قسمت دوم
تز ما در بخش نخست این مقاله این بود که واسازی در عرصهٔ فلسفه تنها در تقابل و تضاد با ساختارگرایی — که در آغاز در زبانشناسی پا گرفته بود — پدید نیامد؛ بلکه عوامل و مظاهر روزگار ما، که در مکاتب فلسفی پیش از واسازی خود را نمایانده بودند، در پیدایش آن بسیار مؤثر بودهاند. ممکن است از نظر تاریخی تأثیر ساختارگرایی آشکارتر باشد و ممکن است در کتاب تاریخ فلسفه، واسازی برگ بلافصل ساختارگرایی به شمار آید، ولی تأثیر مکاتب و گرایشهای دیگر فلسفی — بهویژه افراط اثباتگرایی در فلسفهٔ تحلیلی و منطق ریاضی، و نیز صفت بارز اگزیستانسیالیسم، یعنی تصور بیهودگی زندگی و پوچی حیات — را نباید از نظر دور داشت.
در بخش نخست این مقاله توضیحات و اشارات ما ناگزیر در عرصهٔ فلسفه باقی ماند. در این بخش کوشش بیشتر معطوف عرصهٔ معماری خواهد شد تا ببینیم تأثیر واسازی بر معماری چه بوده است — یا دقیقتر: پیوند آنچه «معماری واسازی» خوانده شده با «فلسفهٔ واسازی» در چه نکاتی است. برای درک رابطهٔ واسازی در فلسفه و واسازی در معماری لازم است ابتدا به شباهتهایی که میان این دو وجود دارد بپردازیم.
نسل جدیدی که در روزگار ما در هر دو عرصه — هم در فلسفه و هم در معماری — به رشد رسید، نمیخواست و نمیتوانست دنبالهروی محضِ نسل گذشته باشد. با آنکه استادان و معماران نسل جدید جملگی به نسل گذشته تعلق داشتند و حتی در بیشتر موارد خود به نسل جدید بال و پر دادند، ولی نسل جدید میخواست سخن خود را بگوید. گویی دعوای «پدران و پسران» ایوان تورگنیف به نوعی در اینجا نیز مطرح بود. گاه معماران درجهدوم نسل گذشته نیز با نسل جدید همآواز میشدند. شاید بتوان فیلیپ جانسون را بهعنوان مثالی در این مورد ذکر کرد: او که یک عمر شاگردی میس وندروهه را کرده و «خانهٔ شیشهای» کار اوست، ناگهان تغییر جهت داد و با جوانان کمسنوسالتر از خود در ردّ مدرنیسم همآواز شد!
ردّ اندیشهها و نظرات نظروران گذشته در هر دو عرصه — فلسفه و معماری — اتفاق افتاد. در مورد دریدا، او تقریباً همهٔ فیلسوفان گذشته — از افلاطون و ارسطو گرفته تا نیچه و هایدگر (که این دومی استاد مستقیمش بود) و البته فراساختگرایان (که بیشترِ حملهاش متوجه آنها بود) — را مورد حمله و انتقاد شدید قرار داد. او میخواست راه را برای ابراز نظرات خود بگشاید.
در عرصهٔ معماری، وضع از بعضی نظرها متفاوت است. میدانیم که ونتوری نیز در انتقاد شدید خود از معماری مدرن کسی را از قلم نینداخت و، با وقاحتی بیسابقه، رایت، میس و لوکوربوزیه را به نام «پیچیدگی و تضاد در معماری» — که خود نتوانست مثالی از «آثار» خویش شامل چنین صفاتی به دست دهد و مثالهای تاریخیاش نیز کوچک، بیارزش و توأم با وهم و گمان شخصی او بودند — به شدت انتقاد کرد.
در مورد آیزنمن، که میتوان او را شاید واسازگراترین واسازان در عرصهٔ فلسفهٔ معماری به شمار آورد، موضوع اندکی تفاوت دارد. میدانیم آیزنمن در سال ۱۹۶۹ با چهار تن از معماران جوان آن روزگار (همنسل خود) در نیویورک نمایشگاهی — که البته این پنج معمار نام آن را «کنفرانس» گذاشتند — از آثارشان برپا ساختند تا، به قول خود، دوراهیِ «واقعیتها» و «ارزشها» را، با انتخاب راه «ارزشها»، از پیش پای معماریای که در آن زمان نوعی سکون در آن مشهود بود بردارند.
