پاریس یکی از شهرهای افسانهای دنیاست، نه تنها به واسطهٔ معماریِ فنی و شهرسازیِ باشکوه، بلکه به دلیلِ نحوهٔ عملکرد و احوالاتِ جامعه ــ یا بگوییم فرهنگِ پاریسیِ آن ــ که مسلماً در رفتار و کردارِ شهروندان تأثیر گذاشته است. فاصلههای نزدیک و کاراییِ وسایلِ نقلیهٔ عمومی مشوقِ ارتباط بین محلات است و رفت و آمد و همبستگیِ شهری را به سادگی ممکن میکند. اگرچه پاریس در پنجاه سالِ اخیر دستخوشِ تحولاتِ تدریجی شده است، ویژگیِ منحصر به فردِ پاریس وفورِ کافه، رستوران و زندگیِ کافهای است. ملاقات در کافه از برنامههای روزانهٔ پاریسیهاست. در گذشته، به دلیلِ فقر، شرایطِ مسکونی و آپارتماننشینی، فقدانِ مشغله یا محیطِ مطلوب در داخلِ آپارتمانها (مخصوصاً قبل از همگانی شدنِ تلویزیون)، مردم ناگزیر بودند که اوقاتِ فراغتِ خود را در کافه و خیابان بگذرانند. در نتیجه کافههای پاریس به تلفنِ عمومی، توالتِ عمومی و حتی وسایلِ بازی (در قدیم شطرنج و دومینو و بعد از جنگِ جهانیِ دوم ماشینهای بازی) مجهز شدند. این کافهها محلِ تجمع یا پاتوقِ ساعاتِ فراغتِ ساکنانِ محله بوده و هستند. یکی از این کافهها به نامِ Select محلِ تجمعِ دوستانِ معمارِ ایرانی است و یکی از حاضرانِ همیشگیِ آن محمدرضا مقتدر است. من مقتدر را در تهران دورادور میشناختم ــ یکی از شرکای ارشدِ مهندسین مشاور «مدام»، که میمِ «مدام» مربوط به ایشان بود! او خوشصحبت، داستانسرا و یکی از معمارانِ محترم و معتبرِ ایران است. به همین دلیل به نظرم رسید که مختصری از خاطراتِ ایشان برای دوستانِ معمار جالب و دلپذیر است. از او دعوت کردم که در یکی از کافهها نهاری با هم بخوریم و در مورد دورانهای مختلفِ حرفهایاش گفتگو کنیم.
دیبا: چه سالی برای تحصیل به خارج رفتی؟ و آیا ممکن است بعد از تعریفِ مختصری از محیطِ تهران آن روزها، اولین مشاهدات و برداشتِ خود را از پاریس تعریف کنی؟ وقتی به عنوانِ یک محصلِ دبیرستان بعد از ساعتها پرواز واردِ دنیای ناشناختهای شدی، این دنیا به نظرت چگونه رسید؟
مقتدر: سالِ ۱۳۲۹ / ۱۹۵۰، از تهرانِ آن روز ــ شهرِ کوچک، ساده و نسبتاً خلوت ــ با دیپلمِ متوسطه از مدرسهٔ البرز راهیِ پاریس شدم، شهرِ بزرگ و پرجوش و خروشِ آن زمان. از سالها پیش، از راهِ نوشته، فیلم، موسیقی، نقاشی یا داستانهایی که بزرگترها جسته و گریخته تعریف میکردند، تصویری مبهم از فرهنگِ غربی در ذهنِ اغلبِ همدورههای دبیرستانیِ ما شکل گرفته بود، و به این ترتیب در موردِ زندگیِ فرنگیها کنجکاو بودیم. هر چه میشنیدیم برای یکدیگر تعریف میکردیم و نتیجه میگرفتیم. رفت و آمد به چند کافهٔ معروفِ تهران ــ که پاتوقِ اغلبِ نویسندگان و روشنفکرانِ زمان بود ــ به این خواب و خیالها میافزود. بعضی از شخصیتهای فرهنگیِ آن زمان و هوادارانشان، به انضمامِ روزنامهنگاران، در کافه فردوسی یا کافه نادری و کافههای دیگر جمع میشدند و به سبکِ اجتماع ــ و اغلب توأم با مزاح ــ گفتوگو میکردند. ما جوانهای تازهنفس هم سعی داشتیم در حاشیهٔ محفلِ این نامداران جا بگیریم تا شاید گاهگاهی جملههای قصاری به گوشمان برسد و به معلوماتمان اضافه شود.
