کتابهای مورد بررسی: Le Corbusier، اثر کنث فرامپتون، نیویورک، Thames and Hudson، ۲۰۰۱، ۲۴۰ صفحه، ۱۵ دلار (جلد شمیز). و Le Corbusier and the Continual Revolution in Architecture، اثر چارلز جنکس، نیویورک، The Monacelli Press، ۲۰۰۰، ۳۸۴ صفحه، ۵۰ دلار. برگرفته از مجلة Architectural Record، فوریة ۲۰۰۲، صفحات ۵۷-۵۸.
اکنون ۳۶ سال از درگذشت لوکوربوزیه در الکپمارتین مدیترانه میگذرد، و به ندرت میتوان معمار برجستهای را یافت که از تأثیر نفوذ او برکنار مانده باشد. حجم انبوهی دربارة جنبههای کارش نوشته شده، که مرتباً نیز بر میزان آن افزوده میشود، اما صرفنظر از کمیت فراوان رسالات تخصصی و معرفینامهها، کتابهایی که با درکی کلی به این معمار بپردازند انگشتشمار بودهاند. لوکوربوزیه موضوعی است که از دست میگریزد، و باید با آن دست و پنجه نرم کرد. هنگام پرداختن به چیزی به عمق و پیچیدگی کار او، جایی برای شرح و توصیف آسان و سردستی وجود ندارد.
نویسنده باید دانشی وسیع و درکی عمیق و بیانی سلیس را یکجا گرد آورد. یافتههای قدیمی و تفسیرهای جدید باید در یک ترکیب با هم جمع شوند، و در سایة دلمشغولیهای ذهنی خویش بگیرند. همچنین اهمیت تام دارد که سهم پیشینیان در این زمینه به درستی قدر گذاشته شود، تا جایگاه هنرمند درگسترهای طولانی از تاریخ اندیشهها و فرمها مجدداً ارزیابی شود.
فرامپتون: پسامدرنیسم بهعنوان مرجع انتقادی
از دیرباز، لوکوربوزیه برای فرامپتون مرجعی انتقادی به حساب آمده است. برخی از عمیقترین تألیفات او در باب تضادهای اعتقادی و سیاسی پروژة اجتماعی این معمار بوده است. از این رو، خواننده از جهتگیری کتاب او Le Corbusier ــ که تا حدودی در پیشگفتار آن نمایان است ــ تعجبی نمیکند: «ارتباط میان باورهای معمار و مقاصد ذهنی او همان اندازه تأکید شده است که بر اجرای ساختمانهای واقعی.»
این طرز برخورد عیبی ندارد، به شرطی که به ساختمانها نیز در تمامیت شاعرانگی و غنای منحصر به فردشان پرداخته شود. ساختمانهای لوکوربوزیه شیوة منحصر به فردی دارند، که در آنها به واقعیتهای اجتماعی و خصوصی به یک اندازه توجه شده است. شیوة منحصر به فرد آنها را نمیتوان به سادگی در قالب مضمونهای متداول، گونههای ساختمانی، یا «مقاصد ذهنی» بیان کرد، چون glade آنها میان ابعاد عینی و ذهنی در نوساناند.
بیان فرامپتون بسیار فشرده است، به طوری که خواننده تصور میکند او ناچار از پایبندی به الزامات مجموعة جهان هنر تمس و هادسن بوده است. مطالب مربوط به سالهای شکلگیری تا ویلای شواب (۱۹۱۶) در یک فصل مختصر مطرح شده، و در پی آن «دورة قهرمانی» (دهة ۱۹۲۰) در مقیاسهای گوناگون معماری، مبلمان و شهرسازی بررسی شده است. در مورد خانهها و ویلاهای لوکوربوزیه در این دوره نیز به اشارهای گذرا، همراه با اقتباس سرسری تحلیلهای دیگر مولفان، اکتفا شده، با گرایشی به اینکه ساختمانها برحسب ایدهها و گونههای ساختمانی طبقهبندی شوند. خواننده درنمییابد که خود ساختمانها چه تأثیری بر احساس فرامپتون داشتهاند.
بخشهای مهمتر کتاب که به مضامین «شهر درخشان» (Cité Radieuse) لوکوربوزیه یا «سیاست غیرسیاسیها»ی او میپردازد روانتر است. برخورد فرامپتون با کارهای متأخرتر ــ نظیر «اونیته دبیتاسیون» (واحد سکونت) در مارسی، نمازخانة رونشان، یا عمارت کنگرة شاندیگار در هند ــ واضحتر و روشنتر است، و اجازة تعمق بیشتر در مورد تعامل میان ایدهها و شکل نهایی آثار را میدهد. در بخشهای مربوط به کارهای مذهبی و بخش مربوط به «غزل زوایای قائم» (Cité Poéme d'l'Angel Droite)، خواننده گذشته به ابعاد روحانی و کیهانی معماری و جهانبینی لوکوربوزیه توجه دارد. در پایان کتاب، این تصور به خواننده دست میدهد که فرامپتون هنوز هم لوکوربوزیه را سنگ محکی اساسی برای فرهنگ مدرنیسم انتقادی میپندارد.
جنکس: مدرنیسم پسامدرنی، توخالی
چارلز جنکس در کتاب خود، لوکوربوزیه و انقلاب مستمر در معماری، میکوشد او را تحت لوای «پسامدرنیسم» نافرجام خویش درآورد. در واقع این ابداً کتاب تازهای نیست ــ نسخة شاخوبرگدار لوکوربوزیه و چشمانداز مصیبتبار معماری است (چاپ اول ۱۹۳۷، چاپ دوم ۱۹۸۷). با وجود شواهد فراوان دال بر تنوع دیدگاههای فلسفی تأثیرگذار بر لوکوربوزیه، جنکس بر پای میفشارد که نیچه را باید کلید درک شخصیت و معماری «به اصطلاح مصیبتبار» لوکوربوزیه به حساب آورد، و این تصویر را گسترش میدهد تا «معنویت، زنان، نمادگرایی پسامدرنیسم، نبوغ، و اهمیت معماری کیهانی» را نیز در بر گیرد. او به ما میگوید که اینها در متن کتاب، و همچنین در تجزیه و تحلیل کوربوزیه (که تازه امروز به یک حرفه بدل شده) حرفهای تازهای هستند.
اما این ادعاها توخالی از آب درمیآیند. قضیة «معماری کیهانی» را در نظر بگیریم: جنکس حرفهای بسیاری در مورد نمادگرایی خورشیدی ساختمان پارلمان شاندیگار دارد، اما منابعی که ذکر میکند ــ و گویا به آنها استناد کرده ــ دست دوماند. خواننده بیهوده به دنبال پژوهشها و تحلیلهای متقدم میگردد، چرا که زیرنویسها بسیار پراکندهاند و در هر حال کتابشناسی هم در کار نیست. (نمیتوانم تصور کنم انتشارات موناچلی چطور چنین چیزی را اجازه داده است.) در غیاب پژوهش کامل دست اول و ژورنالیسم بیر و بدوز چهلتکهای که پارههایی از تفسیر و توهم را به هم میچسباند، این بار به «در پی زن» (cherchez la femme) تبدیل شده است.
