بخش نخست — هرچه مردمپسندتر، متحجرتر: حاصل غمانگیز کار کریستوفر الکساندر
به قلم ویلیام ساندرز · ترجمهٔ پردیس فروزی.
مأخذ: Architectural Record، می ۲۰۰۲، صفحات ۹۳-۹۴-۹۶.
سرشت نظم، کتاب اول: پدیدهٔ زندگی — نوشتهٔ کریستوفر الکساندر، انتشارات دانشگاه آکسفورد، نیویورک، ۲۰۰۲. ۴۷۲ صفحه. قیمت ۷۵ دلار.
زبان الگو: شهرها، ساختمانها، ساخت — نوشتهٔ کریستوفر الکساندر، سارا ایشیکاوا، موری سیلوراستاین، با همکاری مکس جیکوبسن، اینگرید فیکسدالکینگ، شلومو انجل، انتشارات دانشگاه آکسفورد، نیویورک، ۱۹۷۷. ۱۱۷۱ صفحه. قیمت ۶۵ دلار.
شهرت و محبوبیت برای آدمهای خلاق میتواند نابودکننده باشد. افراد خلاق بهخصوص وقتی هواداران احاطهشان میکنند ممکن است قوهٔ انتقاد از خود را از دست بدهند و در دام نظرهایی بیفتند که دیگران در مورد کارشان ابراز میکنند، و از آنچه در گذشته با شور و اشتیاق و خلاقیت ساختهاند تقلید کنند. از طرف دیگر، شهرت میتواند افراد خلاق را به لجاجت بکشاند.
یکی از این نمونهها کریستوفر الکساندر است. او به خاطر اولین کتاب مهمش، زبان الگو، در محافل دانشگاهی به موفقیتی زود هنگام دست یافت. پس از آن افزایش مداوم محبوبیت او در میان عموم مردم با کاهش اعتبار او در میان خواص همراه شد. باارزشترین کتاب او، که همان زبان الگو باشد، از پرفروشترین تألیفات معماری آمریکا در ده سال اخیر بوده، اما این کتاب و نیز نوشتههای دیگر الکساندر کمکم از برنامهٔ آموزشی دانشکدهها بیرون رانده شدهاند. دستاندرکاران سایت زبان الگو، که از سال ۲۰۰۰ راهاندازی شده، اعلام میکنند که اکثر بازدیدکنندگان سایت سازندگان و مالکان خانهها هستند و فقط تعداد کمی از مهندسان معمار از آن دیدن میکنند. گرچه ستایشگران کنونی الکساندر بسیارند و گفتههایش را مقدس میشمرند، این که از دههٔ ۱۹۸۰ نوشتههای الکساندر هم به طور مفرط مورد توجه و هم مورد بیاعتنایی قرار گرفتهاند، میتواند توضیح دهد که چرا کتاب اخیر الکساندر به نام پدیدهٔ زندگی — اولین کتاب از مجموعهٔ چهارجلدی موسوم به سرشت نظم — چنین سرشار از توهمات و بزرگبینانه و آزاردهنده است.
او حق دارد نگران باشد. نویسندهٔ محبوب اثر پراشتباه ولی مورد توجه زبان الگو بهتازگی کتابی منتشر کرده خودگولزن، توهمزا، بینظم و ترتیب، ضعیف، بهشدت تکراری، پر از تناقضات و کلیگوییهای مبهم و ادعاهای افراطی و بیپشتوانه که آن را نشان خواهم داد. در این کتاب الکساندر بدون اینکه توضیحی بدهد، ساختارشکنی را «ساختارشکنگرایی» مینامد، مرتکب اشتباهات دستوری میشود و خواننده را بیشتر به نشریات ماقبل ۱۹۸۰ ارجاع میدهد و... خلاصه آنکه من این کتاب را نمونهٔ چاپی غلطگیرینشده مینامم.
