رولان دوبرول و سالهای خروشانِ مدرنیسم — سیروس سمیعی / در ترجمهٔ کامران گشتاسب
سالها میکوشیدم سهمِ رولان دوبرول را در سیمایِ تهران به تحقیق دریابم. ظاهراً او در دههٔ ۱۳۱۰ در تهران مشغول به کار بود. در آن سالهای سکوت، که رضا شاه خندقها را پُر میکرد و دروازهها را برمیچید و فرودگاه و سالنِ اپرا و دفترِ پست و زندان میساخت، سیمای شهر را برای همیشه دگرگون میکرد، و با ایجادِ فلکه و میدان و خیابانهای مشجر، راهِ شتر را بر آنها میبست. سالهایی که میخواست شهری با الگوی پاریس بسازد ــ هرچند تا زمانِ تبعیدش فقط برای یک سفرِ سیاسی به آنکارا از ایران خارج شده بود.
من در تحقیقِ خود دربارهٔ معمارانی که طرحِ نوسازیِ دورهٔ پهلوی را محقق میساختند، در چند مورد به نامِ دوبرول برخوردم. این مسئله که کدام یک از ساختمانهای مهم ــ یا ناهمخوانیهایی که به او نسبت داده میشود ــ واقعاً کارِ اوست، پرسشی بود که پاسخِ آن دستنیافتنی مینمود. رستوران، مدارس و اداراتِ بسیاری را به این مرد نسبت میدادند ــ بدونِ شک نامِ دوبرول بر سر زبانها بود.
باید اعتراف کنم که شیفتگیِ من نسبت به نامِ او و آوازهٔ تحسینبرانگیزش همهٔ تلاشهایم را برای گردآوریِ مدارکِ مستند تحتِ تأثیر قرار میداد. شیفتگیِ من با خواندنِ مقالهای در مجلهٔ «آبادی» دوچندان شد: در انتهای آن عکسی از جوانیِ دوبرول دیدم که گروهی از معمارانِ پرشور و شوقِ دانشکدهٔ هنرهای زیبا به دورش حلقه زده بودند. خودِ مقاله خاطراتِ مهندس کیهان بود که در دانشکدهٔ نوپایِ هنرهای زیبا زیرِ دستِ دوبرول تحصیل کرده بود؛ اما از آثارِ دوبرول هیچ حرفی به میان نیامده بود. به هرحال، به خاطرِ برخی اطلاعات مدیونِ او هستیم ــ از جمله آنکه دانستیم دوبرول بعدها با ویولونیستی برجسته از خویشاوندانِ یکی از دانشجویانش به نامِ هاملت هارطونیان ازدواج کرد.
سپس به طرحهای کاخِ دادگستریِ تهران برخوردم که امضای دوبرول را بر خود داشتند. آنها از زیرِ راهپلهای در خودِ وزارتخانه ــ که سرانجام مطابقِ طرحِ یک معمارِ چک ساخته شد ــ به دست آمدند: سایهروشنهایی شگفتانگیز؛ دورنماهای ساختمانی عظیم و باشکوه که شیرهای سنگی از آن پاسداری میکردند؛ طرحهایی کاملاً مدرن، هم از نظرِ سادگی و عظمت و هم از نظرِ تفسیری جدید از کلاسیسم ــ که در استفاده از ستون و تیرکِ سردر و سقف و خرپا نمود مییافت، و در عینِ حال ذوقِ طراحِ خود را به رخ میکشید. چه در پلکان، چه در استفاده از بتون و چه در طاقِ ضربیِ عظیم ــ تداعیکنندهٔ ایستگاهِ راهآهنِ میلان ــ این ذوقِ هنری همان است که شاهکارهای تمدنِ یونانی و عجایبِ مهندسیِ قرنِ بیستم را پدید آورده است. این سماها از بنایی که هرگز ساخته نشد، گویاتر از هر ساختمانی از دورانِ امیدهای فروخوردهٔ بین دو جنگ میگویند ــ زمانی که هم ساختمانها و هم آینده از زندگی فراتر بودند.
من این طرحها را پس از جستوجویِ فراوان در پشتبامها، پسکوچهها و پس از فنجانهای متعددِ چای و تلفنهای آخرشب از مردی به دست آوردم که مدعیِ یافتنِ آنها بود؛ او میگفت که در اثرِ معاملاتِ ارز دچارِ ورشکستگی شده و ناچار است که طرحها را به شخصِ قابلِ اعتمادی بفروشد. ظاهراً من طعمهٔ مناسبی بودم. من در تمامِ کندوکاوهایم در بایگانیهای وزارتخانهها، سازمانِ برنامه و سازمانِ میراثِ فرهنگی، هرگز به چنین طرحهایی برنخوردم که اینقدر دقیق و نیرومند آن دورهٔ ابهام و امیدِ پس از جنگِ جهانیِ اول را به تصویر کشیده باشند.