اگرچه گروه پنج معمار نیویورکی در ردّ عقاید معماران نسل گذشتهٔ خود ملایمتر بودند — نه زبان پرسفسطهٔ دریدا را داشتند (اگرچه آیزنمن بعدها در مکتب دریدا آن را تکمیل کرد) و نه بیپروایی ناسزای ونتوری را — ولی تمامی این کوششها، اگر برخورنده نباشد، خودنمایی نسل جدید بود و استفاده از فرصتی که دگرگونیهای زمانه، و نیز عمر و انرژی نسل قدیمی، برای اظهار وجود نسل جدید پیش آورده بود. تمام پیشآهنگان معماری مدرنِ نخستین، در آن هنگام — اواخر سالهای ۶۰ — یا در گذشته بودند یا سالهای آخر عمر را میگذراندند، و با اندکی خیالپردازی میتوان تصور کرد آنان که باقی مانده بودند با تبسمی بر لب روزگاران جوانی خود را به خاطر میآوردند — که خود با ارزشهای معمول و مقبول زمانهٔ خویش ستیز کرده بودند.
آنچه آیزنمن در این «کنفرانس» مطرح کرد و دیگران میتوان تصور کرد با وی موافقت کردند این بود که «عملکرد» در مقایسه با «فرم» در معماری اهمیت چندانی ندارد، و معماران نخستین این نکته را به دست فراموشی سپرده بودند. نکتهای که در اینجا نباید از نظر برد این است که، اگرچه در کلام، معماران مدرن نخستین از عملکرد بهعنوان یک اصل مسلم معماری یاد میکردند و آن را تبلیغ میکردند، ولی به نام عملکردگرا (functionalist) دهها نمونه و مثال میتوان به دست داد که اینان به کلام خود دربارهٔ عملگرایی — یا تعبیر خشکی که میتوان از آن کرد و اکنون بهویژه دستآویز نقادانی چون جنکز شده است — پایبند نبودند. «کران هال» میس وندروهه، که برای مدرسهٔ معماری آی. آی. تی. ساخت، از بسیاری نظرها اساساً مناسب مدرسه نبود و فقط مبیّن ایدهٔ فرمالیستی میس برای نمایی بود که در آن بر سازه تأکید شده است — البته به زیبایی و فصاحت بسیار. از کارهای آخر لوکوربوزیه نیز میتوان پنجرههای ریز و درشت کلیسای رُنشان را نام برد که توجیه عملکردی ندارد.
اما نسل جوان معماران، از جمله برای اینکه سخن خود را موجه جلوه دهد — چنانکه گفتیم — کلام معماران نخستین را آنگونه فهمید و آنگونه تغییر داد که خود میخواست. آیزنمن در ردّ ملاحظات عملکردی تا بدانجا پیش رفت که در طرح خانهای برای ریاضیدانی در کفِ اتاق خواب حفرهای تعبیه کرد و پلهای که راه به جایی نمیبرد، ظاهراً برای اینکه به مراد فرمالیستیک خود برسد! در مواردی ژاک دریدا نیز همین کار را میکند: یعنی تعریفی تحریفشده از اندیشه و ایدهای به دست میدهد و سپس به انتقاد شدید از آن میپردازد، و آنگاه خود ایدهٔ تعریفناپذیر و مبهمی به دست میدهد.
گفتگوی چارلز جنکز و پیتر آیزنمن، در یک مصاحبهٔ تلفنی، در این مورد بسیار جالب است که بخشی از آن را در زیر ترجمه و نقل میکنیم:
— چارلز جنکز: اما در [گفتار و کارهای شما] ضدیت با همه چیز وجود داشت. در آن خانههای فرمالیستیک شما بسیار ضدعملکردگرا بودید، و به تعبیری کارهای شما [با] پیشوندهایی مانند Anti- و Dis- و De- در انگلیسی خود را نشان داده است — که هر یک صورت ملایمتری از ضدیت است. به تعبیری زبان شما تغییر کرده است، اما آنچه سعی دارم بگویم این است که در سراسر کارهای شما تداوم و پیوستگی وجود دارد.
— پیتر آیزنمن: بگذار بگویم در این مورد Anti- [ضد] واژهٔ غلطی است. من درصدد بودم در معماری، عملکرد موضوع اصلی قرار نگیرد — نه آنکه ضدِ عملکرد باشم.
— چ. ج.: نه، نه! دست بردار. «خانهٔ شمارهٔ ۱» را به یاد بیاور؛ پلکانش را میگویم و نیز آشپزخانهاش را. اینها آشکارا و جدلگونه ضدعملکرد بودند و …
— پ. آ.: نه، آنها مخالف بهکار بردن عوامل عملکردی به صورت نمادین بودند.
— چ. ج.: نه، عزیزم، از عوامل عملکردی این خانهها به سبب شکل عجیبوغریبشان نمیشود استفاده کرد.