آوازهٔ الکساندر به عنوان یک متفکر برجسته از زمانی که دانشجوی دکترا در هاروارد بود آغاز شد. در سال ۱۹۶۳ به اتفاق سرژ چرمایف زندگی خصوصی و عرصههای زندگی جمعی را منتشر کرد و پایاننامهٔ خود را تحت عنوان سنتز معطوف به فرمهای ترکیبی ارائه کرد. در آن روزهای خوشی که او هنوز تثبیت نشده بود، اصیلترین و پربارترین مقالات — از جمله مقالهٔ شهر درخت نیست (۱۹۶۵) — را نوشت که هنوز هم برحسب مورد در دانشکدههای معماری مطالعه میشود. سال ۱۹۶۷ در حالی که از اشتیاقی شبیه به احساس وظیفهٔ مبلغان مذهبی سرشار بود، سمت خود را بهعنوان مدرس دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، تثبیت کرد و همچنین از طرف مؤسسهٔ ملی بهداشت روانی مأموریت یافت مرکز ساختار زیستمحیطی را تأسیس کند. تحقیقات اولیهٔ این کانون مضمون کتاب زبان الگو در سال ۱۹۷۴ قرار گرفت.
یکی از فایدههای مهم این کتاب این است که نشان میدهد چگونه برخی از ساختارهای زیستمحیطی برخی از کیفیتهای مهارتی را ارتقاء میبخشند. (بهجای «برخی کیفیتها» میخواستم بنویسم «برخی کیفیتهای مطلوب»، ولی از این کار منصرف شدم تا در دامی که الکساندر اسیر آن است نیفتم — این دام که حاضر نیست بپذیرد کیفیاتی از زندگی که به آنها بها میدهد، برای همهکس باارزش نیست.) زندگی آرمانی برای الکساندر چه در زبان الگو و چه در کتاب جدید او عبارت است از سبک زندگی کالیفرنیایی-مدیترانهای: یعنی زندگی راحت، آسان، بسیار لذتبخش، اجتماعی و سرشار از وقت آزاد برای معاشرت و برای خود بودن، مثل دوران تعطیلات. الکساندر نمیتواند تصور کند که آدمها زندگی پرتنشتر، پرافت و خیزتر، با تناقضات بیشتر را ترجیح میدهند، و زندگی آرمانی او ممکن است به خودستایی، بیخویشتنی و غفلت بینجامد. در حوزهٔ معماری، تمایل او به ساختمانهای پرکار با جزئیات و تزیینات مفصل است — ایدهآل مورد نظر او مجموعهٔ الحمراست — و او را به جایی میکشاند که هر اثر مینیمالیستی را با تعصب تمام محکوم کند.
یک مجموعهٔ لبریز از راهبردها
بههرحال اگر در پی گونهای زندگی که الکساندر آن را تبلیغ میکند باشیم، زبان الگو مجموعهای بزرگ، غنی و آموزنده از راهبردها را به ما ارائه میکند. مهمترین نقطهٔ قوت این کتاب، توصیف مبسوط جزئیات دلپذیر زندگی روزمره و فضاهای آن است. الکساندر و همکارانش از طریق مشاهدات عینی دقیق، جمعآوری عکسها و بهرهگیری از تجربههایشان کارهای میدانی گستردهای انجام دادهاند.
اگر کتاب را مجموعهای متنوع از اطلاعات بدانیم که برای مصرف میتوان از آن انتخاب کرد، کتابی است با دستورالعملهای بسیاری و شاید اغلب مفید. این کتاب به معرفی ایدههایی میپردازد که این همه ارزش بازگو شدن را دارند. بهعنوان مثال این نکته که اتاقها باید نور روز را حداقل از دو جناح دریافت کنند، ممکن است بدیهی به نظر بیاید، ولی در ساختمانهای اداری و خانههای نوساز اغلب از رعایت این دستورالعمل غفلت میشود. به علاوه ناآشناتری هم برخورد میکنند، از جمله: برای ارتقای کیفیت زندگی خصوصی در حریم خانههای کوچک، آنها را به طور افقی یا عمودی دنبال هم قرار دهید؛ برای افزایش میزان نورگیری اتاقها در خانههایی که ردیفی بنا شدهاند، آنها را عریض و کمعمق بسازید؛ و از همه جالبتر اینکه مردم خواهان درجههای متفاوتی از حریم خصوصی و مراودات اجتماعی هستند و به آن نیاز دارند. این کتاب مفصل به مقولهٔ ایجاد فضاهایی که به ساکنان حق انتخاب بین دخالت و کنارهگیری در امور اجتماعی را میدهد میپردازد، مثل بالکنهایی که بر خیابانها اشراف دارند. وانگهی زبان الگو در شناخت ایدههایی که شهرسازان جدید در سالهای دههٔ ۱۹۹۰ تدوین کردند از زمان خود پیشی گرفت — ایدههایی که از کاربرد چندمنظورهٔ فضاها و ایجاد مناطق ویژهٔ افراد پیاده و مانند آنها طرفداری کرد.
