آیا معماری روزی در سالهای آینده به مد — نمیگویم تنزل — بدل خواهد شد؟ این پرسش را سالها پیش گیدیئن مطرح کرده است و بدان پاسخ داده است، جایی که وی «واقعیات زودگذر» (transitory facts) را از «عوامل اساسی» (constituent elements) در معماری از هم متمایز میکند؛ یا میس وندررو که همیشه اصرار داشت معماری «کیک عروسی» نیست که آن را بتوان هر روز به شکلی درآورد.
بیتردید قناد مبتکر را باید ستود که خوب و قشنگ کیک عروسی را تزئین میکند و به هر شکلی بخواهد درمیآورد؛ اما قنادی و معماری، و نیز مد و معماری، دو مقوله جداگانهاند: یکی خوردنی و تمامشدنی و دیگری ماندگار و اصلی، که بخشی بزرگ از محیط ساخته و پرداخته آدمی را پدید میآورد. حتی معماری و تندیسگری را که برخی ویژگیهای مشابه دارند نمیتوان با یکدیگر یکی دانست. هر یک از این حرفهها یا فعالیتهای آدمی حریم و حرمت خود را داراست، و در رابطه با سخن ما طرفداران و شورانگیزان حریم برای هر یک از این حرفهها ویژگیهای خود را داراست؛ و حرمت برای ابتکارات در درون این حریم — هر چقدر هم که آثار ناستوده پدید آید — ممکن است رایج شود و طرفدارانی داشته باشد. مردم هر چه را آسانتر و زودتر بفهمند دوست دارند، و ستیز با خواست مردم هم بیهوده است و هم ناموفق. سالی چند باید بگذرد تا پیوند محبوبیت (popularity) با اصالت از هم بگسلد و درک اصالت آسانتر شود. این البته بنا بر شواهد تاریخی با اعتلای فرهنگ میسر است: با ظهور موسیقی الویس پریستلی و گروه بیتلز یا موزیک پاپ (مخفف popular) ذرهای از اهمیت موسیقی بتهوون و موتسارت کاسته نشد؛ سهل است، طرفداران آن افزایش یافتند.
چنانکه گفتیم مد نمیتواند جای معماری را بگیرد. هرگز! اما موج مد، حبابگونه میتواند دیدگان را به خود خیره کند — همان دیدگانی را که به قول لوکوربوزیه نمیبینند (les yeux qui ne voient pas). بدین امواج نباید خصمانه نگریست. باید درک عمومی را اعتلا بخشید و فراموش نکنیم که جسارت برخی از مدها برای کهنهپرستان هشداردهنده بودهاند، یا این پرسش را پدید آوردهاند که به قول همینگوی «زنگها برای که به صدا درمیآیند؟».
اکنون یکی از مدهای زمانه ما حمله به مدرنیسم، رد کردن مدرنیسم در معماری، و گناه مدرنیسم را به خردگرایان منسوب داشتن، محکوم کردن بانی خردگرایی یعنی رنه دکارت — و همه اینها به تأثیر مدهای رایج در فرنگستان یا ینگی دنیا — است. در چند جلسه دفاع دکتری معماری و شهرسازی که سال گذشته شرکت داشتم بیدلیل و بیربط موضوع خردگرایی مطرح شد و طی آن، رنه دکارت محکوم، و حتی جنایات عظیم تاریخی بدین گرایش نسبت داده شده است! از فاشیسم آدلف هیتلر تا فرو ریختن بمب اتم بر سر مردم هیروشیما و ناکازاکی در پایان جنگ دوم! در جلسه آزمون شفاهی دوره دکتری معماری یکی از دانشگاهها، یک متقاضی ملامتکنان از «معماری دکارتی» نام برد که شکیبایی یکی از استادان مصاحبهکننده را به سر آورد. با پرسشهای بیشتر معلوم شد متقاضی نه دکارت را به درستی میشناسد، نه با فلسفه وی آشناست، و نه الفبای فلسفه را آموخته است.