تابستانها در باغِ کافهای که به سبکِ فرنگی در میانِ اولین ساختمانهای رضاشاهی در شمالِ میدانِ پایینِ دربند ساخته شده بود، یا در باغِ کافهٔ کنتینانتال در خیابانِ اسلامبول، یا کافه نایب که امروز جای آن را تئاترِ شهر گرفته است، یا یکی دو هتلِ قدیمیِ تهران جمع میشدند و گاهی مرا هم به همراه میبردند. صحبتِ آنها اغلب حول و حوشِ تاریخِ ایران و افتخاراتِ گذشتهٔ دور میزد و دربارهٔ آیندهٔ ایران و راهحلهایی که به نظرشان میرسید بحث میکردند، و گهگاه یکی از آنها اشعارِ انتقادی که به طنز از اوضاعِ روزِ مملکت ساخته بود میخواند و تحسین میشد ــ و بعدها این اشعار دست به دست میگشت.
معماریِ شهرِ تهران در سالهای دههٔ ۱۳۲۰ هنوز ترکیبی بود از ساختمانهای اواخرِ دورهٔ قاجار و ساختمانهای رضاشاهی که در نتیجهٔ توسعهٔ سریعِ شهر به وجود آمده بود، و اختلافِ روحیهٔ آنها به وضوح دیده میشد. معماریِ ساختمانهای مهمِ دولتی با یکدیگر تفاوتِ زیادی داشت و هر کدام از فرهنگِ معمارانی که آنها را طراحی کرده بودند متأثر میشد. ساختمانهایی که برداشتی از معماریِ هخامنشی داشت ــ مثلِ بانکِ ملی و ادارهٔ شهربانی ــ برای من آثارِ بازمانده از تزیینات و طاقِ نصرتهایی بود که به دستورِ رضاشاه برای عروسیِ ولیعهدِ ایران با شاهزادهخانمِ مصری در تهران به پا کرده بودند. گروه دیگر شاملِ دادگستری، راهآهن، و هتلهای دربند و شمال بود که همگی برای ما شاگردمدرسهها مظهرِ فرهنگِ غربی بود و میدانستیم که آنها را شرکتهای خارجی بنا کردهاند. گروهِ سوم ساختمانهایی بود که خارجیها ساخته بودند ولی از فرهنگِ ما هم دور نبود ــ مانندِ ادارهٔ پست، موزهٔ ایرانِ باستان و کتابخانهٔ ملی. معماریِ آنها بیشتر به دلمان مینشست و آنها را از خودمان میدانستیم.
در پیِ عقایدِ بیشترِ متفکرانِ آن زمان که پیشرفتِ ایران را در راهی که غرب رفته بود میدانستند، ترجمهٔ کتاب، رمان، مقالات و پاورقیهای خارجی روز به روز بیشتر میشد، و مردم نیز به هر صورت به استقبالِ ایدههای نو میرفتند. حتی در نیمهٔ دههٔ ۱۳۲۰ بانویِ متشخّص و محترمی به نامِ خانم فخرالدوله (امینی) شرکتِ تاکسیرانی C.T. را تأسیس کرد، و از طرفی در اولین کارخانهٔ لبنیات به نامِ «میکی»، ماست و شیرِ پاستوریزه با بستهبندی و تصویری از میکیِ والت دیزنی به بازار آمد! کمکم کلماتِ فرنگی علاوه بر سینماها و هتلها بر روی مغازهها و فروشگاهها میآمد و حتی به بازارِ تهران راه پیدا کرده بود.
دیبا: تجدیدِ خاطراتِ گذشته بسیار جالبِ توجه است. من بین زمانی که در موردش صحبت میکنی و امروز شباهتهایی میبینم. البته مقیاس و روش فرق کرده است؛ بازگشتِ ایران از یک انزوای بیستساله، همانندِ گذشته، همان کنجکاویِ روشنفکرانه را در موردِ غرب ایجاد کرده است. البته آگاهی از غرب در آن زمان به طبقهٔ برگزیدهای اختصاص داشت، ولی حدس میزنم امروز در ایران این آگاهی گستردهتر باشد. خوب، حالا کمی از پاریسِ آن زمان صحبت کن.