زبان الگو بهعنوان مجموعهای متنوع از اطلاعات همواره ارزش مطالعه را خواهد داشت. اما الکساندر همواره از خوانندگان توقع داشته است که از این کتاب نه به صورت گزینشی بلکه به طور یکجا تمام و کمال و با در نظر گرفتن همهٔ اصول طراحی پیشنهادی او استفاده کنند. زبان الگو، ضمن آنکه ایدههای ناظر بر ایجاد فضاهایی را طرح میکند که امکان آزادی فردی، خودجوشی و حتی هرج و مرج را افزایش میدهند، این کار را به شیوهای آمرانه انجام میدهد. مثلاً به این جمله توجه کنید: «ساختمانها باید همیشه در بخشی از زمین ساخته شوند که در بدترین شرایط هستند و نه بهترین.» کتاب به دنبال آن است که تصمیمات مربوط به طراحی و برنامهریزی را در هر جا و با هر مقیاس — از محل احداث گرفته تا چارچوب پنجرهها — دیکته کند. ایدههای به حداکثر رساندن کنترل فردی، آنطور که کتاب آن را تجویز میکند، کار را به جایی میکشاند که لازمهٔ به اجرا درآوردن بسیاری از دستورالعملهایش قطع نظارتهای دولتی است، مثل این دستورالعمل که همهٔ خانهها و مغازهها باید به مالکیت کسانی درآید که آنها را اداره میکنند یا در آن سکونت دارند. این تناقض که آزادی را فقط باید از طریق دستورالعملهای الکساندر به چنگ آورد، در سراسر کتاب او حاکم است. زبان الگو در سایت اینترنتیاش به ما میگوید: «تأکید ما در طراحی هر چیزی، از یک ورودی گرفته تا یک خانه، بر این است که مرحله به مرحله انجام شود.» حقیقت این است که سایت بیش از کتاب اعمال کنترل را فراهم میکند؛ و حالا فکر کنید که میلیونها تن از آمریکاییها همهساله کتابهای «چگونه» و «چه کار کنیم» را میخرند — آنها خواهان اعمال کنترل مسئولان هستند.
ارائهٔ سیستمی یکپارچه برای ایجاد محیطهایی که باید به نیازهای غیرقابل پیشبینی و سرشتهای گوناگون ما پاسخ دهند هم غیرممکن و هم ماهیتاً ممتنع است. رعایت برخی از دستورالعملهای کتاب — مثلاً خرد کردن سطوح شهری بهصورت فضاهای حمل و نقل محلی که طول آنها بین ۷۵ تا ۳۰۰ متر باشد — مانع رعایت برخی دیگر از دستورالعملهای آن میشود، مثلاً اینکه «پنجههای توسعهٔ شهری» هرگز نباید از ۱/۵ کیلومتر بیشتر باشد. اگر بنا بود که طرح مرکز یک شهر با رعایت تمامی دستورالعملهای کتاب کشیده شود، کلاف درهمی از عناصر متضاد از آب درمیآمد و آشفتهبازاری میشد شامل: گورستانها، چشمههای طبیعی آب، کارناوالها، موزههای کوچک، زمینهای بازی، محل نگهداری حیوانات، مسافرخانهها، بارها، زایشگاهها، استخرها، ساختمانهای مسکونی و زمینهای کشاورزی. تلاش مقتدرانهٔ الکساندر برای برپایی یک مجموعهٔ فراگیر، برخلاف بهترین انگیزههای او وارد عمل میشود و آن خودجوشی را که او اینچنین به آن عشق میورزد از میان میبرد.