— پ. آ.: مردم در این خانهها زندگی میکنند.
— چ. ج.: اما حفرهای در کفِ اتاق خواب ایجاد کردید و نرده و پلکانی که به کاری نمیآید اضافه کردید. اینها همه جدلگونه ضدعملکرد است. فکر میکنم بیهوده است که بحث کنید اینها ضدعملکرد نیست. ببینید، شما افتخار کردید که ریاضیدانی که این خانه را — خانهٔ شمارهٔ ۱ را میگویم — برای او ساختید، در آن زندگی نمیکند. پس چرا یکدفعه انکار میکنید؟
— پ. آ.: انکاری در کار نیست. دارم سعی میکنم این نکته را روشن کنم که هرگز ضدعملکرد نبودهام. به اعتقاد من بین ضدعملکرد بودن و مخالف بودن با اینکه عملکرد موضوع اصلی شود تفاوت وجود دارد.
(واسازی در معماری، صص ۴۹ و ۵۰)
میبینیم که آیزنمن در طراری دست کمی از دریدا ندارد. شاید از جمله به همین دلیل باشد که دریدا یکی از مقالههای خود را «Pourquoi Peter Eisenman écrit-il si bons livres?» (چرا پیتر آیزنمن کتابهایی چنین خوب مینویسد؟) نام نهاده است.
مشکل است بگوییم معماری آیزنمن از آغاز به تأثیر فلسفهٔ دریدا به وجود آمد و پا گرفت. البته آیزنمن معماری تحصیلکرده و مطلع است؛ او حتی از یکی از دانشگاههای انگلستان درجهٔ دکتری دارد و ممکن است از جریانهای فلسفه در فرانسه بیاطلاع نباشد، ولی تا آنجا که من میدانم و میتوانم بگویم، این دو جریان — یکی در پاریس و دیگری در نیویورک — تا اندازهای مستقل از یکدیگر به وجود آمدند و البته به نامهای مختلفِ برگرفته از ماهیت فلسفه و معماری. دعوت به شرکت در طرح پارک دو لا ویلت سالها بعد صورت گرفت. برنار چومی، که برندهٔ مسابقهٔ این طرح بود، دربارهٔ شرکت دریدا در تهیهٔ این پروژه مینویسد:
«درست پس از آنکه در مسابقهٔ پارک دو لا ویلت برنده شدیم، یک روز به او [دریدا] تلفن کردم. او بیم و تردید فراوان داشت. من میخواستم صحنهای ترتیب دهم که دیگران نیز سهمی در طراحی پارک داشته باشند. میخواستم ژان فرانسوا لیوتار [فیلسوف] با دانیل بورن [معمار] کار کند و ژاک دریدا با آیزنمن … دریدا پرسید چرا من به واسازی (دکنستروکسیون) علاقه دارم. در معماری، موضوع سازه، فرم و سلسلهمراتب است. اما من کوشیدم از پاسخ طفره بروم. در آن زمان آیزنمن از واسازیِ ترکیب (دکمپزیسیون) سخن میگفت. اما او را واداشتم با دریدا صحبت کند…»
(واسازی، ترجمهٔ فارسی، ص ۱۵۶)
انتخابی بهتر از این نمیشد. هر دو میخواستند محدودیتها و تعاریف گذشته را بشکنند تا سخنان خود را به کرسی بنشانند!
اکنون لازم است یکی از ساختمانهایی را که آیزنمن طرح کرده و بیگمان با نظارت وی ساخته شده است بررسی کنیم تا ببینیم و متوجه شویم وی چگونه عقاید و گرایشهای واسازگرایانهاش را در معماری تبلور داده است. این ساختمان «مرکز زیستشناسی» است در فرانکفورتآمماین (ما فارسیزبانان این شهر را فقط به فرانکفورت میشناسیم).
آیزنمن در معرفی این ساختمان میگوید سه معیار را در طرح آن به کار بسته است. نخست، بتواند حداکثر رابطهٔ متقابل میان بخشهای عملکردی (ظاهراً منظورش آزمایشگاههای این مرکز است) و کسانی که از این بخشها استفاده میکنند برقرار باشد. دوم، ساختمان بتواند تغییراتی را که به سبب توسعهٔ این مرکز پدید میآید و در زمان طرح قابل پیشبینی نیستند تأمین کند. و سوم، نگهداری و رسیدگی به محوطهٔ ساختمان که اکنون فضای سبز طبیعی خوبی است، به سرعت و از همان آغاز کار تحقق یابد.