مقتدر: در پاریس، با مشورتِ آشنایان، بالاخره رشتهٔ معماری را انتخاب کردم و سالِ مقدماتی را در آتلیه Gromort-Arretche در مدرسهٔ بوزار به صورتِ شاگردِ تازهوارد (nouveau) مشغول شدم. برای آمادگیِ کنکورِ ورودیِ مدرسه باید علاوه بر طراحی و آشنایی با عناصرِ معماریِ کلاسیک، کلاسهای طراحی، نقاشی و مجسمهسازی را نیز مطالعه میکردیم. پس از سالِ اول، مدرسهام را تغییر دادم و تحصیل را در مدرسهٔ مخصوصِ معماریِ پاریس و در آتلیه Perret-Chevalier ادامه دادم. اوگوست پره (Auguste Perret) ــ که سالهای آخرِ عمرش را میگذراند ــ کمتر به آتلیه میآمد و هر بار که این توفیق نصیبِ شاگردان میشد، در محضرِ او سکوتِ مطلق حکمفرما بود و تنها صدای آرامِ او به گوش میرسید. پره در اجتماعِ پاریس احترامِ فوقالعادهای داشت و همیشه گروهی از روشنفکران و هنرمندانِ فرانسه به دورِ او جمع بودند. در آن زمان روشِ ساختمان با تنِ لخت ــ که پره و برادرانش گوستاو و کلود از اوایلِ قرنِ بیستم در فرانسه رایج کرده بودند ــ به تدریج به صورتِ مکتبِ کلاسیکِ قرن در میآمد.
علاوه بر استادانِ مدارسِ معماری که همگی از معمارانِ فعال و بنامِ فرانسه بودند، آثارِ دیگر معمارانِ مهمِ جهان و خارج از کادرِ تعلیماتیِ مدرسه ــ مانندِ لوکوربوزیه، فرانک لوید رایت، والتر گروپیوس و میس وندروهه و غیره ــ نیز در روندِ آموزشیِ مدرسهٔ معماری تأثیرِ زیادی داشت. تئوریهای معماریِ دهههای اولِ قرن، گروهِ باوهاوس، منشورهای کنگرهٔ معماریِ مدرن (CIAM) و مکاتبِ جدیدتر ــ بین شاگردانِ قدیمی که نگاهِ ما متوجهِ آنها بود ــ موردِ بحث قرار میگرفت. سلیقه و مدِ روز در اواسطِ قرنِ بیستم با آنچه امروز در تاریخِ معماری موردِ توجه است متفاوت بود؛ آثارِ معمارانِ مکتبِ هنرِ نو مثلِ هکتور گیمار، یا حتی روبر مالهـاستیونس و دیگران در آن سالها چندان جایی در برنامهها نداشت.
در زمانی که در مدرسهٔ معماری تحصیل میکردم، همدورهٔ ایرانیِ دیگری نداشتم؛ تنها مهندس بیژن صفاری بود که یک سال بعد از من واردِ مدرسه شد. اولین معمارِ ایرانیِ فارغالتحصیلِ این مدرسه مهندس وارطان هوانسیان بود که در سالِ ۱۹۲۲ / ۱۳۰۱ تحصیلاتِ معماری را تمام کرد، و پس از او مهندس خرسند، مهندس ناصر بدیع و مهندس اژدری دورهٔ معماریِ این مدرسه را دیدهاند.
در اواخرِ تحصیل و قبل از گرفتنِ دیپلم به ایران سفری کردم و برای اولین بار به اصفهان رفتم. لازم به توضیح نیست که دیدنِ شهری مثلِ اصفهان تا چه حد میتواند بر یک دانشجوی معماری تأثیر بگذارد. در راهِ اصفهان دیدنِ معماریِ خشتیِ دهکدهٔ مورچهخورت هم پیشدرآمدِ مهمی بود. در دورانِ تحصیل چند بار به ایتالیا رفته بودم و همیشه فکر میکردم فلورانس بهترین شهرِ دنیاست. حالا با دیدنِ اصفهان رابطهٔ نزدیکی بین این دو شهر میدیدم. هنوز هم اگر بخواهم در این مورد توضیحِ دقیقی بدهم، برایم کارِ آسانی نیست.
دیبا: در موردِ این دو شهر با تو موافقم. شگفتآور نیست که در دو نقطهٔ جهان با فاصلهای زیاد و دو فرهنگِ بیگانه، کم و بیش در یک عصر، دو شهرِ زیبا ــ هماهنگ با معیارهای شهرسازیِ امروزی ــ چنین مجموعه و گنجینهای از دو تمدن طرح و اجرا شود ــ آن هم بدونِ هیچ ارتباطی؟ اگر بخواهیم درسی از تاریخ بگیریم، بدونِ شک این است که حکومتها قادرند در شرایطِ پویاییِ فرهنگی، با برنامهریزی و هدفمندی، آثارِ ارزشمندِ هنری، معماری و شهرسازی از خود به یادگار بگذارند. حتی قادرند که خود مشوق و خالقِ شرایطِ فرهنگیِ بارور باشند. از طرفِ دیگر هم قادرند فرصتهای طلایی را نادیده بگیرند و به شاهراهسازی، گلکاری و برآوردنِ برجهای ناهنجار دلِ خوش کنند! اگر حساب کنیم در پنجاه سالِ اخیر در کشورمان چقدر مصالحِ ساختمانی و نیرویِ انسانی مصرف شده و چه نتیجهای داشته است، و آن را با مصالح و منابعِ مصرفی و ابعادِ بافتِ قدیمیِ اصفهان ــ از نظرِ کمّی و بعد کیفی ــ مقایسه کنیم ... با ذکرِ مصیبت رشتهٔ سخن از دستمان رفت. برگردیم سرِ پاریس ...