و حالا لحظهای ویولونیستِ خویشاوندِ هاملت هارطونیان و رخِ معماریِ تهرانِ جدید را فراموش کنید تا پی ببرید که من چگونه در کتابهای تاریخی و سفرنامهها به دنبالِ ردپایی از رولان دوبرول میگشتم. این حقیقت را نیز از یاد ببرید که طرحها امضای گابریل گورکیان ــ معمارِ مشهورِ بینالمللی ــ را نیز داشتند. فراموش کنید که گورکیان شاگردِ مالهـاستیونس و منشیِ کنگرهٔ بینالمللیِ معتبرِ معماریِ مدرن بود، و زندگیِ حرفهایاش در دانشگاهی در ایلینوی به پایان رسید. با نادیده گرفتنِ همهٔ اینها و حقایقِ از یاد رفتهٔ دیگر، ممکن است درک کنید که مصاحبههای بیپایان با معمارانِ باستانی و خارجیانی نسبتاً کمهوشتر که مدتی را در ایران گذرانده بودند، چه معنایی دارد.
در تمامِ کاوشهایم در آن بهارِ کوتاهِ تهران، در طولِ همهٔ آن سالهای زودگذر که به تحقیق در موردِ تاریخِ معماریِ شهر مشغول بودم، هیچ گاه شرحی از کارهای دوبرول ندیدم که حداقل تا اندازهای قابلِ قبول باشد. اغلبِ روایتها را حتی با خوشباوری هم نمیتوانستم درست بدانم ــ از جمله داستانهای یک تاجرِ بلاروس که از دستِ بلشویکها گریخته و در روزِ یخبندانِ کریسمسِ سالِ ۱۹۱۷ با شنا از رودِ ارس گذشته، و بختِ خود را در تربیتِ سگهای تازیِ ملک فیصل مالک جسته، و بعد در همان مقام به خدمتِ شاهِ ایران درآمده بود. به همین علت من تحقیقِ خود را تا زمانِ بازگشت به آمریکا ادامه دادم. به بایگانیها و پروفسورهای فرانسوی نامه نوشتم، اما تنها چیزی که دریافت کردم پاسخهای منفیِ مؤدبانه و کوتاه بود.
من در موردِ دوبرول در سه قاره جستوجو کردم، تا آنکه یک روز در کتابخانهای در سانتافه، نیومکزیکو، بر حسبِ تصادف راهنمایِ تلفنِ پاریس را دیدم. به دنبالِ نامِ «دوبرول» گشتم، و در پایینِ صفحه، پس از «دوبرول، مونیک، پویِ مصری»، به نامِ «دوبرول، ریشار، معمار،۶۷ خیابان ورنیو، پاریس» برخوردم. احتمال دادم که این شخص شاید اطلاعاتی در موردِ همکارِ همنامِ خود داشته باشد. نامهای با تقدیمِ صمیمانهترین سلامها ارسال کردم، و نمیدانستم که آیا پاسخی خواهم گرفت یا نه. چند هفته بعد نامهای دریافت کردم که از من میپرسید آیا منظورم معماری به نامِ رولان دوبرول است که از سالِ ۱۹۳۵ تا فوریهٔ ۱۹۴۲ در ایران مشغول به کار بود. ریشار دوبرول گفته بود که پسرِ رولان دوبرول ــ و خود یک معمار ــ است، و طرحها و عکسهایی از کارهای پدرش را در اختیار دارد.
اما تنها چند ماه بعد بود که توانستم در سفری به لندن از تونلِ مانش عبور کنم و شهرِ رؤیاهای رضا شاه را ببینم ــ در خیابانهایی که پای او هرگز به آنها نرسیده بود، به شمارهٔ ۶۷ بلوار ورنیو. در آن هنگام بود که با پسرِ دوبرول ملاقات کردم و سعی کردم به بهترین شکلی که میتوانستم توضیح دهم چرا بدونِ اطمینان به دریافتِ پاسخ به او نامه نوشته بودم، و چرا خود را ملزم میدیدم که با او ملاقات کنم و دربارهٔ آن هفت سالِ اقامتِ پدرش در ایران چیزهایی بدانم. به او در موردِ تحقیقم اطلاعاتی دادم؛ برایش از مقالهٔ آن مجله گفتم، و عکسِ جوانیِ پدرش را نشان دادم، و از حالِ مادرِ ویولونیستش پرسیدم.
ریشار دوبرول، در پاسخ، تردیدِ خود را نسبت به این ایرانیِ پرسشگر کنار گذاشت؛ پرسشهایی که در پنجاه سالِ اخیر مطرح نشده بودند، و عدمِ اطمینانِ خود را نسبت به محققی که ساکنِ آمریکاست اما در موردِ معماریِ عمومیِ تهران مطالعه میکند، کنار گذاشت، و ــ خواه برای لحظهای ــ باور کرد که من یک روز از وقتِ خود را صرفِ عبور از تونلِ مانش کردهام تا در موردِ ساختمانهای فراموششدهای که سالها پیش در کشوری دوردست بنا شدهاند از او سؤال کنم. ریشار دوبرول، در پاسخ، از من به خاطرِ اهدایِ طرحهای پدرش تشکر کرد، و گفت که مادرش از سلامتِ روحی و جسمیِ خوبی برخوردار است، و موافقت کرد که مجموعهای از اسناد را به من نشان بدهد که آن سالهای پرخاطرهٔ زندگیِ پدرش در تهران را به گونهای نسبتاً کامل و روشن مستند سازد.
