معمار بوم‌گرا یا هنرمند؟

اشتراک‌گذاری
معمار بوم‌گرا یا هنرمند؟

تا آن روز کیوان خسروانى را با مهمان سراى شهر نائین مى شناختم و شنیده بودم که نیم قرن قبل لباس هایى هم براى فرح پهلوى طراحى کرده بود. در مجله معمار، در شماره هایى قبل تر، خسروانى چندین مرتبه حضور داشت. اولین بار با معرفى خود او و کارهاى معمارى اش و بعدتر با معرفى دو پروژه مهمان سراى نائین و طرح شبستان مسجد جامع پاریس و یک گفتگو. چند نامه هم از او داشتیم که حکایت از حساسیت و پیگیرى او بر »معمار« و مجله معمار از ماه ها قبل بهانه اى شد تا کیوان 113 شماره1.معمارى بود خسروانى برایم و برایمان آشنا تر شود. مسیرى شد تا وجوه مختلفى از یک معمار و یک هنرمند را بجوریم و بنویسیم. براى آدمى که هشت دهه عمر کرده، کمیت کارهاى معمارى اش چشمگیر نیست ولى اثرگذارى همین تعداد کار بر بعد از خود بس چشمگیر است. همان چند ماه قبل بود که تصویرى در صفحه اینستاگرام یک دوست دیدم که نشانى از کیوان خسروانى مى داد. تصویرى بود از کیوان نوجوان با شلوارى کوتاه بر پا در کنار تصویر دیگرى از یک ساختمان و توضیحى هم در زیر عکس به نقل از خسروانى در مورد خانه عمویش. بنایى که در عکس دیده مى شد همان »ویلاى خسروانى« بود، خانه اى که گابریل گورکیان در حوالى میدان فردوسى براى خانواده خسروانى ساخت و در کنار 1314 سال چند خانه دیگر از معدود کارهاى ارزشمند گورکیان در ایران است. که البته این بنا مثل خیلى از داشته هاى ارزشمندمان دیگر نیست. خسروانى، قبل از ترك ایران، سه ساختمان ساخته بود که مهمان سرایش در نائین به واقع بناى تأثیرگذارى است. در مورد اهمیتش نوشته اند که این بنا بهترین نمونه معمارى بوم گرا در این سرزمین است. جالب تر آنکه، پس از این پنجاه سال، هنوز هم برازنده ترین بنا براى تجسم معمارى بوم گرا باقى مانده است. براى تملک صفت اولین، که یک جایى در زمان، جایگاهش سفت و ثابت شده همین کفایت مى کند. زمان سکون ندارد و همواره پیش مى رود و چنین است که اولین هیچ گاه تغییر نمى کند. اما صفت برازنده ترین، مناسب ترین، برترین را نیم قرن یدك کشیدن اتفاقى نیست. با مشاهده و آشنایى با تمام آنچه خسروانى انجام داده که آن چنان هم پرشمار نیستند، کم کم عنوان انتخاب شده براى این شماره در نظرم رنگ باخت. »کیوان خسروانى، معمارى بوم گرا«؟ بوم گرا بود و هنوز هم است، نگاهش به معمارى که با شناخت و عمل به سنت و اصالت بومى ایرانى معنا مى یابد را شکى نیست. ولى معمار؟ به صرف اینکه تحصیل معمارى کرده، زیاد و خوب هم تحصیل کرده؟ که جزو بهترین شاگردان سیحون بوده؟ برنامه تلویزیونى گل ها را براى 9 نه، تصور نمى کنم یک معمار بتواند موسیقى ایرانى هم تهیه کند. در هنرهاى بومى بافت، چاپ و تزئین پارچه سنتى این همه ابداع و زیبایى بیافریند. آپارتمان ژرژ ساند آن نویسنده مشهور فرانسوى، یار فردریک شوپن را در پاریس، آنجا که رمان هایش را مى نوشت و زندگى مى کرد با آن کیفیت قابل توجه بازطراحى و بازسازى کند. دلش در گرو بچه هاى گود زنبورکخانه و عودلاجان هم باشد؟ تازه معمارى که بخشى از کودکى اش را در »ویلاى خسروانى« کودکى کرده باشد؟