احتمالاً زبان الگو بیش از همه برای آنهایی مفید است که بیاعتناییشان به الکساندر همانقدر است که خود او انتظار دارد ما در محیط آرمانیاش به آن دست یابیم. ما میتوانیم قواعد او را برحسب نیازها، خواستهها و فرصتهای خودمان به کار بگیریم. اگر بنا بود این قواعد را آنطور که احساسمان میگوید رعایت کنیم، حاصل کار میتوانست بهطرز ویرانی که طی قرنها پر از ترک و کجوجیهای عجیب و غریب شده باشد. نیات الکساندر — که حد اعلای شور زندگی را تبلیغ میکند — او را آرمانخواهی بنیادگرا نشان میدهد که میخواهد دنیا را اصلاح کند. او به قدری در ترویج یک زندگی بهتر غرق میشود که جامهٔ آلودهٔ واقعیتهای عملی را از یاد میبرد و آن چنان در رویاهای کودکانه فرو میرود که آرزوهایش لگام میگسلند، مثلاً حمام کردن دستهجمعی به اتفاق خانواده و دوستان را توصیه میکند، یا ادارهٔ مدرسه را به دست دانشآموزان میسپارد. اعتقاد کودکانهٔ او (هرچند سادهلوحانه) این است که آدمها ذاتاً خوب هستند، و امید کودکانهاش این است که در دنیای آرمانی او خوبی حکمفرما خواهد بود.
واقعیت بخشیدن به ذهنیات
متأسفانه آخرین کتاب او همهٔ ایرادات زبان الگو را دارد، منتها از ویژگیهای مثبت آن چندان بهرهای نبرده است. کسانی که کتاب قبلی را بهخاطر جزئیات عینی و پیشنهاداتش برای ارتقای سطح کیفیت زندگی روزمره دوست دارند، از کتاب جدید به دلیل گرایش آن به انتزاع و دور بودنش از تجربههای عمومی مأیوس خواهند شد. پدیدهٔ زندگی، که نگارش آن سی سال طول کشید، داستان نیمهجنونآمیز کازابن جرج الیوت در میدلمارچ را بهخاطر میآورد. شخصیت این داستان، یعنی کازابن، در دوران بلوغ مدام میکوشد سنتزی باعظمت از تمامی اسطورهها را به رشتهٔ تحریر درآورد. آرمانگرایی کازابن از حدود توانایی او درمیگذرد و برنامهٔ مهم ولی بیهودهٔ او رابطهاش را هم با دیگران و هم با واقعیتهای جامعه قطع میکند. کتاب جدید الکساندر شخصیتهای ادبی دیگری را هم به یاد خواننده میآورد؛ مثلاً دن کیشوت را که با تصور واهی نبرد با دشمنان خیالی با تمام قدرت و با احساس خودبزرگبینی به آسیابهای بادی حملهور میشود؛ یا شاهلیر را که نومیدانه به وفاداری اطرافیانش نیازمند است و اصرار دارد که دنیا با تصورات او از این وفاداری همساز شود، و بیش از آنکه حقایق تلخ زندگی را ببیند به عالم تخیل میگریزد.
در بررسی یک کتاب اغلب تأکید بر ذهن و روان نویسنده کار درستی نیست، اما الکساندر بخش مهمی از کتابش را به ذهن و روان خویش اختصاص داده است: «بعضی روزها به نظریهای که در این چهار کتاب تدوین کردهام فکر میکنم و بهسختی میتوانم باور کنم که حقیقت دارد. این نظریه تصویری شگفتانگیز از جهان ارائه میدهد و تقریباً فانتزی به نظر میرسد.» «ترزای مقدس با اعتقاد خود مبارزه میکرد و در هنگام تردید و بیاعتقادی گاه لحظههایی میرسید که متوجه میشد واقعاً ایمان دارد، و به همین دلیل مورد مغفرت قرار میگرفت. من همیشه وضعیتی مشابه ترزای مقدس داشتهام. خیلی وقتها از خودم میپرسم آیا در لحظاتی شفاف به روشنی موضوع را میبینم و به نظرم میآید که این نظریه باید درست باشد، فقط به این دلیل که هیچ توضیح دیگری که بتواند به اندازهٔ آن قانعکننده و جامع واقعیتها باشد وجود ندارد؛ و آنگاه، در حالتی شکاکانهتر، دچار تردید میشوم — چون برای آدم تجربهگرایی مثل من، باور کردن اینکه بخش متافیزیکی موضوع، بهویژه آنچه خودم در این کتاب نوشتهام، وجود واقعی دارد، دشوار است.»