جنکس زنان بسیاری را در روایت خیالی خویش وارد میکند، و به هر یک نقش بهخصوصی میدهد: ژوزفین بیکر (زنی که لوکوربوزیه او را در سال ۱۹۲۹ در کشتی بخاری لوتهسیا ملاقات کرد) ناگهان به «الهة فرعی» میشود؛ مارگریت تجادر-هریس (لوکوربوزیه در سفر خود به ایالات متحد در سال ۱۹۳۵ مکرراً او را میدید) تبدیل به «راهنمای معنوی، بئاتریس او در هدایت این کارزار» میگردد؛ میس دو سیلوا ــ «زیبای کوچکاندام و ظریف سریلانکایی»، که به هنگام ملاقات آنها در آخرین سال دهة ۱۹۴۰ بیست و چند ساله بود ــ به هر تقدیر به شخصیتی اسطورهای تغییر ماهیت میدهد، که لوکوربوزیه را در آماده شدن برای کشف اسرار روحانی «مادر هند» (Mother India) یاری میکند.
اما هیچ ذکری از پی.ال. وارما، مهندس ارشد پنجاب که در تمامی مراحل پشتیبان لوکوربوزیه بود، نمیآید. او دوست صمیمی لوکوربوزیه شد و دریافتهای خود را از میراث معنوی هندوستان در اختیار او گذاشت. امروزه وارما را «روح ساختار شاندیگار» میخوانند.
یکی از عجیبترین لحظههای کتاب جایی است که جنکس پروژة نوسازی کنگرة شاندیگار متعلق به ۱۹۷۸ را تصویر سبک خردگرایی نو (neo-rationalist) برمیسازد، و ادعا میکند که اگر لوکوربوزیه زنده میماند دقیقاً همین کار را میکرد. در روزگاری که طرفداران توسعه میخواهند به شاندیگار چنگ اندازند و قوانین زونبندی آن را زیر پا بگذارند، چنین رفتاری را نمیتوان تفریح سالم خواند.
مادام لوکوربوزیه، بیچاره
اما در تمام این مدت، در همان حین که شوهر خطاکار در کشتیهای مسافربری به طراحی از زنان یا در خیال به ناز و نوازش ماهرویان اسرارآمیز میپردازد، مادام لوکوربوزیة بیچاره کجاست؟ خوب معلوم است: در خانه، سرگرم پاسداری از کانون گرم خانواده، و هنگامی که «مرد بزرگ» (grand bon homme) به خانه باز میگردد برای او و مهمانان سرشناساش غذاهای درجه یک میپزد. طفلک ایوون گالیس (گالیس نام پدری اوست) بهخاطر مرگش در سال ۱۹۵۷، جنکس این ادعای عجیب و غریب را مطرح میکند: «بسیاری از آشنایان فرانسوی گفتهاند که او زن سربراهی نبود.» هنگامی که این جمله را خواندم، فکر کردم اشتباهی رخ داده، آن را دوباره خواندم، و بعد به زیرنویسها مراجعه کردم تا ببینم این «آشنایان فرانسوی» چه کسانی هستند. مثل خوب: چه کسی گفته است که ایوون «زن سر به راهی نبود»؟ و اینهمه چه ربطی به رابطة او با لوکوربوزیه، خود لوکوربوزیه یا معماریاش دارد؟
یک دعوت برای زندگینامهای دقیق
رابطة میان زندگی یک هنرمند و ماجرای فرمها هیچگاه سرراست نیست، و سادهانگارانه است تصور کنیم مستقیماً میتوان آنها را به «شخصیت» مرتبط ساخت. اما جنکس راه میانبر میرود و به صورتی ادعا میکند که لاتورت (= برج کوچک) تصویری از خود معمار است. در اینجا خواننده آرزو میکند یا هر چیزی که پادزهری در مقابل چنین متنی باشد ــ متنی که ادعاهای روشنفکرانه را با پیشداوریهای بازاری میآمیزد. وقت آن است که یک تاریخنگار ـ زندگینامهنویس تمامعیار، مجهز به ابزارها و بینشهای خاص این حرفه، زندگینامهای دقیق و متعادل دربارة لوکوربوزیه بنویسد. اما حتی در آن صورت هم چنین کتابی هنر او را تماماً بیان نخواهد کرد ــ همانطور که هنر او نیز به تمامی گویای خود او نیست.