در کارگاهِ او داستانهایی از جوانیِ رولان دوبرول و ماجرای آمدنِ او به ایران را شنیدم. دوبرول، که اصلیتِ سوئیسی داشت، در بوزارِ پاریس تحصیل کرده بود. پس از فارغالتحصیلی در یک مسابقهٔ معماریِ مهم شرکت کرد؛ به گفتهٔ خانوادهاش، طرحِ او بیشترین بخت را برای ربودنِ جایزه داشت، تا آنکه تهنقشِ کاغذِ طرحش ملیتِ او را آشکار کرد، و این برایش به قیمتِ از دست دادنِ جایزهٔ اول تمام شد. میگویند او آنچنان مأیوس شد که از کار کردن در فرانسه دست کشید. ظاهراً او بیش از آن به کشورش دلبستگی داشت که در چنان شرایطی کار کند. سرخورده از بیعدالتی در کشوری که بر پایهٔ برابری، آزادی و برادری بنا شده بود، به ایرانِ زیرِ سلطهٔ یک قزاقِ به شاهی رسیده آمد، و در دانشکدهٔ نوپایِ هنرهای زیبا به تدریس پرداخت.
این واکنشِ خودِ غریب بود. در تعجبم که چه چیز او را از پاریس به تهران کشاند. شاید برایش فرصتی بود که رؤیای تلفیقِ معابدِ سفید و درخشان با مدرنیسم را به بار بنشاند؛ که ساختمانهایی بسازد که این کشورِ در حالِ فرسودگی را به آرامی واردِ قرنِ بیستم کند. شاید هم به سببِ خاطراتش بود ــ خاطراتِ داستانهای دورانِ کودکی از رنه و گوژپشت، شاگردانِ قصابها و درویشها، جادوگرانی که به داد و ستدِ چراغهای نو با کهنه و چراغهای کهنه با بان مشغول بودند، یا خاطراتِ جنگلهای طلسمشده پر از تیغ و زیباهای خفته، پریانِ کوچک و جادوگرانِ نزدیکبین و جلادهای دلرحم، برجهای بدونِ در و شاهزادهخانمهای موطلایی.
به هر حال، معماریِ تهران از این تصمیم سودِ سرشاری برد ــ نه فقط به خاطرِ آنکه دوبرول چندین نسل از معمارانِ ایرانی را تربیت کرد و حداقل یک معمارِ راهگم کردهٔ ایرانی را به وطن بازگرداند، بلکه به خاطرِ طراحیِ بناهایی که تا امروز همچنان آن سالهای «فراتر از زندگی» پیش از جنگِ جهانیِ دوم را حفظ کردهاند.
من دو ساعتِ کوتاه در شمارهٔ ۶۷ خیابانِ ورنیو نزدِ پسرِ دوبرول بودم. با ولع به پروژهها و خاطرات هجوم بردم، و یک کیف پر از طرحهای اولیه، مقالات، نقشهها، دورنماها و عکسهای سیاهوسفیدِ تاریخدار را زیر و رو کردم. دوبرول پس از پایانِ تبعیدِ خودخواستهاش در فوریهٔ ۱۹۴۲ با دقتِ فراوان پروژههای خود را در کشوری که دیگر به آن بازنگشت مدون کرده بود. طرحها ــ از طرحهای کاملاً پختهٔ بناها تا نماها و دورنماهای خواب و بیداری کشیدهشده ــ در مراحلِ مختلفی رها شده بودند. در میانِ طرحها، چهار عکسِ دورنمایِ کوچکِ سیاهوسفیدِ مربعشکل وجود داشت که سالها پس از گرفته شدن، توسطِ مردی که ادعا میکرد در معاملاتِ بورس ورشکست شده است، از زیرِ پلههای دادگستری پیدا شده بودند.
تهران هیچ گاه صفتِ «پرجنبوجوش» را به خود نگرفت. ساختمانِ بورس نیز هیچ گاه ساخته نشد ــ حتی با وجودِ آنکه رضا شاه تمامِ محلهٔ عودلاجان را با خاک یکسان کرد تا بازاری برای معاملاتِ بورس برپا کند که دست کم از نظرِ اندازه از همتایِ نیویورکیاش بزرگتر باشد. تلاشِ نافرجامی نیز برای ساختِ یک سالنِ اپرا انجام شد، که عمارتِ نیمهمعیوبِ آن بعدها در اختیارِ یک بانک قرار گرفت. اما وزارتِ دارایی، کازینو و وزارتِ دادگستری ساخته شدند و، با آنکه از نظرِ نما شباهتی به طرحِ دوبرول ندارند، اما هر دو وزارتخانه عملاً بر اساسِ نظریاتِ او شکل گرفتهاند.