\\n\\n

شاید بهتر باشد کیوان خسروانى را در این شماره به دیده هنرمند بنگریم. هنرمندى روشنفکر با ریشه هایى متصل به تعهد اجتماعى. او در جایى از مسیر زندگى دیگر ساختن ساختمان را پى نگرفت. خود مى گوید در تقابل با نظام توزیع کارى که ناسالم مى دیدش. چرخشى مى کند به سمت نقش، نقش هایى بر آمده از دل سنت، نقش هایى که صد ها سال تکرار شده اند و تکامل یافته اند. هر کدام در گوشه اى از این سرزمین شکل گرفته و بالغ شده اند. صد ها سال گُل و خورشید و زمین و کوه به انتزاع درآمدند تا نقشى شوند روى پارچه. از اسکو به اصفهان تا بلوچستان. راستى خسروانى آن تصویر کنار ساختمان »ویلاى خسروانى« را به بلوچستان چه راه؟ خسروانى که لباس ساختن را قبل تر در پاریس آزموده بود، از هر گوشه سرزمین فن و هنرى را گرفت تا ابداعى کند بر آزموده هایش و تصادف نبود که از او خواستند لباس بسازد براى فرح پهلوى که نقش و نشانى هم داشته باشد از این سرزمین. هنرمند جوان کار را به انجام رساند و جامه ها ساخت. جامه هایى که نه به خاطر تعلق به ملکه آن سال ها، بلکه به خاطر اصالت نقش و ظاهر و زیبایى مسحورکننده اش امروز در موزه ها جا دارند. زمانى رسید که خسروانى لباس ساختن را پیشه خود کند. پیشه اى که نان داشته باشد. زیر زمینى را گرفت و لباس ساخت و فروخت و کارش پُر رونق گرفت. آن روز بر تن کردن جامه هاى دست ساخته خسروانى در این شهر براى خودش تشخصى داشت. براى مردم کمى متفاوت تر از عوام. باورکردنى نیست، ما که غریب دوستیمان همیشه آشکار است و آورده غریبه را دوست داریم، براى داشتن جامه هاى »نامبر وان« خسروانى از سر و کول هم بالا رفتیم. آن روزها که کسى از برند و برندینگ چیزى نمى دانست »نامبر وان« خسروانى نامى و نشانى بود براى خودش. زمان که ساکن نمى ماند، پیش مى رود و زمانه را مى سازد. خسروانى گذاشت و رفت، شماره یک به شماره هاى دیگر نرسید. در زمان جدید تر دیگر کسى به تشخص بر تن کردن »نامبر وان« فکر نمى کرد. مهاجر شد و رفت به پاریس، شهرى که در آن به ظاهر غریب نبود. سنت و اصالت آشناى سرزمینش را نداشت، سنت و اصالت داشت ولى زبانش فرق مى کرد. این شهر را مى شناخت و سال ها پیشتر از آن کروکى زیاد کشیده بود. گوشه آشنا زیاد داشت، ولى جایى نداشت تا لباس بسازد. دیگر با نقش ها هم نقش بازى نکرد. ایام گذشت تا روزى بیاید کسانى به یاد آورند معمارى را که بوم گرا ترین بناى ایران را ساخت. که خوب فکر مى کرد و دانش خوب داشت و سنت و اصالت را بلد بود. بهتر از او که مى توانست شبستان بزرگ ترین مسجد شهر را ایرانى کند؟ با طرح و نقش اصیل ایرانى. مسجد جامع پاریس، شبستانش را، سپردند تا خسروانى طرحى برایش در اندازد. طرح زد و سنت بومى سرزمینش را در زیرزمین بزرگ ترین مسجد پاریس، نقش کرد و چه زیبا دید آن را. اما از بد روزگار آنچه امروز خوب مى شناسیمش، همان تحریم لعنتى را مى گویم، گریبان داستان شبستان را گرفت و نشد آنچه باید مى شد. بزرگ ترین مسجد پایتخت فرانسه از داشتن شبستانى ایرانى که خسروانى نقش کرده بود محروم ماند.

\\n\\n

در همان زندگى در غربت بود که خبر از زلزله و ویرانى را شنید. زلزله اى در بم. که دل به درد آورد دیدن و شنیدن آوار و مرگ و ویرانى و خرابى ارگ را. طرح داد براى نمونه مدرسه اى که زلزله نابودش نکند، در دل کویر. براى مقبره آن صوفى مراد مولانا، شمس را مى گویم، طرح هم داد که قرار بود تا در خوى برقرار شود و شاید یادگارى از خسروانى باشد بر خاك مدفن شمس که باز هم نشد. در کلام خسروانى افسوسى همیشگى جارى است. که چرا آنچه شروع کرد را کسى ادامه نداد. شاید خود بیشتر و بهتر از هر کس مى داند که چه چیزى را شروع کرد و این شروع مى توانست چقدر بزرگ باشد براى ادامه دادن. از رخت ها و هنرهاى اصیل سنتى مى گوید که چقدر راه داشت براى رفتن و کسى این راه را نرفت. از این مى گوید که جامه هاى دوخته را در موزه ها نگه مى دارند و کسى دیگر یاراى دوختن آنها را ندارد. از اینکه هنر بومى و اصیل ایرانى را از کنج هاى اسکو و هرمز به مقابل دیده جهانیان آورد

\\n\\n

و کسى متوجه عظمت این اتفاق نشد. از اینکه بنایى ساخت با کاهگل و هنوز هم این بنا با سلامت برقرار است و کارش را درست انجام مى دهد، ولى مشابهش را کسانى دیگر نساختند. افسوس مى خورد چرا آنچه داشته ایم را از دست دادیم و قدر ندانستیم. خسروانى را باید شناخت. همان خسروانى که بر دیوارها و ستون هاى تخت جمشید نور پاشید و حافظیه را، همان مقبره حافظ را مى گویم در جشن هنر نورآذین کرد. همان گوسفند سیاه فامیل خسروانى که بچه هاى پس کوچه هاى عودلاجان را خیره سرانه با خود براى افتتاحیه فرهنگسراى نیاوران به میان خواص زمان برد تا عودلاجان را حفظ کند و حفظ کرد.

\\n\\n

.98 و85 ،65 ،60 ،55 ،50 ،42 ،36 ،29 شماره هاى-1

\n

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید.