معرفی کتاب: فیلیپ بودون، «در باب فضای معماری: نوشتهای دربارهٔ نظریهٔ شناخت معماری»، پاریس: انتشارات پارنتسیس، ۲۰۰۳. (متن اصلی این مقاله در مجلهٔ Domus، شمارهٔ ۳۶۲، سپتامبر ۲۰۰۳ منتشر شده است.)
مدتهاست که نشانهشناسان، جامعهشناسان و فیلسوفان، به نوبت میکوشند معماری را تفسیر کنند و گاه تفسیر خود را به وجوه تاریخ معماری از ساختارگرایی گرفته تا تأمل غیرمعماران تعمیم میدهند. به هرحال، محدودیت ارزیابی غیر معماران همیشه در آن بود که معماری برای آنان بیشتر زمینهٔ پژوهش بوده نه موضوع آن. به همین علت است که نمیتوان از غیرمعماران انتظار داشت که به آگاهیهای حقیقی و علمی در زمینهٔ معماری دست یابند. ایشان حداکثر میتوانند نظراتی پیشنهادی ارائه دهند. معماری پژوهشی یا پژوهش معماری، دانش کاملتری است. این مفهوم را نخستین بار فیلیپ بودون در ۱۹۷۱ در کتاب «در باب فضای معماری» بیان کرد و با آن، شیوهٔ جدیدی بنا نهاد. اینک در این کتاب، متن اصلی تجدید چاپ شده و مقدمهٔ مفصلی نیز به آن افزوده شده است که مفاهیم کتاب را بهروز میکند و از آنچه میتوان آن را وضعیت هنر معماریشناسی نامید جمعبندی و تحلیلی ارائه میدهد. بودون بر این موضوع تأکید میکند که این کتاب با ایجاد موضوعی علمی و نظری سر و کار دارد که با فضاهای درکشدهای که انسان در آنها زندگی میکند مطابقت ندارد. برعکس، فضاهای مشخص معماری به وسیلهٔ مفاهیمی متفاوت و گویایی تعریف میشوند که بودون آن را «فضای مفهومی» مینامد: اگر اشیای معماری به طور کلی در زمرهٔ اشیای حسی و دریافتی به شمار آیند، آنگاه برای دریافت و حس و درک شدنشان باید اندیشیده و متصور شده باشند.
بودون آگاه بود که این پافشاری، به نوعی، آرمانگرایانه است. ولی او میخواست با تأکید بر تمایز، جدایی اندیشه و تصور را از دریافت و حس و درک حفظ کند. شاید ایدهٔ او آن بود که چیزی را به عنوان ابزار حفظ کند که ارزش درستی آن در معرض نقد است. به این گونه ما میتوانیم یک اثر ساختهشده را همچون بازنمایی یک شمای پیشین بخوانیم که کاربرد معمول را وارونه میکند و تمرکز را از آنچه در عمل (روزمره) پنهان است، گرفته است و متدولوژی خود را بر پایهٔ آن بنا نهاده است. مسلماً رویکرد تئوریک همیشه با نقد عملی تفاوت دارد که در پی یافتن راه حل هستند و از این رو جلوی پیدایش دانش را میگیرند. پژوهش معماری به جای آن، این پرسش را مطرح میکند که معماران چگونه فضا را قابل سنجش میسازند. این موضوع بلندپروازانهای است، زیرا چگونه میتوان فضای معماری را تعریف کرد؟ بودون در نظریهٔ شناخت به دو مسئله میپردازد: نخست، فضای «واقعی» که زوی و فوسیلون آن را به صورت فضایی که در آن زندگی میشود، تعریف کردهاند. «داخل» به عنصر و مادهٔ معماری تبدیل میشود (پروژهٔ مشهور راشل وایترد را به خاطر آورید: قالب بتونی داخل یک خانهٔ ویکتوریایی) و در نتیجه معضلی به وجود میآید: افسانهٔ «داخل» جزء فرایندهای فکری است که به دشواری میتوان از آن رهایی یافت. مانع دیگر اندیشهٔ کارکردگرایانه و عادت ذهن به ایجاد کارکرد (ریاضی) برای یک منظور و هدف (عادی) است. در جایی که تفوق فضای ذهنی بر فضای مشخص به مفرط میانجامد، این رابطه خاص خواهد بود (بودون در اینجا نظریات اروین پانوفسکی را در باب ارتباط معماری و اندیشهٔ مدرسی بازخوانی میکند)، هرچند، دست کم در این شیوه.
