هر وقت حين ﮔفتﮕو ها و جلسه ها، ناراحتى اش، بيمارى اش، حمله مى كرد، نفسش مثل خيلى ها كه در - ًتنﮓ مى شد و به التيامى، مثلً به دستﮕاهش نياز داشت، اصل نمى ﮔفت: » اى بابا. زندﮔى همينه. همه مون مى ميريم. آخرش - اين مواقع مى ﮔويند ﭼى؟«. مثل خيلى ها كه از مرگ مى ترسند و با بي تفاوتي در كلم و به شيوه خود ﮔول زن، مى خواهند از اطرافيان واژه هاى اميد بخش بشنوند. يكى دوبار اول جا خوردم. اين نوع برخوردِ شايد خونسرد با آن بيمارى باورم نمى شد. فكر مي كردم به خاطر ماست. يا اينكه ديﮕر عادت كرده. اما فكر كنم اشتباه مي كردم. ﭼون اين نوع برخورد را در موارد ديﮕر هم ديدم. از نظم و ديسيﭙلينِ – براى ما و جامعه ما – عجيب و غريبش بود يعنى؟ آشنايى شخصى ما هم با همين نظم و انضباط شروع شد. قبل از ﭘرداختن به اين خصوصيت سهيل بسكى، به اين امر كمياب و ناياب بين جامعه هنرى خودمان، بﮕويم كه قصد ندارم اينجا زندﮔى نامه سهيل بسكى را بﮕويم كه همه جا مى توانيد بخوانيد. قصد هم ندارم از كتاب هايش بﮕويم كه بايد خودتان را در خارج -ﭼندتايى- بخوانيد و قضاوت كنيد. از اين هم نمى ﮔويم كه كتاب هايش ﭼاپ كرد. همه اينها همه جا هست براى مطالعه. از همان خصوصيتش مى ﮔويم، نظم و انضباطش. راضى ترم. هم اين خصوصيت را كم داريم، و هم شايد خيلى ها ندانند و يا در ارتباط با او، متوجه نشده باشند. و از روند جايزه اش مى ﮔويم، كه شايد ديﮕر در موردش ﮔفته نشود. بهتر است اينجا ثبت شود. اولين نشانه هاى آن نظم را در دعوتش ديديم. دعوت براى داورى »جايزه ادبيات ايران«. وقتى در ايران شما را براى داورى مسابقه ادبى يا هنرى دعوت مى كنند، حال شما هر كى باشيد و دعوت كننده هر كى باشد، انﮕار كه شما يتيم هستيد و آنها دارند دست محبت به سرتان مى كشند! تلفن مي زنند و مى ﮔويند بيا! توسط دوستان ﭘيغام مي دهند و حتي مثلً اخيراً در فيس بوك برايتان مي نويسند. انﮕار لطفى در حقتان مى كنند كه لياقتش را نداريد. بسكى هم براى داورى »جايزه ادبيات ايران« من را دعوت كرد. جايزه اى بود – شمسى. قرار 80 براي بهترين رمان و بهترين مجموعه داستان در دهه- در مرحله اول تصميم بﮕيريم. 90 بود بعد از انجام اين مرحله، در مورد ادامه آن در دهه بعد ها طى ﮔفتﮕو هايمان فهميدم كه دل ﭘر خونى داشت از نحوه داورى و اعطاى جوايز ادبى در ايران. مي خواست كار بهتري بكند كه با توجه به جميع جهات، كارش بهتر هم بود. نتيجه اش هم بهتر بود. خواهم ﮔفت. اما خب تنﮓ نظري هاي ﭼندش آور را شايد در نظر نﮕرفته بود. و روند بيمارِ اقتصادى بيمارتر. به هر حال برنامه ريزى اش خلف كار خيلى ها بود. بسكى برخلف ﭼند تجربه اى كه من كرده بودم تا آن زمان، اول تلفن زد و آدرس ﮔرفت. بعد بسته اي فرستاد شامل متن مفصلى درباره كاري كه قصدش را داشت، نوعي دعوت نامه، ﭼندين كتاب از كارهاى خودش و ﭼند شماره نشريه معمار. بعد از آن قرار و جلسه اوليه با داورهاى ديﮕر داشتيم و ﮔفتﮕو درباره اجراى كار. در اين دو مقوله را تهيه كرده بود. ناياب هايش را با 80 تمام كتاب هاى دهه قيمت هاى بالتر. همه را فهرست كرده بود و طبق فهرست به طور