ترکیببندیِ بخشهای ضمیمه و حیاطهای وزارتِ دادگستری ــ که به خاطرِ شباهتِ محسوس به صلیبِ شکسته به اشتباه به آلمانیها نسبت داده شده است ــ با چشم داشتن به طرحهای دوبرول ساخته شده است، هرچند ساختمان توسطِ یک معمارِ چک که فقط با نامِ سووا شناخته میشد به تدریج در سبکِ نئوکلاسیک تکمیل شد. نقشهٔ اولیهٔ وزارتِ دارایی نیز با آنچه دوبرول در ۱۳۱۶ کشیده است تفاوتِ بسیار اندکی دارد، هرچند طرحها امضای محسن فروغی را بر خود دارند. اما در موردِ کازینویِ رامسر، ذهنِ من نتوانست شباهتی بینِ ملحقاتِ مدرنِ آن با طرحهایی که من در آن روزِ زمستانی در آن کیفِ خاکگرفته دیدم برقرار کند.
در همین حال که با دودلی از تأثیرِ دوبرول بر ساختمانهایی که نامِ دیگران را بر خود دارند سخن میگویم، میتوانم با قاطعیت از ساختمانهایی اسم ببرم که بدونِ تردید توسطِ دوبرول طراحی شدهاند، اما غالباً به افرادِ دیگر نسبت داده میشوند. این فهرست طولانی است، و برای تنها هفت سالی که دوبرول در ایران بود خیرهکننده محسوب میشود.
این آثار گواهی بر شخصیتِ دوبرول هستند ــ او به هر حال مردی بود که در سنینِ سی، به خاطرِ یک مسئلهٔ اصولی، پاریس را به قصدِ تهران ترک کرد. آنها همچنین گواهی هستند بر سیاستهایی که میخواستند ایران را واردِ قرنِ بیستم کنند و کشور را به ساختمانها و بناهای مدرن مجهز سازند. البته، جز دوبرول ــ که هفت سال از سازندهترین سالهای عمرش را صرفِ ساختنِ بانک و ورزشگاه و انبارِ پنبه کرد ــ معمارانِ بسیارِ دیگری هم بودند که اغلب با همان گمنامی به نوسازیِ شکل میدادند و سینما، زرادخانه، موزه و خانههای مجهز به آسانسور میساختند، و حتی یک کپیِ مینیاتوری از برجِ ایفل تهیه کردند.
فهرستِ کارهای دوبرول شاملِ بناهای ناهمخوانی از قبیلِ ورزشگاهِ امجدیه، بانکِ ملیِ ساری، انبارِ پنبه، ورزشگاهِ منظریه و خانههای مسکونیِ ابتهاج و پناهی و ایزدی است. این فهرست شاملِ مدرسهٔ نوربخش یا وزارتِ داخله نیست؛ و مدرسهٔ فردوسی، فرستندهٔ رادیو یا رستورانِ سورنِ فعلی مطمئناً در آن جایی ندارند. اما باشگاهِ دانشگاه، دانشکدهٔ هنرهای زیبا و طرحِ جامعِ دانشگاهِ تهران ــ با ماکسیم سیرو ــ به این فهرست تعلق دارند.
از همهٔ ساختمانهایی که تاجرانِ بلاروس و کافهدارانِ ارمنی به دوبرول نسبت میدادند، دانشکدهٔ هنرهای زیبایِ دانشگاهِ تهران تنها موردی بود که عملاً توسطِ او طراحی شد ــ جایی که خود در آن درس میداد؛ ساختمانی عظیم و باهیبت، با تناسباتِ کلاسیک و تزییناتِ گیاهیِ مدرن.
در آن کیفِ خاکگرفته درکِ خاصی از زیبایی جریان دارد که مرتباً و مرتباً تکرار میشود ــ درکی از زیباییِ نهفته در سادگی و جاودانگی، که کاملاً بر اهمیتِ ساختمان و دورهٔ زمانیِ خاصِ آن صحه میگذارد. دوبرول حتماً تصورِ مبهمی از اهمیتِ ساختمانهایش و جایگاهِ تاریخیِ آنها داشته است. به نظر میرسد که طرحهایش ــ برای نخستین دانشگاه، برای نخستین ورزشگاه، و برای شعبهٔ بانکِ ملی در شهرستانِ ساری ــ همگی با آگاهیِ کامل از اهمیتِ این بناها و نقشِ آنها در شکل دادن به مدرنیزاسیون ساخته شدهاند. هیچ نشانهای از گنبد یا طاقِ نوکتیز وجود ندارد؛ هیچ نشانهای از معماریِ افسانهایِ پارس یا گذشتهٔ درخشانِ معماریِ ایران دیده نمیشود. فقط زوائدی چون ستون و تیرهای سردر و دیرکهای سقف و دیوار به چشم میآیند. هر یک از ساختمانها، حتی اگر بخشِ اعظمِ آن نیز با نامِ دوبرول ارتباطی نداشته باشد، خاطرهانگیز است و در یادها خواهد ماند.
همین درکِ زیبایی است که بر کارِ او بال میگسترد ــ هم در ورزشگاه، هم در بناهای آموزشی، هم در ویلاها، دانشگاهها و بانکها. شاید بهترین نمونهٔ آن تختهٔ شیرجهٔ ۳، ۵ و ۱۰ متریِ ورزشگاه است ــ عبارتِ موزون و متناسبِ دوبرول. من سه سالِ تمام برای یافتنِ نویسندهٔ این عبارتِ کوتاه و رسا در خیابانهای تهران جستوجو کردم؛ سرنخهای بریده را دنبال کردم و با ورزشکاران و مسئولان تماس گرفتم، تا آنکه بالاخره در یک کیفِ خاکگرفته در شمارهٔ ۶۷ خیابانِ ورنیو به پاسخِ خود دست یافتم.
در آن کیف همچنین عکسهایی دیدم از خانهای که دوبرول در آغازِ کارش در ایران برای ابتهاج ساخته بود ــ ویلایی مدرن و بدونِ تزییناتِ اضافی؛ طرحی غیرطبیعی و مضحک برای یک فلاتِ مرتفعِ نسبتاً بیابانی، اما کاملاً متناسب برای آن سالهای خروشانِ مدرنیسم ــ سالهایی که باید دورهای جدید و بیپروا را به ارمغان میآوردند.
در شمارهٔ ۶۷ خیابانِ ورنیو من داستانهای باقیمانده از آن هفت سالِ بسیار زودگذرِ اقامتِ دوبرول در تهران را شنیدم و اطلاعاتی به دست آوردم که در تمامِ تحقیقاتم در مجلههای قدیمی و خاطراتِ قدیمیتر، در آن سالهای بسیار زودگذر که به ایران برگشته و درگیرِ مستندسازیِ تاریخِ معماریِ ایران شده بودم، به آنها دسترسی پیدا نکرده بودم. نه تنها شواهدِ مستندی از پروژههای معماری که به دستِ او ساخته شده بودند ــ یا هیچ گاه ساخته نشدند ــ پیدا کردم، بلکه اطلاعاتی هم از زندگی و دوستان و احساساتِ دوبرول به دست آوردم. من در دو ساعتِ زودگذر در شمارهٔ ۶۷ خیابانِ ورنیو دربارهٔ دوبرول و آن سالهای پرامید، بیش از دو سالِ کاملِ تحقیق در تهران اطلاعات کسب کردم.
داستانِ دوستیِ دوبرول با فروغی را شنیدم و اصرارِ فروغی برای بازگشتِ او ــ سالها پس از اینکه دوبرول ایران را ترک کرده بود، پس از اینکه سوریه را ترک کرده بود، و پس از آنکه به پاریس برگشته بود ــ در سالهای اوجِ قیمتِ نفت که پول مانندِ آب به کشور سرازیر شده بود و فروغی بانفوذترین معمارِ آن دوره بود. دوبرول هیچ گاه به ایران بازنگشت. او بیش از آن به این کشور دلبسته بود که برگردد.
من فهمیدم که یک معمارِ جوانِ سوئیسی در آغازِ کارِ خود میتواند در هفت سالِ کوتاه برای همیشه سیمای یک شهر را تغییر دهد و در پاسخ به اشتیاقِ پادشاه برای مدرنیزاسیون و الگو گرفتن از شهری که هرگز آن را ندیده بود، از خود یادگارهایی برجا گذارد.
سالها بعد، هنگامی که بالاخره قلم بر کاغذ آوردم و سعی کردم گمنامیِ این معمار را با سهمِ باورنکردنیِ او در سیمای شهرِ تهران وفق دهم، نمیتوانستم از یادآوریِ داستانی دربارهٔ یک امیرِ کُرد خودداری کنم. این داستان را کسی برای من تعریف کرد که انگشتری خاتم با مهرِ «خان خانان» در دست داشت. ظاهراً امیر از معماری بلندآوازه دعوت کرده بود که سال زحمت کشید و شکوهمندترین بنایی را که میتوان به تصور درآورد برای امیر ساخت. در پاسخِ زحماتش، دخترِ امیرزادهای را به عقدِ او درآوردند و به او ردایِ کشمیر، قطعهای زمین و لقب و عنوان بخشیدند. اما این تمامِ ماجرا نبود: به ازایِ خلقِ بدیعترین عمارتِ قابلِ تصور، هر دو چشمِ او را از حدقه بیرون آوردند. به گفتهٔ مردِ انگشتر به دست، او را به این سبب نابینا کردند که دیگر بنایی بدین شکوه نسازد.
در آن حال که زندگیِ دوبرول را مرور میکردم، آن تهنقشِ کاغذ که او را واداشت به ایران بیاید، ازدواجِ او با خویشاوندِ ویولونیستِ هارطونیان، ساختمانِ ماندگاری که برای هنرهای زیبا ساخت، ورزشگاهِ باشکوه و تندیسِ ۵، ۳ و ۱۰ متریاش، بناهایی که ساخت و نساخت، گمنامیِ آن کارگاهِ پشتِ کاخِ ایتالیا و دلبستگیِ نامعقولِ او به کشوری که هیچ گاه به آن بازنگشت ــ نمیتوانستم از فکرِ آن معمارِ نابیناشده بیرون بیایم. حتی خودم نمیدانم چرا. بین این دو داستان نقاطِ مشترکِ بسیار اندکی وجود دارد: دوبرول هیچ گاه با طلا و ردایِ کشمیر و لقب و دخترِ امیر پاداش داده نشد، هرچند افسونکنندهترین ساختمانها را برای رضا شاه ساخت. بین دو داستان فقط یک شباهت وجود دارد: دوبرول دیگر هیچ گاه ساختمانهایی همانندِ آنچه در ایران به جا گذاشت نساخت. گویی دیگر نمیدید.
ارزشِ میراثِ رولان دوبرول — حمیرا اتحادی
سالهاست که در اروپا مجلههای مختلف مطالبِ منتشرشده دربارهٔ پیشکسوتانِ معماریِ مدرن در ایران ــ تاریخچهٔ تأسیسِ دانشگاه و خاطراتِ دانشجویانِ اولین دورههای دانشکدهٔ هنرهای زیبا ــ را با علاقه دنبال میکنم. این مباحث مروری بر تحولاتِ جامعهٔ سنتیِ ما در قالبِ معماری است و نیز دورانِ استثناییِ «اولینها»: اولین دانشگاه، اولین مجتمعِ آپارتمانی، اولین پلِ بتنِ آرمه، اولین آسانسور ...
تحولاتِ آن زمان ــ که دسترسیِ عموم به بهداشت و رفاه (لولهکشیِ آب، برقرسانی، راهها) را فراهم میآورد ــ دورانی است که در مقابلِ ازدحامِ امروز وضوحی آرامبخش دارد، و سرشار از امید و خوشبینی به آینده است.
امروز، من که تهرانی هستم، تصویرِ واضحی از شهرِ خود ندارم. حتی کوههای شمالِ شهر ــ که زمانی با عریانی خود نقطهٔ پایانیِ بدیهی محسوب میشدند ــ هنگامی که از لابهلای دود و آلودگی مشاهده شوند، محلاتِ جدیدی را نمایان میکنند که برایم ناشناختهاند. رجوع به تاریخ و خاطراتِ دیگران در یافتنِ چند نشانه و دستیابی به نقشهای ذهنی از شهرِ خود مرا یاری میکند.
سه سال پیش فرصتی پیش آمد تا با برخی از مهندسانِ نسلهای قبل ــ یا نزدیکانشان ــ در فرانسه ملاقات کنم. بسیاری از آنان صمیمانه خاطراتِ خود را در اختیارِ من گذاشتند. یکی از کسانی که ملاقات کردم ریشار دوبرول، پسرِ رولان دوبرول، بود.
آندره گدار و ماکسیم سیرو نامهایی آشنا برای علاقهمندانِ به هنر و معماریِ ایران هستند، اما کمتر به نامِ رولان دوبرول برخوردهایم ــ و حتی در مقالاتِ مختلف، برخی از کارهای او به اشخاصِ دیگری منتسب شده است.
رولان مارسل دوبرول در سالِ ۱۹۰۷ در شهرِ ارمانتیر واقع در شمالِ فرانسه متولد شد. او از سنِ ۱۷ سالگی کارآموزی در دفاترِ معماری و کارگاههای ساختمانی را آغاز کرد و در ۱۸ سالگی با رتبهٔ ممتاز واردِ مدرسهٔ هنرهای زیبایِ فرانسه شد. سابقهٔ تحصیلیِ دوبرول حاکی از پرکاری و توانِ استثناییِ اوست: از سالِ ۱۹۳۲ در یازده کنکورِ مختلفِ معماری به عنوانِ کارآموز یا همکار شرکت کرد (بیمارستانِ زوریخ، شهرداریِ شانگهای، طرحِ جامعِ شهرِ برن، طرحِ جامعِ کاخِ سلطنتیِ استکهلم و ...). در سالِ ۱۹۳۲ فارغالتحصیل شد. سالِ بعد، هنگامی که به دلایلی غیرحرفهای در کنکوری که در آن رتبهٔ اول را کسب کرده بود برنده نشد، آنقدر سرخورد که پس از موفقیت در کنکورِ ساختمانِ بورسِ تهران بیدرنگ کشورِ خود را به قصدِ ایران ترک کرد.
دوبرول در شرکتِ ساختمانیِ باتینیول ــ از شرکتهای ساختمانیِ خارجیِ مستقر در تهران که در طرحهای جدیدِ دورانِ رضا شاه فعال بودند ــ کارِ خود را در ایران آغاز کرد. طبقِ مدارکِ موجود، طرحِ کازینویِ رامسر را در سالِ ۱۹۳۶ برای این شرکت کشیده است.
دوبرول در ادارهٔ کلِ ساختمانِ ایران نقشههای مقدماتی و اجراییِ کاخِ دادگستری را کشید، و پس از انتقالِ دفترِ فنیِ این شرکت به وزارتِ صنایع و معادن، طراحیِ نقشههای ساختمانِ جدیدِ وزارتخانه را نیز بر عهده گرفت. دوبرول و فروغی دفترِ فنیِ خود را در سالِ ۱۹۳۸ تأسیس کردند. او در تأسیسِ هنرستانِ صنعتیِ وزارتِ صنایع و معادن همکاری داشت و در آن به تدریسِ معماری پرداخت؛ بسیاری از شاگردانش در این هنرستان بعدها در دانشکدهٔ هنرهای زیبا به او پیوستند.