آیزنمن سپس اضافه میکند که چون معماری سنتی — و منظورش معماری مدرن است — با آن سلسلهمراتب فضایی تغییرناپذیرش نمیتواند پاسخگوی این معیارها، خاصه انعطافپذیر بودن، باشد، باید کنار گذاشته شود؛ و همراه با آن استقلال خودسرانهٔ معماری — که از صفات معماری کلاسیک است — از بین برود و حتی طرحی به دست داده شود که میان زیستشناسی و معماری قرار گیرد.
به اعتقاد ما این معیارهای آیزنمن، خاصه برای اهل فن، تازگی ندارد و در هر پنج سالِ دانشگاهی — که من شاگرد یا معلم بودهام — البته به بیانهای مختلف، تکرار شده و میشود. تازگی آنجاست که او میخواهد طرحی به دست دهد که میان زیستشناسی و معماری قرار گیرد. میتوان این سخن آیزنمن را به سادگی تعبیر کرد و گفت یعنی در این طرح هم ملاحظات زیستشناسی و هم ملاحظات معماری رعایت شده باشد. اما مرادِ آیزنمن از این تعبیر ساده — که جای بحث نیز مینماید — فراتر میرود. او برای آنکه مقصود خود را بهتر توضیح داده باشد مینویسد:
«در حالی که نقش معماری تاکنون تجسم و تجلیِ عملکرد در ساختمان تصور شده است، در این پروژه به جای آنکه فراروندِ روشهای پژوهشهای زیستشناسی در معماری تجسم یافته باشد، خود فراروندهای طبیعی زیستشناسی به روشنی تبیین شده است.»
(واسازی در معماری، ص ۷۳)
آیزنمن سپس به تشریح نسبتاً مفصل مفاهیمی که در فراروند کارکرد DNA وجود دارد میپردازد و میگوید معماریاش بازتابندهٔ این فراروند است! اینجاست که توضیحات آیزنمن رنگی دریدایی مییابد. البته این توضیحات، تا آنجا که مربوط به فراروند طبیعی DNA در بدن آدمی یا هر موجود زندهٔ دیگر میشود، قانعکننده، علمی و منطقی به نظر میرسد — علم و منطقی که دریدا و آیزنمن و سایر واسازگران آن را مردود و محکوم میدانند و به احتمال بسیار آیزنمن باید آن را از پژوهشگران عالمِ مرکز زیستشناسی شنیده باشد. اما اینکه او توانسته باشد آن را در معماری خود تجسم داده باشد جای پرسش دارد. جالب آنکه او، در تکیه به علم، ظاهراً در ضمیر ناخودآگاه خویش هندسهٔ اقلیدسی را برای بیان معمارانهاش مناسب نمییابد و به قول خودش به «هندسهٔ فرکتال» (fractal geometry) روی میآورد. اما آنچه از هندسهٔ فرکتال در این اثر او میبینیم این است که حجمهای سمت راستِ این ساختمان به زاویهای غیرِ نود درجه محور میانی را قطع میکنند؛ وگرنه ردیف ساختمانهای سمت چپ عینِ هندسهٔ اقلیدسی را به ذهن میآورند. هندسهٔ اقلیدسی نه تنها در خود این حجمهای پُر (solids) مشهود است، بلکه در فضاهای بین آنها (voids) نیز دیده میشود؛ و تا آنجا که در ماکت و پلان این ساختمان مشاهده میشود، از «تبیینِ روشن» مورد ادعای آیزنمن چیزی در آنها به چشم نمیآید.
اما لویی کان، حدود ۳۰ سال پیش از آیزنمن، هنگامی که طراحی موضوعی مشابه (ساختمان آزمایشگاهیِ پژوهشهای پزشکی ریچاردز) را در دانشگاه پنسیلوانیا به عهده میگیرد، خوب میداند این حجمها و فضاها را چگونه تبیین کند که هم متنوع و پویا باشند و هم هر یک هویت خود را داشته باشند. تازه، ترجمهٔ متبحرانهٔ فضاییِ این حجمها در اثر کان به مراتب قویتر از آن است که آیزنمن توانسته است در اثر خود پدید آورد. با این همه نباید اثر آیزنمن را یکسره ناموفق و مردود دانست. اما چرا اینهمه سفسطه دربارهٔ آن؟
لازم است بگویم که به نظر میرسد اکنون rhetoric (انشانویسی) مدِ زمانهٔ ما در معرفی آثار معماری شده است — نوعی انشانویسی که در آثار فلسفی دریدا فراوان میتوان یافت، اما مناسبِ معماری نیست. البته معرفی آثار کان نیز — بیش از همه توسط خود او — همراه با این رتوریک، که ما آن را «انشانویسی» ترجمه کردیم، بود؛ ولی انشایی شیرین و شاعرانه و پر از تناقضات عصر ما.