اینها که گفتیم به راستی انگیزه نوشتن این مقاله را پدید آورد. متقاضی دکتری معماری و «معماری دکارتی» وی، که به احتمال بسیار از معلمان دانشمند خود شنیده بود، تنها نیست. دیدگان بسیاری بدین مد زودگذر خیره مانده است.
این راست است که صاحبنظران دکارت را پدر فلسفه مدرن خواندهاند. ولی او مدرنیته را اختراع نکرد؛ هرگز، بدین دلیل که مدرنیته اختراعکردنی و آن هم اختراع یک نفر نیست و نمیتواند باشد، درست به همان دلیل که تقویم را نمیشود اختراع کرد. رنسانس که خود تا مدتها عصر مدرن خوانده میشد زمینه عصر جدید (مدرنیته) را با بهرهگیری از فرهنگ شرق فراهم آورد، و در قرن هفدهم با شکوفایی دانش علمی، مدرنیته به بار نشست. یعنی غیرممکن بود در این قرن فیلسوفی سخنش دربگیرد و اندیشههایش لزوماً همان باشد که فیلسوفان پیش از او گفتهاند. دکارت در ۱۵۹۶ زاده شد و به سال ۱۶۵۰ درگذشت؛ یعنی تمام عمر کوتاه و پربارش در قرن هفدهم گذشت.
پیش از او کپرنیک (۱۴۷۳-۱۵۴۳) نخستین بشارت عصر جدید را — آن هم با ملاحظه و ترس فراوان — به خاکیان داده بود: ملاحظه برای اینکه آنچه او کشف کرده بود — گردش وضعی و انتقالی کره زمین — در کتاب و بیان هیچ اخترشناس پیش از او وجود نداشت؛ و ترس از این رو که مبادا گفته او در تقابل با نوشتههای مقدس مسیحیان و یهودیان تعبیر شود. از همین رو کتاب وی به نام De Revolutionibus Orbium Caelestium (که میتوان آن را به فارسی «در باب انقلاب در مدار سیارات» ترجمه کرد) چاپ شد. پروردگار مقرر فرموده بود که کپرنیک چهره مدعیان خود را — که جمعی از معاصران بیخرد او بودند — نبیند. تردید دکارتی (Cartesian doubt) که نامیده شده است معروف است؛ اما بانی و انگیزاننده این تردید را باید کپرنیک دانست که در نظریه پذیرفتهشده بطلمیوس شک کرد و فهمید هرگز مرکز عالم زمین نیست، بلکه زمین خود یکی از سیارات و اقمار خورشید است و هم به دور خورشید (هر سال یک بار) و هم به دور خود (در هر ۲۴ ساعت) میچرخد. اکنون این مطلب در شمار بدیهیات است که هر کودک آن را در دبستان میآموزد، اما در روزگار کپرنیک و سالها پس از آن به قدری شگفتآور و باورنکردنی و حتی کفر تعبیر میشد که کپرنیک با احتیاط کامل آن را به صورت فرضیه (hypothesis) تنها به شاگردان و همگنان نزدیکش ابراز داشت.
نظریههای مغایر عقاید عموم در موارد بسیار، در آغاز خریداری ندارد: مردم — حتی گاه عقاید غلط مشهور — را بر واقعیات مشهود و مدلل ترجیح میدهند. بعد از کپرنیک، دانشمندان دیگر، که مشهورترین آنان کپلر (۱۵۷۱-۱۶۳۰)، گالیله (۱۵۶۴-۱۶۴۲) و نیوتن (۱۶۴۲-۱۷۲۷) هستند، دنبال کار کپرنیک را گرفتند و چیزی که نخست به صورت فرضیه ابراز شد، رفتهرفته به صورت نظریه و سرانجام به صورت اصل مسلم درآمد. به علاوه، در همین زمانها وسایل پژوهش و اکتشاف نیز پیشرفت قابل ملاحظهای کرد: میکروسکوپ نخست به صورت ابتدایی و سپس کاملتر، تلسکوپ، و دیگر ابزارها — که در کتابهای تاریخ علوم نامی از مخترعین آنها نمیتوان یافت — از یافتههای قرن هفدهم هستند. در همین زمانها بود که هاروی (۱۵۷۸-۱۶۵۷) دریافت که خون در بدن موجودات زنده جریان دارد، و آنتون فان لیونهوک (۱۶۳۲-۱۷۲۳) به وجود اسپرماتوزویید و سپس پروتزنها یعنی تکسلولیها پی برد. در عالم ریاضیات لگاریتم توسط دانشمندی به نام نیپر (Napier) به سال ۱۶۰۴ اختراع شد که تا حال حاضر در حل مسائل پیچیده ریاضی کاربرد دارد.