مقتدر: در بازگشت به پاریس برای گرفتنِ دیپلمِ معماری، پروژهٔ آموزشگاهِ نابینایانِ اصفهان را انتخاب کردم و برنامهٔ آن با کمکِ یکی از مدارسِ نابینایانِ پاریس تهیه شد. اولین طرحها ــ که شاملِ ساختمانهای آجریِ سادهای بود ــ به استادِ آتلیهٔ خودمان، آقای شوالیه، نشان دادم. سادگی و ابتدایی بودنِ معماریِ این طرح چنان با مخالفتِ او روبهرو شد که ناچار شدم در حینِ کار از مشورت با او اجتناب کنم، تا رابطهٔ شاگرد و استاد لااقل تا روزِ اعلامِ نتایج وضعِ غمانگیزی پیدا نکند!
زمانِ موعود رسید: نوامبر ۱۹۵۶. دیپلمهای شاگردان به دیوارِ سالنِ بزرگِ مدرسه آویخته شد، و تفاوتِ پروژهٔ خودم و دیگران را بیش از پیش حس میکردم. دیپلمها شاملِ برنامههای وسیع و چشمگیر با ساختمانهایی از بتن، فلز و شیشه میشد، و آموزشگاهِ نابینایان برعکس از ساختمانهای کوتاهِ آجری با پوششهای قوسی و گنبدی ــ دورادورِ حیاطهای داخلی ــ تشکیل میشد. استادانِ قاضیِ دیپلمها را دور زدند؛ ما جوانهای نگران هم از دور شاهدِ گفتوگوهای مبهمِ آنها و سرنوشتِ خود بودیم. بعد از چند ساعت گفتوگو، ضمنِ حرکاتِ بدنی استادم از دور مرا صدا کرد. با حالتی گلهمند و عصبانی از اینکه چرا طرح را از او مخفی کرده بودم، گفت: «بهترین دیپلم شناخته شد. برو خدا را شکر کن!» اینکه در میانِ فرنگیها هم مسافرت به مورچهخورت کارِ خودش را کرد!
دیبا: در برگشت به وطن وضع را چگونه دیدی؟
مقتدر: اواخرِ سالِ ۱۳۲۵ به ایران بازگشتم. در این زمان اغلبِ معمارانِ دیپلمه در ادارههای ساختمانِ وزارتِ دارایی، بانکِ ملی، دانشگاهِ تهران، ارتش و مؤسساتِ دیگر استخدام شده بودند، و معمارانِ معدودی دفترِ مهندسی داشتند و به کارهای خصوصی مشغول بودند؛ ضمنِ آنکه به ندرت ساختمانهایی از طرفِ مؤسسات به آنها واگذار میشد. طرحهای عمرانیِ دولتی که بیشتر در سازمانِ برنامه متمرکز شده بود، به سه منطقه تقسیم شده و هر منطقه به یک گروه از مهندسان مشاورِ خارجی محول شده بود. طرحهای معماری شاملِ بیمارستان، درمانگاه، آموزشگاه، مدرسه و تعدادی ساختمانهای دولتیِ دیگر بود که در سرتاسرِ مملکت پراکنده شده بود. یکی از آنها گروهِ مهندسان مشاورِ فرانسویِ P.L.C.O. بود که مرا به عنوانِ معمارِ طراح استخدام کرد.
رئیسِ وقتِ سازمانِ برنامه، ابوالحسن ابتهاج، هر از گاهی برای پیگیریِ طرحها به این مؤسسه سر میزد، و مهندسانِ مشاور از او حساب میبردند و همیشه از نتیجهٔ بازدیدِ او نگران بودند.
بعد از سه سال کار در این گروه و آشنایی با روشهای ساختمانی و مصالح در ایران، به تهیهٔ طرحهای خصوصی که به تدریج از طرفِ آشنایان به من محول میشد مشغول شدم. در سالِ ۱۳۳۸ دولتِ ایران تصمیم گرفت که از مهندسانِ مشاورِ خارجی ــ که هزینهشان خیلی گران تمام میشد ــ صرفِ نظر کند، و تعدادی از دفاترِ موجود در ایران را به عنوانِ مهندسانِ مشاورِ ایرانی بشناسد و ادامهٔ کارها را به آنها واگذار کند. در این زمان با همکاریِ دوستانِ قدیم ــ خانم مهندس نکتار پاپازیان و مهندس کنستانتین آندرف ــ گروهی را تشکیل داده بودیم. از اولین کارهای سازمانِ برنامه تعدادی طرح به ما واگذار شد که اغلب طرحهای نیمهتمامِ مهندسانِ مشاورِ خارجی بود. بیمارستانِ شهرِ ری و دانشکدهٔ کشاورزیِ ملاثانی در اهواز از مهمترینِ این پروژهها بود.