اینها همه بهشدت شخصیاند، و قیاس اعتقاد او به نظریهاش با اعتقاد به خدا بیش از اندازه عجیب و خودبزرگبینانه است. اما او درست میگوید که تفکرات متضاد او در سراسر کتاب — هم جنبهٔ متافیزیکی (آنچه قابل دیدن و اندازهگیری نیست) و هم جنبهٔ عملی — نمایان است.
پدیدهٔ زندگی در اساس مدعی آن است که ذهنیت در واقع ذهنی نیست، بلکه آنجا، در دنیای عینی، قرار دارد. الکساندر برای اشیاء حس ذات و حتی برخورداری از احساسات قائل است: یک موج میتواند سراپا خشم و دشت میتواند مهربان باشد. به نظر الکساندر، سنگها را — از نظر اینکه کدامیک از حیات بیشتری برخوردارند — میتوان مقایسه کرد، به این دلیل که برخی از ویژگیهای بصری نیروی حیات را پدید میآورند و در واقع خودِ نیروی حیاتاند. الکساندر مدعی است که پانزده ویژگی از این نوع را کشف کرده است؛ مواردی مثل تفاوتهای ماهوی مقیاسها، مرزهای مشخص، فرم مطلوب، شیبها و ناهمواری از این جملهاند.
و این ویژگیها را چگونه کشف کرده است؟ با رجوع به احساساتش، و با پرسیدن اینکه چه کیفیاتی موجب میشوند او تصمیم بگیرد موضوعی بیش از موضوع دیگر به عمیقترین لایههای شخصیت او شبیهتر است.
همهٔ اینها در اساس بهطور وحشتناکی متناقضاند. ببینید این گذرگاه تا چه حد لغزنده است: «میتوان دید اشیایی که من گفتهام زندهاند، مربوط به احساساتی عمیقاند، و در ما هم این احساسات را بیدار میکنند.» الکساندر در نگهداشت هر دو سو با هم ناکام میماند. میگوید اشیاء احساس دارند و احساسات را برمیانگیزند، اما تنها چیزی که دربارهٔ ارزش آنها میداند و بیان میکند، همان است که احساس میکند. بنابراین، با سادهلوحی و بیباکانه این ادعا را بارها و بارها در سراسر کتاب خود تکرار میکند: «اگر احساس کنم چیزی به طور عینی در جایی وجود دارد، مسلماً بهعینه وجود دارد.» نحوهٔ برخورد الکساندر ناشی از احساس خودمحوری است؛ او میخواهد همهدنیا را مطابق میل خود بسازد، طوری که دنیا به مستعمرهٔ ذهن او تبدیل شود: «من خود را به داوری غربیان در جوامع کثرتگرا متعهد میدانم، نگران اینکه ارزشهایم ارزشهای بیشتری را در من برانگیختهاند؛ و با حداکثر اعتمادی که دربارهٔ واقعیت داشتن و قابل اتکا بودن آنها احساس میکردم، فرض را بر این گذاشتم که دیگران هم ارزیابی مرا میپذیرند.»
این است مضمون اصلی پنهان کتابهای الکساندر: همهٔ آدمها در همهٔ دورانها واکنشی مشابه به مسائل مشابه دارند. الکساندر میتواند فرض کند که احساسات او ابدی و ازلی و جهانشمولاند، اما وقتی شاگردانش این فکر را نمیپذیرند مدعی میشود که شستوشوی مغزی شدهاند. در این حال او مجبور است که آنان را بیشتر تحت فشار قرار دهد، و آنها نیز همیشه پس از پیچ و تابهایی به نقطهٔ اول برمیگردند.
الکساندر پدیدهٔ زندگی را با افشای ماجرایی که در جوانی هنگام دیدار از یک معبد بودایی تجربه کرده است به پایان میبرد. آیا او در آنجا خداوند را درک کرد و دریافت که باید زندگیاش را وقف آنچه در ورای وجود بیمقدار است بنماید؟ نه، درست برعکس. او کشف کرد که معبد برای او ساخته شده است: «هرچهقدر هم بازگفتن این موضوع، آنطور که امروز میگویم، عجیب و غیر محتمل به نظر برسد، من در آن لحظه یقین کردم که معبد را برای آن ساخته بودند که میدانستند آن سنجاقک آبی کنار من خواهد نشست.» از آن زمان به بعد بود که الکساندر دریافت مقیاس همهچیز اوست.