اینها فقط اشاراتی گذرا به دهها و صدها اختراع و اکتشاف و تفوق بر نادانستههایی بود که آدمی به درک و شناختشان در قرن هفدهم — یعنی قرن دکارت — توفیق یافت. آنچه مراد ما از این اشارات است اینکه در بن همه این پیشرفتها خرد و اندیشمندی قرار داشت و دارد. انسان بیخرد و منطق، کوردل، بیاطلاع و جاهل باقی میماند.
دکارت که خود دانشمند بود — مبدع سیستم x,y Coordinate (تعریف هر نقطه به کمک محور مختصات و یافتن راهحلهای جبری برای مسائل هندسی، که ما ایرانیها در کلاسهای متوسطه با آن آشنا شده و میشویم) — به راستی زمانه خود را به زبانی فلسفی تبیین کرد و راهنمای صدها هزار دانشمند و اندیشمند پس از خود شد. همانگونه که دامنه اختراعات و اکتشافات پس از وی نیز متوقف نشد و به نظر نمیرسد هرگز متوقف شود، بر اهمیت اندیشههای وی پایانی متصور نیست. موضوع، صحت یا عدمصحت اندیشههای دکارت نیست. هر دوره خرد خاص خود را دارد که با گذشت روزگار ممکن است ثابت بماند، یا دگرگون شود، یا به نوعی دیگر تعبیر شود. از کشف عظیم کپرنیک (اگر ۱۵۴۳ تاریخ انتشار کتاب او را مبدا بگیریم) درست ۴۵۸ سال میگذرد و کسی نتوانسته نظرات وی را از پایه بلرزاند. اما برخلاف نظر نیوتن که در تضاد با متقدمان خود اعلام داشت نور موج (wave) است و نه ذره (particle)، دانشمندان در حال حاضر معتقدند نور هم موج است و هم ذره. پس هم دانشمندان پیش از نیوتن و هم او و هم دانشمندان امروز سخنانشان بر اساس خردی بود که در روزگار خود پذیرفتنی به نظر میرسید.
گفتیم که دکارت هم دانشمند بود و هم فیلسوف. ما درسخواندهها کم و بیش با ابداعات ریاضی او آشناییم. اما درباره نظرات فلسفی او، به عقیده راسل، دو کتاب دکارت — که تا میزان بسیار شبیه هم هستند — از اهمیت نخست برخوردارند. نخستین این دو کتاب به انگلیسی Discourse on Method (بحث درباره روش، ۱۶۳۷) نام دارد و دومی Meditations (تفکرات، ۱۶۴۲). در هر دو کتاب، دکارت اساس کار خویش را بر تردید در نظرات رایج گذاشت؛ همان تردیدی که اکنون به «تردید دکارتی» یا «تردید کارتزیین» معروف است. معنای تردید این بود که دکارت هیچ نظر و اندیشهای — و حتی تئوری و اصلی — را تنها به صرف اینکه همه — بیشتر علمشناسها — پذیرفتهاند نپذیرد، تا خود آن را به محک آزمایش عقل خویش بزند. عقل خویش مینویسم و جمله معروف او «من میاندیشم، پس وجود دارم» را در تضمین آن میآورم؛ یعنی حتی واقعیت وجود خود را نپذیرفت تا آنکه عقل و خردش به او گفت: تو وجود داری، اگر وجود نداشتی نمیتوانستی فکر کنی.