دیبا: نخواستم حرفت را قطع کنم. عجیب نیست که فقط به خاطرِ مسائلِ مالی بخواهند کار با مهندسانِ مشاورِ خارجی را قطع کنند؟ آیا هدفِ نهاییِ سازمانِ برنامه خودکفایی در امورِ فنی نبود؟
مقتدر: چرا، در ابتدا هدف همین بود. علاوه بر آنکه سازمانِ برنامه هم کار با مهندسِ مشاور را تجربه نکرده بود، از طرفی کار با مهندسانِ مشاورِ خارجی ــ با در نظر گرفتنِ مخارجِ متفرقه، اضافه حقوق و رفت و آمدِ کارمندان ــ گرانتر از قرارداد با مهندسانِ مشاورِ ایرانی تمام میشد. بنابراین، پس از چند سال تجربه و نیز آمادگیِ گروههای ایرانی، ادامهٔ این قراردادها برای سازمانِ برنامه خالی از اشکال نبود.
دیبا: در آن زمان در کنارِ فعالیتِ حرفهای برای فعالیتهای هنری هم فرصت داشتی؟ شنیده بودم که مجموعه عکسهای جالبی از معماریِ ایرانی تهیه کرده بودی؟
مقتدر: در حاشیهٔ فعالیتِ کاری، علاقه به مسافرت و شناختِ معماریِ ایرانی ــ و به خصوص معماریِ خشتی و عکاسی از آنها ــ دورانِ پرباری را در زندگیِ من ایجاد کرد. مقالهٔ «کاهگل و سیمای شهرِ ایرانی» در مجلهٔ هنر و مردم، و مقالهٔ «ابرقو: شهری در حاشیهٔ کویر» در مجلهٔ سخن، از اولین نمودهای این دیدارها بود. علاوه بر شهرهای مهمِ کویری مانندِ کاشان، نایین، یزد و کرمان، بازدید از شهرهای کوچک و کمتر دستخوردهای مانندِ زواره، اردستان، ابرقو، اردکان، بافق و فهرج ــ و گفتوگو با ساکنانِ آنها ــ قسمتِ اعظمِ بهترین خاطراتِ زندگیِ مرا ساخته است. هنوز نشان دادنِ عکسهای معماریِ شهرهای ایران به علاقهمندان از بهترین لذتهای زندگیِ من است.
در زمانی که هنوز در جستوجوی طرحِ ساختمانِ مهمتری از خانهسازی بودم، شبی در روزنامه خواندم که انجمنی تصمیم دارد آموزشگاهِ نابینایان بسازد. رئیسِ افتخاریِ این گروه حسین علاء، وزیرِ دربارِ وقت، بود. به دفترِ او تلفن کردم و وقتِ ملاقات خواستم. چند روز بعد منشیاش تلفنی وقتِ ملاقات را تعیین کرد. ساعتِ موعود با نگرانی به محلِ کارش رفتم. خود را برای توضیحاتِ لازم در موردِ آموزشگاهِ نابینایان حاضر کرده بودم، بدونِ وقفه شمهای را از طرحی که قبلاً برای دیپلمِ مدرسه تهیه کرده بودم تشریح کردم و آمادگیِ خود را برای تهیهٔ طرحِ این مجموعه اعلام کردم. ایشان ــ که با دقت به حرفهای من گوش میکرد ــ در پاسخ با همان آرامشِ فوقالعاده گفت: «اگر اشتباه نکرده باشم، منظورِ جنابِ عالی این است که طرحِ آموزشگاه را با دلسوزی و دقت تهیه خواهید فرمود و بر اجرای آن تا خاتمهٔ کار نظارت خواهید کرد.» و بعد از لحظهای سکوت اضافه کرد: «و البته این کار را هم افتخاراً قبول خواهید فرمود!» بدیهی است که این جمله چند لحظه سکوت و بلاتکلیفی در من به وجود آورد، و سپس ناچار پاسخ دادم: «البته!» به این ترتیب چند سالی من از راهنماییهای او و هیئتِ مدیرهٔ محترمِ آموزشگاه ــ که با نهایتِ دلسوزی این مرکز را ایجاد کردند ــ استفاده بردم.
