تیرِ مجله معمار، هم زمان با سالگرد درگذشت خانم -هرساله در شماره خرداد
\\n\\nسهیلا بسکى، در یادداشت ابتدایى یادى از ایشان مى کنیم. امسال، به این
\\n\\nمناسبت، دو تصویر کوتاه از مجموعه داستان عکس هاى فورى خانم بسکى را
\\n\\nآورده ایم. یکى مربوط به فضا یا حال وهواى طبیعى مکانى در البرز مرکزى است،
\\n\\nدیگرى مربوط به فضایى ساخته دست انسان در تهران. آیا همت و لیاقتى هم تراز
\\n\\nخانم بسکى داریم که به نگهدارى یا زنده کردن این گونه فضاها یارى رسانیم؟
\\n\\nلاله زار هیچ گاه به این موضوع فکر کرده اید که چرا کسى به فکر عوض کردن اسم خیابان لاله زار نیفتاده؛ همان لاله زار تصنیف ها و صفحه ها. شاید این کار اشباح و ارواحى باشد که در لاله زار مانده اند ؛ اشباحى که در کوچه هاى باریک پشت مغازه هاى فروش لوازم برقى، در خیابان آکنده از دود و اتومبیل و پیاده روهاى پنهان زیر موتورها و چرخ دستى ها پنهان شده اند؛ در پاساژهاى زیباى مخروبه، زیر گنبد شیشه اى چهارسوق روشن یک بازارچه پاساژمانند کوچک، که حجره هاى نقلى آن با بالکن هاى گرد، تلفیقى بدیع از بازار ایرانى و معمارى نو پدید آورده اند. شاید یکى از آنها معمار همین بازار بلور باشد، یا همپالکى هایش که ساختمان هاى زیباى کنار دست پاساژ را ساخته اند. شاید با هم در اتاق ها و پاگردهاى متروك ساختمان ها مى گردند و به تماشاخانه هاى نقلى که حالا سینما شده اند مى روند، دور از نظر بلیت فروشى که پشت یک دریچه کوچک نشسته؛ یا در کوچه ها دزدکى به خانه هایى مى روند که از پس بریدگى هاى بدنه خیابان، لکه هاى قرمز شیروانى هایشان دیده مى شود؛ و به خانه دایى جان ناپلئون که هنوز این جاست، با آن سردر تماشایى قرمز رنگ پریده اش. بوته نسترن دیگر نیست و در کف محوطه هم ریگى نمانده، اما کسانى که عمرى به اندازه خانه دارند، هنوز در آن هستند. پیرمرد کتى به تن دارد که مثل خود او کوچک شده و یک دستمال گردن قرمز زیر پیراهن چهارخانه اش بسته. موهایش سپید است، و سبیل دوگلاسى اش فلفل نمکى. کلید در دست هاى لرزانش صدا مى دهد. از اشباح نمى ترسد، به نجوا با آنها حرف مى زند، خداحافظ مى گوید و درها را قفل مى کند. زنده ها شب ها به این کوچه ها، که پشت راه پله هاى فروریخته ساختمان هاى ویرانش ارواح رامشگران کافه هاى لاله زار کپیده اند و بو مى کشند، نمى آیند. در خیابان هاى خاموش و خالى از صدا و رنگ و بو و آوازهاى کوچه باغى هم نمى مانند. شاید از ارواح شبگرد مى ترسند. ارواح حافظ لاله زار تصنیف خانم هاى لاله زار، که هنوز با سماجت، در تماشاخانه هاى کوچک با آفیش هاى رنگى فیلم بالاتر از جنگ، در ورودى سینماى زیباى کریستال، در سرسراى ظریف هتل سانترال، در مغازه هاى کف دستى زیرپله اى پاساژها، در کافه هاى تبدیل شده به اغذیه فروشى ها، و پشت سردرهاى زیباى کنج کوچه ها... پرسه مى زنند. غیر از این نمى تواند باشد. ارواح لاله زار نگذاشته اند کسى به فکر عوض کردن نام آن بیفتد.
\\n\\nشهرستانک: ییلاق قدیمى تهران سکوت دره سبک، جارى و آرام بخش است. صدا در آن طنین پاك و روشنى مى اندازد. صداى پرندگان، گفتگوى آدم هاى دوسوى دره، خنده کودکان درست کنار گوش برمى خیزند و آزاردهنده نیستند. سکوت دره منبسط مى کند، ذرات فشرده به هم و تحریک پذیر، آرام و ملایم از هم دور مى شوند، جدا مى شوند، سبک مى شوند و باد ملایم
\\n\\nیکباره برمى خیزد و نجواکنان مى روبد. بى آن که خاکى به هوا برخیزاند و ذرات دود و غبارى بپراکند. همه چیز: درختان تک تک، دوبه دو، گرد هم، زیبا و پاکیزه که بر دامنه سرخ تپه ها روییده اند، کوه هاى تکیه داده به هم که با خط روشن و مشخصى از آسمان جدا مى شوند، صخره هاى رنگین، گل هاى بلندقامت چترى سفید سرزمین عجایب، بوته هاى درهم نسترن وحشى، باغچه هاى سرخ گیلاس و آلبالو، درخت سرو هزارساله، نهر زلال و جویبارهاى سرودخوان، همه در پرتو آفتابى که داغ نمى کند، نمى سوزاند، کلافه نمى کند، به ملایمت باد و سکوت، در زلال درخشان هوا، نزدیک و متناسب مى نمایند، پیوسته به هم، نه آشفته و گسیخته، متفاوت، اما شبیه. اگر دست دراز کنید مى توانید کوه را که حجیم و چندبعدى است لمس کنید. قامتى به بلندى کوه دارید و مى توانید دست بر سر آن بگذارید؛ همه چیز به هم نزدیک و هم وزن است و شما به اندازه یک گیلاس درشت آویزان از خوشه قرمز گیلاس هایید؛ جزئى از جریان پیوسته وحدتى آرامش بخش. دره با همه اجزایش، ملایم، صبور، با عمر چندهزارساله بى تشویش است. و غروب دره آرام و پاورچین، بى آن که بفهمید و بدانید دامن مى گسترد. آسمان ذره ذره و نامحسوس رنگ مى گیرد. خنکى غروب بر تن باد بر پوست تن مى نشیند. سکوت عمیق تر و سنگین تر مى شود. رنگ ها یکرنگ مى شوند و خطوط مشخص اشکال، درخت ها و کوه و زمین درهم مى آمیزند. صداها از دورتر مى رسند و آن همهمه ناپیداى زندگى جارى روز در سنگ ها، کوه ها، درخت ها و گیلاس ها فرو مى نشیند. حتى رودخانه آرام مى گیرد و صدایش خواب آلود از دورتر مى رسد. و یکباره در تاریکى دامن گستر، ماه گرد روشن، در میانه آسمان، بر پهنه فرورفته در تیرگى مى تابد و چراغ هاى دوردور همسرا برمى فروزند. در جاده بالا، دور از خانه هاى پایین دره که در پس نور چراغ هاى روشن شده پنهانند، طوفانى از گرد و غبار برمى خیزد. اشباح سیاه گوسفندان بى صدا و خاموش، از آسمان به پایین مى ریزند. نور چراغ اتومبیلى شبح چوپان و گوسفندان فشرده به هم را، که مواج، پوشیده در غبار و گرد در حرکتند، به چشم مى آورد و آن گاه که خاموش مى شود، یکباره همه چیز در سیاهى فرو مى رود. سکوت و شب کوهستان براى یک لحظه مطلق مى شود.
\\n\\nخانم بسکى با فرزندشان اسفندیار
\n