تردید دکارت در جستجوی اطمینانی بود که میخواست شخصاً از چیزها و بیش از همه از حقایق بیابد، نه آنکه مانند همه به دنبال گله روان شود. بیگمان از برخی جهات و موارد در جستجوی خویش موفق شد؛ اما فقط تا حد امکان. اگر زنده میبود، شاید بهترین و تلخترین پاسخی که در جستجوی خود مییافت در کتاب «عصر عدم اطمینان» جان کنت گالبریت (John Kenneth Galbraith) مییافت، که چهار قرن بعد از دکارت واقعیت را یک واقعیت دیرین قلمداد میکند. بیگمان میتوان هوشمندانه حدس زد که در عصر دکارت نیز عدم اطمینان — حتی از بسیاری از نظرها بیش از امروز — وجود داشته و علیرغم کوششهای دکارت، اطمینان مگر در مواردی خاص و اغلب نیز به صورت نسبی به دست نیامد.
دومین سهم بزرگ دکارت در اعتلای دانش بشری اعتقاد به روش [سیستماتیک] بود. به این معنا که اگر اندیشه و عملی نظمی و ترتیبی نداشته باشد به جایی نمیرسد. او دانشمندانی را که بدون نظمی خاص به جستجو میپردازند به کسانی تشبیه میکرد که به دنبال یافتن گنج در هر کوی و برزن گام برمیدارند تا شاید اتفاقاً عابری سکهای بیندازد و پولدار شوند. اکنون روش تحقیق علمی در هر پژوهشی — خواه علوم دقیقه و رشتههای مهندسی و فناوری، و خواه علوم انسانی و نیز ادبیات و شاعری — چندان روشن است که پژوهشگران رشتههای مختلف از آن آگاهند که نیازی به توصیف ما نیست.
چیزی که باقی میماند این است که کمتر کسی به قدر و اهمیت آن و انتساب آن به دکارت آگاه است، یا — در مورد جنجالگران بیمایه و کوچکابدالهای ایشان — میخواهد آگاه باشد. ولی پس از دکارت صدها و هزارها پژوهشگر کوچک و بزرگ دنبال کار او را گرفتند و از نکاتی که در مورد روشها گفته بود بهره جستند. پیشرفت در تمام رشتههای علوم و فناوری را هر روز شاهدیم و پایانی بر آن متصور نیست، و جملگی — به جرأت میگویم — جز با روشهایی خردمندانه و نظامیافته میسر نیست.
اکنون از جانب جنجالگران (همانها که میس وندررو را به فاشیسم و کوربوزیه را به همکاری با حکومت ویشی متهم کردند) و کوچکابدالهای ایشان، معماران بزرگی چون میس و لوکوربوزیه و گرپیوس متهمند که پیرو صرف عقاید دکارت بودهاند. در این مورد چند نکته گفتنی است: نخست آنکه، چنانکه کوشیدیم در این مقال روشن کنیم، آنچه دکارت میگفت اختراع یکشبه نبود، بلکه حاصل کار بسیاری از اندیشمندان و صاحبنظران همعصر خود؛ وی فرزند راستین زمانه خود بود، و اگر جنجالگران دنبال صاحباعتباری میگردند که بدو حمله کنند، کپرنیک — که در تصور رایج عالم تردیدی عظیم پدید آورد — پیشآهنگ مناسبتری است. معماران بزرگ دیگری که از ایشان نام بردیم و دهها معمار بزرگ دیگر فرزندان راستین روزگار خود بودند و هستند. دوم آنکه هر پیشرفتی که در آثار ایشان مشهود است، از درک عمیق ایشان از امکانات زمانه نشأت میگیرد و نه از راهحلهای فرسوده عهد عتیق، و به اعتقاد راسخ من ایشان بهترین راه ممکن را در روزگار خویش برگزیدند و از همین رو ارزش و اعتبار یافتند. سوم آنکه بسیاری از راهحلهایی که ایشان ارائه دادهاند حتی تا به امروز معتبر است و در هر گوشه آثار معتبر بعد از سالهای ۶۰ تأثیر این بزرگان مشاهده میشود — از محتاطانهترین تا جسورانهترین آثار جدید.
