- Papadakis, Dr. Andreas (Editor), Deconstruction in Architecture, Academy Editions, London and New York (بدون تاریخ).
- Papadakis, Dr. Andreas (Editor), Deconstruction II, Academy Editions, London and New York (بدون تاریخ).
- Russel, Bertrand, A History of Western Philosophy, Simon and Schuster Inc., New York, London, 1972.