در اواخرِ سالِ ۱۳۴۰، علاوه بر دفاترِ قدیمیِ معماری ــ مثلِ دفترِ مهندس وارطان و مهندس پل آبکار و غیره ــ به تدریج دفاترِ مجهزتر و مدرنتری در ایران به وجود میآمد. در این زمان مهندس محسن فروغی، که از دیگران پیشکسوتتر بود، مشاورِ اغلبِ دستگاههای دولتی بود. ساختمانِ دارابی و بانکِ ملیِ بازار زیرِ نظرِ او رو به اتمام بود. از طرفِ دیگر مهندس هوشنگ سیحون، مهندس عبدالعزیز فرمانفرمایان، مهندس حیدر غیایی ــ تفنگدارانِ دیپلمهٔ مدرسهٔ بوزار پاریس و پرچمدارِ معماریِ مدرنِ ایران بودند ــ هر کدام علاوه بر داشتنِ آتلیهای در دانشکدهٔ معماریِ دانشگاهِ تهران، دفاترِ خصوصیِ خود را نیز با روحیههای مختلف اداره میکردند. دوستانِ نزدیکتری مثلِ مهندس پرویز مؤیدعهد، مهندس بهمن پاکنیا و دیگران نیز به تدریج به جمعِ بوزاریها پیوستند. مؤیدعهد در خیابانِ بزرگمهر دفترِ معماری تأسیس کرده بود و با محبت میزِ مرا چند ماهی ــ تا پیدا کردنِ محل ــ در دفترِ خود جا داد.
با وجودِ اینکه من در کادرِ دانشکدهٔ معماریِ دانشگاهِ تهران نبودم، مهندس هوشنگ سیحون از روی لطف چند بار مرا به مسافرتهای آموزشیِ دانشکده دعوت کرد، و به این ترتیب با هم نزدیکتر شدیم؛ و خارج از گروهِ دانشکده نیز چند بار به اتفاقِ دوستانِ دیگر ــ از جمله فرخ غفاری و جلال آلاحمد ــ به گشت و گذار در شهرهای کویری رفتیم. این سفرها و شناختِ سرزمینِ مادریِ ما برای من توشهٔ ارزشمندی شد که لذتِ آن تاکنون در خاطرم زنده است.
با میشل اکوشار (Michel Ecochard) ــ که برای من جنبهٔ مرشدی و استادی داشت ــ یا مهندس آنتوان دبره (Antoine Debre) ــ که همکارم بود ــ نیز بارها از شهرهای ایران دیدن کردیم. دوستیِ من با میشل اکوشار به سالهای ۱۳۴۰ برمیگردد و با طرحِ جامعِ تبریز و همکاریِ نزدیک این ارادت بیشتر شد. کار در کنارِ این شهرساز و معمارِ بنام نه تنها از نظرِ حرفهای برای دفترِ ما بسیار ارزنده بود، بلکه جنبهٔ انسانی و اخلاقیِ او همگیِ ما را تحتِ تأثیر قرار داد. آخرین درسِ انسانیت که اکوشار به من داد چندی پس از انقلابِ اسلامیِ ایران بود، که از دستِ نمایندهٔ دادستان در سازمانِ برنامه خسته شدم و ناچار دفترِ خود را رها کردم و راهیِ فرانسه شدم. چند روز بعد از ورود به پاریس، به دیدنِ اکوشار در دفترش واقع در شماره ۵۵ بلوار مونپارناس رفتم، و با تعجب دریافتم که او تا چه حد نگرانِ وضعِ من بوده است. در همان دیدار کلیدِ اضافیِ دفترش را به من داد و از من خواست که دفترِ او را دفترِ خودم بدانم، و از فردای آن روز مرا در تهیهٔ طرحِ توسعهٔ موزهٔ کویت با خود همکار کرد. به این ترتیب تا پایانِ حیاتش در مه ۱۹۸۵ از محضرِ این انسانِ والا استفاده بردم، و موردِ محبتِ او و خانوادهاش بودم.
دیبا: اگر بخواهیم دو نقطهٔ مهمِ تاریخی را در زندگیِ حرفهٔ معماری در ایران ذکر کنیم، یکی صرفنظر کردن از مهندسانِ مشاورِ خارجی توسطِ سازمانِ برنامه است. این اولین قدمِ جدیِ شروع به کارِ مهندسانِ معمارِ ایرانی است که در آن زمان تعدادشان انگشتشمار بود. قدمِ بعدی مسلماً ادغامِ دفاترِ مهندسی است. سازمانِ برنامه توسطِ یکی از معاونان و مدیرانِ توانای خود به نامِ مهندس مهدی سمیعی راد پی اقدام به تقویتِ دفاترِ خصوصی کرد؛ با ابداعِ سیستمِ «رتبهبندی»، دفاترِ خصوصی به ناچار با مشارکت و ادغام با یکدیگر بهتدریج خود را از حالتِ آتلیههای چندنفره به صورتِ مهندسانِ مشاور با معیارهای کشورهای پیشرفته درآوردند. حالا برگردیم به وضعِ گروهی که شما داشتید.