تا اینجا آنچه گفتیم در ستایش اندیشههای تابناک دکارت است که وی بدان سزاست. مراد از این ستایش سزاوار این است که پایگاه عظیم دکارت را در عالم اندیشه و دانش و فلسفه متذکر شویم و بگوییم این یک شاخه ربط ضعیف و بیاصل و سندی نیست که هر کودک نوخاستهای بتواند به نفی و رد آن بپردازد. ولی ستایش ما نباید این توهم را پیش آورد که تمام آراء و نظرات دکارت را، بیآنکه پرسشی پیش آوریم، برای روزگار خویش پسندیده و پذیرفتهایم — این درس را دکارت خود به ما آموخته است.
نظرات دکارت، خاصه اگر به همه چیز و همه وقت تعمیم داده شود، ممکن است راه به افراطی برد که در معماری در چند مورد مصداق دارد. عقل یا خرد — که دکارت مروج آن بود — باید توأم با احساس و فراست باشد؛ هر دو (عقل و احساس) از خصایص والای آدمی هستند و باید هر دو فرصت بروز یابند. در مواردی، چنانکه تجربههای متعدد نشان داده و میدهند، حتی فراست پیشآهنگ عقل و منطق ریاضی است.
از معماران معاصر، محتملاً پیش از همه کریستفر الکساندر کوشیده است تحلیل و منطق ریاضی را به عرصه معماری آورد. این تحلیل بیگمان برای جنبهای از معماری لازم است و میتواند معماری را از همان جنبه غنی کند، یا راه و دستورالعملی باشد که جوانان نوآمدگان به عرصه معماری را — یا از آن بالاتر، معماری را — از هوس و بازی سبکسرانهای که اکنون تا حدی رواج یافته متمایز کند. اما الکساندر کار را به جایی برد که، با تکیه بر سخن اریک گیل، نوشت: اگر معماری از نظر عملکرد درست و اندیشیده باشد «زیبایی خود حاصل خواهد شد» (beauty will take care of itself). الکساندر و اریک گیل به نظر میرسد این نکته را به فراموشی میسپارند که آنچه ایشان میگویند میتواند فقط یا بیشتر در مورد جنبه عملکردی معماری — رابطه صحیح بخشها یا کاربریهای گوناگون ساختمان (رابطه اتاق خواب با حمام و دستشویی، یا آشپزخانه با نهارخوری و انبار غذا، فیالمثل) — مصداق داشته باشد؛ یعنی در تنظیم رابطه درست این بخشها منطق دقیق و روش ریاضی به کار میآید. اما آنجا که ابتکار و تخیل در معماری پیش میآید، یا به عبارت روشنتر جنبه هنری و زیبایی معماری مطرح میشود، تا حدی که دانش بشری در حال حاضر اجازه میدهد، کارایی ندارد. ممکن است صد سال پس از این، آدمی به وسایل و معلوماتی مجهز شود که تحلیل منطقی و ریاضی احساس و عاطفه و زیبایی میسر شود، ولی در حال حاضر چنین معلومات و وسایلی در اختیار نیست.
گواه صادق این نکته کوششی است که الکساندر در این مورد به عمل آورده است. چنانکه میدانیم وی در کتاب Community and Privacy به دقت ریاضی نیروهای موثر بر کاربریهای یک خانه مسکونی را به تجزیه و تحلیل میکشد، و در طی فرایندی که بحث درباره آن از حوصله این مقاله خارج است، سرانجام به این نتیجه میرسد که ۳۲ نیرو (Constraints) در تعیین روابط بخشهای یک خانه مسکونی موثرند و هر طرح معماری باید با رعایت رابطه درست این نیروها ریخته شود. سرانجام نموداری به دست میدهد که فقط در حد نمودار باقی میماند و هیچ طرح به راستی معمارانهای که بتواند مثالی نیکو به دست دهد نمیرسد. در طرح کافه لینتز (Das Cafe Lintz) — که کار الکساندر و جمعی از شاگردان اوست و مجال بیشتر درباره آن در این مقال نیست — باز تحلیلهای ریاضی الکساندر به جایی نرسیده است.