پرسش مقدماتی آن است که فضاهای ذهنی و واقعی چگونه به یکدیگر ارتباط پیدا میکنند و چه ابزاری به روشن و قابل فهم شدن گذر میان این دو قلمرو کمک میکند. برای مثال، مقیاس، یکی از ابزارهای این کنش است. مقیاس، که جزء مفاهیم بنیادین است، همواره با دقت معمارپژوهانهٔ فراوان در کار مطرح میشود. این امر تا اندازهای بدان علت است که مقیاس، فضای معماری را از گونههای هندسی محض ـ که هیچ گاه نمیتوانند توجیهی برای فضای معماری باشند ـ متمایز میکند. درست است که هندسههای جدید نیاز به بازاندیشی مفهوم فضا را ضروری ساختهاند و بسیاری از معماران برای غلبه بر بنبست هندسهٔ اقلیدسی به توپولوژی روی آوردهاند، ولی توپولوژی هنوز این مسئله را حل نکرده است. افسونگریهای جدی ماندلبروت نیز به مسئلهٔ مقیاس نمیپردازد (پژوهشهای آیزنمن در این زمینه نمونهٔ خوبی است). همهٔ این مسائل با حرکت میان فضای معماری و فضای واقعی گره خوردهاند. الگوی بودون برای کنار آمدن با این مسئله تئوری معنای فرگه ـ تفاوت میان معنادهنده و معنا گرفته ـ را به خدمت میگیرد. در این تئوری دو رابطه وجود دارد: میان فضای ذهنی بازنماینده/بازنمودهشده، که مفهوم مقیاس در آن نهفته است، و بازنماینده/مرجع (معنا دهنده) که در آن فضای ذهنی به واقعیتی مشخص میپیوندد. ولی رابطهٔ نخست است که عملیات را معنادار میکند. ویتروویوس در بحث دربارهٔ تناسبهای معقول برای میدان عمومی به منظور تسهیل کنشها و جای دادن جمعیت، دو مقیاس معماری را برگزید: یکی کارکردی (ارتباط با شمار مردم) و دیگری در ارتباط با قابلیت دید (تسهیل کنشها). این متغیرها تعیین کنندهٔ گذار به معماری خاصی (میدان) را ایجاد میکنند. اینک مقیاس ایدهٔ یگانهای نیست و چندگانه شده است. این سهم اصلی پژوهش معماری است. گونههای مختلف مقیاس عبارتاند از: اقتصادی (آسمانخراشها)، فنی، انسانی (مثلاً تناسب انسانی لوکوربوزیه)، معنایی (شیکاگو تریبون لوس)، و شعری (پرک).
فضاهای معماری همیشه تعریفهای متعددی دارند. به همین دلیل است که دانشجویان معماری باید با استفاده از مقیاس، به عنوان یک عملگر پیچیدهٔ نمادین، بر تکالگویی هندسی و تفوق ریاضی همراه آن فایق آیند.
- باشلار (Bachelard)
- زوی (Zevi)
- فوسیلون (Focillon)
- راشل وایترد (Rachel Whiteread)
- اروین پانوفسکی (Erwin Panofsky)
- ماندلبروت (Mandelbrot)
- آیزنمن (Eisenman)
- فرگه (Frege)
- ویتروویوس (Vitruvius)
- لوکوربوزیه (Le Corbusier)
- شیکاگو تریبون (Chicago Tribune)
- لوس (Loos)
- پرک (Perec)