دوبرول در عینِ احرازِ مقامِ مشاور در وزارتِ امورِ خارجه، حائزِ رتبهٔ دومِ کنکورِ ساختمانِ جدیدِ وزارتخانه شد و پس از اتمامِ مراحلِ سفتکاری، مسئولیتِ خاتمهٔ کارهای اجرایی، سرپرستیِ کارگاه و تهیهٔ مبلمانِ وزارتخانه را به عهده گرفت (۱۹۳۸). او در سمتِ مهندسِ کنترل برای وزارتِ دارایی عملیاتِ اجراییِ یک بیمارستان را نیز سرپرستی کرد. دوبرول از سالِ ۱۹۳۷ همکاریاش را با وزارتِ معارفِ وقت آغاز کرد و از سالِ ۱۹۳۸ در سمتِ سرمهندس در آنجا مشغول به کار شد. استادیومِ ۳۰۰۰ نفرهٔ منظریه، توسعهٔ پارکِ ورزشیِ امجدیه، و طرحهای مربوط به دانشگاهِ تهران عمدهٔ فعالیتِ او برای این وزارتخانه است. او علاوه بر ساختمانِ باشگاهِ دانشجویان (۱۳۱۸) و دانشکدهٔ هنرهای زیبا (۱۳۴۱-۱۳۴۰)، نظارت و مدیریتِ سایر کارگاههای دانشگاه ــ از جمله دانشکدههای فنی و حقوق ــ را به عهده داشت. در سالِ ۱۹۴۱ با همکاریِ طراحِ جوان مهندس فروغی، ساختمانِ دانشکدهٔ حقوق را به اتمام رساند، و از سالِ ۱۹۴۰ به مدیریتِ دفترِ فنیِ این وزارتخانه برای احداثِ ۱۲ دستگاه مدرسهٔ ابتدایی در تهران منصوب شد.
دوبرول در سالهای اقامتِ خود در ایران طرحی جامع برای محلهٔ وزارتخانهها تهیه کرد، و در کنکورِ محدودِ طرحِ ساختمانِ وزارتِ دارایی مقامِ دوم، و در کنکورِ جدیدِ ساختمانِ بورسِ تهران رتبهٔ اول را یافت. با آغازِ جنگ، در اواخرِ سالِ ۱۹۳۹ دوبرول داوطلبانه به نیرویِ هواییِ فرانسه ملحق شد؛ پنج ماه بعد به ایران بازگشت، و در سالِ ۱۹۴۲ ایران را برای همیشه ترک کرد. پس از آن به مدتِ سه سال در سمتِ ریاستِ ادارهٔ شهرسازیِ سوریهٔ تحتالحمایهٔ فرانسه به تدوینِ طرحِ جامعِ شهرهای عمدهٔ سوریه پرداخت. دوبرول در این سمت جانشینِ فرانسویِ دیگری شد که نامِ او نیز برای ما آشناست: میشل اکوشار. در سالِ ۱۹۴۵ به فرانسه بازگشت. با این همه، تا سالهای واپسینِ عمر دوستیِ خود را با بسیاری از همکارانِ خود در ایران حفظ کرد، اما دیگر پیشنهادِ کار در ایران را نپذیرفت.
تأثیرِ فعالیتِ مهندسانِ خارجی در ایران بحثی وسیع و خارج از حیطهٔ این مقاله است. آنان از جهاتی مفاهیمِ جدیدی را به ارمغان آوردند، اما از طرفِ دیگر موجِ مدرنیسم معماریِ سنتیِ ما را در نظرِ خودمان حقیر جلوه داد. این تأثیر تا به امروز هم باقی مانده است. کارهای دوبرول نیز با همین دگرگونی همسو بوده است. در نگاهی اجمالی میتوان نوع و شیوهٔ کارهای او را «مدرنیست و ساختگرا» نامید. طرحهای بزرگترِ دوبرول ــ نظیرِ بناهای دولتی و ساختمانِ بورس ــ نمایی قرینه با تأکید بر بخشِ مرکزی دارند؛ سایرِ طرحهای او ــ که برنامهٔ متنوعتری دارند (ویلاهای مسکونی، استادیومهای ورزشی) ــ با وجودِ نقشههای کاملاً کاربردی، در حجم و مصالحِ استفادهشده تفاوتی اساسی با طرحهای دولتی دارند.