مراد از ذکر این مثالها به عنوان شاهد در بخشی که درباره اندیشههای دکارت ذکر کردیم این است که قدر وی شناخته شود و تصور نرود که عقاید دکارت آنقدر سبک و بیارزشند که هر کودک نوخاستهای میتواند به نفی و رد آن بپردازد، و نه آنکه عقاید دکارت و اعتقاد به منطق ریاضی کیمیایی بیبدیل است که در هر عرصهای و در هر موردی کاربرد دارد و کلید مادر حل هر مشکل و معمایی است.
روشن است لرزهای که کپرنیک در اندیشه مغربزمین پدید آورد و نخست در هیئت معنی داشت، و سپس تأثیرش به نیمه عرصههای علوم و تکنولوژی راه افتاد، به تدریج در سراسر اروپا انتشار پیدا کرد و به معماری و پس از آن حتی به شهرسازی رسید. پس به حدسی هوشمندانه میتوان دانست از این لرزش عظیم در طی سیصد سال — از نیمه قرن شانزدهم تا اواخر سده نوزدهم — تقریباً همه باخبر شدند، جز آنکه معماران مدرن نخستین، از جمله بهرنس و گرپیوس و میس و لوکوربوزیه، با گوش هوش شنیدند و تأثیرات آن را با دیدگانی گشوده دیدند، و دیگران — کهنهپرستان — موضوع را جدی نگرفتند و از خواب سنگین خویش برنخاستند. به عبارت دقیقتر، این لرزه شدید تأثیرات متفاوتی در صاحبنظران آن روزگار پدید آورد. برخی، چنانکه گذشت، در خواب سنگین خویشتن باقی ماندند، مانند بیشتر اساتید بوزار که تازه پس از جنگ جهانی دوم با خمیازههای طولانی از این خواب دیده گشودند. بعضی از آن ترسیدند، مانند جان راسکین و ویلیام موریس، که با همه خیرخواهی و مردمدوستی نتوانستند معنای احتمالی، یا بهتر مردمی، این لرزش را بفهمند. برخی دیگر چون مارینتی و سنتالیا شتابزده از خود و از زمانه خویشتن پیشتر دویدند و به جایی نرسیدند. بعضی هم چون موتهسیوس و بهرنس در ورکبوند کوشیدند عقاید را به هم نزدیک آورند و ترسها را بزدایند. لوکوربوزیه به قدری تحت تأثیر قرار گرفت که کتاب «به جانب یک معماری» (Vers une Architecture) را با «عصری نو زاده شده است» آغاز کرد. میس از آغاز جوانی به تکنولوژی در معماری معتقد شد، تا سرانجام نام انستیتوی آرمر را که مدرسهای معمولی بود و اعتباری اندک داشت به ایلینوی انستیتوت آو تکنولوژی تبدیل کرد و خود رئیس مدرسه معماری آن شد و تا پایان عمر در آن به تدریس مشغول بود.
تأثیرات زلزلهای را که در اندیشه آدمیان — نخست در غرب و سپس در سراسر جهان — پدید آمد در آثار بزرگان معماری میتوان دید، اما تعبیر این معماران از این دگرگونی و اصالت عقل که محتملاً بیش از همه مروج آن دکارت بود، خشک و تغییرناپذیر نبود.
یکی از مهمترین آثار وندررو که درک عمیق او را از دگرگونیها و امکانات زمانه به خوبی نشان میدهد، طرحهایی است که او برای یک آسمانخراش شیشهای به سال ۱۹۲۲ به دست داده است. اهمیت این طرحها در بحث ما از این روست که برپا داشتن آنها هم کاربرد آخرین مصالح زمان و تکنیکهای ساختمانی جدید را ایجاب میکند، و هم آنکه طراح و معمار به منطق مستقیم اشکال هندسی ساده قانع و محدود نمانده است.
دهها نمونه و مثال از چنین معماریهایی میتوان به دست داد؛ ولی لوکوربوزیه در اواخر عمر خود با طرح کلیسای رنشان روشنترین تعبیر را از دگرگونی عصر جدید به دست داد.