ویلیام ساندرز سردبیر Harvard Design Magazine و نویسندهٔ کتاب Modern Architecture است.
۱ www.PatternLanguage.com
۲ Deconstruction
۳ Deconstructionalism
۴ Urban fingers
بخش دوم — کتاب جدید نویسندهٔ مشهور بحثی داغ بر پا میکند: کریستوفر الکساندر در پاسخ به نقد ساندرز
مأخذ: Architectural Record، دسامبر ۲۰۰۲. در شمارهٔ Architectural Record (صفحهٔ ۹۳)، مقالهای در مورد کتاب جدید کریستوفر الکساندر — پدیدهٔ زندگی، کتاب اول از مجموعهٔ سرشت نظم — و نیز کتاب قدیمی او — زبان الگو: شهرها، ساختمانها، ساخت (۱۹۷۷) — به قلم ویلیام ساندرز به چاپ رسید. متن حاضر نسخهٔ ویراستاریشدهٔ جوابیهٔ الکساندر است. خوانندگان در صورت تمایل میتوانند نسخهٔ کامل آن را در نشانی www.architecturalrecord.com/inthecause/ مطالعه کنند.
از یک منتقد کتاب بعید است که از صحبت در مورد محتوای کتابی که در دست بررسی دارد پرهیز کند. به نظر من از انتقاد آقای ساندرز اینطور برمیآید که او احساس میکند پدیدهٔ زندگی حاوی مطالبی چنان مخرب برای تفکر امروز معماری است که به جای برخورد عقلانی با آن، باید از بین برود و معماران آن را نخوانند.
اگر قضیه واقعاً این است، پس کوشش غوغاگرانه برای پنهان کردن نقصانهای تفکر معماری امروز جالب توجه است، زیرا نشان میدهد که این حرفه تا چه حد از پیشرفتهای علمی اخیر دور شده است. کتاب من یک پیشنهاد، ایده و شواهد عملی را مطرح میکند که اگر یکجا در نظر گرفته شوند کاربرد زیادی در حرفهٔ معماری خواهند داشت، و اگر جدی گرفته شوند، به طور قطع سرشت معماری را در جامعه دگرگون خواهند کرد.
پدیدهٔ زندگی معیاری اساساً جدید و علمی از ارزشهای معماری مطرح میکند که مبتنی بر ۲۷ سال مشاهدهٔ دقیق ثبتشده است. اساسیترین پیشنهاد مطرحشده در آن این است که درجهٔ کیفیت زندگی در ساختمانها و آثار هنری امری عینی و قابل مشاهده دارد — که میتوان آن را «ساختار جاندار» نامید — و حضور و غیبت همین کیفیت است که ساختمانهای ارزشمند و کمارزش، و معماری خوب و معماری بد را از هم متمایز میکند. این یعنی علم واقعی، نه علوم اجتماعی ساختگی و نه تقلید ظاهری از پژوهشهای علمی از طریق شیوهسازیها و لفاظی و نمایش. این علم واقعی بدان معناست که در آن مسائل تجربی مورد بررسی قرار میگیرند و بهرغم دشواری ماهوی، در آستانهٔ دستیابی به نتایج قابل تعمیم و اجراست — نتایجی که میتواند طی یک یا دو دهه آثار عمیقی بر جامعه بگذارد، کاری که کاربرد زیادی در حل و فصل اغلب مسائل اساسی طراحی و برنامهریزی معماری دارد.
من این کتاب را برای آن نوشتهام که به تثبیت موفقیت معماری بر مبانی استوار کمک کنم، و به این دلیل که اعتقاد دارم این مسائل به طرز اجتنابناپذیری در کارهایی که معماران هر روز انجام میدهند مطرح میشوند. در این کتاب صدها مثال با مباحث مربوط به دشواریهای عملی موضوع گرد آورده شده است. مباحث کتاب مبتنی بر پسزمینهٔ تئوری ریاضی است؛ در نمونههای معماری، در ساختمانهایی که در طول تاریخ ساخته شدهاند، کتاب با زبانی ساده و با توضیح روند دقیق تحول ایدهها — از مبانی و اصول اولیه تا نتایج علمی ملموس، تکنیکهای تجربی و مقایسه با سایر روشهای مورد استفاده — به کار رفته است.