وضعیتِ امروزیِ ساختمانها
هنگامی که مقرر شد تا دربارهٔ فعالیتِ دوبرول در ایران برای مجلهٔ معمار مقالهای تهیه کنم، مجدداً به دیدنِ کارهای شناختهشدهٔ او در تهران رفتم تا ارتباطِ مستقیم با ساختمانها مرا در نگارشِ این مقاله یاری کند. واقعیت این است که مشاهدهٔ وضعیتِ امروزیِ ساختمانها و اکثرِ بناهای این دوره از معماریِ ایران ــ نظیرِ ساختمانهای شاخصِ محلهٔ راهآهن، مجموعهٔ پراکندهٔ ساختمانهای مسکونیِ بازمانده از مهندسانِ بنام، و مجموعهٔ دانشگاهِ تهران ــ قبل از هر چیز حاکی از فقدانِ سیاست و برنامهریزیِ مناسب برای حفظ، نگهداری و احترام به این آثار است.
به عنوانِ مثال نگاهی به مجموعهٔ دانشگاهِ تهران بیندازیم. احداثِ دانشگاهِ تهران نمادِ نخستین گام برای دسترسیِ جوانانِ ایرانی به آخرین تحولاتِ علمیِ زمانه بود. امکاناتِ فنیِ جدیدِ آن دوران کلیهٔ جوامعِ سنتی را دگرگون کرد، و بناهای این دوره انعکاس و یادگاری از این برگِ دفترِ تاریخِ معماریِ ماست. معماریِ این مجتمع تعدادی از بانیانِ معماریِ جدیدِ ایران را گرد هم آورده است: آندره گدار، ماکسیم سیرو، محسن فروغی و رولان دوبرول. هر یک از آنها نقشِ مهمی در انجامِ طرحهای عمدهٔ این دوره ایفا کردند. دانشگاهِ تهران و ساختمانهای مجاورِ آن ــ موزهٔ هنرهای معاصر، موزهٔ فرش (که به نوبهٔ خود معمارانِ مهمِ نسلِ دوم و سوم را گرد هم آورده است)، پارکِ لاله، هتلِ بینالمللی، ناشران و کتابفروشیهای متعددِ خیابانِ انقلاب، سینماهای آن حوالی و غیره ــ از نظرِ عملکرد و فضای شهری نوعی محوطهٔ وسیعِ فرهنگی را در این محلهٔ پرازدحام تشکیل میدهند. تا تکمیلِ مصلایِ بزرگِ تهران، این محوطه میزبانیِ نمازِ جمعه را نیز بر عهده دارد. تأثیرِ مراجعانِ بیشمار بر فعالیتِ اقتصادیِ این منطقه نقشِ بسزایی در پویاییِ این قلبِ فرهنگیِ شهر دارد.
تصویرِ این مجموعه در ذهنِ اهالیِ محل، جوانانِ نخبهٔ میهنِ ما که از اقصی نقاطِ ایران با افتخار در این دانشگاه پذیرفته میشوند، میهمانانِ خارجی و خیلِ نمازگزاران، به نوعی انعکاسی از مرتبهٔ فرهنگیِ ما است و ارزشی که برای آن قائلیم. متأسفانه باید گفت که از دیدِ یک رهگذر، یک شهروندِ عادی یا یک معمار، این مجموعهٔ مهم و تاریخی در حالِ حاضر تصویرِ افتخارآمیزی از ارزشِ علم و فرهنگ در جامعهٔ ما ندارد. وضعیتِ فرسودهٔ ساختمانها و محوطه، تعمیرات و الحاقاتی که بدون در نظر گرفتنِ مقامِ معماری و تاریخیِ آن صورت گرفته، میدانِ فراموششدهای را در حومهٔ شهر تداعی میکند. یقیناً اینجا نیز با انبوهی از مسائلِ روزمره و دشواریها مواجهیم؛ ولی چرا در جایی که نمادِ علم و آموزش محسوب میشود، امکاناتِ فنی، فرهنگی و مدیریتیِ ما قادر به حلِ هوشمندانهٔ معضلاتِ موجود نیستند و به چنین مجموعهای آنطور که باید ــ و شاید ــ رسیدگی نمیشود؟ آیا فاقدِ افرادِ خبره، علاقهمند و آشنا به تاریخ و نیازهای روز هستیم؟ آیا نمیتوان با لحاظ کردنِ مصالحِ درازمدت، حقِ یکی از بالاترین مجامعِ علمیِ کشور را ادا کرد؟ مشکل کجاست؟ آیا احساس نمیکنیم که از آنچه موجبِ موفقیتِ مراکزِ مشابه است غافلیم؟ آیا به عنوانِ معمار ترجیح میدهیم که دربارهٔ آخرین تئوریهای روز و تکنولوژیهای پیشرفته سخن بگوییم و آنچه را که وظیفهٔ اصلیِ ما به عنوانِ معمار است ــ یعنی ارتقایِ کیفیتِ زندگیِ صاحبکارانِ حقیقی ــ به فراموشی بسپاریم؟
گردآوریِ اطلاعات دربارهٔ تاریخِ بناهای شهرهای ما کاری ضروری است، و خوشبختانه علاقهمندانِ زیادی در این راستا همت کردهاند. اما به عنوانِ معمار ــ و نه مورخِ صرف ــ هدفِ اصلیِ این مطالعات بهرهبرداری از این اطلاعات برای تدوینِ روشِ صحیحِ حفظ و توسعهٔ فضاهای ارزشمند است.