ﮔردشي كتاب ها را مي خوانديم. جايزه مسابقه را هم نه ﭘول تعيين كرده بود و نه سكه و نه لوح. كتاب برنده قرار بود به انﮕليسى ترجمه شود. دو مورد باعث شد من وظيفه داورى را بﭙذيرم. يكى همين. و مورد دوم داورهايش. انتخاب داور ها هم نشان از همان نظم و انضباط داشت. يك ﮔروه داورى در ايران بود و يك ﮔروه در خارج. در ايران كه ﭼهار نفر بوديم )بعد شديم سه نفر. يكى از داورها رفت به ﮔروه خارجى ها(، آن خارجى ها هم از ايرانى هاى آنجا نبودند كه معمولً ارتباطى با ايران و صحنه ادبى آن ندارند. دو نفرشان مترجم هاى حرفه اى ادبيات فارسي زبان در خارج از كشور بودند. به آلمانى و انﮕليسى. آن مترجم آلمانى، اصلً هم آلمانى است. قصد بسكى اين بود كه در مرحله دوم، كتاب ها از ديد مترجم و متن از ديد قابليت ترجمه هم داورى شود. ﮔفتم نتيجه اش ﭘرثمرتر از اهداى سكه و لوح بود: اقلً دو نويسنده كه اسم نمي برم، كتابشان رفت خارج و طوري كه شنيده ام، ارتباطشان هنوز ادامه دارد. بود هم برﮔزار شد. 80 دور بعدي كه براي مجموعه داستان هاي كوتاه دهه كتاب ها همه خوانده شد. ما در مرحله اول نتوانستيم يك مجموعه در اين دهه ﭘيدا كنيم كه تمامش قابل قبول باشد. اين شد كه تصميم ﮔرفتيم تك داستان انتخاب داستان انتخاب كرديم و قرار بود اعلم شود كه ارز قيمت نجومى ﭘيدا 18-17 .كنيم كرد و ديﮕر در توان بسكى و جايزه نبود كه از عهده مخارج ترجمه در خارج بربيايد. در تمام اين مدت هم خودش، با وجود بيمارى كه امانش را بريده بود و از آن نوع بيمارى هايى بود كه بايد منتظر آخرش باشى، تمام كتاب ها را مى خواند، در جزئيات مخالفت مى كرد، موافقت مى كرد. مجله معمار را اداره مى كرد، جشن جايزه معمار را برﮔزار كرد كه برﮔزارى و روند اجراى جشن خودش نشانى از آن نظم و انضباط نادرش بود. در طول مراسم فكر مى كردم در مراسمى مثلً در آلمان شركت كرده ام. نه وقت كشى معمول در تمام مراسم ما را داشت و نه شلخته بازى هاى مرسوم. آن هم با ﭼند صد مهمان. اين ديسيﭙلين سهيل بسكى، براى ما ضررى هم داشت. در طول همكارى متوجه شدم كه اصلً تحمل ميانمايﮕى و خاله زنك بازى و من بميرم – تو بميرى را نداشت و خودش را كنار كشيده بود و در حيطه خودش و تحت نظر خودش فعاليت زيادى داشت. براى همين هم مثلً ﭼاپ كتاب در خارج، به جاى مجيز ﮔفتن در اينجا. فقط يك بار ﮔفت شايد نتواند ادامه دهد و به من ﮔفت حاضرى دبيرى جايزه را ادامه بدهى؟ كه به آنجا نرسيد. ﮔفتم كه، تا آنجا كه به حوزه همكارى ما مربوط مى شد مى توانم تكرار كنم كه آن نظم و انضباط مثال زدني اش نتوانست از دو مورد جلوﮔيرى كند: هنرى ) كه در ارتباط با جايزه ادبيات ايران و سكوت - تنﮓ نظرى هاى جماعت ادبى- .(دوستان ديديم بلى اسير كننده و ويرانﮕر اقتصاد هاى جهان سومى.- .كارش را كرد. اميد كه يادش بماند به ياد سـهــيـل بســـــكـي محمود حسينى زاد
\nسـهــيـل بســـــكـي كتـاب ها در حكايت ساختن مبال (1385) در بم (1387) ذره زندﮔينامه ويرجينيا وولف (1369) ترجمه آن ﮔونه كه من زيستم (1388) ترجمه (1388) در محاق(1393) عكس هاي فوري (1381) ﭘاره كوﭼك(1384) بي بي ﭘيك