ساندرز هیچ دلیل موجهی برای رد نظریهٔ من ارائه نمیدهد، هرچند که صدها صفحه از کتاب من حاوی مثالها، اطلاعات و شواهد است و موضوع آن هم مورد علاقهٔ معماران است. وانگهی اگر واقعاً معیاری علمی برای تشخیص ساختار جاندار از ساختار بیجان وجود داشته باشد و این معیار بهگونهای مدون شده باشد که بتواند در معماری کاربرد داشته باشد، برای حرفهٔ معماری (و برای جامعه به طور کلی) سرنوشتساز خواهد بود، زیرا بالقوه ابتدای راهی را به سوی حل مشکلات امروزی و ساختن محیطی مطلوب نشان خواهد داد. پس چرا ساندرز محتوای واقعی کتاب را بررسی نمیکند؟
آیا او به این دلیل از بحث بیطرفانه درمورد محتوای کتاب سرباز میزند که واقعیتی تلخ در آن مشهود است — یعنی این حقیقت که اگر معیار مربوط به ساختار جاندار را در مورد آثار سبکگرای معماری امروز به کار ببریم، در بسیاری از موارد به نتایجی منفی خواهیم رسید؟
این نظر، که برای اولین بار روحانیمآبی معماری را از نظر عینی زیر سؤال میبرد، با عقیدهٔ بسیاری از مردم عادی همخوان است؛ که معماری بدعتگرایی را که اینک مورد حمایت قرار گرفته فاقد ساختار جاندار میدانند. حملهٔ ساندرز به کتاب من — و احتمالاً حملهٔ اغلب منتقدان دیگر — کوششی است برای آنکه مردم عادی و جامعه به طور کلی این کتاب را جدی نگیرند، تا حباب معماری اواخر قرن بیستم و تلاش آن برای خام کردن مردم از بین نرود. منصفانه است اگر بگوییم که ساندرز سخنگوی آن دسته اصحاب سینهچاک پسامدرن است که امروز اکثریت اهل حرفهٔ معماری را تشکیل میدهند و به دنبال انگارههایی که صرفاً جنبهٔ برداشتی، عقیدتی و سطحی دارند و در آنها قضاوت باطن هر شخص ارزش یکسان دارد. از این معرفت که در هر جنبهای از معماری حقیقتی نهفته است دست کشیدهاند. این موضع ناسالم — که با تأثیر از اندیشهٔ دکارتی بدیهی مینماید — همان چیزی است که در پنجاه سال گذشته گور معماری را کنده است. با این حال مدافعان این تفکر اسیر ضرورتهای ناشی از آن هستند، چرا که مجبورند برای حفظ موضع بیربط خود از آن دفاع کنند. از همین رو هر خط فکری مبتنی بر اینکه کیفیت و احساس عینیت است باید تکفیر شود؛ زیرا قبول عینیت این وجوه فقر ایدههای بسیاری از معماران را آشکار میکند و جامعیت حرفه و فعالیتهای مربوط به آن را در قرن بیستم همچون فریبی بزرگ جلوه میدهد.
اصطلاح توهینآمیز «علم بد»، که در مقالهٔ ساندرز به آن اشاره میشود، فقط میتواند نشاندهندهٔ تفکری زیردیپلمی در مورد این مسئله باشد که علم چیست و چطور به وجود آمده است.
پدیدهٔ زندگی معیارهای زندگی در ساختمانها را تعریف میکند، و آزمونهای قابل تعمیمی را برای تشخیص اینکه ساختمانهای مختلف تا چه حد دارای ساختار جاندار هستند در اختیار قرار میدهد. البته خلاصهٔ یک ارزشسنجی واقعی در معماری ممکن است برای اصحاب حرفه خستهکننده باشد، اما معمارانی که شایستگی دارند و از این مفهوم میترسند میتوانند به جای نادیده گرفتن واقعیت، خلاف آن را ثابت کنند. این کار فراخوانی است برای گفتگویی عاقلانه.