مقتدر: درست است. سازمانِ برنامه که مسئولیتِ اغلبِ طرحهای عمرانیِ کشور را به عهده داشت، برای اجرای طرحهای بزرگ به فکرِ ادغامِ دفاترِ مهندسی افتاد. در آن زمان مقتدر ـ آندرف طرحِ اولیهٔ مجموعهٔ کویِ دانشجویانِ دانشگاهِ شیراز و همچنین طرحِ دانشکدهٔ کشاورزیِ دانشگاهِ تبریز را به عهده داشت. از طرفی «مندا» ــ شرکتی که در سالِ ۱۳۳۷ شروع به کار کرده بود، با مدیریتِ مهندس آورنگ دانا و مهندس منوچهر محامدی ــ در همین دانشگاهها مسئولِ طرحهای دیگری بودند. به همین دلیل و بر اساسِ دستورِ سازمانِ برنامه، این دو گروه زیرِ عنوانِ «مدام» ــ که ترکیبی از حروفِ اولِ نامِ مدیران بود ــ در سالِ ۱۳۴۶ در هم ادغام شد.
بعد از چندی با توسعهٔ برنامههای عمرانیِ کشور، مهندس بیژن فولادی (معمار و شهرساز)، مهندس بهمن احسان (مهندس محاسب)، و مهندس فریبرز فرهنگی (مهندس راه و ساختمان) به گروهِ مدیران پیوستند. همکارانِ دیگرِ گروه ــ مرکب از معمار، شهرساز، مهندسِ محاسب، مهندسِ راه و ساختمان، مهندسِ تأسیسات و برق، ناظرین و کادرِ امورِ اداریِ دفتر ــ قبل از انقلابِ اسلامی خانوادهای بزرگ را تشکیل میداد.
در زمانِ انقلاب تعدادی از طرحهایی که به «مدام» محول شده بود متوقف شد و بقیه به کُندی ادامه یافت. «مدام» ناچار به تدریج تعدادِ زیادی از همکارانِ خود را از دست داد، و پس از مدتی کشمکش با نمایندهٔ دادستانیِ انقلاب در سازمانِ برنامه، «مدام» تصفیه و منحل شد، و تعدادی از همکارانِ آن با اسمِ «تدبیربنا» ادامهٔ طرحهای قبلی را در دست گرفتند ــ و بحمدالله این گروه تاکنون به کارِ خود ادامه داده است.
دیبا: از میانِ پروژههایی که در دورهٔ کاریِ خود در ایران داشتید، کدام یک تجربهٔ حرفهای مهمی به شمار میآید؟
مقتدر: باید گفت که هر طرحی و اجرای هر پروژهای ــ چه کوچک و چه بزرگ ــ تجربهای قابلِ توجه است. ولی اگر به عقب برگردیم و به دورانِ کار در ایران محدود شویم، از میانِ پروژههایی که به «مقتدر ـ آندرف» یا «مدام» محول شده بود، به طرحِ جامعِ شهرِ تبریز و طرحِ جامعِ دانشگاهِ شیراز میرسیم. اولی تجربهٔ شناختِ یک شهر بود ــ با تمامِ مسائلِ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، ترافیک و غیره ــ و پیدا کردنِ راهحلهای منطقی و عاقلانه برای بهتر کردنِ وضعِ شهر و توسعهٔ آیندهٔ آن، با حفظِ احترام به بافتِ قدیمی و تاریخی و دوری از به هم ریختن و دگرگون کردنِ شخصیت و روحیهٔ شهر. دومی تجربهٔ مطالعه و برنامهریزی با همکاریِ گروههای متخصصِ ایرانی و خارجی و نیز استادانِ دانشگاهِ شیراز بود، با ساختمانها در فضایِ محدودی بود که روی یک تپه در اختیارِ دانشگاه قرار گرفته بود.
دیبا: در اولین ساختمانهای دانشگاهِ شیراز میدیدم که از آثارِ هنرمندان برای تزیینِ بناها استفاده میشد. پرداختِ این خدمات به چه ترتیبی صورت میگرفت؟ آیا این امکان برای ساختمانهای دولتیِ دیگری هم وجود داشت؟
مقتدر: از ابتدای کار در ایران، در استفاده از آثارِ هنرمندان به صورتِ همزمان با عملیاتِ ساخت اصرار داشتم. در ساختمانهای خصوصی این کار گرفتاری نداشت، ولی پیدا کردنِ راهحل برای خریدِ این آثار توسطِ مؤسساتِ وابسته به دولت گرفتاریِ اساسی بود. در هیچ فهرستِ بهای دولتی رقمی برای این کار منظور نشده بود. بالاخره پس از مدتها رفت و آمد و اصرار، به این نتیجه رسیدیم که برای آنچه مربوط به نقاشیِ دیواری یا پوششِ سفالِ تزیینی میشود، قیمتی در فهرستِ بها بر اساسِ مترمربع منظور کنیم! گرفتاریِ دوم قبولاندنِ این شرط به هنرمندان بود. بالاخره به توافق رسیدیم، و به این ترتیب در دانشگاهِ شیراز آثاری از سعیدی، زندهرودی، محصص و مجسمهای از قاضیزاده با معماری تلفیق شد. در ساختمانهای دیگرِ دولتی نیز بر همین اساس به توافق رسیدیم؛ احصایی عربشاهی دیوارهای سالنِ سخنرانیِ شیر و خورشیدِ سرخ را ... .
دیبا: خوب، حالا دورانِ غربت؟ سالهای اول و سالهای بعد چطور گذشت؟ تا چه حد امکانِ کار داشتی؟
مقتدر: همانطور که قبلاً برایت شرح دادم، ابتدا چند سالی را در دفترِ میشل اکوشار گذراندم؛ مدتی با او کار کردم و گهگاه کارهای کوچکی از جانبِ آشنایان به من محول میشد. بعد از دست دادنِ استاد، با کمکِ چند نفر از همکاران، آتلیهٔ معماری شماره ۵۵ بلوار مونپارناس را حفظ کردیم. با یکدیگر و به صورتِ جداگانه طرحهایی را دنبال میکردیم. من با گروهِ Atelier des Architectes Associés روی تعدادی از پروژههایشان همکاریِ نزدیک داشتم. این همکاری سالها به طول انجامید، و طیِ آن طرحِ جامعِ شهرِ هونفور (Honfleur) و چند ساختمانِ مرکزیِ این شهر، طرحِ احیایِ باغهای از بین رفتهٔ کاخِ بلوا (Blois) با همکاریِ نزدیکِ مهندس کلمان (باغساز)، مرکزِ جهانگردیِ ازمیر در ترکیه و چند پروژهٔ دیگر انجام پذیرفت. از سالهای ۱۹۹۰، در نتیجهٔ آشناییِ بیشتر با محیط، به تدریج کارهای مستقلی به من محول شد: طرحِ بازسازیِ مجموعهٔ بزرگی از ساختمانهای اداری و تجاری در Arcueil، تبدیلِ ساختمانِ کارخانهای که نمای آن در فهرستِ آثارِ تاریخیِ پاریس به ثبت رسیده است به محلِ اداری در محلهٔ باستیلِ پاریس (۱۹۹۲)، ساختمانِ مرکزیِ یک شرکتِ تبلیغاتی در Boulogne-Billancourt (۱۹۹۵)، و بالاخره آپارتمانِ مسکونی در Levallois که ساختمانِ آن در سالِ جاری به پایان رسید.
در این مدت، علاقه به مطالعاتِ ایرانشناسی باعث شد که در بررسیِ هنرِ معماریِ ایران مقالاتی برای انتشاراتِ یونسکو، دانشنامهٔ ایرانیکا یا نشریاتِ تخصصی در فرانسه و آمریکا تهیه کنم، و نیز گفتارهایی در مجامعِ مختلفِ حرفهای و دانشکدهٔ معماریِ پاریس برایم ترتیب دادند. از طرفی در سالِ ۱۹۹۸ با همکاریِ مهدی خوانساری (عکاس) و خانم مینوش یاوری (معمار)، کتابی تحتِ عنوان «باغِ ایرانی» (The Persian Garden) توسطِ مؤسسهٔ MAGE در واشنگتن به زبانِ انگلیسی منتشر کردیم. خوشبختانه جایِ خالیِ عکاسی از معماری ــ که در ایران برایم مکملِ حرفهٔ معماری شده بود ــ در فرانسه مطالعه در زمینهٔ ایرانشناسی پر کرد.
دیبا: میخواستم در خاتمه از تو تشکر کنم که وقتت را برای این گفتگو به من دادی و توانستیم قسمتهای کوتاهی از خاطراتِ حرفهایِ تو را ضبط کنیم.
ژانویه ۲۰۰۱








